سرزمین مادری، وطن یا ...!

سلام

راستش نمیدونم چی باید بگم فقط میتونم بگم حالم خیلی بده! نمیدونم چی داره به سر سرزمینم میاد، تنها کاری که میتونم بکنم دعا کردن! خیلی نگرانم. خیلی! شاید کمی سخت باشه درک کردن حال کسانی که راه دور هستند و از دور اخبار رو می بینند.

میخوام بگم مهم نیست کجای این کره خاکی زندگی میکنم، مهم این که من هنوز عاشق سرزمینم هستم و براش دلم میتپه! خیلی نگرانم خیلی، برای سرزمینم، برای مردمم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٤


سلامی از کشوری غریب

سلام

من خوبم، و کمی گیج. هنوز باورم نمیشه که چنین اتفاقی در زندگیم رخ داده. نمیدونم خوب یا بد، اما تا الآنش که جالب بوده.

حدود ۵ روز که اینجا هستم. یک اتاق اجاره کردم و دنبال کارهای مهاجرتم بودم و خب از همه مهمتر دنبال کار!

تا الآن همه چیز خوب بوده. در برخی موارد باید قدر کشورمون رو بدونم! شاید یکیش مسئله انرژی باشه. اینجا پاییز و هوا سرد، حتی توی اتاقامون هم سرد، اینجا مثل ما نیستند که تو زمستون هم خونه اونقدر گرم که ما با لباس تابستونی هستیم!

ولی خب اینجا هم مزایای خودش رو داره، مردم اروم هستند. همه لبخند میزنند و حس میکنی زندگی به بهترین وجه ممکن جاری. صدای بوق نمیشنوی، ترافیک ندارند، همه چیز بر اساس ضابطه و مقررات است. همه به هم احترام میذارن. اینها برای منی که سالی یکی دو تا سفر خارج از کشور داشتم، عجیب نیست و تازگی نداره. دلیل این رفتارها هم معلوم. مردم اینجا از حداقل امکانات برای زندگی بهره مند هستند. نمیدونم والا!

داشتم نتایج انتخابات رو میخوندم. خیلی دلم گرفت. نمیدونم اونجا چه خبر، فقط میدونم تمام دوستانم خیلی عصبی هستند! براتون آرزوی آرامش دارم.

دلم برای خانواده ام و دوستام خیلی تنگ شده. امیدوارم ما هم روزی بتونیم توی کشور خودمون با این آرامش زندگی کنیم.

هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳


دوست داشته ها و ناداشته ها!

سلام

مدتهاست که تصمیم دارم از دوست داشته ها/ناداشته هام درباره سرزمینم بنویسم. وقت کم بود شایدم ...!

دوست داشته ها:

١. طبیعت زیبا و چهار فصل رنگارنگ.

٢. محبت مردمانم، هر چند این روزها خیلی کمرنگ شده.

٣. آب و خاکی که من از آن متولد شدم.

۴. حس مالکیتم نسب به این مرز و بوم.

۵. ایرانم، البته نه ایران فعلی.

۶. خانواده و دوستان پر محبتم.

دوست ناداشته ها:

١. مردمان خسته و عصبی.

٢. جامعه بیمار.

٣. ناهنجاریهای محیطهای کاری.

۴. تبعیض جنسی و به تبع آن اینکه صرفا مثل یک کالا دیده میشم.

۵. بی هویت شدن جوانهای امروزی.

۶. تلاشهای بیفایده برای بهتر شدن زندگیم.

٧. سطحی نگری مردمانم.

٨. حس آزاد نبودن. مدتهاست حس میکنم در قفسم.

٩. از همه مهمتر اینکه وقتی به عنوان یک زن احساساتت رو بروز میدی، وقتی میخندی بهت تهمت خراب بودن میزنند.

١٠. آرامش از دست رفته ام.

شاید تعداد دوست ناداشته های من بیشتر باشه، اما مهم اینه که دوست داشته هام مهمتر هستند. خیلی خوشحالم که خانواده ای دارم که اینگونه عاشقم هستند و دوستانی که ارزششون برای من خیلی زیاد. امشب آخرین شب اقامتم در این سرزمین است. سرزمین مادری، دیدن اشک پسربچه های سالهای قبل و مردان جوان امروز شاید سختترین بخش این هجرت باشه. دوستان آقای برادر سنگ تمام گذاشتند. بماند که دوستان خوب خودم هم کم نذاشتند. حس زیبایی است این همه عاشق بودن.

و من امروز بیشتر از همیشه عاشقم.

فکر کنم پست بعدی از ملبورن باشه.

خوش باشید و سرشار از زندگی.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٧


روزهای آخر!

سلام

من حالم خوب، یعنی راستش یه جورایی خودم هم برام سخته که باور کنم خوبم. شاید توقع داشتم این روزها حالم اصلا خوب نباشه، نمیدونم چرا چنین تصوری داشتم!!!

کارهام تقریبا همه انجام شدند، دیروز هم باراهام رو فریت کردم. جالبش اینجاست که تقریبا هرچی لباس تابستونی داشتم رو فرستادم رفت!!! حالا موندم با یک مشت لباس زمستونی!

اوضاع خوبه، چیز زیادی نمونده، باورش برای خودم هم سخته، فقط ۴ روز! سعی میکنم امشب بنویسم. همونطور که قول داده بودم، از دوست داشته ها و ناداشته های اینجا، ایران، سرزمینی که من توش متولد شدم.

خب پس تا بعد!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳


روزمره های دم رفتن!

سلام

من خوبم، فقط سرم خیلی شلوغ! این هفته های آخر برام مثل برق و باد میگذره و من اونقدر درگیر کارهام هستم که اصلا گذر زمان رو حس نمیکنم. کماکان کلی کار هم مونده! دلم میخواد هفته آخر رو آروم باشم. این هفته آخرین هفته ای که قبل از رفتنم سرکار میام. کارها رو سر و سامان دادم و دیگه از بابت اینجا خیالم راحت! حتی باورش برای خودم هم سخت، باورم نمیشه که فقط دو هفته مونده، دو هفته دیگه، در چنین روز و ساعتی من شهری/کشوری دیگر خواهم بود.جایی که میدونم حداقل در بدو ورود غریبه ای بیش نخواهم بود.

میدونم این روزها خیلی دیر به دیر مینویسم، و باز میدونم کمبود زمان بهانه زیبایی نیست، اما واقعیتش این که کارهام خیلی بهم ریخته است و خب در کنار تمام این مسائل خیلی هم خسته ام، اونقدر که گاهی دلم میخواد دوپینگ کنم!!! بگذریم.

آخر هفته هم مثل همیشه آرام و دلنشین بود. باز امامه و جاده و زیبایی، هرچند که اینبار زمان کمی رو اونجا بودم، اما باز هم بهتر از هیچی بود. تمام لذت این آخر هفته ها به جاده ای که هیچوقت تکراری نمیشه و همیشه میتونی یک صحنه جدید کشف کنی. دیدن اون همه زیبایی و رنگ، فقط میتونه باعث ستایش بیشتر خالقش بشه. مثل هربار جاده کوهستانی و پیچهای تند و یکباره پیچ آخر و شروع باغها، یکباره از دل کوه درآمدن و ورود به طبیعتی بینهایت زیبا. اون همه شکوفه و سبز بودن، صدای آب روان و خنکای آب چشمه، آبی بس گوارا.

این آخر هفته توام با کمی هیجان بود، رو پله های جلوی خونه نشسته بودیم و داشتیم با مرجان از هوای نیمه خنک و زیبایی طبیعت روبرومون لذت می بردیم که یکباره بادی وزیدن گرفت و صدای بهم خوردن در بلند شد. من و مرجان هر از گاهی بهم دیگه و درب بسته شده نگاه می کردیم! آقای پدر رو صدا زدم و پرسیدم که کلیدها پیشش یا نه! خب جواب منفی بود. حالا ما مونده بودیم پشت در، بدون کلید!!! اونم توی یک منطقه بسیار کم رفت و آمد. بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدیم که من از پنجره باز برم داخل و درب رو باز کنم! چاره ای نبود! حتی فرصت فکر کردن و احساس وحشت از بلندی و نردبانی با پله های بلند و یک در میان و کمبود فضای کافی برای جای پای مناسب نبود. بدون فکر کردن به هر چیزی، رفتم بالا و از پنجره وارد شدم. با کلی مکافات!!! موقعیت مضحک و خب ترسناکی بود. وقتی در رو باز کردم تازه فهمیدم که چقدر فشارم افتاده پایین و دارم از تو می لرزم! اما از اونجایی که اصولا بچه پرویی هستم اصلا به روی خوردم نیاوردم. این هم ماجرایی بود برای خودش.

تصمیم دارم درباره یکسری مسائل بنویسم، اولیش دوست داشته ها/ناداشته هام درباره اینجا. نمیدونم کی فرصت کنم، اما دلم میخواد زودتر درباره اش بنویسم.

هفته خوشی رو آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳