معنای آزادی!

سلام

راستش یکی اینجا بحثی رو شروع کرد که من مدتها بود دلم میخواست در موردش بنویسم. آزادی یا شاید بهتر بگم معنای آزادی!

پدیده مهاجرت، پدیده سخت و بزرگی که من اعتقاد دارم هر ادمی باید یکبار در زندگیش تجربه اش کنه، مهجرت میتونه در ابعاد کوچک یا بزرگ باشه! حالا اینکه ازادی چه ربطی داشت عرض می کنم خدمتتون.

یکی از تجربیات جالب من اینجا برخورد با آدمهایی است، مسلمان و غیر مسلمان، که تا می فهمند من از یک سرزمین با اعتقادات خشک مذهبی و کلی قید و بند امدم تصور می کنند یا باید صرفاً در همان شرایط و در همون چهارچوب زندگی کنم یا اینکه حالا که به آزادی رسیدم باید بی قید بند بشم و به خیلی چیزا پشت پا بزنم.

از دید من، آزادی یعنی داشتن حق انتخاب، که حق مسلم هر انسانی! برای من معنای آزادی خیلی متفاوت از بی بند و باری و فساد! یکی از دلایل اصلی من برای مهاجرت داشتن آزادی بود، آزادی در همه چیز نه تنها آزادی و حق انتخاب در پوشش!گاهی حس میکنم مشکل اصلی مردم من بی هویت شدن، گاهی مفاهیم رو با هم قاطی میکنیم، فراموش میکنیم که آزادی مفهومش با بی بند و باری خیلی فرق دارد.

در کشور من آزادی معنا و مفهومی نداره. زنان کشور من در قید و بند خیلی چیزها هستند، البته نه به شدت کشوری مثل اردن ( شاید اگر کتاب عشق ممنوعه، نوشته نورما خوری، رو بخونید درک کنید من چی میگم)، یا اصلا چرا راه دور بریم، کافیه کمی تو زندگی زنان عربستان دقیق شید. من نمی گم مردان کشور من قید و بند ندارند، نه حرف من این که زنان کشور من علاوه بر قید و بند های عام جامعه درگیر مشکلات دیگری هم هستند، که صد البته کوچکترینش حجاب!

من مهاجرت کردم، تغییر هویت ندادم. من یک زن ایرانی هستم با تمام سنتهای زیبای ایرانی، من محل زندگیم رو عوض کردم، نه اعتقاداتم رو، اعتقادات من کماکان همون اعتقادات است، همیشه و همه جا هم همراه من خواهد بود. من خداشناسم، نمیگم مسلمان چون فکر میکنم هنوز با مسلمان بودن خیلی فاصله دارم، چون هنوز به اون نقطه نرسیدم که با جون و دل روزی ۵ بار نماز بخونم. باب اطلاع، اینجا در این به قول خیلیها بلاد کفر و مملکت بی قید و بند، مراسم شبهای احیا به پا بود و هموطنان من اینجا قرآن سر گرفتند.

یکی از دلایل اصلی من برای مهاجرت داشتن آزادی بود. من دنبال حق انتخاب بودم. برای من پوشیدن مانتو روسری هیچ مشکلی نبود. شاید براتون جالب باشه بدونید، این رو بیشتر صرف کسایی میگم که تا امروز پاشون رو از مرزهای کشورم بیرون نگذاشتند، خانمها اینجا بسیار موقرتر و مناسبتر از مانتوهای تنگ و شلوارکهای کشور من لباس می پوشند.

اینجا می تونی با هر قیافه ای بیای بیرون و هیشکی هم کاری به کارت نداره، حتی نگاهت هم نمیکنند! به نظر من اگر مردی تنها با دیدن بدن نیمه عریان یک زن، اونقدر تحریک میشه که کنترل خودش رو از دست میده و دست به تجاوز میزنه، بهتر که حتما به یک روانشناس مراجعه کنه، چون قطعا بیمار!

پ.ن.١: این متن رو دیروز نوشتم، نمیدونم چرا درست پست نشدو نصفه و نیمه، نتیجه مجبور شدن بازنویسی کنم. متن دیروز رو بیشتر دوست داشتم.

پ.ن.٢: خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم، بحث کردن خیلی خوبف اما محترمانه!

پ.ن.٣: من صرفا اعتقاداتم و نقطه نظرم رو مطرح کردم، دوست دارم نظر شما رو هم بدونم، با درنظر گرفتن این نکته که نظر هرکسی محترم!

پ.ن.۴: خودم رو برای انتقاداتتون اماده کردم، اما محترمانه! اینجا میدون جنگ نیست! :)

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠


بارون؛ بارون؛ بارون!

بارون بارون، زمینا تر میشه، گلنسا جونم، کارا بهتر میشه

گلنسا جونم تو شالیزار، برنج میکاره می ترسم بچتد، طاقت نداره، طاقت نداره

دونای بارون ببارین آرومتر، گلنسای منو میدن به شوهر

خدای مهربون تو این زمستون، یا منو بکش یا اونو نستون

"به یاد خاطرات خوش گذشته، بچگی دلنشین من"

"ویگن"

سلام

من حالم خوب، اوضاع احوال هم خوب! می گذرونیم دیگه! زندگی همینه!

امروز از صبح داره یک ریز بارون میاد، هوای قشنگیه، اما کمی کلافه میکنه آدم رو! خوبی اتاق من اینجا اینه که یک پنجره بزرگ داره، میز تحریر هم جلوی این پنجره است، پرده ها رو میزنم روزها کنار و میشینم و درس میخونم و به باقی کارام میرسم. توی روزای بارونی مثل امروز میشه نشست و کتاب خوند و قهوه خورد! البته به شرط اینکه درس نداشته باشی، که من دارم! از صبح دارم درس می خونم، خودم هم باورم نمیشه، من و درس خوندن!!!! از عجایب!

نستم و از پنجره بیرون رو نگاه میکنم، بوی قهوه تمام اتاق رو پر کرده و من زیر لب زمزمه میکنم " بارون بارون ...! دخترک همخونه تایلندی من همیشه میگه : "اتاقت بوی کافی شاپ میده، آدم توش احساس راحتی میکنه." دیروز که از سر کار برگشت، یکراست اومد تو اتاق من و ولو شد رو تخت! حدود یک ساعتی اینجا بود و گپ زدیم. اعتقاد داره، اتاق من خیلی گرم و راحت! می گه فضاش حس خانواده و زندگی داره! نمیدونم شاید حق داره.

این هفته از اول هفته قصد نوشتن داشتم، اما نشد نمیدونم چرا! میخواستم از برنامه روز شنبه و پیک نیک و دوستای خوبم بنویسم، از یکشنبه و مهمونی کوچیک شام و پسرک دوست داشتنی دوستم، از اینکه تهران تو خانواده ام خبرهای خوبی هست و من اینجا دورم ازشون، از تولد خانوم خواهر و اینکه این اولین سالی که من تولدش پیشش نیستم، و از خیلی چیزای دیگه! نمیدونم چرا دستم به نوشتن نرفت! مهم نیست.

زندگی جدیدم رو دوست دارم، ازش لذت میبرم. شاید تنها چیزی که کلافه ام میکنه بیکاری! اونم درست میشه میدونم، مثل همه چیزای دیگه، این هم زمان خودش رو داره! من به این موضوع عادت دارم. خودم رو با درس مشغول کردم. حالا میگم درس همچین فکر نکنین چه خبره ها! هیچ خبری نیست یک دوره ساده حسابداری! تازه اگر بشه میخوام برم سراغ یک مدرک بهتر! منظورم فوق لیسانس نیست. هزینه اش بالاست وسع من نمیرسه! منظورم از همین مدارک معمولی بود! یا تو رشته خودم، یا حالا حسابداری یا شایدم مدیریت! نمیدونم. هنوز تصمیم نگرفتم!!!

میخواستم امروز برم اسکواش، که بارون همه زندگیمون رو بهم ریخت، نیست که اینجا از ماشین و رانندگی خبری نیست، نتیجه اینکه گاهی تو این هوا بیرون رفتن سخت میشه! اینم از لوس بازیها من!

دیگه اینکه همین. نه یک چیز دیگه، من دلم یک اتفاق خوب و هیجان انگیز میخواد، اونم زود زود! خوب همین.

آخر هفته خوشی داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦


روزهای زندگی من!

سلام

هفته پیش برای کاری رفته بودم کتابخونه، داشتم بین قفسه ها می چرخیدم و فکر میکردم اینبار چه کتابی رو شروع کنم، که یکباره هوس نوشتن زد به سرم. نشستم یک گوشه تا شاید کمی بنویسم، تا شاید کمی دل بیقرارم آروم بگیر! اما بازم نشد. نشسته بودم و فکر میکردم. فکر میکردم اولین بار کی کتاب خوندم، اصلا چی شد که کتاب خوندن رو شروع کردم؟

هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی شد که کتاب خوندن رو شروع کردم، حتی یادم نمیاد اولین کتابی که خوندم چی بود، اما خیلی خوب یادم میاد که همیشه عادت کتاب خوندن من خانوم مادر رو شاکی میکرد، تا کتاب رو تموم نمی کردم آروم نمیشدم. همیشه کتابی برای خوندن بود، خوب و بد، چون من اصولا اعتقاد دارم باید کتاب بد هم خوند، اونوقته که قدر کتاب خوب رو میدونی! یک اعتقاد دیگه هم دارم، کتابهای خوبم رو به کسی غرض نمیدم، مگر اینکه بدونم طرف وسعش به کتاب خریدن نمی رسه، کتاب خوب رو باید خرید! یک چیزی که اینجا خیلی جالب برام، اینه که اینقدر کتابخونه هاشون محشره و همه نوع کتابی حتی تازه منتشر شده ها رو هم داره که ادم دیگه کتاب نمیخره! حالا بماند که دلیل من برای کتاب نخریدن کمبود فضا است، اما فکر که می کنم میبینم اینجا دلیلی برای خرید کتاب نیست!!! هرچند که من دوست دارم کتابخونه شخصی داشته باشم، بزرگ و پر از کتاب، درست مثل اتاقم تو خونه! دلم هوای خونه رو داره!

هرچی فکر میکنم یادم نمیاد اولین بار کی نوشتم، چی شد که نوشتن رو شروع کردم. انشای ضعیفی داشتم و گاهی نوشتن برام مرگ بود. اصولا از اون آدمهایی هستم که نباید بهشون موضوع داد، باید خودشون انتخاب کنند!!! این قصه صرف کتاب و نوشتن نیست، من تو همه چیز زندگیم باید حق انتخاب داشته باشم! بماند، آره یادم نمیاد چی شد نوشتن رو شروع کردم، اما خوب یادم که وقتی مینوشتم اروم میشدم، خیلی زیاد، وقتی نوشتنم تموم میشد انگار بار بزرگی از دوشم برداشته میشد. عادت داشتم از همه چی بنویسم، همه جا هم می نوشتم، کافی بود حس نوشتن داشته باشم، دیگه مهم نبود توی تاکسی هستم یا سر کلاس! دور تا دور جزوه هام پر بود از دستنوشته و شعرها و حس و حال من! عادت غریبی، میدونم هنوز هم این عادت رو دارم. نوشتن رو کاغذ رو خیلی دوست دارم! خیلی لذت بخش، بخصوص که یعدها وقتی میخونیشون از دست خطت می فهمی چقدر شاد بودی یا غمگین!

به گذشته که نگاه میکنم، راه پر پیچ و خم و غریبی رو می بینم. راهی که گاهی خودم هم باورم نمیشه که پشت سر گذاشتمش.

پ.ن: امروز درست ٣ ماهه که من اینجا، در این شهر غریب، با مردمانی از اقصا نقاط دنیا، با هوایی غیرقابل پیش بینی، به دور از خانه و کاشانه، بدور از خانواده خوبم، زندگی جدید و مستقلم رو شروع کردم. دقت که میکنم میبینم، زنی که امروز میبینم با زن سه ماه پیش خیلی متفاوت، به قول بزرگی گاهی به خودم آفرین میگم، هرچند چیز زیادی برای افتخار وجود ندارد. اما گاهی حس میکنم، یکجاهایی کارهایی کردم که خودم هم باورم نمیشه از پسشون براومدم. دلم برای وطن و خانواده ام خیلی تنگ، اما فعلا قصد برگشت ندارم.

میدونم اونجا هفته از نیمه گذشته، اما بازم هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧