روزهای زندگی

سلام

حالم خوب، زندگی هم بر وفق مراد. این هفته درست یک ماه و نیم از زندگی جدید من، تو این شهر زیبا و ساکت میگذره. برخلاف تصور خیلیها و شاید هم خودم، عجیب از زندگی جدیدم لذت میبرم. با اینکه این کوچیک و خیلی آروم، اما آرامش بخش و زیباست.

خونه ام تازه کمی شکل خونه به خودش گرفته، کار هم که خوبه راضیم. این چند وقت عجیب درگیر تمیزکاری و راست و ریست کردن خونه و زندگی جدید بودم. بخصوص این چند روز اخیر.

خواهر خانومی هم داره برای عید میاد اینجا، پنجشنبه غروب میرسه، حالا بماند که فقط ١٠ روز اینجاست. دلم داره پرپر میزنه برای دیدنش.

راستش حس نوشتن ندارم، اخبار رو میخونم و دلم میگیره، اتفاقات اخیر در دنیا و از خودم می پرسم نکنه که آخر دنیا نزدیک و باز از خودم می پرسم، اگر یکی از همین روزا دنیا بخواد به آخر برسه، کاری هست که آرزوی انجامش رو داشته باشم؟ حرفی که هوس گفتنش رو داشته باشم؟

آخر تمام این حرفا، فقط یک چیز رو میدونم و اونم اینکه اگر دنیا بدونم داره به آخر میرسه، اولین کاری که میکنم، یک بلیط برگشت به خونه است تا یکبار دیگه عزیزترین هام رو ببینم.

دوستی تو صفحه فیس بوکش نوشته بود: خدایا ٢٠١٢ سال دیگه است، هنوز سال تغییر نکرده، خواهش میکنم تقویم رو یکبار دیگه چک کن.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤