ماهگرد، سالگرد یا هر گرد دیگر!!!

سلام

شد 16 ماه!!! هم خوبم، هو خوب نیستم. خوبم چون ذاتا ادم مثبتی میباشم!!!! خوب نیستم چون کلافه ام و دارم دنبال راه حل میگردم.

دوباره کارهای داوطلبانه ام رو شروع کردم، احتمالا یکسر میرم سیدنی جهت سیر و سیاحت و به قولی تغییر آب و هوا!!

دیگه اینکه همین. امشب برای خودم سالگرد، ماهگرد نمی دونم هرچی دوست دارین اسمش رو بذارید، گرفتم. خب ایرادی داره آدم تنهایی برای خودش یک جشن کوچولو بگیره، نه خداییش ایراد داره؟ حتما ادم باید بره کلی وقت بزاره یک دوست پسر پیدا کنه، که حالا طرف اصلا اینکاره باشه یا نه، اصلا یادش بمونه یا نه، که چی آخرش بخواد بیاد اینجا بگه: "به به، به به، مبارک". نه خداییش خودتون قضاوت کنین، خب چه کاریه!! خودم برای خودم شامپاین (این همون نوشابه، یا پپسی کولای خودمون، الکل داره؟؟؟؟ خدا مرگم بده خواهر، حالا شایدم برادر، من و اینکار ها، عمرا!!! باور ندارین از 118 بپرسین تازه مدارکش هم موجود. عکس گرفتم از مراسم)باز کردم. نیشخند

اینم آثار خستگی و جمعه شب تنها خونه موندن!!! خسته تر از اونیم که هرکی بخواد فکرش رو بکنه. اما خوبم. خوبتر هم میشم. مسئله زمان، بعضیها میگن :"عشق رفع زمان میکنهد و زمان رفع عشق." من اعتقاد دارم زمان رفع هر مشکلی رو میکنه!!! میگن حلال مشکلات!!! شاید این هم بهانه ای باشه برای صبوری. بهرحال که بهانه مناسبی. دوستایی که هنوز ایران هستید، میدونم مثل قدیما نیست، اما کماکان قدر با هم بودنهاتون رو بدونیند. اینجا از این خبرا نیست.

براتون شروع هفته پر انرژی، مملو از شادمانی و مثبت رو آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦


نامه هایی به جولیت

سلام

من خوبم، خب راستش رو بگم خوبم اما کمی بی حوصله ام. بیکاری داره اذیتم میکنه!!! حسابی کلافه شدم. دارم دنبال یک راه حل جدید میگردم. حکایت کار پیدا کردن اینجا بد حکایتی!!! چی بگم والا. بیخیال این نیز بگذرد. درست میشه مثل همیشه. به قولی وقتی دیگه کاری از دستت برنمیاد و تمام تلاشت رو داری میکنی و هنوز نتیجه نگرفتی، صبر کن و از شرایط فعلی لذت ببر!!!

هفته پیش به مصاحبه های کاری و اماده شدن برای مصاحبه و استرس و ... گذشت، اخرش هم جواب منفی!!! درست میشه، به وقتش. اخر هفته هم برنامه خاصی نبود. این روزها بیشتر وقتم رو تو خونه میگذرونم، به کاریابی و ارسال رزومه و ...!!!

خب بریم سر اصل مطلب، بی ربط نویسی:

1. در یکی از پستهای قبل، از سفرم به ایران نوشتم و ناامیدیم از آقایون ایرانی، شاید بد نباشه کمی در موردش بیشتر بنویسم. نا امیدی من از عدم برابری حقوق زن و مرد نبود و نیست، چون اعتقاد دارم زن و مرد برابر نیستند که داری حقوق برابر باشند. خب حالا چرا، جای بحث داره و شاید در یک پست جداگانه اعقایدم رو گفتم. نا امیدی من از آقایون ایرانی دلایل دیگری داره: الف/ اگر میگم آقایون ایرانی، از ملیتهای دیگه حرف نمیزنم، منظورم این نیست که سایر ملتها بهترن یا بدتر، چون تجربه اش رو ندارم. ب/ ازشون نا امید شدم، چون فراموش کردن مرد بودن یعنی چی، چون فراموش کردند که مرد بودن صرفا به داشتن اون عنصر شریف نیست! چون فراموش کردند مرد بودن معنای دیگری داره، چون فراموش کردند که "مرد است و قولش." که " مرد باید جنم داشته باشه" که "مرد باید محکم باشه" و هزار و یک "که" دیگه. و از اون مهمتر نا امید شدم از بی هویت تر شدنمون. بماند. این حرفا تکراری!!! فقط میتونم بگم متاسفم.

2. فیلم "نامه هایی به جولیت" رو دیدم. زیبا بود، خیلی. یک رومئو و جولیت جدید در دنیای امروز. فیلمی که ادم رو امیدوار میکنه، که شاید هنوز هم عشق معنا داره. گاهی تو خلوت تنهایی خودم، دلم میخواد ایرانی نبودم، دلم میخواد اینقدر گرم نبودم. دلم میخواد اینقدر درگیر تاریخ و شعر و ادبیات کهن نبودم. دلم میخواد بتونم باور کنم این نوع عشق فقط افسانه است، افسانه ای برای در کردن خستگی در غروب روزهای دلتنگی و پر دلهره. اما ته ته دلم، هنوز امید دارم، شاید که افسانه نباشه.

3. این چند وقت بدلیل وقت آزادی که دارم، خیلی فکر میکنم، خیلی فکر کردم به آرزوهام. به زندگیم. یکی از دلایل مهاجرت من، فراهم کردن زندگی بهتر در بستری بهتر برای فرزند(ان) اینده ام بود. اما حالا با خودم فکر میکنم، نکنه هیچوقت بچه ای نداشته باشم. نکنه سرنوشت من با خواسته های دلم یکی نباشه. و این من رو عجیب می ترسونه. هر روزی که میگذره، این ترس بزرگتر میشه. شاید درکش برای خانومها به مراتب راحتتر از آقایون باشه. شاید.

دیگه اینکه همین. این پست زیادی اه و ناله داشت!!! روز یکشنبه، با دوتا دوست قدیمی توی شهر قرار داشتیم، خوش گذشت، دیدن دوستان قدیمی اونم بعد از 6 ماه خیلی خوب بود. این دو دوست زمانی که من مهاجرت کردم همخونه هام بودن. یا به قولی اولین دوستها من اینجا!! همیشه اولینها در خاطر ادم میمونن و حس دیگه ای به آدم میدن.

دیگه اینکه خوب و خوش باشید. فعلاً

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳


روزانه های بارانی

سلام

من خوبم، زندگی هم مثل همیشه، زیبا و البته این روزها با کمی چاشنی باران!!! البته خب چاشنیش کمی زیادی زیاد!!! داره طعمش رو کمی خراب میکنه!!!

از روزی که برگشتم به تعداد انگشتهای دست هواب خوب و حتی نیمه صاف نداشتیم!!! بارون، بارون، بارون!!! البته خب بهار یعنی همین. اما جالبترین قسمت قضیه اینجاست که بهار امسال در طی ١۵ سال اخیر یکتا بوده، البته از شدت بارون!!! نه ناشکری نمیکنم، بارون برکت خداست، مثل یاقی نعمتهاش، شکر، صدها هزار بار شکر. اما گاهی دلم از این هوای گرفته میگیره!!! اونقدر که وقتی مثل دیروز هوا آفتابی میشه، نمیتونم تو خونه بمونم و بی هدف سر میزارم به خیابون و پیاده روی و قهوه و کتاب!

با اینکه اثاث کشیم تموم شده، اما هنوز اونجور که باید جا نیوفتادم. کماکان دنبال کار می گردم و به یک نوعی روزهام پر میکنم. کتاب میخونم، فیلم میبینم، آشپزی میکنم، خونه داری میکنم، الآن فقط موجودی با نام شوهر در زندگیم کم!!! شوخی کردم، خیلی جدی نگیرین. مخالف ازدواج نیستم، اما مرده اش هم نیستم!!!! خلاصه که این روزها زندگی من حال و هوا و رنگ و بوی غریبی داره! که صد البته موضوع جدیدی نیست! همیشه همینطور بوده!!!

دیگه اینکه، ممنون میشم اگر کسی فیلم خوب یا کتاب خوبی میشناسه معرفی کنه، این روزها وقت آزاد به نسبت بیشتر دارم. اونقدر که گاهی بد هوای عاشقی و دردسر میزنه به سرم!!!

خب من برم، برم به باقی کارام برسم! نه که خیلی درگیرم!!! روز خوشی رو براتون آرزو میکنم، بخصوص که اونجا قرار امروز کمر هفته بشکنه، مال ما که تازه اولش!!!!

خوب و خوش باشین و زندگیتون سرشار از عشق.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥