پاییز، قهوه، بدون کتاب!!!!!!!!!!!

سلام

من خوبم، زندگی هم مثل همیشه خوب! اینجا هم مثل همه جای دنیا، کار، خونه، مدرسه و همین!!! فقط اینجا آرامش و احترام هست که تو ایران کم!!!!

یک. امروز صبح که از خونه اومدم بیرون یک مه زیبایی بود وصف ناپذیر. در واقع این اولین تجربه پاییز من اینجاست. اینجا هم پاییز مثل تهران خیلی زیباست. مملو از رنگ. و این یعنی بیقراری دل و هوس عاشقی. که تازه بعدش یادت میفته بیخیال. این یعنی هوس کتاب و شومینه هیزمی و قهوه داغ و موسیقی متن!!! که باز یادت میوفته فعلا امکانش نیست.

دو. دلم یک مسافرت خوب میخواد. یکی مثل من، که عشق سفر داره، حدود یکسال که مسافرت نرفته!!! نتیجه اینکه دلم لک زده برای یک مسافرت جذاب.

سه. دلم یک کتاب خوب میخواد. از اون کتابهایی که نمی تونی بذاریشون زمین. از اون کتاب هایی که لحظه به لحظه اش رو می تونی حس کنی، از هیجانش گرفته تا غمش. مدتهاست چنین کتابی نخوندم.

چهار. دلم یک فیلم جذاب میخواد. یک فیلم عاشقانه از نوع فانتزی. ترجیحا با پایان خوش، اما حالا جهنم و ضرر، اخرش هم خوب شاد نبود ایرادی نداره!!!

پنج. دلم برای خونه و تهران و خانواده ام خیلی تنگ. به قول ویگن:" آخ دلم تنگ واسه خونه، خونم وسط شهر تهرون، توی این غربت غم فراوونه ... یاد دربند و یاد شمرونم، قدر اونجا رو حالا میدونم." جدی جدی اینبار خیلی دلم تنگ. حدود یکسال که اینجام، کمی بهم حق بدید.

پنج. هوس نوشتن دارم، شاید از نوع نامه هایی برای شیرین جانم. شاید چون حرف برای گفتن زیاد دارم. شاید چون کتاب خوب برای خوندن ندارم. شاید چون ... نمیدونم.

شش. دلم هوای مستی، عشق، دیوانگی داره. دلم شمع میخواد و عود و موسیقی ملایم. مولانا و حافظ و صدای دف. غرق لذت شدن و پر کشیدن.

هفت. این رو هم صرف خالی نبودن عریضه نوشتم. چون هفت یکی از اعدادی که من خیلی دوستش دارم. آها یادم اومد، کسی سریال خوب سراغ نداره؟ یا دست کم موزیک خوب. نمیدونم چرا من هرچی میگردم هیچی پیدا نمیکنم.

آخر هفته و بعدشم هفته خوبی داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱


جعبه!

سلام

من خوبم، زندگی هم خوب! همه چی آروم، مرتب و بدون هرگونه هیجان غیر ضروری. در مورد پست قبلی، قصه دکمه و جعبه، تقریبا داستان فیلم جعبه (box). حالا بماند که من خیلی موضوع فیلم رو دوست نداشتم!!! اما باعث شد کمی فکر کنم و از خودم بپرسم پول چه نقشی رو در زندگی ما آدمها بازی میکنه و این بازی چقدر جدی؟ اونقدر جدی هست که چشممون رو مرگ آدمی که نمی شناسیم ببندیم؟

یکی از زیباترین دیالوگهای فیلم، صحنه ای که مرد از همسرش می پرسه :

-  اگر دکمه رو فشار بدی، پول رو میگیری و یکی یکجای دنیا که نمی شناسیش میمیره. تو چقدر من رو میشناسی؟

- بهتر از خودت

- چقدر پسرمون رو میشناسی

- بیشتر از اون اندازه ای که تو رو میشناسم

- دختر همسایه روبرویی رو چی؟ این آدم میتونه یکی از همسایه هامون باشه! ببینم همه آدمهایی رو که میبینی و دور و برمون هستن رو هم میشناسی؟

و من با خودم فکر کردم، دقیقا، چقدر آدمهای اطرافم رو می شناسم؟ و باز خودم فکر کردم عجب امتحان سختی خواهد بود این امتحان.

نظرات در مورد این پست خیلی جذاب بودند، بخصوص یکیشون واقعا محشر بود. خیلی فکر کردم تا ببینم پاسخ من په خواهد بود، و به این نتیجه رسیدم، حاضر به مرگ هیچ آدمی نیستم، چون هنوز اعتقاد دارم مرگ و زندگی در دست ما نیست.

در همین راستا، وقتی هنوز دوره ام تموم نشده بود و کلاس داشتیم، هرکدوم از ما باید در مورد حرفه خودمون یک مطلب انتخاب میکردیم و ارائه اش میدادیم. یکی از خانمهای کلاس موضوع مجازات مرگ یا همون اعدام رو انتخاب کرده بود. تصویر اول ارائه برا ی اینکه موضوع رو حدس بزنیم، صورت صدام بود و بعد تصویر اعدامش. این خانوم اخرین سوالش از کلاس این بود :"آیا با مجازات مرگ موافق هستید یا نه." هرکدوم ما پاسخی داشت، برخی مثبت، برخی منفی و برخی بی نظر. پاسخ من منفی بود. یکی از همکلاسیهام پرسید: "تو از صدام متنفری اما با اعدامش مخالف؟" بهش گفتم:" نه ازش متنفر نبودم. چون برای من نفرت معنا نداره. با اعدامش هم مخالف بودم و هستم، چون اعتقاد دارم مرگ و زندگی ادمها در دست خداوند. در ضمن مجازات مرگ برای بعضیها ساده ترین مجازات. بعضی آدمها باید زنده بمونن و تا آخر عمر عذاب کرده هاشون رو بکشند. مرگ برای صدام زیادی ساده بود. شاید باید زنده میموند و بیشتر عذاب میکشید."

نمیدونم شاید منم به نوع خودم سنگدل شدم و خودم خبر ندارم!!! بماند.

اینجا هفته ما که تازه شروع شده و هفته شما اونجا رو به اتمام، آخر هفته خوشی داشته باشید.

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱


جعبه آرزوها!

تصور کنید که یک روز سرد زمستان، صبح خیلی زود با صدای زنگ در از خواب بیدار میشید، درب رو باز میکنید و یک جعبه جلوی درب میبینید، بدون هر نام و نشان. جعبه رو باز میکنید، داخل جعبه، یک جعبه چوبی قرار داره که روش یک دکمه است. تنها توضیح یک برگه یادداشت است که بهتون میگه ساعت ۵ بعد از ظهر با شما تماس میگیرند.

زندگی شما از نظر کالی در شرایط خیلی بدی، و حالا یک جعبه، مثل جعبه آرزوها جلوی روی شماست. کافیه دکمه رو فشار ببدید و اونوقت ١ میلیون دلار دریافت کنید. اما این قصه شرط دیگه ای هم داره!

با فشار دادن دکمه، یکنفر، که شما نمیشناسینش، یکجایی، که شما نمیدونین کجاست، میمیره و شما ١ میلیون دلار نقد دریافت میکنید.

تصمیمتون چیه؟ دکمه رو فشار میدید؟ یا نه؟

تو پست بعدی دلیلش رو می نویسم.

پ.ن: مرسده عزیز، معجزه کوچک تولد من، یک قرارداد ۶ هفته، در زمینه کاری خودم، در شرکتی که دلم میخواست. میبینی، زندگی هر لحظه اش مملو از معجزه است! کافی آدم باورشون کنه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢


تولدی دیگرف امسال در غربت!

ساعت ١٠ صبح، هوا ابری با نسیمی خنک. روی تخت لم دادم و در حال خوردن صبحانه به چک کردن ایمیل هام فکر میکنم.

اولین پنجره ای که باز میشه یاهو و بعدش پیغامها. دومین پیغام زیباترین تبریک امسال بود: " آهای آهای خبر، خبر، ساعت ١١ صبح ١٣۵٧ بیمارستان بانک ملی، یک دختر بدنیا آمده زیبا، با چشمهای درشت و مشکی مثل آهو، ابروهای کمانی با موهای مشکی، سپید مثل برف خلاصه یک صورت کامل همه میگن به کی رفته، با قدمی خوش برای پدرش، تولدت مبارک عزیزدلم با آرزوی سلامتی و خوشبختی و عاقبت به خیری برای قشنگترین گلها. دوستت داریم، مامانی و بابایی."

صورتم غرق اشک، از شدت بغض گلوم درد میکنه، اشکهایی رو که یک هفته بود جلوشون رو گرفته بودم، برای خودشون رو گونه هام روان شدن. چقدر دلم براشون تنگ شده.

خانوم همخونه، تمام تلاشش رو کرد که احساس دلتنگی نکنم. برام یک روز تولد زیبا ساخت. ازش خیلی ممنونم. این مدت کمک خیلی خوبی برام بوده، اما جای خانواده ام رو نمیگیره. پسرکم رفته کمپ. جاش خیلی این چند روز خالی.

بماند. ازم پرسیده بودید چند سالم؟ دیروز ٣٢ سال از بهار زندگی من گذشت. من بانوی اردیبهشت ٣٢ ساله شدم. به دور از خانه و خانواده. به یاد سال گذشته و محبت تمام دوستان.

امسال روز تولدم در طبعیت زیبا، در منطقه ای نام "زمرد" در شرق ملبورن سپری شد، به پیاده روی و ناهار دلنشین و خرید. بعد از ظهر کنار فسلقکهای مدرسه ایرانیها. شب تا ساعت ٣ صبح فیلم دیدن با خانوم همخونه! خلاصه مطلب، اونقدر شلوغ بود که وقت نکنم خیلی به دلتنگی فکر کنم.

امسال معجزه تولدم رو تقریبا گرفتم، هنوز کامل نیست. هر وقت ١٠٠ درصد مطمئن شدن، میگم این معجزه چی بود.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٥