هوا!!!

سلام

مثل همیشه من حالم خوبه، اوضاع و احوالم هم خوب! زندگی هم مثل همیشه در جریان، گاهی آروم و گاهی پر خروش.

مدتهاست میخوام بنویسم، اما نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره. انگار حرفی برای گفتن نیست، یا شایدم من برام گفتن سخت شده. نمیدونم. حتی الان هم که شروع کردم نمیدونم از چی میخوام بنویسم.

میدونین اینجا وقتی حرفی برای گفتن نداری، بهترین موضوع بحث شیرین هواست نیشخند نمیدونم این رو قبلا هم گفتم یا نه، اما هوای ملبورن برای خودش حکایتی داره!

اینجا ظاهرا ۴ فصل داریم، مثل همه جای دنیا!!! بهار، تابستان، پاییز و نهایتا زمستان!!! آره میدونم همه اینو میدونین، اینجا مدرسه و کلاس امادگی من نیست!!! اما نکته جالب اینکه، در عمل ما اینجا ۶ فصل داریم!!!

هفته اولی که اینجا بودم، دوستی گفت، اینجا بعضی روزها ۶ فصل سال رو با هم تجربه میکنی، ۴ تا فصلش رو ما میشناسیم ٢ تای دیگه رو نه! اما تجربه شون میکنی!!! اون روز خندیدم، اما درست یک ماه بعد اولین تجربه ۶ فصل سال رو با موفقیت به پایان رسوندم :))

اینجا به همه توصیه اکید میشه که همیشه همراهتون یک کت و یک چتر داشته باشین، مهم نیست هوا تابستانی و ۴٠ درجه است!!! باور نمیکنین میدونم!!! اما حقیقت داره!

هوای اینجا خیلی دگرگون، صبح رو گرم و آفتابی شروع میکنی، بعد در عرض چند دقیقه هوا به شدت سرد میشه و بارون میباره!!! بارون خوبه، شانس بیاریم مثل یک ماه و نیم پیش کار به تگرگ نکشه، اونم چه تگرگی! هر دونه اش به اندازه یک گردو بود!!! باور نمیکنین؟ میدونم!!! اما وقتی این دونه های تگرگ سقف ماشین نو شما رو خراب کرد و کجبور شدید ماشین رو ببرید صافکاری و رنگ، اونوقت باور میکنین!!!

چی میگفتم، آها، هوا، آره خلاصه صبح آفتاب، چند ساعت بعد سرما و طوفان!!! خدا نکنه کار به باد بکشه، که گاهی بادش میتونه از رو زمین بلندت کنه، تازه سوز و سرماس زمستانش که جای خود داره! هوا اینجا معمولا به صفر نمیرسه، اما چون از برف خبری نیست و زمستون معمولا باد میاد اونهم باد از سمت قطب جنوب، هوا حسابی سرد میشه.

اما از حق نگذریم، بهار و پاییز زیبایی داره، یعنی کلا اینجا زیباست! خوبیش اینه همیشه گل هست و درختها هم سبز! این هم از مزایای هوای ملبورن!

اگر روزی  روزگاری هوای سفر به اینجا رو داشتید فکر نکنین چون زمستان یا تابستان فقط برای اون فصل لباس بیارید! به این فکر کنید که دارید وارد شهری میشید که میشه ۶ فصل سال رو در یکروزش تجربه کرد!

گذشته از شوخی، یکی از مزایای شهر ملبورن هوای اینجاست! هوای اینجا یکی از هیجانات زندگی!

خوب همین دیگه!!! دیدید، حالا باور کردید، اینجا وقتی حرفی برای گفتن نیست، میتونین ساعتها در مورد هوا گپ بزنین نیشخند

به امید شروع هفته ای خوش

خوب و خوش باشید

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸


اولین روزهای سال

سلام

تو کتابخونه موسسه نشستم و دارم به کارام میرسم. این دوره هم تموم شد، باورش کمی سخت. حس میکنی زمان داره پرواز میکنه. اونقدر سریع میگذره که نمیشه باورش کرد. انگار همین دیروز بود که دوره مون شروع شد، اصلا چرا راه دور برم، انگار همین دیروز بود که توی فرودگاه امام بابا در آغوشم کشید، با بغض توی گوشم بهترین آرزوها رو بدرقه راهم کرد. نزدیک به ده ماه! باورش سخت.

گاهی کاملا غیر ارادی زندگی اینجا رو با زنگی ایرانم مقایسه میکنم. چقدر دلم میخواست میتونستم زمان رو به عقب برگردونم و سریعتر تصمیم به اومدن بگیرم، اینجا دانشگاه میرفتم. اما از طرفی هم فکر میکنم اگر سالها قبل اومده بودم، امروز اینقدر آب دیده و قوی نبودم!!!

درس خوندن اینجا خالی از لطف نیست. اینجا خوشت میاد درس بخونی، نمی گم کار آسونی، نه، اما جذاب. کلی تمرین داری و مشق شب، اما از طرفی هم همه چیز حاضر و آماده است. امکانات خوبی بهت میدن، استادات بیشتر دوستت هستند تا استاد. گاهی میتونی بری سراغشون و باهاشون درددل کنی!!! جالب نه؟ به دوران تحصیلم فکر میکنم، به اون روزهایی که برای پرسیدن یک سوال درسی ساده، باید تو راهروهای دانشگاه دنبال اساتید محترم میدویدم و آخر سر یک جواب ناقص جلوی در کلاس تحویلم میدادند. یاد روزهایی که پر از شور درس خوندن بودم و این لذت چقدر سریع و ساده در نطفه خاموش شد.

اینجا به ایده هات احترام میزارند، حتی مخالف کردنشون هم محترمانه است. آرومی و از زندگی میتونی به سادگی لذت ببری. نمیدونم، شاید برای من و هم نسلی های من که نسل سوخته هستیم، این آرامش جذاب باشه، نمیدونم. فقط میدونم این ارامش رو دوست دارم. بماند.

از دوشنبه کارآموزیم شروع میشه، این هم بخشی از دوره ای که گذروندم. باید برم سرکار، درست مثل یک کارمند رسمی، تنها تفاوتش این که، نه از دریافتی خبری هست نه مدتش طولانی! فقط چهار هفته. بد از اون هم خدا بزرگ. تجربه خوبی خواهد بود. و این یعنی اولین تجربه حرفه ای من اینجا!!!

خوب دیگه من برم، شون، پسرک همخونه من اینجا نشسته و داره با بیصبری من رو نگاه میکنه، منتظر که با هم بازی کنیم.

دیگه اینکه همین. خوب و خوش باشید و ایام به کام.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤
تگ های این مطلب :روزانه ها


لحظه تحویل سال

جمعه ١٩ مارس، ٢٨ اسفند، غروب، مهمونی مدرسه ایرانی ها، نمیدونم گفته بودم یا نه، چند وقتی به عنوان داوطلب تو مدرسه ایرانی ها اینجا درس میدم، بماند، دوستان ایرانی، موزیک، رقص، سفره هفت سین، خنکای هوای پاییزی، و من بیقرار و دلتنگ! تنها حسی که ندارم، عید و بهار و سال نو. بهش فکر نمیکنم، میخندم، میرقصم و مثل همیشه شیطنت میکنم، اما دل در سینه بیداد میکند!!!

شنبه ٢٠ مارس، ٢٩ اسفند، به زور همخونه فعلی میریم خرید، همخونه تایوانی من دلش میخواد مراسم ایرانی من رو ببینه، برای دل اون و دل خانوم مادر قبول میکنم. خرید میکنیم،  خونه تکونی میکنم، سفره میچینم. برای شام دو نفری میریم بیرون، بهش قول دادم براش رشته پلو درست کنم، شبونه دست به کار میشم، کار سختی نیست، زمانی هم نمیبره!!!

یکشنبه ٢١ مارس، ١ فروردین، ساعت ۴:١۵ بامداد به وقت ملبورن، تنها در فضای نیمه تاریک میشینم کنار سفره، به جای آیینه، به لبخندهای زیبا و شیرین، از پشت قاب شیشه ای سرد نگاه میکنم، اشک میریزم و دعای سال تحویل رو بارها و بارها زمزمه میکنم. امسال هیچ دعایی ندارم، هیچ خواسته ای جز بودن با اونها. چشمهام رو میبندم، گرمی دستهای خانوم مادر رو حس میکنم. مثل هر سال میشینم کنارشون و با هم دعا میکنیم.

یکشنبه ٢١ مارس، ١ فروردین، ساعت ۴:٣۵ بامداد، " سلام، وقتی تلفن زنگ خورد هممون مطمئن بودیم تویی"، " خوبی عسلکم؟" صدای لرزان خانوم خواهر توام با کمی هق هق، تبریک عید و آرزوهای زیبا. " سلام" و اینبار فقط صدای اشکهای و نفسهای بریده آقای پدر و من. سخت بود، خیلی سخت بود. خانوم مادر آرومتر بود، گریه هاش رو کرده بود. آقای برادر، تمام تلاشش رو کرد برای تغییر این حال و هوا و موفق هم شد.

دور بودن و تنها بودن اینجا سخت بود، اما سختر از اون دیدن عکسهای امسال بود، دیدن اینکه خانوم مادر حوصله سفره هفت سین انداختن رو نداشته، ساده تر از این نمیتونست سفره بندازه، این رو من میفهمم که هر سال کنارش بودم و باهم سفره رو مینداختیم!!!

بماند، زندگی همینه! همیشه دو تا انتخاب داری، مثبت باشی یا منفی! من ترجیح میدم مثبت باشم، شاید برای همین که مینویسم، تا آرومم کنه، تا این انرژی منفی ازم بیرون بره! میدونم امسال سال خوبی خواهد بود، میدونم عمر سفر کوتاه، باور دارم روزهای شادی خواهم داشت. امسال با آرامش و شادی شروع شد.

سال نوی همتون مبارک، امیدوارم که امسال، سالی باشه پر از تندرستی، شادکامی، آرامش، ثروت و از همه مهمتر عشق و دوست داشتن.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢