کاخ آرزوها!!!!

دیشب باز خوابت رو دیدم، خواب که نه، رویا، شاید هم کابوس! تو که نه، خونه ات، رویا که نه شاید آرزوی خفته خودم.

دیشب باز خواب دیدم، خواب دیدم برگشتم. دلم برات خیلی تنگ بود، عجله داشتم برای دیدنت. رانندگی میکردم، به سمت خونه ات، خونه ای که شاید ته ته دلم یه روزی میخواستم خونه ما شه، که نشد!!! رانندگی میکردم، پنجره ماشین پایین بود و هوا خنک، خنکای هوا رو حس میکردم و غرق لدت بودم. راه انگار تمامی نداشت. انگار که سالها طول کشید تا رسیدم. تردید داشتم برای پیاده شدن، زنگ زدن، نگران بودم.

دیشب باز خوابت رو دیدم، درب اصلی باز بود، همان راه پله ها، و درب خونه که مثل همیشه نیمه باز بود. انگار منتظرم بودی. وارد شدم، خونه سرد بود و تاریک، انگار سالها بود کسی اونجا زندگی نمیکرد و از تو خبری نبود، مثل تمام خوابهای قبلی. اینبار میدونستم برنمی گردی، تمام امیدم برای دیدنت ناامید شد.

دیشب باز خوابت رو دیدم، نشسته بودم روی مبل یکنفره روبروی شومینه، شومینه خاموش، روکش خاک گرفته. صورتم غرق اشک بود و عجیب دلتنگت بودم، شاکی از تو، شاکی از خودم، شاکی از دوست داشتنت. نمیدونم چقدر نشستم، فکر میکردم به خاطراتمون، به تو، به خودم و برای اولین بار حس کردم باید رهات کنم، حس کردم تو به من و دنیای من تعلق نداری. و برای اولین بار از خودم پرسیدم شاید تمام لحظههای با تو بودن خواب بوده و رویا، شاید حقیقت زندگی من بی تو بودن.

دیشب باز خوابت رو دیدم، اما نه انگار از رویا بیدار شدم. امروز تمام روز رو به یادت بودم و یکباره تو زنگ زدی، دلم میخواست از رویام، از کابوسم برات میگفتم اما سکوت کردم، دلم میخواست بهت میگفتم دیگه نمیتونم ادامه بدم، اما نتونستم، وقتی بهم گفتی زنگ زدم تا با شنیدن صدات آروم بشم، نتونستم گلایه کنم و باز سکوت کردم.

دیشب باز خوابت رو دیدم، و تو امروز خوابم رو تعبیر کردی، حالا دلیل خالی بودن خونه رو میدونم. وقتی گفتی خونه رو عوض کردی، یخ کردم، تازه فهمیدم چرا هربار توی خواب من خونه خالی و از تو خبری نیست. حس کردم خوابم تعبیر شد. تو به من تعلق نداری. راه زندگی من و تو یکی نیست، و من حس میکنم که هیچوقت هم یکی نخواهد شد. با تمام این حرفها باز هم دلم تنگ، باز هم دوستت دارم. اما میدونم دیگه وقتش رسیده که رهات کنم، هردومون باید رها شیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠


برای مجید و مهرانه

هنوز توی شوکم، هنوز باورم نمیشه، مطلب رو چندین و چند بار خوندم و از هربار از خودم پرسیدم مگه ممکنه، نمیدونم باید باور کنم یا نه، دعا میکنم که خبر دروغ باشه.

نمیدونم چرا یکباره ویرم گرفت دوباره فیس بوک رو چک کنم، باز شدن صفحه همان و دیدن خبر همان، دوستی خبر دستگیری دوست مشترک و همسرش رو گذاشته بود. دعا میکنم دروغ باشه، دلم نمیخواد حقیقت داشته باشه. باورش برام سخته.

مجید رو سالهاست میشناسم، اینکه چطور با هم آشنا شدیم و رابطه ام خوب بود یا بد و باقی ماجراها بماند، تا جایی که من میشناسم نه خودش نه همسرش اهل سیاسی بازی و این حرفا نبودن، سرشون به زندگی خودشون بود. نمیفهمم چرا، از خودم سوال میکنم مگه ممکنه؟

دفعه اخر اگر اشتباه نکنم یک ماه و نیم پیش بود که یک گپ کوتاه زدیم، نه حرف خاصی بود نه حدیثی. اخه مگه ممکنه؟ میدونم در این اوضاع اسف بار خیلی ها جونشون رو از دست دادند، خیلی ها دستگیر شدند، خیلی ها برای بقا مجبور به ترک وطن شدند. میدونم که مجیدها و مهرانه ها کم نیستند، اما هنوز باور نمیکنم.

دلم میخواد همه چیز کابوس باشه، یک کابوس تلخ، چشمهام باز کنم و ببینم کابوس بوده، ببینم همه چیز آروم، برای اولین بار دلم میخواد مجید برام پیغام بفرسته و حالم رو بپرسه، بهم بتوپه که : دیوونه ای که دنبال عشق و حال نیستی، پاشو برو برگرد برای خودت!!! و اینبار مطمئنم که بدون تاخیر پاسخ سلامش رو خواهم داد.

متاسفم که هیچکدوم از دوستهای مشترکمون ایران نیستن، هیشکی نیست تا بهم اطمینان بده همه اینها یک شوخی لوس و بی مزه است، از نوع دیونگیهای مجید!!!!

خدا خودش به خیر کنه!

به امید کاذب بودن خبر و یا آزادی و سلامت مجید و مهرانه عزیز.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳


آسمان مال من است!

سلام

خب من حالم خوبه! همین! ابلهانه است، تازگی ها برام نوشتن سخت شده! بماند. فکرم زیادی مشغول، تصمیم گیری برام سخت شده، اینجاست گه ادم میفهمه بودن یک همراه چقدر میتونه تو زندگی موثر باشه، البته همراه خوب!!! باز هم بماند.

نمیدونم اما شاید به نوعی این نوشته یک مخاطب خاص داشته باشه. میخوام بازم از مهاجرت بنویسم. از احساسم و تجربه خودم.

وقتی مهاجرت میکنی، برای دیگران و مسلما برای خودت، پس پس ذهنت، همیشه یک سوال باقی است، شاید سوالی بی جواب. خیلی وقتها میشه که از خودت می پرسی من اینجا چه میکنم؟ این سوال صرف لحظات بد نیست، همیشگی. صرف بعد از مهاجرت هم نیست، یکجورایی از قبلش شروع میشه، از لحظه ای که تصمیم میگیری مهاجرت کنی و هر لحظه از خودت می پرسی کار درستی میکنی؟ یا کردی؟

من هنوز پاسخی برای این سوال پیدا نکردم. برای شخص من، دلایل بسیاری برای مهاجرت بود، برخی خیلی شخصی برخی هم نه. شاید به نوعی فرار کردم، شاید پی آرامش بودم، و هزار و یک شاید دیگه.

برای من، مثل تمام اتفاقات زندگی ام، همه در یک لحظه بود، یک آن. یکباره تصمیم گرفتم. عملیش کردم و حالا اینجام. مهم نیست درست بود یا اشتباه. اصولا عادت ندارم خیلی به عقب برگردم و خودم رو ملامت کنم و فکر کنم شاید، اگر و ...!

بار سفر بستم، مهاجرت کردم، زندگی جدیدی رو دارم از نو پایه ریزی میکنم، کار بزرگی نمیکنم اما برای من ساده هم نبوده و نیست. ایران که بودم خیلی چیزا داشتم، خیلی تعلقات، اما توی یک لحظه خاص به این نتیجه رسیده دیگه نمیتونم و باید برم. پشت سر گذاشتم این تعلقات یکی از سخترین کارهای زندگیم بود. هنوز هم سخت. دلتنگی دیوانه کننده است. اما خوبی آدمیزاد این که به همه چیز عادت میکنه، حتی به دلتنگی.

زندگی اینجا خوبیها و بدیهای خودش رو داره، به قول قدیمیها :" هرجا بری آسمون همین رنگ!" زندگی همه جا پستی و بلندی های خودش رو داره. باید ریسک کرد، باید پذیرفت. برای همه هم نمیشه یک نسخه پیچید، زندگی هر کسی مال خودش، نمیشه زندگیت رو بر مبنای زندگی دیگران پایه ریزی کنی. شاید چون هیچ دو نفری مثل هم نیستند.

خیلیها رو میشناسم، که مهاجرت براشون آرزوی بزرگی، برای خیلیها زندگی اینجا یک رویاست، خیلیها فکر میکنند اینجا بهشت و ایران جهنم. تنها چیزی که میتونم بگم این که نه اینجا بهشت و نه ایران جهنم. خوشبختی چیزی نیست که با تغییر محیط بدست بیاد. به قول بزرگی :" آدمها اگر بخوان میتونن تو جهنم هم شاد باشند و خوشبخت." این بستگی به خودمون داره. مهاجرت بد نیست، اما به شرط اینکه واقع گرا باشیم. اینجا و هیچ جای دیگه دنیا برامون فرش قرمز پهن نکردند. اینجا هم مثل تمام نقاط کره زمین یا شاید بهتر باشه بگم هستی، خوبیها و بدیهای خودش رو داره.

تازگیها دارم درک میکنم و حس میکنم حرف سهراب رو که :

" هرکجا هستم باشم، آسمان مال من است، پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است، چه اهمیت دارد گاه اگر میروید، قارچهای غربت!"

روزگار به کام.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦
تگ های این مطلب :مهاجرت


سرگشتگی مزمن!!!

سلام

خوبم، زندگی هم خوب. فقط دلم تنگ!!! بخصوص برای خانوم خانومها، این روزها عجیب میترسم، میترسم که دیر بشه، میترسم از اینکه دیگه نبینمش، میترسم زمانی برگردم که دیگه خیلی دیر شده باشه، میترسم که به قول قدیمیها "دیدارمون به قیامت بشه". خوبم، این حس و حال هم مال زمانی که باهاش حرف میزنم. هربار که صداش رو میشنوم، لرزش صداش که سعی میکنه پنهانش کنه، که نفهمم اونم مثل من چشماش بارونی. دلم خیلی براش تنگ، بیش از اونی که بشه تصورش کرد. بماند. خوبم.

بالاخره فیلم درباره الی رو دیدم. خانوم مادر با آخرین بسته پستی، بسته ای که توش کلی چیزهای عزیز بود، بخشی از زندگی و خاطرات من، فرستاده بود. جالب بود. بیش از اونی که فکرش رو میکردم. اما برام جالبتر برخورد ادمها بود. قبل از دیدن این فیلم مصاحبه گلشیفته فراهانی رو دیده بودم و خب واکنش ادمها رو در مورد این مصاحبه، نظر یکی خیلی جالب بود، طرف عصبانی بود از حرفها این خانوم و آبروریزی در مورد مردم و کشورمون. اصولا اهل زود قضاوت کردن نیستم، بخصوص که فیلم رو هم ندیده بودم. این رو اینجا داشته باشید، تا بعد.

درست یکروز بعد از دیدن مصاحبه گلشیفته، مصاحبه دیگه ای رو دیدم در مورد پسر بچه ایرانی که در انگلیس زندگی میکنه و جایزه بهترین شعرخوانی رو گرفت. اون هم مصاحبه جالبی بود، مصاحبه ای با خانواده و خب شخص پسر بچه. و از اون جالبتر نظرات افراد، به به و چه چه ها!!! این رو هم اینجا داشته باشید.

اما بریم سراغ اینکه این دو مصاحبه اصلا چه ربطی به هم داشت، احتمالا بعضی ها حدس زدند و البته درست. گلشیفته در مصاحبه اش در مورد ایران میگه، بعد از انقلاب، از نسل سوخته میگه، از ترسهامون، از اینکه ترسهامون اونقدر بزرگ بودند که یاد گرفتیم برای بقامون دروغ بگیم، بهتر بگم مجبور شدیم. حقایقی بس تلخ. حقایقی که به مذاق بعضی ها خوش نیومد، اونقدر که نظر دادند :" کارمون به جایی رسیده که یک فسقل بچه اینجوری آبرومون رو میبره!!!" در مورد سن خانومها نظر نمیدم، احتمالا گلشیفته فسقل بچه است هنوز، خب اصولا سن خانمها هیچوقت بالا نمیره، درست مثل عقل برخی آقایون که هیچوقت رشد نمیکنه!!! بماند.

و اما مصاحبه دوم، پسرک نابغه ایرانی، در بخشی از مصاحبه، گزارشگر محترم، احمقانه ترین سوال ممکن رو میپرسه، از مادر پسرک میپرسه :"به نظرتون اگر ... در ایران بود باز هم میتونست اینقدر پیشرفت کنه و به این نقطه برسه؟" جواب مادر بسیار تکان دهنده بود :" شاید، اما نه تا این حد!!!!"

به نظرتون کدومش آبرو ریزی؟ مصاحبه اول یا دوم، یا شایدم جفتش!!! اما از اون مهمتر واکنش آدمها بود نسبت به این ٢ مصاحبه.

تو این هفت ماه، یاد گرفتم سرم رو بالا بگیرم و افتخار کنم، به چیزی که نیستم، به فرهنگی که نداریم و داره به فراموشی سپرده میشه، با بقایای تخت جمشید که تاکنون غیر عکس ازش چیزی ندیدم. تمام اینها فقط برای این که اجازه ندم ساکنین این دیار کفر خودشون رو برتر از من بدونن!!! با سیلی صورتم رو سرخ نگه میدارم، از شرایط بدمون حرفی نمیزنم تا آبروداری کنم، حالا یکی نیست بگه، اگر واقعا کشورت اینقدر عالی، تو اینجا چه میکنی؟ خوشحالم که ادمها اینجا نه خیلی اهل سوال پرسیدن هستند نه اهل فکر کردن، برای خودش مزیتی!!!! با خودم فکر میکنم آبرو داری مهم، اما به شرطی که آبرویی مونده باشه!!!

حرفهایی رو که گفتم معنیش این نیست که من غربگرا شدم و عاشق اینجام و اینجا بهشت برین، نه من عاشق کشورم هستم هرچند ویران، عاشق مردمم هستم هرچند سرگشته و حیران، عاشق فرهنگم هستم هرچند گمشده و پنهان و از همه مهمتر عاشق هویتم هستم، هرچند نامعلوم. خب برای این یکی نتونسم قافیه پیدا کنم، اهل فن میتونن کمک کنن و اعلام وجود. لبخند آخرش خواستم بگم، این خانه زیباست ولی خانه من نیست.

پ.ن.١: دلم میخواد نقاب از چهره بردارم، دلم میخواد بتونم خودم باشم. اما نمیشه.

پ.ن.٢: چند روز پیش فیلمی دیدم که تاثیرش رو کمتر از فیلم ماتریکس نبود. در موردش مینوسم، خیلی زود.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢