سرماخوردگی!!!

سلام

امروز درست ٢ هفته است که مریضم. سرما خوردم بدفرم. حالم خیلی خوش نیست، تقریبا تمام روز توی عالم خواب سپری میشه!!!

حالم بهتر شه برمی گردم دوباره مینویسم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥


دیروز، امروز، فردا

سلام

این چند وقت هم گرفتار بودم، هم بیکار، نمیدونم همیشه شروع نوشته ها برام سخته. تا دیشب میخواستم از موضوع دیگه ای بنویسم، ام امروز صبح حسم عوض شد.

زندگی این روزهای من زندگی غریبی، موندم بین امروز و دیروزم، انتظار، انتظار، انتظار، انتظاری بی پایان و انگار بی نتیجه. همه نوید میدند که درست میشه، همه میگن مثبت باش و من هربار فکر میکنم تا کی.

گاهی حس میکنم تمام درها به نوعی به روم بسته اند و هربار از خودم می پرسم مگه ممکنه. و باز به خودم میگم نه ممکن نیست، صبر داشته باش. درست میشه. میدونم درست میشه، صبر میخواد همین.

گاهی از این بلاتکلیفی خسته میشم. موندم بین زمین و آسمون، نه راه پیش دارم و نه راه پس. نه دیگه میتونم ایران برگردم و اونجا زندگی کنم، نه دیگه شرایط اینجا برام قابل تحمل. سختف خیلی سخت. اما درست میشه میدونم.

من باور دارم هیچ اتفاقی تو زندگی بی دلیل نیست. حتمن دلیلی برای بسته شدن این درها هست. درست تو اون لحظه که حس میکنم خب دیگه همه چیز درست شد و دارم آماده میشم که کمی زندگیم ثبات پیدا کنهف درست اون لحظه ای دارم با لبی خندان، برای آینده ای نه چندان دور برنامه ریزی میکنم، همه چیز تموم میشه و درها بسته. نمیدونم چه حکمتی داره، نمیدونم. در عجبم! اما خب ظاهرا این سوالها بیفایده است.

از اونجایی که کاری از دستم بر نمیاد، سعی میکنم آرامشم رو حفظ کنم و به مسیرم ادامه بدم. یا گاهی فقط بشینم و به مسیر نگاه کنم.

در طی 10 روز گذشته بارها و بارها از خودم پرسیدم، کجای راه رو اشتباه اومدم، کدوم پیچ رو اشتباه پیچیدم. اما هیچ جوابی نیست.

خدایا بیدار شو، ببین، فریادهام رو بشنو و از همه مهمتر کاری کن. نشونه ای بفرست، ندایی، نمیدونم یا شاید من رو بیدار کن، بینا کن، و شنوا.

من منتظرم و آماده برای یک شروع دوباره، این هفته هفته خوبی خواهد بود.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢