مکالمه!!!!!

سلام

خوبید؟ زندگی خوب؟ امروز صبح آسمون رو که نگاه میکردم دیدم زمستون هم از راه رسید، شاید چند روزی زودتر از موعد، اونهم با برفی زیبا. امسال هم مثل برق و باد گذشت. فقط سه ماه دیگه تا پایان این سال غریب مونده و من دلم لک زده برای بهار سبز و شروع دوباره.

١. طبق تغییرات سازمانی قرار شده بخش ما منحل شه و تیم ١٠٠ نفری به شرکت ... منتقل بشن، البته در صورت تمایل، در این راستا در حال حاضر در ساختمان شرکت تازه تاسیس اما دماغ بالا سر میکنیم، شرایط جالبی نداریم و ناراضی هستیم. پیرو این تغییرات : خانم ن. با عصبانیت، با تلفن همراهش در حین مکالمه با مدیر محترم : مهندس دیگه خسته شدیم، هر روز بهتر از دیروز. اینجا خیلی خط داشتیم، از صبح تا حالا یکیش هم قطع شده، ۵٠ نفر ادم موندیم با یک خط، که خب معلوم دیگه آزاد نمیشه. وقتی هم از تلفن خانه خط آزاد میخوایم، بهمون میگه به ما دستور دادن خط آزاد ندیم، اینم در باغ سبزی از شرکت ...! وقتی تلفن رو قطع کرد، صدا قهقه کل سالن رو گرفته بود. کلی خندیدیم!

٢. دو هفته ای میشه که پروژه متوقف شده، کار حدود ۴٠ نفر آدم شایدم بیشتر گیر یک تیم ۵ نفره است! بیکاریم و کلافه و آقای مدیر ازمون میخواد صبر پیشه کنیم. خانم ح. ساعت ۵ عصر رو به سرپرستش : خانم م. این که نشد، من الآن دو روز تا دیروقت اینجام، خسته شدم. دارم مریض میشم. این وضع قابل ادامه نیست، یک فکری بکنید. از خانم ع. میپرسم، مگه این رو شب تا کی مونده؟ -تا ساعت ٧. با خودم فکر میکنم، اگر این خانم جای ما بود و مجبور میشد سه ماه هر شب ساعت ٢ صبح برگرده خونه و دوبار ه روز بعد ٧ صبح بیاد سرکار، اونوقت چی میگفت!!!

٣. در جلسه با تیم مدیریت شرکت ...، با موضوع استخدام و انتقال به شرکت مذکور، کل تیم اعلام میکند تمایلی به همکاری با شرکت ندارد. آخر جلسه بعد از کلی بحث و سعی رئیس هیات مدیره مبنی بر متقاعد نمودن نیم جهت استخدام در شرکت، آقای مهندس ح، از تیم می پرسند : ببینم کدوم یکی از شما از شرایط بحرانی خبر نداشته؟ تیم اعلام میکند که تمام موارد رو میدونسته! آقای مهندس در ادامه میفرمایند : برام جالب که شما همگی شرایط رو میدونید اما هیچ تلاشی برای متقاعد کردن خودتون انجام ندادید، اما تنها با نیم ساعت صبحتهای جناب آقای دکتر متقاعد شدید!!! من با تعجب میپرسم : ببخشید جناب آقای مهندس، چی باعث شد حس کنید ما الآن متقاعد شدیم؟ -آخه هیچ سوالی نمی پرسید!!! -آخه میدونین چو دانی و پرسی سوالت خطاست، ما منتظر نتیجه جلسه و بازخورد این جلسه هستیم. بعد از اینکه آقایان سالن جلسات رو ترک میکنند، صدای قهقه کل تیم فضا رو در بر میگیره! خیلی خندیدیم.

۴.دیروز باید پولی رو از حساب خودم به حساب خان داداش منتقل میکردم. خوب بهترین راه استفاده از بانکداری الکترونیکی و از همه جذابتر سیستم ساتنا بود. متصدی شعبه : خانم ... پیشنهاد میکنم از این سیستم استفاده نکنید. من: چرا؟ -نشنیده بگیرید، اما بانک ... کلی مشکل داره و باید کلی پیگیر کارتون بشید، برای من فرقی نمیکنه، اما نمیخوام شما اذیت بشید. نتیجه : انتقال با کارت اونم با کارمزد. جناب آقای مهران شریفی، کاش زمانیکه در جلسات با افتخار از چنین سیستمهایی یاد میکنید و امکاناتتون رو به رخ میکشید، کمی با خودتون رو راست بودید!!! دست شما درد نکنه!

۵. وزیر ارتباطات در ۵امین همایش تجارت الکترونیک اعلام فرمودند، مشکل پهنای باند نداریم! پاسخ دکتر جلالی: مسلما ایشان صحیح میفرمایند فقط من مانده ام متحیر که چطور با چنین امکانات و اینترنت پر سرعتی، باز شدن یک نامه، آنهم بدون پیوست و با حجم ناچیز چرا حدود چند دقیقه وقت میگیرد! آنهم با چند بار بارگذاری مجدد صفحه! یاد شعر طنز ن.د. افتادم در همایش موج سوم!

این روزها کارم شده سکوت در برابر برخی حرفا، اونهم با نگاهی متعجب. دیروز تو آینه به پیشونیم نگاه میکردم ببینم نکنه چیزی روش نوشته و من نمیدونم! کاش کمی قبل از حرف زدن فکر کنیم. سکوت میکنم و اجازه میدم چنین آدمهایی فکر کنند که احمق، شایدم اسکول!

پر گویی کردم و بیربط نویسی. خوشحالم که چند روز تعطیل پیش رو داریم. کلی فیلم ندیده دارم که وقت دیدنشون رو پیدا نمیکنم. این تعطیلی فکر کنم زمان خوبی برای فیلم دیدن باشه، البته بی حرف پیش.

پ.ن ١. ساتنا : سیستم تسویه ناخالص، یکی از امکانات تقریبا جدید بانکها، از طریق این سیستم شما میتوانید بدون پرداخت کارمزد مبلغ مورد نظر خود را از حساب یک بانک به حساب بانک دیگر منتقل نمایید. نکته مثبت این سیستم برخط بودن آن است، البته در حد حرف، در عمل در صورتیکه هر دو بانک طرف حساب بسیار سریع عمل نمایند، حدود ٣٠ دقیقه زمان این انتقال خواهد بود. که اصولا نیست.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٦


سلامی دوباره

سلام

خوبید؟ خوب میدونم مدتهاست ننوشتم، ننوشتن که هیچ، مدتهاست که به خیلی از دوستان هم سر نزدم. نمیدونم دقیقا دلیلش چی، شاید کمبود وقت، شاید عدم حس نوشتن، شاید ...، نمیدونم. شاید هم میدونم و نمیخوام دنبالش بگردم. بماند.

دو هفته گذشته، در عین آرامش شلوغی خاص خودش رو داشت. کلی کار، کلی برنامه، اما در سکوت. اطرافیانم اعتقاد دارند که ساکت شدم، آروم شدم، نمیدونم خودم چنین حسی ندارم. اطرافیانم عقیده دارند دیگه از شیطنت سابقم خبری نیست، نمیدونم شاید نباشه، شاید دلیلش سن باشه، شاید خستگی، و هزار و یک شاید دیگه. که البته اهمیت ندارند. مهم این است که من آرومم و راضی. به قول دوستی مهمترین موضوع تو زندگی رضایتمندی. بماند که راضی بودن هم مثل خیلی چیزهای دیگه نسبی، اما وقتی به زندگیم نگاه میکنم میبینم در کل راضی هستم. دوست دارم از این بهتر بشه، اما ناراضی هم نیستم.

۵شنبه شب یا شاید بهتر باشه بگه غروب تا نیمه شب، مهمان بودم، یک دوره زنانه، سالها بود که از دوره زنانه خبری نبود. همیشه آقایون کنارمون بودند و اینبار در یک جمع تقریباً غریبه و زنانه بودم. جالب بود. اما لذت اصلی مهمانی، پسرک دوستی قدیمی بود. کودکی شیرین و خواستنی. بی اغراق شیرین ترین لحظات، اون یک ساعتی بود که پسرک در آغوشم در حال چرت زدن بود، همه متعجب از چنین رفتاری و خوب شوخی های زنانه و دوستانه! غافل از اینکه دلیل آرامش پسرک من نبودم، پسرک تب دار بود و همه فکر میکردیم دلیلش گرمای منزل و یکساعت در آغوش من بودن. در تمام این یکساعت که اگر به من بود تا پایان مهمانی ادامه می یافت، آرامش غریبی بود که من از وجود پسرک می گرفتم. مادر پسرک از دوستان دوران دانشگاه، اولین نفری که تو اون جمع ٢٠ نفری ازدواج کرد، اونهم چه ازدواجی، چقدر حرف و حدیث داشت. مادر پسرک هربار که با هم هستیم آرزو میکنه جای من بود و من در جواب بهش میگم : تو میخوای جای من باشی و من آرزو دارم پسرکی داشتم درست مثل پسرهای تو. تو پی آزادی من هستی و من پی مادر بودن تو! و هر دو میدانیم که این ها فقط در حد حرف است.

مدتهاست که اتفاقاتی در زندگیم رخ میدن که باعث میشه به خاطرات دوران دانشگاه برگردم. به اون زمانی که نمیدونستیم بهترین دوران زنگیمون، به اون دورانی که بی هیچ دغدغه ای به سادگی روزگارمون میگذشت. یاد تمام دوستان خوب اون دوران بخیر. خوشحالم که امروز تعداد کثیری از دوستان خوبم، از همون دوران هستند. مهم نیست که در طی سال فقط یکبار همدیگر رو میبینیم، مهم نیست که دیر به دیر با هم صحبت می کنیم، مهم اون سادگی و صمیمیت که نه زمان و نه مکان، نتونستند کمرنگش کنند.

سفر این آخر هفته کنسل شد. فکر کنم تهران موندگار شم. اما سفر اصلی هنوز سرجاش! دارم براش لحظه شماری میکنم. چند روز پیش داشتم فکر میکردم که امسال برای من سال سفر بود و چقدر من از تک تک این سفرها لذت بردم. نگاه که میکنم میبینم با تمام خستگیها و سختیها، در کل امسال سال خوبی بود. خیلی چیزها یاد گرفتم، خیلی کارها انجام دادم. و امروز حس میکنم زنی قویتر هستم.

بعد از مدتها دوباره دارم به زندگیم جدی نگاه میکنم، برنامه ریزی خاصی دارم. تصمیم دارم بعضی چیزها رو تغییر بدم. میدونم کار سختی و راه دشواری پیشرو دارم، اما خوب باید از یکجایی شروع میکردم.

خیلی پراکنده گویی کردم میدونم، اینم ناشی میشه از تداخل افکار من. امیدوارم هفته خوبی داشته باشیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤


بدون شرح!

سلام

من خوبم، زندگی هم خوب، فقط کمی سرم شلوغ! سعی میکنم در اولین فرصت بیام و بنویسم. دلم برای خیلیها تو این دنیای مجازی تنگ شده.

خوب و خوش باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠


عطر کاج

سلام

خوبید؟ هوای دل انگیز پاییز رو دارید؟ مدتها بود که دلم هوای بارون کرده بود. دیروز اونقدر ترافیک شدید بود که فکر کردم اگر پیاده برم زودتر میرسم خونه. نتیجه اش شد یک پیاده روی ملایم زیر نم نم بارون. بارونی که نرم نرمک برای خودش میبارید و من که نرم نرمک و به آرومی قدم بر میداشتم. حس خیلی خوبی بود. وقتی رسیدم خونه حس میکردم روحم آروم شده، پاک شدم از هرچه سیاهی و دلگیری.

یک نکته ای رو هنوز نتونستم درک کنم و اونم ارتباط بین هوای ابری و ترافیک وحشتناک شهر! نمی فهمم چرا دو قطره بارون باید باعث شه که فاصله دو تا کوچه، یعنی زمانی حدود ۵ دقیقه، در ۴۵ دقیقه طی بشه؟ اگر ارتباطش رو فهمیدید به من هم بگید.

مدتها بود که عطر کاج بعد از بارون شبانه رو از یاد برده بودم و امروز این عطر دوباره برام زنده شد، درست مثل زنده شدن خاطرات قدیمی، خاطرات کودکی.

امروز، روز آرومی رو شروع کردم. هوای دل انگیز، پیاده روی، موسیقی آرام و نیمه کلاسیک. امیدوارم تا پایان روز هم به همین آرامی سپری بشه.

یک نکته دیگه رو هم هیچوقت درک نکردم و اونم اینکه چرا بعضی ها فکر میکنند اگر وسط خیابون واستند، زودتر ماشین گیرشون میاد؟ و نتیجه این رفتار، تبدیل یک خیابان ٢ باند به ١ باند و حتی گاهی کمتر! ارتباط این یکی رو هم اگر فهمیدید به منم بگید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱


آرزوهای کوتاه مدت!

سلام

ببخشید که اینقدر دیر مینویسم. خیلی درگیر بودم. دو روز که همایش بودم و بعدشم درگیر کارهای سفر.

دلم یک کتاب خوب میخواد. یک کتابی که متفاوت از کتابهایی باشه که خوندم و میخونم. شاید یک عاشقانه آرام و حقیقی. دلم عشق تخیلی و خزعبلات نمیخواد.

دلم یک تعطیلی طولانی و آرام میخواد. که روزم رو برای خودم برنامه ریزی کنم. آشپزی کنم، فیلم ببینم، کتاب بخونم، گاهی هم قدم زدن و کافی شاپ رفتنی.

همه دوستان و اطرافیانم درگیرند، درگیر زندگی روزمره، به قول خودشون بدون تغییر و تحول. دچار درد روزمرگی. و من از خودم می پرسم چی میشه که آدمها دچار درد روزمرگی میشن؟ چی میشه که براشون زندگی میشه تکرار مکررات.

اما من به جای روزمرگی دچار یک نوع خاص از رخوت شدم. نه اشتباه نکنین، من هم ورزش میکنم هم تحرک دارم، هم انرژی دارم. اما در مورد بعضی چیزا دچار رخوت شدم. مثلا دلم میخواد یک چند وقتی سرکار نیام. حس میکنم از کار خسته شدم. یعنی از این مدل کار کردن احمقانه خسته شدم. یا مثلا دلم میخواد ۵-۶ کیلو وزن کم کنم، اما نمیدونم چرا اراده قبلم رو ندارم. حس میکنم یکی از زیباترین لذتهای زندگیم شده آشپزی کردن و خوردن. هر روز دنبال یک طعم جدید. حس خوبی بهم میده. اما خوب اینجوری نمیشه وزن کم کرد.

دلم تفریح میخواد، اما نمیدونم چه تفریحی! شاید چون پایه تفریح ندارم. تازه این به این معنی هم نیست که من تفریح ندارم ها، نه. شاید بهتر باشه بگم دلم تفریحی کمی متفاوت میخواد.

نمیدونم اسم این نوشته رو چی میزارید؟ نمیدونم به این میگن درد و دل، یا بهش میگن گله و شکایت، یا شایدم غرغر از زندگی. اما برای من هیچکدوم اینها نیست. برای من این حرفا صرفاً بیان خواسته های زندگی! شاید به نوعی آرزوهای کوتاه مدت.

خوب و خوش باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦


خوبیهای زندگی!

سلام

خوب راستش نمیدونم از کجا باید شروع کنم. این چند وقت اونقدر سرم شلوغ بود که حتی فرصت نوشتن پیدا نکردم. هرچند که میدونم زمان بهانه است، شاید موضوع از جای دیگه بود.

پنجشنبه صبح با یک خبر خوب شروع شد. خبری که مدتها بود منتظرش بودم و درست زمانی که تقریبا بیخیالش شده بودم و شاید هم تا حدودی ناامید، خبر رسید. امیدوارم همه چیز طبق برنامه و صحیح پیش بره.

امروز صبح هم با یک خبر خوب شروع شد. نامه ای داشتم از دوستی خوب و قدیمی (اگر پستهای قدیمی رو خونده باشید حتما رامین رو میشناسید) نامه زده و گفته که داره برمیگرده ایران. البته هنوز زمان رسیدنش معلوم نیست. قرار شد خودش خبر بده. دلم براش کلی تنگ شده، خوشحالم که میتونم ببینمش. دیدنش بعد از این همه وقت خیلی محشر. کلی حرف برای گفتن داریم.

باز هم مسافرم. خیلی حس خوبی که امسال برای من سال سفر بود. اگر خدا بخواد برای ژانویه، حدود یک هفته نیستم. یک سفر تفریحی که میدونم سفر خیلی خوبی خواهد بود. البته قبلش هم احتمالا یک سفر چند روز به کیش خواهم داشت. برای یکی مثل من عشق سفر، این یعنی زندگی. حالا تا ببینیم چی پیش میاد. هنوز هیچی قطعی نیست. اما حتی تصورش هم به من روحیه میده و کلی برام انرژی مثبت.

میبینین به این میگن معجزات زندگی، کافیه ازش اتفاقات خوب بخوای و بعدش ببینی چقدر سریع برآورده میشن. ممنونم بابت تمام معجزات زندگیم.

امیدوارم که هفته خوبی پیش رو داشته باشیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢