سکانس های زندگی

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست، بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر، کز دیو دد ملولم و انسانم آرزوست

سلام

اپیزود یک : نشست روبروم، نگاهش غمی داشت ولی حرفی نمیزد. مدتی بود که همدیگرو ندیده بودیم و کلی حرف برای گفتن داشتیم. یواش یواش یخش باز شد و شروع کرد به حرف زدن. میدونستم آقایی رو برای ازدواج بهش معرفی کردن، میدونستم پسر، پسر که چه عرض کنم،آقا رو پسندیده بود. برای من هم جالب بود، درست مثل خانواده اش. این یکی تنها کسی بود که تو همون جلسه اول بهش روی خوش نشون داده بود و ازش خوشش اومده بود. وقتی ازش پرسیدم خوب چه خبر، لبخند زد و گفت : بهم خورد! تعجب کردم، : وا شماها فقط یکبار همدیگرو دیده بودین، تازه میخواستین برید سراغ قرار دوم. باز با لبخند گفت : چمیدونم. زنگ زد و گفت موردی کاملا شخصی برام پیش اومده و بهتر دیدم قبل از دیدار دوم، همه چیز تموم بشه! چرا اینجوری شد؟ با لبخند بهش گفتم : نمیدونم، اما مهم نیست. اینجوری فکر کن که اونم مثل تو حق انتخاب داره! مهم نیست. دلیلش میتونه هزار و یک چیز باشه، اما مهم این که شما هر دوتاتون آدمهای خوبی هستید. همین. ناخودآگاه خنده ام گرفت، با تعجب پرسید : به چی میخندی؟ با خنده گفتم : دوران دانشجوییمون یادت؟یادت یکبار نشسته بودیم و بحث میکردیم چرا خانومها نمیتونن برن خواستگاری آقایون؟ یادت به هیچ نتیجه ای نرسیدیم؟ فکر کنم حالا دلیلش رو میفهمی؟ فکر کن اگر قرار بود ما بریم خواستگاری و هربار جواب نه بشنویم و بابت هر جواب نه بخوایم غصه بخوریم، هیچی ازمون نمیموند!!!! خندید. از خودم میپرسم چند نفر از ما میدونیم از زندگیمون چی میخوایم؟ دنبال چی هستیم؟

اپیزود دو : نشستیم تو کافی شاپ. نشستن که چه عرض کنم، لم دادیم روی اون مبلهای راحتی. احساس میکنم تو همون کافی شاپ جذاب و دوست داشتنی Central Perk تو سریال Friends هستیم. از دکورش خوشم میاد. یک نیم ست زیبا با اون میز پایه کوتاه روبروش. قهوه میخوریم و گپ میزنیم. از خستگیهامون، از غصه هامون، از کارمون، از آرزوهامون. این برنامه هربارمون. می گیم و میگیم و می گیم. گاهی اون راهنمای من و گاهی من. گاهی حتی اشکی و گاهی خنده ای از ته دل. گاهی حرف امروز و گاهی حرف دوران گذشته دور. یادی از آدمهایی که بودن و نیستن، که بودن و امروز دورند. همیشه کلی حرف برای گفتن هست. آره همیشه میتونی لم بدی روی مبلهای راحتی این پاتوق جدید و با آسودگی خیال، با دوستی دیرین، از دوران شیرین دبیرستان قهوه بخوری و احساس آزادی کنی. از این گپهای دخترانه خیلی لذت میبرم. وقتی میبینم مثل من در این جامعه فراوانند.

اپیزود سه : مثل هربار مکالمات تکراری، اینبار با کمی تغییر :

- تا کی میخوای به سن من گیر بدی و بگی من ازت کوچیکترم و ....! من که میدونم تو دلت میخواد یکی کنارت باشه، دوستت داشته باشه، همراهت باشه و ...! خوب ببین من همون ادمی هستم که تو میخوای. پس اینقدر با خودت نجنگ!!!

- (نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم، خداییش از این همه اعتماد به نفسش همیشه لذت بردم.) مهم سنت نیست. آره درست میگی، من یکی رو میخوام که کنارم باشه، اما اینکه اون آدم تو باشی یا نه، به خودت بر میگرده. مگه ادعای دوست داشتن نداری؟ خوب ثابتش کن. خودت رو ثابت کن. بهت که گفتم من دنبال انسان هستم، دنبال یک مرد، دیگه مشکلت چیه؟

- چطور باید خودم رو ثابت کنم؟

- نکته دقیقا همینجاست، پیدا کردن راه حل، اگر راهش رو پیدا کردی، یعنی خودت رو اثبات کردی.

بی اختیار بهش لبخند زدم. از نگاهش همه چیز رو خوندم. دختری که روبروش بود، ارزش این همه زحمت و دردسر رو نداشت. حس خوبی بود. بعد از مدتها احساس آرامش کردم. این روش ساده تر بود. به خودم میگم کاش از همون روز اول به جای اینکه خودم رو خسته کنم و سعی کنم حالیش کنم، اختلاف سن اهمیت داره، مثل چند دقیقه قبل ازش میخواستم خودش رو ثابت کنه!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧


سکوت

سلام

من خوبم زندگی هم خوب، روزگار هم بر وفق مراد. فقط خبر خاصی نیست. راستش موضوع برای نوشتن کم آوردم. نه که حرف برای گفتن کم باشه ها، نه، فقط من این سکوت رو ترجیح میدم. مدتیست که سکوت پیشه کرده ام.

باز هم دارم برای زندگیم تصمیم میگیرم. شاید اینبار این تصمیم گیری کمی زمانبر باشه. کلی فکر توی ذهنم برای خودشون جا خوش کردن. نه من کاری به کار اونها دارم و نه اونها کاری به کار من.

آخرین کلام : کنسرت رضا روحانی. باید جالب باشه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦


حال و هوای 18سالگی

سلام

نمیدونم چرا اما گاهی شروع به نوشتن کردن برم خیلی سخت، در واقع پیدا کردن جمله شروع نوشته هام بخصوص وقتی ذهنم خیلی درگیر و کلی حرف برای گفتن دارم خیلی سخت! انگار که ذهنم هم به سکوت میرسه. همیشه وقتی دچار چنین حسی میشم، ترسی غریب هم سراغم میاد. در چنین زمانهایی زندگیم مملو از سکوت میشه. سکوتی که نمی دونم از سر آرامش قبل طوفان است یا آرامش حقیقی. تنها چاره چنین حسی هم صبر است. یعنی راه دیگه ای وجود نداره. اوایل دچار اضطراب و نگرانی میشدم و دنبال حادثه ای بودم. اما حالا مدتهاست که یاد گرفتم، از لحظه های زندگیم لذت ببرم، مهم نیست بعد چی پیش میاد، مهم این که فعلا زندگی من آروم و ساکت.

گاهی عجیب دلم هوای ١٨ سالگیم رو میکنه و شور و حال و شیطنت اون روزهام! اون همه اتفاق و هیجان. نمیدونم امروز هم تحمل قبول اون همه هیجان رو دارم را نه، اما گاهی خیلی دلم هوای حتی نیمی از اون همه هیجان و شور و حال رو میکنه.

فکرش رو بکن، بعد از کلی چت کردن و تلفن و نامه و ... و کلی زمان جهت توضیح دادن شرایطت، طرف ازت می پرسه خوب حالا آخرش چی، شرایطتون چیه؟ دست خودم نبود نتونستم جلوی خنده ام رو اون هم به صدای بلند بگیرم و با چشمانی تقریبا از حدقه درآمده و درشتتر از حد معمول، بهش نگاه نکنم. لابلای خنده هام صدای خودم رو میشنیدم که می گفت : خوشم میاد که الآن حس میکنم تا حالا داشتم براتون قصه حسین کرد شبستری تعریف می کردم و تازه ازم می پرسید خوب حالا لیلی مرد بود یا زن! و خوب باز تصور کنید قیافه خندان زنی ٣٠ ساله رو در حال تکرار اون همه صحبت و شرط!

دلم یک تغییر و تحوال اساسی میخواد. نمیدونم چی، اما ...، ولش کن. یادم باشه وقت دعا کردن، درست دعا کنم، شفاف و واضح!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠


من و سریالهای محبوبم!

سلام

من خوبم، زندگی هم خوب. فقط کمی دلتنگم. دلتنگ دوستی که یک ماهی میشه ندیدمش. دلتنگ خانوم خانومها که یک هفته است ندیدمش. دلتنگ خودم و ....!

دلم یک مسافرت میخواد. مهم نیست کجا، فقط دلم میخواد برم.

این روزها تفریحم شده کتاب و سریال. به سریال «Friends»، یک سریال جذاب دیگر به نام «Prison break» هم اضافه شده. خوبیش این که این یکی رو هم خانوم مادر و هم آقای برادر دوست دارند، نتیجه اینکه از غرغر و شنیدن جمله معروف « باز هم Friends» خبری نیست. هر دو سریال فیلمنامه های قوی دارند. هر دو در محیطی کاملا بسته هستند و تقریبا با بازیگرانی بسیار محدود و من در شگفت کشش سریال. خوبیش این که همیشه همونی میشه که باید. شاید نتونی حدس بزنی اما از آخرش راضی هستی.

فیلم دعوت رو دیدم. نمیدونم در موردش چی باید بگم. فقط میتونم بگم فیلم کاملاً زنانه و زیباست. مسلما فیلم بی عیب و نقصی نیست. اما من از دیدنش لذت بردم. شاید چون حس کردن چنین حسی خیلی سخت نبود. کافی بود که زن باشی.

حس نوشتنم نمیاد. در سکوتی غریب غوطه ورم.

خوش باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩


پاییز دل انگیز.

سلام

آخر هفته چطور بود؟ آخر هفته من که خوب بود. کمی تا قسمتی آروم.

١. اگر دلتون هوای غذای لبنانی در یک رستوران سنتی ایرانی را داشت، حتماً یکسری به رستوران هرمز در خیابان خردند بزنید. هم محیط خوبی داره، هم غذاش خوب! ما که پنجشنبه شب خوب و زیبایی رو اونجا تجربه کردیم، البته این نکته رو در نظر داشته باشید که این رستوران بین المللی محسوب شده و در نتیجه توقع نداشته باشید که قیمت غذا و مخلفات پایین باشه. اما در کل که رستوران خوبی!

٢.فیلم زنها فرشته اند رو هم دیدم. نمیدونم چی باید در موردش بگم. تو این فیلم نه دنبال بازی فوق العاده باشید، نه موضوع سنگین و نه در کل دنبال یک اثر هنری بگردید. اما من خوشم اومد. گاهی فکر میکنم کاش گاهی ما زنها دست از این همه حماقت برداریم. تا بعد مجبور نشیم کاسه چه کنم دست بگیریم. یکی از دیالوگهای فیلم، که البته دیالوگ تکراری خیلی از فیلم های این چنینی است، علی رغم تکراری بودنش بازم به دلم نشست. قاضی دادگاه : « بهت نفقه نمیده؟ کتکت میزنه؟ معتاد؟ ...» - :«نه!» - :«پس مشکل کجاست؟» -:« رفته زن گرفته» -:«بهش اجازه داده بودی؟» ...!!! با اینکه این همه سال به این دیالوگ عادت کردم اما هربار ته دلم احساس درد غریبی میکنم. و چرایی بی جواب تمام وجودم رو میگیره! بگذریم.

٣.دلم برای این هوای لذتبخش پاییزی، همراه با چنین آفتاب زیبایی تنگ شده بود. دارم از لحظه به لحظه زندگیم لذت میبرم و هر روز بیشتر به این نتیجه میرسم که ساده ترین کار تو زندگی، لذت بردن از زندگی!

امیدوارم که هفته خوبی پیش رو داشته باشیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸


اینجا ایران است.

سلام

من خوبم، زندگی هم مثل همیشه. فعلا که همه چیز آروم! و من این آرامش رو دوست دارم. هوای امروز رو داشتید؟ به من که آفتاب زیبای صبح خیلی چسبید، بخصوص بعد از این چند روز بارونی.

کلی سوال بیجواب داره تو ذهنم چرخ میخوره و من هیچ راه حلی براشون پیدا نمیکنم.

١. در طی این چند سال به وفور با مردان انحصارطلب برخورد داشتم. مردانی که صرفاً خودشون رو می بینند و خودشون فقط مهم هستند. مردانی که توقع دارند به محض اینکه جواب سلامشون رو دادی، صرفاً به اون ها تعلق داشته باشی و بیخیال دوست و خانواده و از همه مهمتر خودت بشی. مردانی که این مورد را صرفاً یک تهمت میدونند و وقتی اعتراضی ساده می بینند،جنجالی به پا میکنند انگار که چه حرف تلخی شنیده اند و در این زمان است که به هزار یک چیز بخصوص بی توجهی و بی علاقه بودن متهم میشی. در این سالها سعی کردم از چنین مردانی دوری کنم و جالب اینکه هر روز بیشتر به چنین مردانی برخورد داشتم. دلم مردی رو میخواد که کمی من رو ببیند. من واقعی رو نه اونی که در ذهنش ازم می سازد. مردی که انحصار طلبی کمتری داشته باشد یا در بهترین شرایط اصلا انحصارطلب نباشد. نمیدونم چنین چیزی امکانپذیر هست یا نه، اما از آنجایی که من مثبت اندیش هستم، همواره به خودم میگم همه که مثل هم نیستند. گاهی دلم میخواد به مردان این جامعه بگم : من انسانم، روح دارم، شخصیت دارم، خودم مالک خودم هستم و نیاز به مالک دیگری ندارم. من رخت و لباس و خانه و .... نیستم. من نفس میکشم. هر چند کمی سنگین تر و سختتر از شما!

٢. نمیدونم چرا بعضی آدمها نمیخوان قبول کنند اینجا ایران است. ما داریم در یک کشور جهان سوم کار میکنیم، که اصولا هزار و یک ارزش رو زیر پا گذاشتیم و خیلی چیزها برامون مهم نیست. نمیدونم چرا گاهی نمیخوایم قبول کنیم اینجا ایران است، یک کشور جهان سوم، که اصلا معلومات و تحصیلات در کار مهم نیست، مهم نیست که چقدر مسئولیت پذیر باشی، مهم نیست چقدر برای صحیح انجام دادن کارت تلاش کنی، یک کلام اصلا مهم نیست که کار رو انجام بدی!!!! بعد توقع داریم یک محیط کاری ایده آل با استانداردهای جهانی داشته باشیم، پیشرفت کنیم و ....! خوب اینجا ایران است، چنین ارزشهایی یعنی هیچ! جالب که می بینم آدمهایی که چندین و چند سال دارن اینجا کار میکنند، حاضرند سالی یکبار کار عوض کنند و هربار موقعیتی بدتر از بار قبل رو قبول کنند، امکان مهاجرت رو هم ندارند، اما حاضر نیستند شرایط کاری در کشور رو بپذیرند و کمی انعطاف پذیری نشون بدن. صبر کنین، برداشت بد نکنین، منظور از انعطاف پذیری، بی مسئولیتی و عدم انجام کار نیست. منظور این که خوب همه میدونیم شرایط این است، پس میشه با کمی آرامش بیشتر کار کرد. نباید توقع محیط ایده آل و کار حرفه ای رو داشت. اگر چنین محیط کاری داشتی که عالی، اگر هم نداشتی حداقل شرایط رو بپذیر و اینقدر با اون مدیر کندذهن کل کل نکن! باز هم داره کار عوض میکنه، باز هم دعوا، باز هم اعصاب خراب، هرچی هم که بهش میگی، حرفت رو نمی خونه، مرغ یک پا داره، یک کلام ختم کلام : همینی که هستف من همینم. نمیخوام عوض شم. دلم براش می سوزه، براش نگرانم، اما چه فایده کار خودش رو میکنه!!!

٣. دلم تنگ شده، برای دوستی که مدتهاست ندیدمش، برای دوستی که در چنین مواقعی یک لبخندش دنیایی از آرامش بود. خوشحالم که این دوست به آرزوی دیرینش رسید و الآن در گوشه ای از این دنیای بزرگ، زندگی آرام و خوبی دارد.

۴. انتخابات امریکا محشر بود. باید به این اولین رئیس جمهور سیاه پوست تبریک گفت. چرخ فلک رو می بینید؟ روزگاری ساه پوستان رو در آمریکا به جرم رنگ پوستشون می کشتند و حالا همین مردم به سیاه پوستی رای دادند تا سرنوشت کشورشون رو براشون رقم بزند. نمیدونم این یعنی امیدوار بودن به آینده یا نه؟ اما خوشحالم از این اتفاق. آقای اوباما تبریک فراوان، امیدوارم مردمت رو نا امید نکنی و همونطور که در مصاحبه هات ادمی دوست داشتنی و با سیاست بودی، همونطور عمل کنی! شاید دنیا کمی تغییر کند. کمی چرخش به سمت مثبت!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥


خاطرات مورچه ای!

سلام

خوب من خوبم، مثل همیشه. زندگی هم خوب! هرچند که خبر خاصی هم نیست، اما اینم خودش خوب! خداقل از خبر بد هم خبری نیست!!!

فکر کن که عاشق هوای ابری و بارونی باشی، اما نه اینجوری! بدم نمیومد امروز رو مرخصی میگرفتم و اونجور که دلم میخواست روزم رو سپری میکردم. اما خوب، گاهی شرایط زندگی اجازه نمیده! نتیجه این میشه که میشینی پشت میزت سرکار و دلت پر میکشه برای یک فنجان قهوه داغ و یک کتاب خوب، کمی پیاده روی، کمی رانندگی تو یک جاده ای مثل جاده چالوس!!! حتی تصورش هم زیباست و لذتبخش.

دوستی داشتم، دوست دوران دانشجویی، هردومون عاشق این هوای گرفته و بارونی بودیم و خوب هنوزم هم هستیم. پاییز که میشد، یه جورایی هوای عاشقی داشتیم. عاشق میشدیم، گاهی مردی، گاهی کتابی، گاهی فیلمی، اکثر مواقع هم طبیعت! اون روزها، وقتی هوا اینجوری بود، به قول خودمون، وقتی هوا دو نفره بود، بیخیال کلاسهای دانشگاه میشدیم و می رفتیم پی دلمون. کافی شاپ و قهوه و پیاده روی و جاده! بعد هم خسته یا خونه اونا یا خونه ما، ولو روی مبل های راحتی و دیدن هزاران بار فیلمهای عاشقانه با پایانی خوش. بعدشم آرزوی عشقی پایدار. سنی نداشتیم، خیلی جوون بودیم. هنوز بالا و پایین زندگی رو ندیده بودیم. از خیانت خبری نبود. روزهای خوشیمون بود. دور افتادم، بگذریم. خلاصه که اون روزها محال بود زیر سقف طی بشه. بعدها که فارغ التحصیل شدیم و رفتیم سر کار، وقتی هوا اینجوری گرفته و بارونی بود، تلفنی بود و اس ام اسی و فرار از مکانهای در بسته. انگار منتظر تلنگر بودیم. وقتی هوا اینجوری بود، اگر کمی دیر زنگ میزدم، سریع یک اس ام اس میداد : دوستم، دیگه وقتی هوا مورچه ای میشه، یاد من نمیوفتی!!! لبخند من و تلفن و بیخیال کار و زندگی شدن و بهانه ای و فرار! حالا این روزها، دیگه خبری از این پیامها و تلفنها نیست، اینکه چی شد که به اینجا رسیدیم و دور از هم افتادیم بماند! دلم هوای روزهای بیخیالی دانشگاه رو داره!

اگر از کارهای مجید مجیدی خوشتون میاد، فیلم «آواز گنجشکها» رو از دست ندید، از دیدنش خیلی لذت بردم.

یک سوال از آقایون محترم، میشه یکی برای من توضیح بده، چه لذتی در دوست شدن با دختر بزرگتر هست که دختر همسن یا کوچکتر نداره؟ این شده سوال بیجواب این روزهای من! خیلی جدی، ممنون میشم اگر کسی بتونه دلیلش رو برام معلوم کنه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٢


هوای ابری/پنجره های غم گرفته!

سلام

دلم میخواد تو این هوای ابری، زیر این بارون نم نم میرفتم قدم میزدم. اصلا از اینجا نشستن، زیر این سقف احمقانه خوشم نمیاد.

دلم میخواد تو این هوای ابری، زیر این نم نم  بارون میرفتم، یک جاده بی انتها و تا آخر دنیا رانندگی کنم. اصلا این محیط بسته با پنجره های غم گرفته رو دوست ندارم.

دلم میخواد تو این هوای ابری، زیر این نم نم  بارون، سیگار میکشیدم و دودش رو میدادم بیرون. بماند که اصلا از دود و بوی و طعم سیگار خوشم نمیاد.

دلم میخواد برم کنارش بشینم، یا شایدم بیاد کنارم بشینه و من حریصانه بوی عطرش رو استشمام کنم. اصلا از این بوی نا و رطوبت پیچیده تو سالن خوشم نمیاد.

دلم میخواد می تونستم به جای اینجا نشستن و گاز گرفتن لبم، میزدم به سیم آخر و یکی از کارهایی که دلم میخواست میکردم. اصلا از این همه ترس و عدم شجاعت، حتی در نوشتن، خوشم نمیاد.

پ.ن.١ : باز هوا ابری شد و حال من دگرگون. حالم خوب، نه افسرده ام نه غمگین. فقط از اینجا نشستن خوشم نمیاد.

پ.ن.٢ : تعطیلات آخر هفته خوب بود. فقط دیشب دوستی حرفهایی بهم زد که دوباره رفتم تو فکر. خودم هم میدونستم بی دلیل دارم به حرفهاش فکر میکنم، اما خوب دیگه!!!

هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱


جریان زندگی!

سلام

١.من خوبم و زندگی هم مثل همیشه جریان داره. این روزها جریان زندگی نه خیلی تند و نه خیلی آروم، گاهی شدتی و گاهی آرامشی. که البته با درنظر گرفتن این نکته ساده که من یکنواختی رو دوست ندارم، این جریان، برای من جالب است.

٢.امروز یا شاید بهتر باشه بگم امشب، درست ٣٢ سال از یکی شدنتون میگذره، نمیدونم چطور گذشته؟ نمیدونم چقدر تند یا کند گذشته، اما این رو میدونم که اونقدر این یکی بودن براتون مهم بوده که از دستش ندادین. اونقدر دوست داشتنی و هدفمند بوده که علیرغم تمام فراز و نشیبها، علیرغم تمام شادی ها و غصه ها، علیرغم تمام کامیابیها و ناکامیها حاضر نشدین این پیوند رو پاره کنید. ممنون از اینکه نذاشتین زندگیم یکنواخت شه، و گاهی مزه این زندگی رو بی نمک و گاهی خوش نمکش کردید!!! خوب آخه غذا بی نمک مزه نداره! ممنونم از اینکه چنین خانواده خوبی رو تشکیل دادید و برای بهتر شدن لحظه به لحظه اون، تمام تلاشتون رو کردید. ممنون از ساختن چنین محیط آرام و دلنشینی برای خودتون و ما. یک دنیا تبریک از صمیم قلب، در سالگرد ازدواج بهترین خانوم مادر و آقای پدر دنیا. عاشقانه دوستتون دارم.

٣.اگر از زندگی خسته هستین، اگر دلتون کمی آرامش میخواد، اگر کلی انرژی تخلیه نشده دارید، اگر از تمام خستگیها و ناخوشیها بریدین، اگر حس میکنین لبخند از زندگیتون پر کشیده، حتماً یه سری به مجموعه تفریحی و ورزشی چمران (همون بولینگ خودمون) بزنید و یک بلیط ۶٠٠٠٠ریالی تئاتر «مهریه ماه منیر» رو بخرید و دو ساعتی رو با لبخند و حتی گاهی خنده باصدای بلند سپری کنید. دنبال اثر هنری و قوی و ... این حرفا نباشید. از موسیقی شاد و حرفای کمدی تئاتر لذت ببرید. گاهی لازم که بیخیال مسائل جدی و فرهنگی و هنری و ... شد. خانواده ما که شب خوشی رو تجربه کرد.

۴.کمی خسته ام، فیزیکی، خوشحالم که آخر هفته نزدیک است. دلم برای آرامش آخر هفته هام لک زده. بخصوص خواب صبح. این روزهای نیمه ابری، علیرغم تمام زیباییشون کمی دلگیر هستند. هر چند که من اصولا با دلگیری و دلتنگی و این حرفا خیلی میونه ای ندارم.

آخر هفته خوشی داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸


به عزیزترین.

عزیزترینم سلام

نمیدونم چطور باید شروع کنم، شاید چون همیشه بودی و همیشه صحبت کردیم، حتی زمانهایی که صحبتهامون توام با فریاد بوده! شاید برای همین است که نوشتن برای تو کار سختی است! یادت هست؟ اون روزی که برای اولین بار در رابطه با تلفنهام با اون پسر برات نوشتم و ظهر وقتی اومدی دنبالم بهم گفتی به جای نوشتن برای من می تونی با من صحبت کنی و همین شد که دیگه هیچوقت برات ننوشتم. یادت هست؟ میدونم که هست. میدونم که اون نامه رو هم مثل هزار و یک چیز دیگه، مثل نقاشیهای کودکیم نگه داشتی.

من به یاد ندارم، اما تعریفهای خودت و خانم خانومها و دیگران از زایمان سختت حکایت داره و دردی که در زمان تولد من و بعد از اون تحمل کردی. امروز در سی سالگی معنای خیلی از حرفها رو بهتر میفهمم. حالا خوب میفهمم که جوون باشی و شوهر جوان و خوش بر و رو داشته باشی و خودت از قیافه بیوفتی اونم به خاطر اشتباه پزشکان یعنی چی!

کلی حرف برای گفتن هست، کلی خاطره. خاطراتی که شاید برخیش چندان جذاب نباشه و برخیش امروز خنده دار، مثل شیطنتهای کودکی من. امروز در سی سالگی میدونم، بزرگ کردن کودکی با انرژی و هوش و شیطنت من یعنی چی!

یادته اون شبی که اومدی تو اتاقم و از اشتباهاتتون گفتی؟ از گذشته و بی تجربگیها و ...؟ حتما به یاد داری. متاسفم که اون شب نتونستم بهت بگم چقدر دوستت دارم، متاسفم که نتوستم بهت بگم من از دست خودم شاکیم نه شما!

عزیزترین، میگن بهشت زیر پای مادران است، خیلیها باورش دارند و خیلیها نه. اما من باور دارم. نمیدونم چرا، نمیدونم چطور، اما فکر میکنم اینم از معجزات مادر بودن است، که تا مادر نشی درکش نمیکنی، من باورش دارم. من باور دارم که بهشت زیر پای مادران است. چراکه هرجا که مادری قدم برمیداره، اونجا میشه بهشت خدا. شاید برای همین اعتقاد است که من بهشت خدا رو روی زمین میبینم.

عزیزترین، ممنون بابت این همه صبر و فداکاریت در تمام این سالها. ممنون بابت این همه عشق و محبت و سکوت. ممنون از اینکه خودت رو بخاطر ما فراموش کردی، اونقدر که گاهی حتی فراموش کردی که خانوم خانه هستی نه خدمتکار خانه! ممنون بابت تمام نگرانیهات، تمام دلواپسیهات. ممنون از این همه استواریت در برابر مشکلات. ممنون بابت گذشت کردنت از تمام خواسته هات، فقط بخاطر ما. ممنون که از من زنی این چنین قوی ساختی. ممنون از این همه عشقی که در وجودم ذره ذره و با سختی بسیار تزریق کردی. ممنونم بابت تمام این سالها و لحظه های زیبایی که برام ساختی.

عزیزترین متاسفم بابت هزاران بار رنجوندنت، متاسفم بابت اون روزی که از سر بچگی حرفی رو زدم که میدونم، امروز در سی سالگی میدونم چطور دلت رو به آتیش کشید. متاسفم، با تمام وجودم متاسفم بابت این همه رنجی که این همه سال برای ما کشیدی و ما حتی خیلیهاش رو درک نکردیم. متاسفم بابت تمام بی حرمتیها و حماقتهام. متاسفم بابت تمام ملامت کردنهام. باور کن، با تمام عشق و وجودت باور کن، که تمام اینها از سر بی تجربگی بوده.

عزیزترین، که اگر نباشی، که اگر نباشین میخوام دنیا نباشه، من خدا رو شاکرم بخاطر تو و وجودت. یادت اون تصادف رو؟ حتما به یاد داری؟ جاده فشم؟ مگر میشه فراموش کرده باشی، وقتی هنوز آثارش روی چهره فرشته آسات می درخشه! خوشحالم که خدا بهمون فرصتی دوباره داد، تا داشته باشیمت. تا داشته باشیمتون. خوشحالم که اون جراح پلاستیک نتونست تمام آثار اون تصادف رو پاک کنه! میدونم خودخواهانه است، اما من بابت اون چند خط شاکرم. چرا که هر بار با دیدنش به یاد میارم مصیبتی رو که از بیخ گوشمون گذشت.

عزیزترین، خانوم مادر، مامانم، مادر خانومی، مامنی، مهم نیست چی صدات میکنم، مهم نیست چی و چطور نامیده بشی، مهم این که من عاشقانه دوستت دارم. متاسفم اگر گاهی فراموش میکنم یا از سر جوونی و غرور، سکوت میکنم و بهت نمیگم چقدر دوستت دارم. وقتی که نیستی خوونه هیچ لطفی نداره. آخه روحش رو از دست داده.

مامانم، خانوم مادر، مامنی، مادر خانومی، عزیزترینم تولدت مبارک. دوستت دارم. میخوام بدونی هیچی، هیچی به تمام معنای این کلمه، نمیتونه ذره ای از عشق من رو بهت کم کنه. میخوام بدونی که هیچی، هیچی به تمام معنای این کلمه، نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.

با بهترین آرزوها برای عزیزترینم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳


مخاطب خاص!

سلام

خوبم، اما حسش نمیکنم. پر انرژی ام اما حس ضعف دارم. از صبح زندگیم شده شکلات و شیرینی و ...! مثل همه مواقعی که ذهنم درگیر، مثل همه اون مواقعی که کلی چرا توی ذهنم برای خودشون ول میگردن و من نه میتونم بندازمشون بیرون و نه میتونم جوابشون رو پیدا کنم و نه حتی میتونم بیخیالشون شم!

ازت معجزه خواستم، فرستادی! دعا کردم از ته دلم که یک اتفاق خوب بیفته، افتاد! شادم با اندوهی دردناک. نه ناشکری نمیکنم. شکرت، به اندازه تمام لحظه های زیبا و زیبایی های جهان هستیت سپاس. چقدر دلم معجزه میخواست و اتفاق خوب! از این بهتر نمیشد! اما همیشه پاسخ اتفاقات خوب، دلنشین نیست و من این رو درک میکنم. سپاس.

آره، دلم برات تنگ شده بود، خیلی زیاد. چند روزی بود که در گوشه و کنار ذهنم جا خوش کرده بودی، دلم هوات رو کرده بود. اما میدونی که من همیشه پای حرفی که زدم بودم. برای همین حتی اگه رو به مرگ هم بودم باهات تماس نمی گرفتم. خوشحالم که اینقدر خوب همدیگرو میشناسیم. اونقدر خوب که برای بیان خیلی چیزا نیاز به صحبت کردن نداریم. آره درست میگی، حس دارم، نمیگم کم یا زیاد، چون نمیخوام بازیت بدم. چقدر تلفنت لذتبخش بود و حتی دیدارت. آره درست فهمیدی، من هم رویاهایی دارم، مثل بچه دار شدن و ...! دیشب بازهم اون بالا، دلم میخواست فریاد بکشم :«ای خدا»، تا شاید آروم بگیرم. اون بالا وقتی از پشت بهم نزدیک میشدی و من درگیر عقل و دل، دلم میخواست جلو نیای، وقتی دستهات رو روی دستهام که دو طرف کمرم بود قرار دادی کمی هولم دادی، آرزو کردم کاش این بازی تمام شه، کاش زیر پام پرتگاهی بود و یکباره خالی میشد. آره دلم میخواست بهت تکیه کنم، اما نکردم، نمیکنم! به باقی چیزهایی هم که گفتی هیچوقت فکر نکردم، آرزوشون رو هم نکردم، چون تو این بازی منطق و باورهای من برنده بودند، به خودم هیچوقت چنین اجازه ای ندادم.

اینبار دارم برای تو مینویسم. برای اولین بار شاید، اینجا مخاطب خاص داره! شاید بخونیش، شاید هم نه! باید مینوشتم تا اروم بگیرم، پس بدون، مثل همیشه، همون حرفای همیشگیم رو تکرار میکنم، مهم نیست چقدر دلم برات تنگ شه، مهم نیست چقدر دوستت داشته باشم یا اصلا دوستت نداشته باشم، اما برنده این بازی منطق و باورهای من هستند. به دلیل همین باورها، من همه حسم رو زیر پا گذاشتم و میذارم. با شرایط فعلی هیچ خواسته و آرزویی ندارم. هیچ رویایی درباره تو ندارم. به خودم چنین اجازه ای ندادم. پس خواهش میکنم به تصمیمم احترام بزار، تا زمانیکه تکلیفت رو با خودت معلوم نکردی، برنگرد. نمیتونم بهت بگم چیکار کن! اما میتونم بهت بگم من چیکار میکنم. ازم دلخور میشی، میدونم. عصبانی میشی، میدونم. اذیت میشی، میدونم. اما آخرش که چی؟ باید تکلیفت رو معلوم کنی. دیشب فهمیدم، تصمیمت رو گرفتی! پس خواهش میکنم این حس رو تغییر بده، دوستم نداشته باش. آروزیی نداشته باش. من نمیتونم معشوقه باشم. دیشب فهمیدم ما نمیتونیم با هم باشیم. دیشب فهمیدم من هیچ جایگاهی تو زندگی تو ندارم، علیرغم این همه دوست داشتنت.

ممنونم بابت تمام لحظه های زیبایی که برام میسازی. ممنونم بابت تمام لطف و محبتت. ممنونم بابت این همه دوست داشتن بی دریغ، حسی که میتونم اسمش رو عشق بزارم. ممنون بابت قداست تمام این احساسات پاک. ممنونم که یادم آوردی که قلب من فقط وقتی یخ میزنه که من میخوام. شاید اگر شرایط ما غیر از این بود، ما زوج خوشبختی بودیم، شاید هم نه! شاید اگر ... و هزاران شاید و اگر دیگر. اما مهم نیست. مهم این که شرایط فعلی ما، شرایط سختی، هم برای تو هم برای من.

در آخر، ممنونم بابت این همه سال دوستی و عشق و متاسف بابت تمام دلسنگیهام. من حاضر نیستم این دوستی رو با هیچ چیزی عوض کنم. پس دوست خوبی باش برام. مثل همیشه. خواهش میکنم، ماهیت این حس رو عوض کن، دیگه دوستم نداشته باش، حداقل اینجوری که امروز دوستم داری. برای بار اول و آخر، چون میدونم حقت که بدونی و این حداقل کاریه که میتونم بکنم، برای بار اول و آخر (مگر زمانی که شرایطمون تغییر کنه) : دوستت دارم و برات خیلی احترام قائلم. خواهش اخر : سر قرارمون بمون. با بهترین آرزوها برای بهترین دوست دنیا.

پ.ن: من خوبم. زندگی زیباست. فقط به زمان نیاز دارم تا به تغییرات زندگیم کمی و فقط کمی عادت کنم.

آخر هفته خوشی براتون آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱