آغاز سفر!

سلام

من خوبم، زندگی هم خوب! تازه از سفر برگشتم. امسال هم مثل سال گذشته با سفر شروع شده و گویا قرار ادامه پیدا کنه. اما این سفر با باقی سفرها فرق میکرد شاید به نوعی سفر خداحافظی بود. مشهد و ابهتش، سکوت و آرامشش. و من مثل همیشه وقتی اون روبرو ایستادم فراموش کردم تمامی خواسته هایم رو و تنها سلامتی بود که به ذهنم رسید. اما ته قلبم به فکر خیلیها بودم.

این روزها درگیر کارهای سفرم هستم. یکی از همین روزها باید شروع کنم به جمع و جور کردن وسایلم و کم کم با سفرم رو ببندم.

این روزها، هر لحظه بیشتر و بیشتر نسبت به صحیح بودن تصمیمی که گرفتم اعتقاد پیدا میکنم. حس میکنم اینجا دیگه جای موندن و زندگی نیست. اتفاقات چند وقت اخیر حس غریبی برام به ارمغان آوردند. تنها چیزی که در این سفر غصه دارم میکنم دلتنگی برای عزیزان و اندک آدمهایی است که در زندگی من حکم یک گنیجینه رو دارند. دوستانی بسیار با ارزش! دلم برای همشون تنگ میشه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩


روزهای شلوغ بهاری

سلام

من حالم خوب، حتی میتونم بگم خیلی خوبم! زندگی هم خوب! فقط کمی سرم شلوغ، کلی کار دارم و کلی برنامه که باید سر وقت انجام شن، وگرنه که زمان از دست میدم!

این روزها برخلاف آنچه خیلیها تصورش رو دارند یا بهتر بگم انتظارش رو دارند، خیلی آرومم و سرخوش! هیچ اثری از نگرانی و اضطراب نیست. خیالم خیلی راحت! انگار دارم آینده رو می بینم.

این روزها حس خوبی دارم، تصور این همه دوست، تصور این همه آدم که دوستت دارند خیلی خوشایند. حس زیبایی وقتی تصمیمی میگیری و میبینی کلی آدم از سر دوست داشتن و بی منت، وقت میزارن که کمکت کنند، تا خیالت رو آسوده کنند. تلفنهاشون، نامه هاشون، پیغامهاشون، برای من فقط یک معنی داره و اون عشق!

این روزها بیش از هر زمان دیگه ای تو زندگیم به این باور رسیدم که : مهم نیست فاصله فیزیکی انسانها چقدر باشه، مهم این که چقدر دلامون بهم نزدیک باشه.

نمیدونم میتونم روزی پاسخگوی این همه عشق و محبت باشم یا نه، امیدوارم که بتونم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۳


توهم بیداری!

تکیه داده به چارچوب در، نگاهش میکنم، چقدر آروم! میرم کنار تخت خواب و دیدگان بسته تبدارش رو می بوسم، از سر صبر و با لذت. چشمهام رو باز میکنم، تکیه دادم به چارچوب در و نگاهش میکنم.

توی آشپزخونه جلوی کابینت با در باز ایستادم، به بشقابهای چیده شده نگاه میکنم، زمان متوقف میشه و تنها چیزی که حس میکنم، گرمای لبهای تبدارش! بوسه ای غافلگیرانه!!! -تشنه ام میشه یک لیوان آب بدی، بر میگردم به طرف ورودی آشپزخانه، ایستاده اونجا با همون نگاه تبدار! - برات میارم تو اتاق، برو بخواب. سوپ هم آماده است، میخوری؟

پ.ن.١: گاهی رویا در بیداری هم لذتی داره! بخصوص در مورد آدمهایی که در دنیای حقیقی بینتون بیش از یک اقیانوس فاصله است.

پ.ن.٢: بهش گفتم: دلم یک مرد میخواد! خندید: پیدا کردی منم خبر کن! (جالب توجه، طرف مذکر بود!!! برام جالب وقتی میبینم این جنس مذکر خودش هم از خودش قطع امید کرده! خدا آخر و عاقب هممون رو به خیر کنه!)

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٧


جاده اسم منو فرایاد میزنه!

سلام

صبح که ساعت زنگ میزنه، هنوز مست خوابم، دلم میخواد زمان متوقف شه و بتونم بخوابم، اما یادم میاد که این روزها چقدر کار دارم. همونطور که دراز کشیدم به صدای بارون گوش میکنم، به سختی بلند میشم، دوش میگیرم، زیر دوش از پنجره کوچک بیرون رو نگاه میکنم. باز یادم میاد کلی کار دارم. بالاخره کارام را میکنم و با خانوم خواهر از خونه میزنیم بیرون.

مثل هر روز ناخودگاه لبخند میزنم، این لبخندهای صبحگاهی شده بخشی از زندگیم، غیر ارادی، حالا گیرم که خیلی خسته باشی، گیرم که ساعت ٣ صبح خوابیده باشی و  دلت خواب بخواد، گیرم که تو این هوای محشر دلت رانندگی تو جاده و هزار و یک آرزوی غیرعملی بخواد، اما بازم لبخن میزنی به زندگی و تمام اتفاقاتش. با خودم فکر میکنم چطور میشه در چنین روز زیبایی لبخند نزد، ناخودآگاه نگاهی به خانوم خواهر نگاه میکنم و مثل همیشه فقط چهره عبوسی میبینم!

سالها پیش دوستی ازم پرسید: چطور میتونی صبح اینقدر انرژیک و شاد باشی؟ بهش گفتم : یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه، کافیه تا ١٠ صبح روز رو خوب پیش ببری، باقی روز خودش خوب پیش میره! حالا گیرم که کلی اتفاق ناخوشایند هم بیوفته!

خب راستش از دید من، جمله بالا به این معنی نیست که اگر تا ساعت ١٠ صبح خوب باشی باقی روز هیچ اتفاق بدی نمیوفته، نه! میدونین حکایت، حکایت ماشینی که برای حرکت نیاز به سوخت داره. روح و جسم آدمی هم همینه، اگر روز رو خوب شروع کنی مثل سوختگیری میمونه و نتیجه اینکه آستانه تحمل مشکلات پایانی روزمون میره بالا!

کاش میفهمیدیم، فرصتمون برای زندگی خیلی کمتر از اونی که فکرش رو میکنیم، شاید اینجوری کمی بیشتر به زندگی لبخند بزنیم و آدمهای بیشتری رو دوست داشته باشیم.

پروردگارا، این روزها و شبهای زیبا را از ما دریغ مکن.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦


باز هم بهار و ...

بهار، باران، برف، صبح زود، هوای ملس، بلاتکلیفی، دودلی، تصمیم نهایی، رانندگی تا ابد، پیاده روی زیر برف و باران، خیس شدن و سرما، زمینی که نفس کشیده و گرم، رانندگی و رانندگی و رانندگی، موسیقی آرام و دلنشین، پنجره باز، قدم زدنی دلنشین، من و عشق و زندگی، تلفنی دل انگیز، صدایی جذاب، صبحی شیرین، آغازی نو، من و خوشبختی و شادمانی، لیوان قهوه، پنجره ای رو به باران، و زیر لب زمزمه میکنم :" من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است."

باز هم بهار و سرزندگی، باز هم بهار و دلخوشی، باز هم بهار و عشق، باز هم بهار و باروری، باز هم بهار و سرمستی، باز هم بهار و من و اوج لذت زنده بودن.

سپاس از این همه لطف، سپاس از این همه رنگ، سپاس از این همه عشق، سپاس از این همه مهربانی و رحمت.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱


باز هم بهاری دیگر

سلام

اول از همه سال نو همگی مبارک امیدوارم که سال خوشی همراه با سلامتی و دل خوش پیشرو داشته باشیم.

اپیزود اول - آخرین هفته سال: ساعت حدود ١ صبح و من در آشپزخانه مشغول جمع و جور کردن ظروف، بعد از یک میهمانی فوق العاده. خانوم مادر روی مبل نشسته و آروم زیر لب میگه : پام پلیک پلیک میکنه، خدا بیامرزدت ننه عذرا! بی اختیار نگاهم به سمتش میچرخه : چی؟ پلیک پلیک؟ یعنی چی؟ با لبخند میگه : یعنی درد میکنه درست مثل حس خواب رفتگی! اون وقتها که من نوجوان بودم، یک خانومی بود که پیش ما زندگی میکرد، در واقع کمک خانوم خانومها بود ....! و همین مکالمه کوتاه، شروع سفر به گذشته و خاطرات خانوم مادر میشه و من مثل هربار بدون احساس خستگی از خاطرات تکراری گذشته کنارش میشینم و گوش میکنم. ساعت 2:30 صبح و من باز هوای خانه قدیمی رو دارم.

اپیزود دوم -آخرین هفته سال: - چه میکنی شازده خانوم؟ - دارم دنبال عکسهای خانه قدیمی میگردم. چرا هیچ عکسی ازش نداریم؟ خانوم مادر میشینه کنارم، نمیدونم چی میشه که بغضم میترکه، سرم رو میزارم روی سینه اش و اشک میریزیم و غرغر میکنم، از دلتنگیهام برای کودکی و خانه قدیمی. گرمای اشکش رو حس میکنم.

* بچه که بودم، هروقت پدر خانوم مادر خدا بیامرزدشون، میخواست لوسم کنه بهم میگفت شازده خانوم. اصولا اسمم رو صدا نمیزد، همیشه میگفت خانومچی!

اپیزود سوم - سر سفره هفت سین : به درخواست من امسال برای سال تحویل رفتیم شمال که من امسال رو هم کنار خانوم خانومها باشم. امسال برای اولین بار کسی در لحظه تحویل سال اشکش رو مخفی نکرد، حتی آقای پدر. میدونم که اونم از حالا دلش تنگ!

اپیزود چهارم -جمعه : جاده امامه، من و آقای پدر، هوا خنک، اما سرد نیست، به عشق شکوفه ها رفتیم و از شکوفه خبری نبود. بماند که هرسال این موقع سال جاده هنوز برفی بود و نمیشد رفت بالا، اما خب امسال هوا زود گرم شد. حتی درختان لختش هم زیبا بود، من عکس گرفتم و آقای پدر به درختها سرکشی کرد. توی راه تمام مدت باهام صحبت کرد. سعی کرد آرومم کنه، که نگران نباشم. که خیالم راحت باشه، که سعی کنم دلتنگی نکنم. و من مثل هربار بغضم رو قورت دادم و با لبخند بهش اطمینان دادم نگران نیستم و این فقط هیجان قبل از سفر!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸