آخر هفته و اغازی شلوغ!

سلام

من حالم خوب، زندگی هم مثل همیشه در جریان. این روزها سرم خیلی شلوغ، اونقدر که حتی فرصت نمیکنم به خودم برسم. از صبح سر کار و مشغول تحویل دادن پروژه ها، عصرها هم در گیر کارهای خودم، جمع و جور کردن و دید و بازدید. بعضی شبها اونقدر خسته ام که حتی دلم غذا نمیخواد. تنها چیزی که نیاز دارم کمی آرامش و خواب!!! بگذریم این هم بخشی از زندگی من!

آخر هفته، علیرغم تمام شلوغ بودن و کارها، خیلی خوب بود.

۵شنبه شب، یک جمع کوچک و صمیمی، همه کوچکتر از خودم، در واقع دوستان آقای برادر، خنده و خنده و خنده، و در پس این خنده دلتنگیهای پیشاپیش رفتن. حس کردن اون همه محبت و عشق، بالاتر از خیلی لذتها است.

جمعه صبح، به عادت چندین سال گذشته راهی امامه شدم. با مرجان زدیم به جاده، گپ، موسیقی و خنده، عکس و ستایش آفریدگار برای بهاری چنین دل انگیز و هزار رنگ. تا ناهار روز به گردش و عکاسی و آماده کردن ناهار گذشت. ناهاری دلچسب به همراه آقای پدر، مرجان و دوستی قدیمی! و من مثل همیشه از خودم می پرسم چرا این شش سال رو سکوت کردی. و باز مثل هربار به خاطر میارم که : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.

بعد از ناهار، نوازش انگشتان کشیده تو بر روی سیمهای تنبور. مثل همیشه نشستم رو لبه پنجره و خیره شدم به منظره زیبای روبرو. مزمزه کردن هوای تمیز و آرامش زندگی، صدای ساز و رقص برگها و عجب که رقص برگها در باد هماهنگ با صدای ساز تو بود.

غروب جمعه، به عادت دیرین، جمع و جور و راهی تهران شدن و زیبایی بی همتای جاده در آن عصر زیبای بهاری. آخر هفته زیبایی بود، آرام و دلنشین.

از اول هفته در گیر و دار مدیریت کارهای باقیمانده و خداحافظی هستم. که این قسمت آخر کار خیلی دشواری. تنها دعاها و آرزوهای زیبا است که کمی از سختی این لحظه کم میکنه. میدونم که دلم برای خیلیها، خیلی جاها و خیلی چیزها تنگ میشه. نمیدونم برای کدوم بیشتر، اما دلم برای صدای ساز آقای برادر و تو میدونم خیلی زیاد تنگ میشه. شاید به دلیل همین دلتنگیهاست که هر روزم با فریادهای دوستت دارم به تمام عزیزانم سپری میشه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸


وطن؟؟؟

سلام

حالم خوبه، مثل همیشه، شاد و سرزنده، مثبت و پر انرژی، حالا گیرم کمی بیخوابی و خستگی هم چاشنیش باشه، مهم نیست. اونقدر چیزای مهمتر وجود داره که دیگه اینا تو گم!

این روزها، ذهنم مملو از سوالات گوناگون و گاها بیجواب! اما سوالی که در چند روز اخیر خیلی توی ذهنم جا خوش کرده، سوالی که هنوز درباره جوابش مطمئن نیستم.

این روزها دائم از خودم می پرسم، وطن یعنی چه؟ وطن من کجاست. شاید خیلی ساده و بچگانه به نظر بیاد، اما تا حالا شده جدی به این سوال فکر کنید، به دور از احساسات و عرف و ...؟ شاید تا قبل از برنامه این سفر من هم برام خیلی جای سوال نبود، اما امروز برام شده یک سوال مهم.

از دیدگاه من، وطن یعنی جایی که به تو تعلق داره، بهت احساس امنیت و آرامش و آزادی میده، بهش عشق می ورزی با تمام وجود، وطن یعنی آب و خاکی که بهش تعلق داری.

وقتی با ین مفهوم بهش نگاه میکنم، درباره موطن فعلیم شک میکنم، از خودم می پرسم، آیا اینجا، ایران متعلق به من؟ اگر هست پس چرا هیچ تغییری نمی تونم تو شرایطم بدم؟ اگر هست پس چرا من توش احساس امنیت نمیکنم؟ چرا شاد بودنم اینجا گناه؟ چرا صدای خنده به بدترین چیزها تعبیر میشه؟ اگر هست، پس چرا من احساس رها بودن و آزادی ندارم؟ اگر هست پس چرا نمی تونم به این آب و خاک تعلق داشته باشم؟ و اگر نیست، وطن من کجاست؟

میدونم خیلی ها فکر میکنند بابا طرف هنوز نرفته، همه چیز رو فراموش کرده و غرب زده شده و جوگیر! اما موضوع این نیست، اینکه نمی تونم اینجا رو وطن بدونم برای من که همیشه عاشق این مرز و بوم و آب و خاک بودم، برای منی که همیشه دیوانه این کشور چهارفصل پر ابهت بودم، برای منی که ایران یعنی دوران هخامنشی، بسیار دردآور است. برای آدمی مثل من این غم، غم کوچکی نیست. و من سردرگم تمام این سوالات بیجوابم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥


سفرنامه ساری

سلام

من حالم خوب، فقط به طرز غریبی کمبود خواب دارم. اون هم به خاطر برنامه شلوغ این روزهاست. یک سفر سه روزه و بعدشم مهمانی، حالا بماند که قبل از سفر هم مشکل خواب رو داشتم!!! و اما سفر،

چهارشنبه-صبح ساعت ١٠:٣٠: من و مونیک، رانندگی، جاده هراز، باران و ابر و مه، خنکای هوا و طبیعت زیبا، امام زاده هاشم، هوا آفتابی، نسیمی خنک، مه شناور روی جاده، عکس و عکس و عکس، موسیقی و خواندن و خندیدن، جریمه و خنده و خنده، بعد از ظهر نارنجستان، ناهار، عکس و عکس و عکس، حوالی غروب ساری، منزل شنم اینا، شب مهمانی قبل از نامزدی، موسیقی و بالا پایین پریدن، عروس و دامادی بس شیطون، گپ شبانه تا دیر وقت و بیهوشی!

پنجشنبه-صبح ساعت ٨:٠٠، بیدار باش، صبحانه ای دلپذیر، گشتی در ساری، بازار ترکمن، جاده و موسیقی، شب نامزدی شنم خانومی، خودکشی مطلق، خنده و عکس و فیلم، نیمه شب برگشت، گپ و گپ و گپ تا ساعت ۵ صبح.

جمعه- صبح ساعت ٩:٠٠، بیدار باش، بستن بار، جاده، اینبار فیروز کوه، گروهی ١۵ نفره، خنکای نسیم، من و مونیک، موسیقی و غش غش خنده، شیطنت، ایستادن ها و شوخی کردنها، عکس و عکس و عکس، غروب تهران، هوای خنک و باران، خسته و بیخواب، اتوبانهای شلوغ.

مسافرت خیلی خوبی بود. و من هر از گاهی دلتنگ تمام این لحظات میشوم، لحظاتی که بسیار بیاد ماندنی و شیرین هستند. لحظه با هم بودنها، شیطنت و دلخوشیها. نمیدونم دفعه بعد کی خواهد بود که با این جمع دوستانه سفری داشته باشم.

از همین حالا دلتنگ این دوستی ها و لحظات زیبای با هم بودنمان هستم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳


سوال بیجواب!!!

سلام

من حالم خوب، راستش چند روزی بود که کمی کلافه بودم و خسته اما دو روز گذشته حالم خیلی بهتر، آرام شدم. نمیدونم تاثیر چله گرفتن یا ...! بهر حال که حس خوبی دارم.

این روزها عجیب درگیر کارهای رفتنم هستم، با آدمهای متفاوتی برخورد می کنم و رفتارهایی غریبی می بینم. دوستانم این روزها دو دسته هستند، دسته اول که کنارم هستند و سعی میکنند از این زمان محدود با هم بودن بیشترین استفاده رو بکنند و دسته دوم دوستانی که همان اندک ارتباط رو هم قطع کردند.

این روزها ذهنم درگیر کلی سوال بیجواب است، به طرز عجیبی حیرانم! گاهی تصمیم گیری برام خیلی دشوار میشه. چند وقتی که دارم از راه دور دنبال محلی برای اقامتم می گردم. نمیدونم ما ایرونیها به خاطر شرایط جامعه مون اینقدر بدبین هستیم یا نه، نباید اعتماد کرد. شاید این مهمترین سوال بیجوابی باشه که ته ذهنم جا خوش کرده، سوالی که میتونم بگم تا حدود زیادی آزار دهنده هم هست.

این روزها، انگار تازه متولد شده ام، هم برای خودم، هم برای دیگران. شدم مثل موجودی که انگار بعد از یک دوره طولانی نامرئی بودن به یکباره مرئی شده. مردانی که روزگاری اصلا بودنم را نمی دیدند، یکباره کشفم کرده اند، ابراز علاقه های بسیار! و من نشسته روبروی این آدمها گیج و ناباور، در حال بازی با فنجان قهوه تلخ، فقط نگاهی و سوالی، چرا حالا؟ و جوابی همواره تکراری : چون حس میکنم دیگه زمان زیادی برای بودن کنارت ندارم، دوست دارم از لحظه به لحظه اش استفاده کنم!!! و باز نگاه گیج و بی احساس من! و باز سوالی بی جواب، اینبار در قلبم، چرا حالا؟!!! قانع نمیشوم!

فردا مسافرم، تا شنبه نیستم، دارم میرم شمال، وای که چقدر دلم هوای جاده و رانندگی داره! اونم تو این هوای معرکه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۸


مزه مزه کردن زندگی!

سلام

راستش از صبح قصد نوشتن دارم، اما نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره، نمیدونم شاید حتی نوشتن از بعضی چیزها برام به اندازه گفتنشون سنگین!

هر سال این روزها بهترین روزهای زندگی من، اما امسال! نمیگم روزهای بدی هستند نه، اصلا، اما مثل هر سال هم نیستند. این چند وقت ذهنم عجیب درگیر، درگیر یکی از مهمترین تصمیمات زندگیم. دلم میخواد یک گوشه بشینم و یک دل سیر گریه کنم، شاید کمی دلم آروم بگیر.

سالهاست که به پدیده مهاجرت فکر میکنم، دوستان زیادی رو دیدم که مهاجرت کردند، دوستانی بس نزدیک، دوستانی که نبودشون همیشه تو زندگیم حس شده، شاید یکی از مهمترین این افراد پدرخوانده عزیزم باشه، که دوریش برام همیشه خیلی سخت بوده. اما امروز این من هستم که که قرار است با این پدیده مواجه بشه. احساسات متضادی دارم.

نه اشتباه نکنید اصلا از تصمیمی که گرفتم پشیمون نیستم، فقط این روزها بعضی چیزها برام پررنگتر شدند. همیشه باور داشتم که اینجا ریشه دارم. ریشه ای که هیچوقت نمی تونستم بفهمم چقدر عمیق یا سطحی. و امروز میدونم که این ریشه ها خیلی عمیقتر از اونی هستند که فکر میکردم. اونقدر عمیق که حس میکنم چطور میخوام دل بکنم!

این روزها خانواده برام مفهوم عمیقتری پیدا کرده، شاید امروز بهتر حس کنم، خانواده داشتن یعنی چی، امروزی که هر لحظه به رفتن نزدیکتر میشم. همیشه باور داشتم که خانواده یعنی دیوار محکمی که بهش تکیه داری و امروز حس میکنم مبادا این دیوار رو با رفتن از دست بدم. هر چند که میدونم پیوند ما خیلی قویتر از اونی که فاصله فیزیکی بتونه سستش کنه.

دیروز، روز خوشی بود. روزی که به قول خانوم مادر نباید با اشک و دلتنگی خراب میشد. دوستانی کنارم بودند که به اندازه یک دنیا ارزش دارند. ما این همه سال کنار هم بودیم و روزهای زندگیمون رو با هم ساختیم. مهم نیست که برخی از این دوستان، همشاگردیهای قدیمی آقای برادر باشند که ١٠ سال از من کوچکترند، یا پسر عمه ای با ٩ سال اختلاف سن که من سالهاست نظاره گر بزرگ شدنشان هستم، مهم احساس عمیقی که بین ماست، که وقتی در آغوشت می گیرند حتی توان رها کردنت رو ندارند، که به سختی سعی می کنند بغضی که حتی تنفس رو سخت میکنه نشکنه تا مبادا اشکهاشون رو ببینی.

دیروز مثل کودکی خردسال، هر بار که در آغوش کشیده شدم اشک ریختم، بدون احساس شرم، این وسط شاید سختتر از همه دیدن چشمان قرمز آقای پدر بود که سعی میکرد مخفیشون کنه! میدونم برای آرامش من همه چیز رو در دلش نگه میداره.

این روزها حس قشنگی دارم. حس زندگی، بیشتر از هر زمان دیگری یاد گرفته ام در لحظه زندگی کنم، نوعی مزه مزه کردن تمام ثانیه ها. این روزها عجیب شور زندگی دارم، چرا که بیشتر از هر زمان دیگری معنای عمیق خانواده را درک میکنم. شاید هیچ زمانی در طول زندگیم به این شدت عاشق نبوده ام، عاشق زندگی و زندگی کردن.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥


تضاد احساسات!

سلام

من حالم خوب، فقط خیلی درگیرم. همه چیز خدا رو شکر داره خوب پیش میره. این روزها عجیب سریع میگذرند و خیلی شلوغ! حس خوبی داره!

وقتی با دوستهام صحبت میکنم و حرف از رفتن و خداحافظی میشه، همه می پرسن چه حسی دارم؟ خوشحالم یا ناراحت! شاید باورش سخت باشه اما حس غریبی، هم خوشحالم هم کمی دلتنگ! جالب! برخی توقع دارند نگران باشم، اما نیستم، به قول دوستی شاید هنوز هم گرمم و حالیم نیست.

تنها چیزی که کمی اذیتم میکنه، دوری از خانوم خانومهاست، می ترسم، می ترسم که دیدارمون بره به قیامت! وگرنه هیچی برای نگرانی و ترس من وجود نداره!

این روزها کارم شده دیدن دوستان و فامیل. هرکی برخورد خاص خودش رو داره و حرفی و حدیثی، اما تو با همه متفاوتی، حرفهایی که میزنی و قولهایی که میگیری، ممنونم که اینقدر آرومم میکنی، ممنونم که هنوز کنارم هستی، با اینکه میدونی این رابطه اینجوری نمی مونه، به قول دوستهامون من میرم و تو میمونی، علی رغم این همه سالهای سختی که داشتی، اما این همه مثبت کنارم هستی بدون اینکه به خودت فکر کنی. ممنون از این دوستی و محبت!

میدونم تصمیم سختی گرفتم. تمام دوستهایی که دارم مقیم سیدنی هستند و من ملبورن رو برای زندگی انتخاب کردم و حالا دارم دنبال ایرانی های مقیم ملبورن می گردم. دنیای غریبی، وقتی پیداشون میکنی، اولش خوب، اما بد انگار می ترسن از اینکه مبادا درخواستی داشته باشی، حتی خیلی سخت جواب سوالات ساده ات رو میدن. نمیدونم شاید با چنین شرایطی باید از نگرانی به مرز جنون رسیده باشم، اما نرسیدم. اصلا نگران نیستم. شاید چون خودم و قابلیتهام رو باور دارم. نمیدونم. بگذریم.

خلاصه که این چند وقت خیلی درگیرم. هنوز کلی دارم. کلی خرید! و کلی حس زندگی و شادابی. آخ که چقدر من بهار رو دوست دارم. خوشحالم که بهار رو ایران هستم. دلم هواس عکاسی داره! شاید این آخر هفته.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱