شمارش معکوس

سلام

دارم میمیرم از هیجان. یکسال و دو ماه که دارم این لحظه تو خواب میبینم. برام شده بود فانتزی تمام لحظه های تنهایی و دلتنگی. حالا اون لحظه داره میاد و قلب من طاقت تو سینه موندن نداره.

گاهی اونقدر نتد میزنه که حس میکنم الان که از جاش بیاد بیرون و گاهی اونقدر اروم که حس میکنم شاید دیگه نمی تپه و این تنها توهم من.

کسی از تاریخ برگشتم خبر نداره. دلم نمیخواست خانوم مادر و بقیه بیان فرودگاه. ترجیح دادم تو خونه ببینمشون.

دارم بر میگردم، نه برای موندن، برای یک مدت کوتاه، نمیدونم بعدش چی میشه. اما همه چی مثل تمام اتفاقات زندگی من یکباره شد. در عرض یکروز.

شمارش معکوس شروع شد. سعی میکنم بهش فکر نکنم. تصور دیدن دوباره خانوم خانومها، خانوم مادر، آقای پدر و بقیه، دلم رو بلرزه میاره، نفسم به شمارش میفته و قلبم میخواد از تپیدن بازبمونه.

خوشحالم، دلنگرانم، مضطربم، آشفته ام، هیجان زده ام و از همه مهمتر مملو از عشقم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱


آسمانی آبی-خاکستری

سلام

دیدید گاهی زندگی با آدم سر ناسازگاری داره؟ حالا حکایت من! برگشتنم معلوم نیست، فکر کنم کمی دیرتر برم ایران.

یک زمانی فکر میکردم فقط مملکت ماست که خر تو خر! حالا میبینم نه بابا، هر جا میری آسمون همون رنگ.

دیروز صبح با محل کارم و مدیرم اتمام حجت کردم که میخوام پول بلیط رو بدم. من از هفته دیگه سر کار نمیام دیگه. گفت: بله، راحت باش.

عصر مدیر پروژه عصبانی اومد گفت:" نمیشه اینجوری بری. من اصلا خبر نداشتم." نتیجه مذاکرات، ظاهرا باید بلیط رو تغییر بدم و یک هفته ای برگشت رو بندازم عقب!

خیلی مهم نیست. اما کمی برنامه ریزی هامو بهم ریخت. نشد که این پست از وطن باشه. شاید پست بعدی!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧


ترس، هیجان، عشق، وطن

سلام

من خوبم، زندگی هم خوب! دارم برمی گردم ایران! خوب زیادی یکباره بود. خودم هم فهمیدم.

دارم بر می گردم ایران نه برای موندنف برای دیدن خانواده. اینکه دقیق کی میرم و کی بر می گردم و باقیش رو فعلا نمی دونم.

احتمالا 10 روز دیگه، و باز احتمالا حدود 3 هفته ایران خواهم بود. هم می ترسم، هم خوشحالم.

قراردادم با شرکت فعلی تمام شد. این یعنی شروعی دوباره، یعنی دنبال کار گشتن و باقی مسائل. اصلا ناراحت نیستم. اما کمی نگرانم، نه برای اینکه کار پیدا میکنم یا نه، برای موارد دیگه!

فعلا ذهنم مشغول. این تعطیلات اجباری بهترین زمان برای فکر کردن و تصمیم صحیح گرفتن.

شاید پست بعدی از خونه باشه. حرف از خونه که میشه قلبم میخواد از شدت هیجان واسته. هیجان، ترس، عشق، سردرگمی.

هفته خوشی رو براتون آرزو میکنم. هرچند که اونجا تقریبا دیگه اخر هفته است.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٥