پایان اثاث کشی!!!

سلام

خب من خوبمف زندگی هم در جریان. خیلی مشغول بودم. خب دیگه زندگی من آروم و قرار که نداره، نه که ناشکری کنم، نه اصلا، اتفاقا یکجورایی این روزا دوستش دارم.

در این چند وقت خیلی فکر کردم، جالب من گاهی از این بی ثبات بودن زندگیم شکایت کردم و خسته شدم، اما همیشه هم از سکون متنفر بودم!!!!

خلاصه از اونجایی که زندگی من همیشه در جریان است، دوباره اثاث کشی کردم. چندتا کوچه اونورتر، بالاخره دیروز باقیمانده اسباب ها رو هم آوردم و تمام. حالا من و خونه جدید، در واقع اتاق جدید، همخونه جدید!!! تجربه تازه و مرحله ای جدید!!!

دارم دوباره دنبال کار میگردم، قردادم تمدید نشد. امیدوارم زودتر بتونم کار پیدا کنم. اینبار نگران نیستم. میدونم کاری ازم بر نمیاد، اتفاقی که باید بیوفته در زمان و مکان مناسبش میوفته. بهش فکر نمیکنم.

با مرخصی بانک هم موافقت نشد. بالاخره همکاری من با بانک کارآفرین هم تموم شد. سالهای زیبایی بود، با تمام ناخوشیها و اعصاب خورد شدنهاش. حاصل اون روزها و سالها، کلی دوست خوب، یک سابقه کار عالی و کلی تجربه مهم.

دیگه اینکه اینجا الآن بهارف اما بهار اینجا کجا و بهار ایران کجا، اشتباه نکنین، اصلا منظورم این نیست که دلم میخواد برگردم و این حرفا، نه. اما منکر عشقم به وطنم هم نمیشم. و اگر روزی شرایط برای یک زندگی آروم در ایران مهیا شه، حتما برمیگردم. ادم نمی تونه یکجا زندگی کنه وقتی ریشه هاش جای دیگه است.

سفر ایران، سفر خوبی بود. خیلیها رو دیدم، خیلی اتفاقها افتاد. این سفر به نوعی تکلیف زندگی من رو روشن کرد. این سفر مثل پایان دست پوکر بود، درست مثل همون لحظه ای که همه کارتها رو میشه و میبینی کی بلف زده و دست کی واقعا پر بوده. دست خیلیها رو شد. خیلی خوشحالم.

این سفر باعث شد خیلی چیزها رو در مورد خودم بفهمم، اولیش اینکه من دیگه اون دختر بچه ای که از ایران اومدم نیستم. خیلی سخت شدم، سختتر از اونی که حتی خودم تصورش رو میکردم. و در عین حال خیلی شکننده، شکننده تر از اونی که تصورش رو میکردم.

و باز یکبار از آقایون ایرانی ناامید شدم!!! جالب نه، دیگه اصراری ندارم برای اینکه همراه و همسفرم یک هموطن باشه!!! علیرغم تلاشم برای اینکه کماکان مثبت باشم و کاملا ازشون قطع امید نکنم، اما انگار راه دیگه ای برام نذاشتن. باورش سخت!!! اما خب حقیقت گاهی خیلی تلخ، خیلی تلخ!!! بماند. هرکدوم از ما قسمتی داره و سرنوشتی. شاید سرنوشت من هم برخلاف خواسته های قلبیم باشه. شاید خواسته های قلبی من با راهی که خداوند برام انتخاب کرده یکی نیست. دیگه بهش فکر نمیکنم.

دلم میخواست یکی بود که میتونست جواب بعضی سوالاتم رو بده. کاش کسی بودم که پاسخی قانع کننده برای این تضادها داشت. نمیدونم. شاید به وقتش پاسخ این سوالات رو هم فهمیدم!!!

دیگه اینکه، همین. شما که اونجا کمر هفته تون شکسته و برای ما اینجا تازه شروع!! روزگار به کام و دلتون شاد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٩


صرفا سلام

سرکار خانم "یک زن" بازگشت غیورانه شما را به شهر شهیدپرور (البته از نوع استرالیاییش، باورتون نمیشه یکسر برد مرکز شهر اونوقت باورتون میشه) ملبورن خوش آمد میگوییم!!! اینو همخونه ام میگفت، البته با کمی تغییر خنده نیست که ما ایرونیها خیلی پیاز داغ دوست داریم، منم کمی بیشترش کردم!!!

سلام

من خوبم، فقط خیلی گرفتارم، خیلی. از وقتی برگشتم هم دارم دنبال خونه میگردم، هم دنبال کار. حالا سر فرصت همه چی رو میگم!

از ایران بگم، خوب بود، نه عالی بود. دیدار خانواده اونم بعد از ١۴ ماه. خیلی مزه داد. قبل رفتنم، یکی از دوستام اینجا بهم گفت:"میری، اما مسائل اونجوری که تو انتظار داری نخواهند بود." درست میگفت. خیلی چیزا برخلاف انتظارات من بود. حالا اینکه انتظارات من چیا بودن بماند.

خلاصه که خوب بود. فقط زمانش خیلی خیلی کم بود. فرصت نشد خیلیها رو ببینم. یعنی راستش رو بخواین هیچکدوم از دوستام رو ندیدم. فقط خانواده، اونم نزدیکان.

دیگه اینکه فعلا همین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧