پاییز، باران، قهوه!

سلام

من خوبم، زندگی هم مثل همیشه! روزها از پی هم میان و میرن و گاهی عجیب احساس بیهودگی میکنم. بماند.

چند ساعت که داره بی وقفه بارون میاد. نشستم روی تختم، تو خونه جدید، پنجره هم باز، قهوه و گاهی چای، موسیقی و خیال یار!!! (آخری رو جدی نگیرید، صرف خالی نبودن عریضه و حفظ قافیه بود) منم که عاشق بارون و حس و حال خاطرات زیبای تهران و شایدم جاده شمال. گاهی وقتها خیلی دلم برای گذشته هام تنگ میشه، بهش فکر میکنم و لبخند میزنم، تا چند ماه پیش همین خاطرات اشکهام رو جاری میکرد، درست مثل همین بارون بهاری، ببخشید برای اینجا پاییزی! اما حالا بعد از نه ماه لبخند میزنم و غرق لذت میشم.

از خونه جدیدم بگم، روز اول ژانویه در یک اقدام جنون آمیز از شرق ملبورن اثاث کشی کردم به غرب!!! یک ماه در منطقه ای به نام پوینت کوک (Point Cook) بودم. منطقه ای کاملا متفاوت با محله قبلیم در شرق!!! بماند. منزل دوست نیوزلندی بودم و روزهای بدی نبودند. هفته آخر ژانویه، دوباره در یک اقدام جسورانه اثاث کشی کردم به شرق ملبورن!!! خداوند همه را به راه راست هدایت فرماید، اول از همه هم خودم رو!!!!

خونه جدید، در یکی از بهترین مناطق شرق ملبورن. این محله رو دوست دارم. همخونه فعلی ام، دوست تایوانی، خانوم مجردی با پسرک 12 ساله اش. پسرکی شیرین که متاسفانه دچار نارسایی ذهنی. روزهای اول کمی سخت بود با پسرک ارتباط برقرار کردن، اما حالا، اونقدر به هم عادت کردیم که وقتی خونه نیست به طرز غریبی دلم براش تنگ میشه. کنار خانواده زندگی کردن حس زیبایی. عجیب لذت میبرم از این روزها و شبها.

دلم برای بهار تهران تنگ شده، دلم برای هفت سین و دور هم جمع شدنمون تنگ شده، دلم برای خونه تکونی شب عید و خرید و ... تنگ شده. خانوم همخونه این روزها تلاش بی وقفه ای داره برای اینکه من دلتنگی نکنم. و من برای دلخوشی اون و خانوم مادر، سعی میکنم دلتنگ نباشم!

یکی از کارهای داوطلبانه ای که اینجا میکنم، صرف خالی نبودن عریضه و عدم احساس بیهودگی، تدریس در مدرسه ایرانیهاست، هفته ای یکبار، حدود 3 ساعت، کلاس پیش دبستانی، به دختر بچه ها و پسر بچه های ایرانی فارسی یاد میدیم، بیشتر باهاشون تمرین میکنیم که یادشون نره!!! الهی بگردم که این فسقلکها اونقدر خوردنین که نگو. بی اغراق باید بگم بهترین ساعات هفته من شنبه ها سر کلاس!!!

دیگه اینکه همین دیگه!!! آها داشت یادم میرفت. این یکی مخاطب خاص داره!!! مرسده جانم، خانوم، دلخور نشو، اگر دیر به دیر مینویسم شاید برای اینه که دیگه حرفی برای گفتن ندارم. زندگی اینجا آروم آروم، مثل تهران پر از هیجان و اعصاب خوردشدن و اینا نیست. همه آروم و روال خاص خودش رو داره!!! به قول دوستی گاهی حوصله ات از کمبود هیجان سر میره!!! دلیل دیگه که کمتر مینویسم، من دلیل اصلی نوشتنم، خالی شدن احساسم، نمخوام هربار که مینویسم حرف از دلتنگی بزنم. اینجا همه چی عالیه، اما دلتنگی بیداد میکنه. نمیخوام غرغر کنم، نمیخوام منفی باشم. برای همین کمتر مینویسم. نمیدونم شاید هم زیادی رفتم تو پیله خودم. قول نمیدم اما باشه چشم، سعی میکنم بیشتر بنویسم. گاهی نوشتن دلتنگترم میکنه!!!

آخری رو هم بگم و برم، هنوز کار پیدا نکردم، اوضاع کار داره بهتر میشه، اما ظاهرا هنوز زمان کار پیدا کردن من یکی نرسیده!!!! سپردمش دست خدا، دیگه هم نگران نیستم، بهش هم فکر نمیکنم. همین دیگه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦