خونه قدیمی و روزهای کودکانه

سلام

میخوام بنویسم اما نه حسش هست، نه موضوع برای نوشتن. شاید هم ازدیاد موضوعات نوشتاری است که باعث بشه نتونم چیزی برای نوشتن پیدا کنم.

مدتی که ذهنم پر شده از افکار عجیب و غریب، خوابهای غریبتر و آدمهای خیلی غریبتر. مدتی عجیب به یاد پدربزرگ پدریم هستم، خدا رحمتش کنه مرد خیلی خوبی بود. دوست داشتنی، آرام و مهربان. حتی شله زرد پختن براش هم آرومم نکرد. نمیدونم شاید خاک آرومم کنه. شاید باید برم سر خاکشون.

مدتی که حال و هوای خونه قدیمی رو دارم. همون خونه قدیمی با اون باغچه زیبا و ایوان و پلکان سنگی! خونه قدیمی که در ذهن کودکانه من انقدر بزرگ بود که مثل کاخ بود. کاخ پرنسس کوچک! خوب هرچه باشه خونه شاهزاده خانوم بودن من همیشه کار خودش رو میکرد. شازده خانوم، خانوم چی (یعنی خانوم کوچک) و کلی اسم کودکانه که پدر بزرگ مادری عادت داشتند باهاشون صدام کنند. دلم هوای خونه قدیمی رو داره، حتی اون زیرزمین تاریک و با بوهای غریب، بزرگتر که شدن فهمیدم بوی اون زیرزمین ترکیبی از نوی نم، سرکه، انواع ترشیجات، نیل، پاکی و بوی قدمت و هزار و یک بوی دیگه است.

مدتی که دلم عجیب هوای خونه قدیمی رو داره، حیاط زیبا و دوست داشتنی اش، بخصوص وقتی اون همه ملحفه شسته شده و سپید رو پهن می کردن روی بند و من که عاشق بازی و دویدن میان اون همه پاکی و سپیدی بودم، فریادهای خانوم مادر و خانم خانومها، که ملحفه ها رو کثیف کردین، نجس شد، باید دوباره شسته شن و شستن دوباره تمام ملحفه ها، اون هم با دست. نکه ماشین رختشویی نباشه که بود، اخرین مدلش هم بود، این هم از ایده ای زیبای پدر بزرگ مادری بود که : هر اختراع جدید و تازه ای که باعث رفاه است باید خریداری شه و قیمتش هم مهم نیست، اما خوب خانم خانومهای وسواسی من قبولش نداشت. میگفت ملحفه باید با دست شسته بشه و با نیل!!! توی تشت و با مشقت! هنوز هم بوی نیل رو حس میکنم. هنوز هم به راحتی میتونم بوی اون همه بوی پاکی رو حس کنم. و باز دلم هوای اون روزها رو داره!

دلم برای کوچه قدیمی و اون دوتا خونه قدیمی خیلی تنگ! هر کدوم یکسر کوچه، یکی خونه قدیمی پدربزرگ پدری و یکی خونه قدیمی پدر بزرگ مادری و من سرگردان بین این خانه، در طی روزهای زیبا و گرم تابستان! دلم هوای پسرک همبازی خونه قدیمی رو داره! دلم هوای کودکی و تمام حسهای زیبام رو داره.

اینجا دعواست، دعوا بر سر قدرت! دعوایی پایان ناپذیر! اینجا جنگ است، جنگ بر سر قدرت، جنگی بی انتها! جنگی ظاهراً بدون سلاح، نه، جنگی با سلاح سرد، سلاحی سردتر از هر سلاح سردی، سلاحی سخت تر، قویتر و سردتر از هرچه سلام گرم و سرد، سلاح کلمه و زبان، فریاد و ناسزا!

اینجا همه عصبانی هستند و خسته، خسته و عصبی از جنگی بی پایان و دعوایی بی ثمر! جنگی بر سر قدرت! احتمالا راه حل دیگری نیست. نمی تونم درک کنم! برای زیادی غریب و دور! اینجا عده ای مثل من صرفا تماشگر این جنگ و جدل بی انتها هستند و منتظر! با سوالی بی پاسخ : کی قرار است این جنگ پایان یابد، با نگاهی گاه نگران و گاه متعجب، با لبخندی سرد، به سردی یخهای قطب جنوب! احتمالا این هم چهره ای از هزاران رخ زندگی است.

من خوبم، آرومم، فقط کمی دچار افکار گوناگون و درهم هستم. وگرنه که همه چیز خوب، خیلی خوب. شکر.

خوب و خوش باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸


مولانا و حافظ!

سلام

خوبید؟ خوش میگذره! مال منم بد نیست، خوب شکر! اصولا که من عاشق پاییزم و کلی از این فصل لذت میبرم. بخصوص وقتی هوا میگیره یا بارون میزنه!

مدتها بود که دلم یک فیلم خوب میخواست. به قول قدیمی ها : یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم، آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم. بک خوبش رو تو خونه داشتم! اما نمیدونم چرا اینقدر طول کشید تا تصمیم بگیرم ببینمش! شاید چون فکر نمیکردم اینقدر خوب باشه! فیلم «He loves me, He loves me not» رو اگه ندیدین ببینین! اینبار امیلی زیبا ( یا همون خانوم Audrey Tautou) در نقشی بسیار متفاوت و زیبا نسبت به سایر فیلمهاش ظاهر میشه. از فیلم هیچی نمیگم، بهتر خودتون ببینینش. درباره فیلم فقط میتونم بگم : یک فیلم فرانسوی ناب!

به قول حضرت مولانا :

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما، گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست.

این شده حکایت من، اما این تمام ماجرا نیست، فعلا در محضر حضرت حافظیم که :

دست از طلب ندارم تا کام من برآید، یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآید.

اینم شده وضع و حال این روزهای من!!!!

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢


خواب/بیداری

سلام

خوب این آخر هفته هم گذشت، آروم و دلگیر و شاید حتی کمی دوست داشتنی!

گاهی کاری میکنم و یا حرفی میزنم که بعدش یه جورایی پشیمون میشم! نه اشتباه نکنین! ببینم تا حالا شده، کاری انجام بدید یا حرفی بزنیند که درباره درست بودنش اطمینان داشته باشید، اما باز ته دلتون حس کنید، پیشمونید! این شده حکایت من. گاهی حرفی میزنم، تصمیمی میگیرم و عملیش میکنم، میدونم درست بوده و اشتباه نکردم، اما بازم احساس رضایت میکنم. حس میکنم چرا قبل از خودم دیگران رو دیدم! چرا تصمیماتم بیشتر از اون که برای خودم باشه برای دیگران! چرا اول به یکی دیگه فکر میکنم، اول به این فکر میکنم که طرفم اذیت نشه، بعد تصمیم میگیرم. و تازه آخرش یادم میوفته که خوب حالا خودم چی؟ از طرفی از اینکه راه درستی رو رفتم خوشحالم و از طرفی حس میکنم اینبار هم مثل همیشه! قصه، قصه خودخواه بودن و نبودن! اینکه خودت مهمتری یا دیگران! گاهی شاکی میشم از خودم که چرا نمیتونم، کمی، فقط کمی خودخواه باشم! بیخیال! اینبار هم مثل همیشه حرفی زدم و حالا دلم میخواد همه چیز آرمانگرا و عالی باشه و معجزه بشه و...! درست مثل افسانه های کودکیم! خنده دار! بیخیال! گذشت دیگه!

دیشب باز خوابت رو دیدم، چقدر دلم میخواد بری، برای همیشه بری، از زندگیم، از فکرم، از روحم، بری و دیگه برنگردی! ظاهرا نیستی و در عمل، تو هر ثانیه! و این چیزی که من نمیخوام. دیشب باز خوابت رو دیدم. توی خواب هم میدونستم که خواب! شاید برای همین هم تلاشی برای بیدار شدن نداشتم! تازه تو خواب حس کردم که هنوز هم گاهی کمی دلم برات تنگ میشه! شاید هم برای تو نه، برای حس زیبای خودم! دیشب باز خوابت رو دیدم، باز هم همون حرفای همیشگی، همون لبخند، همون چیزای تکراری و همیشگی، و درست تو همون لحظه بود که دیدم، تحمل این همه دروغ و نیرنگ رو ندارم، درست همون لحظه بود که حس کردم چقدر دوست دارم محو شی، از صحنه روزگار من، از صحنه شیرین و لذتبخش زندگی من! دیشب باز خوابت رو دیدم و باز آرامش حتی تو خواب پر کشید، با اینکه میدونستم خوابم! اما شاید چون اونقدر همه چیز واقعی بود، که دلم نمیخواست ادامه پیدا کنه! و این بود آغاز مبارزه ای برای بیداری! بیدار شدم خسته و سرگردان، خیس از عرق. و با خودم می اندیشیدم کاش بجای تلاش برای بیدار شدن، حرفهام رو گفته بودم و فریادهامو کشیده بودم، کاش بهت گفته بودم که بخشیدنت برام خیلی سخت، علیرغم این همه تلاش، اما ته دلم هنوز حاضر به گذشت نیستم، کاش بجای تلاش برای بیداری، بغضم رو شکسته بودم و کاری رو میکردم که مدتها بود دلم میخواست! اما دیگه دیر بود. من حتی توی خواب هم شهامت هیچکدوم از اینها رو نداشتم، اونقدر که ترجیح دادم بیدار شم. اما بهت قول میدم، با تک تک اجزای روح و روانم، که اگر دوباره تو قلمرو زندگی من، تو آرامش شبانه من پا بزاری، تمام اینکارها رو خواهم کرد.اینبار باور دارم که میتونم! چون میخوام بری، برای همیشه بری!

دلم یک مرخصی طولانی میخواد، از کار، از زندگی، از روزهای زیبام، از این پاییز هزار رنگ، از دلدادگی و ...!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠


سوالات یک ذهن خسته!

سلام

یک چند وقتی که فکر عجیب درگیر بعضی مسائل، نمیدونم شاید نباید بهشون فکر کنم. اما مگه میشه، مگه میشه نسبت به جامعه و کشور و ... بی تفاوت باشی؟ گاهی از خودم می پرسم با این شرایط میخوایم به کجا می پرسم. فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم. اما هیچ راهی برای حل این مسایل پیدا نمیکنم. و این موضوع خسته ام میکنه، خیلی خسته!

بنا به دلایلی چند وقتی میشه که گاهی میرم خرید خونه، مثل خرید میوه، لبنیات و ...! این چند وقت همش از خودم می پرسم مردم ماچطور دارن با این گرونی زندگی میکنن؟ وقتی ۴تا دونه خیار متوسط و یک عدد پرتقال میشه ١۵٠٠٠ ریال!!! جالب نه؟ به زندگی خودمون نگاه میکنم و از خودم میپرسم آقای پدر و یا هر مرد دیگه ای چطور داره چرخ زندگی رو می چرخونه؟ نمیدونم شاید شرایط زندگی من همیشه طوری بوده که نبود برخی چیزا مثلا میوه و برنج  و ... تو خونه به نظرم غیر ممکن میاد، حال اینکه میبینم مردمانی رو که بدون اینها دارند به زندگی ادامه میدن!

گاهی از خودم می پرسم باید زاغه نشینها مون رو باور کنم یا ساکنین خیابانهای بالای شهر با صفرهایی نجومی!!! میدونم که باید هر دو رو باور کرد، اما چنین اختلاف طبقاتی، اونم تنها در طی چندین سال، در دنیا بی نظیر. و هربار از خودم می پرسم چکار باید کرد؟ چه راهی برای جلوگیری از چنین مسائلی وجود داره و همیشه این سوالات در گوشه ذهنم بیجواب میمونن! درست مثل پارچه های قدیمی کنج صندوق قدیمی و زهوار درفته توی زیرزمین!

میدونم، شاید نباید به چنین موضوعاتی فکر کرد. شاید راهش این باشه که شونه تکون بدم و با تاسف سرم رو تکون بدم و بگم : آره اینهاست معضلات جامعه امروز ما! و بعد سرگرم زندگی خودم بشم! میدونم میشه نادیدشون گرفت! میدونم میشه براشون شعار داد و جنگید. میشه هزاران کار کرد، اما مشکل اینجاست که من نمیدونم راه درست چیه!

گاهی از خودم می پرسم، اون روزی حدود ٣٠ سال پیش مردمم ریختن تو خیابونها، این همه مشکل داشت جامعه شون؟ این همه بی بندباری، این همه فساد، این همه دروغ و نیرنگ، این همه فقر، این همه اعصاب خراب و ... وجود داشت؟ آیا میدین چنین روزی رو؟ دلم میخواد یکی باهام رو راست باشه و از ه قلبش بهم جواب بده، آیا به خواسته هاشون رسیدن؟ آیا برابری و عدالت برقرار شد؟ آیا جوانهاشون روشنفکر شدن؟ آیا فساد و بی بندباری و غیره با دار زدن مفسدین فی الارض از بین رفت؟ آیا خانه های فسادمون از بین رفت؟ و هزار و یک سوال دیگه!

گاهی از خودم می پرسم چه بر سر جوونیمون اومد؟ دلمون رو به چی خوش کنیم؟ به پولی که نداریم؟ به زندگی آرومی که نداریم؟ به امنیت اجتماعی که اصلا نداریم؟ به تفریحات سالم، که اونقدر زیادن که نمیدونیم شب جمعه هامون رو چطور پر کنین باهاشون؟ و هزار و یک سوال دیگه!

میدونین فقط در چنین زمانی که حس میکنم این نسل بی هویت دهه ۶٠ و ٧٠، حق دارن که بی هویت باشند. چون بهشون هیچی ندادیم! حتی امید زنده بودن و جوانی کردن!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧


پیاده روی و هوای خنک!

سلام

حالم بهتر! خیلی بهتر! دیروز صبح خیلی زود، خان داداش رفت سفر، جالب بود که بعد از مدتها اینقدر نبودش رو حس میکردم. اونقدر دلم براش تنگ شده بود که دیشب بی هوا دستم رفت که شماره اش رو بگیرم و صحبت کنیم که یادم افتاد سفر! تو این مدت خیلی بهم وابسته شدیم درست مثل اون سالها! تلفنها و گپ زدنها، بیرون رفتنها و شیطنتها! خوبیش این که همین چند دقیقه پیش online شد و تونستیم کمی گپ بزنیم. خوشحالم که حالش خوب و سفر خوبی رو شروع کرده.

مدتهاست که دلم یک فیلم خوب میخواد، فیلمی که محتوا داشته باشه، ارزش دیدن داشته باشه. گفتم فیلم، اگه فرصت کردید فیلم «نیوه مانگ یا ماه نیمه» رو حتما ببینید. من از دیدنش خیلی لذت بردم. خیلی دلم میخواد بدونم آیا واقعا چنین شخصی بوده یا نه!!! از تو اینترنت که چیز زیادی دستگیرم نشد. اگر کسی اطلاعات داره ممنون میشم بهم بگه.

تصمیم دارم یکسری تغییرات اساسی تو زندگیم بدم. از قیافه و تیپ و ظاهر بگیر تا ....! حس میکنم به این تغییر نیاز دارم. دارم روش کار میکنم ببینم از کجا باید شروع کنم. دلم یک عده دوست جدید میخواد، سفر، هیجان و کلی جوونی کردن و زندگی. نمیدونم اینم معجزه پاییز هزار رنگ، یا چیز دیگه که من اینقدر احساس زنده بودن و شهامت میکنم. شهامت زندگی کردن، خوب زندگی کردن.

اگر کتاب خوب یا فیلم خوب سراغ دارید، بهم معرفی کنید. کمی هم سنگین باشه که چه بهتر. منظورم از نظر محتوا بود! فعلا عجیب اشتهای خوندن و یادگیری دارم.

این پاییز هزار رنگ رو دارید؟ این همه رنگ و زیبایی، این همه گرمی و شادابی؟ این همه خنکا و لطافت هوا؟ دلم فقط پیاده روی میخواد، البته رانندگی تو جاده هم حال و هوای خودش رو داره! اینقدر دلم شمال میخواد که نگو! شاید آخر هفته برم!!! پیاده روی های اخر شب تو پارکهای نیمه خلوت این کلان شهر بخصوص پارک طالقانی خیلی لذت بخش! امتحان کنید، به یکبار امتحانش می ارزه! بخصوص اگر با دوست خوبی باشید، که اونم دوست داشته باشه از زندگی لذت ببره! اونوقت به جای غرغر کردن درباره مشکلات میتونید درباره کلی چیز خوب حرف بزنید، حتی از غیب کردن برج میلاد!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦


سرماخوردگی!

سلام

اول از همه از سرماخوردگیم بگم، که هنوز خوب نشده! نه تنها اخر هفته در منزل سپری شد که دیروز هم استعلاجی گرفتم و منزل بودم. دیگه داره یواش یواش حوصله ام رو سر می بره!!!! کلافه ام کرده حسابی!!!

بگذریم. فعلا خواستم بگم خوبم. دلم برای اینجا و خیلیها تنگ شده. اگه بشه فردا حتماً میام و مینویسم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥


غریبانه!

سلام

خوب تعطیلات چطور بود؟ من که کل تعطیلات رو خوونه بودم! سرماخوردگی آخر هفته باعث شد که تمام برنامه ریزیهای این تعطیلات نقش بر آب شود!!! نتیجه خواب بود و خواب بود و خواب! هنوز هم خیلی سرحال نیستم. عجیب احساس ضعف میکنم. اما خوب باید میومدم سرکار! اما اگه اضاع بخواد اینجوری پیش بره، فردا رو باید خونه باشم. بگذریم.

گاهی از خودم می پرسم عجیبتر از زندگی چی میتونه باشه. عجیبترین قسمتش این که، هیچ چیز اونجور که به نظر میرسد نیست. و این رو فقط زمان میتونه بهت نشون بده. این آخر هفته، خان داداش اومده بود برای عیادت من. هربار می بینمش دلم میگیره. وقتی خان داداش و عروس خانوم از هم جدا شدند، حس میکردم خان داداش مقصر، و ... بماند. خیلی طول کشید تا تو این مدت حرف بزنه، اولین تماسی که بعد از جداییشون داشتم، بهم گفت : از من نپرس چرا، نمیخوام درباره ... هیچ تصویری غیر از تصویر زیبایی که داری داشته باشی. شاید یکروز خیلی چیزها رو بهت گفتم. اون روز اومد، خیلی بعد از جداییشون. اون شب بعد از رفتن دوستانمون، نشستیم و گپ زدیم. مثل کسی که بار سنگینی روی دوشش، بعد از مدتها سکوت حرف زد، گفت و گفت و گفت. اشک ریخت، هق هق کرد و من صرفا نظاره گر سختترین منظره زندگیم بودم. برام دیدن شکستن مردی که برادرم بود، با هم بزرگ شده بودیم، پشتوانه ام بود، عزیزم بود، خیلی مشکل بود. اما باید صبوری میکردم، باید جلوی اشکهام رو میگرفتم، تا حرف بزنه تا براحتی هق هق کنهف تا مبادا از دیدن اشک من، غصه اش صد چندان شه و دردش رو باز تو دلش نگه داره.

آدمها فقط منظره بیرونی زندگیت رو نگاه میکنن، از درونش خبری ندارن، نباید هم خبر داشته باشند. اما قسمت بد ماجرا اینجاست که به خودشون اجازه میدن، از روی این نمای بیرونی، قضاوت کنند. وقتی از هم جدا شدند، خیلی سعی کردم قضاوت نکنم. شاید برای همین هم بود که سکوت کردم. هرکی، هر حرفی زد من فقط نگاه کردم. هنوز هم همه ما عروس خانوم رو دوست داریم. هنوز هم دلمون براش تنگ میشه! اینکه دو نفر آدم نمیتونن کنار هم زندگی کنن، باعث بد بودن اونها نمیشه! شاید راه زندگیشون این بوده! شاید هم ...! نمیدونم. فقط می دونم که مسائل همیشه اونجور که به نظر میاد نیستند.

طی چند ماه گذشته کلی اتفاق غریب برام افتاده، اما بعضیهاش خیلی روم تاثیر داشتند. چند وقت پیش خیلی اتفاقی دوست مشترکی رو دیدم با کسی که زمانی خیلی بد دلم رو شکست و من عجیب تلاش کردم آه نکشم! دوست مشترک برام از آدمهای مشترک گفت و از همه مهمتر از تو برام گفت. گفت ازدواج کردی، میدونستم، خودت بهم گفته بودی! اون هم با چه نیش زبونی! یادته چطور بهم گفتی از زندگیم برو بیرون؟ و هیچوقت نفهمیدی که چه دلی از من شکست. انگار یادت رفته بود، این تو بودی که وارد زندگی من شدی و ٨ سال مصرانه تو زندگی من موندی! یادته؟ نمیدونم شاید! دوست مشترک گفت : نمیدونه بچه دار شدی یا نه، وقتی نگاه متعجب منو دید تو ضیح داد : گویا بچه دار نمیشدین!!!! دلم گرفت. یادته؟ چقدر عاشق بچه بودی و چقدر دلت میخواست یک عالم بچه داشته باشی، نه، بچه داشته باشیم! یادته. و من دلم گرفت. دوست مشترک گفت : نمیدونم شاید آه کسی پشت سرشون! از خودم پرسیدم من آه کشیدم؟ نمیدونم شاید! دل که میشکنه آه کشیدنش دست تو نیست. شب وقتی اومدم خونه همه چیز رو برای خانوم مادر تعریف کردم، همینطور که سرگرم کاراش بود گفت : میبینی خدا بیدار است و میبینه! بیخود نیست که جای حق نشسته. ازش پرسیدم : آه کشیدی؟ گفت : شاید، هنوز مادر نشدی که ببینی شکستن دل بچه ات چقدر سخت! و من دعا کردم، برای تو، برای همسرت، که بچه دار شید، که تو به آرزوت برسی. آخه بخشیده بودمت، همون لحظه ای که دلم رو شکوندی، بخشیدمت.

پ.ن.١ : امامه منطقه ای در جاده فشم، بعد از دو راهی آهار.

پ.ن.٢ : لبه تیغ، نوشته سامرست موام.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳


پاییز رنگارنگ

سلام

خوبین؟ خوشین؟ زندگی به کام؟ مال من که خوب! این آخر هفته هم مثل همه آخر هفته ها در آرامش سرزمین رویاهای من به سر رسید. رنگها غوغا می کردن. طبیعت زیبا و محشرش مثل یک خواب، مثل یک رویا بود. امسال اولین سالی که پاییز امامه رو میدیدم. معمولاً وقتی پاییز میاد بخاطر سردی هوا دیگه تا بهار، امامه نمیرفتیم. اما امسال پاییزش رو هم دیدم. لذتبخش ترین قسمتش گردو چینی بین اون همه رنگ و هوای نیمه خنک بود. بری بالای شاحه ها از اون بالا تمام منطقه رو ببینی، اون همه سبز، اون همه زرد و تک و توک قرمز، اونم چه قرمزی، آتشین آتشین. دلت هوای زندگی کردن میکرد و به خودت میگی : زندگی یعنی همین. دیشب برای اولین بار شب امامه رو هم دیدم. سکوت، سکوت، سکوت. سکوتس وهم انگیز، انگار که گرد مرگ پاشیده باشن! اونقدر ساکت که میتونستی صدای چشمه، صدای حرک برگها، صدای وزش ملایم باد رو هم بشنوی. اونقدر ساکت که ترس تمام وجودت رو می گرفت. آسمون علی رغم نیمه ابری بودنش، روشن روشن بود! پر از ستاره! دلم یک تلسکوپ میخواست و ساعتها دید زدن ستاره ها!

تا حالا شده، یک روز صبح که از خواب پا میشین، یا شب وقتی مخواین بخوابین، یکباره و بی دلیل، تصویر کسی که مدتها ازش خبری ندارید، همچین دلتون هم نمیخواد ازش خبر داشته باشین، بیاد جلو چشمتون، بعد از خودتون بپرسین چرا؟ بعد قصه جالبتر شه و بعد از چند روز طرف بهتون زنگ بزنه یا پیغام بفرسته یا ...! راستش هیچوقت حکمت چنین اتفاقاتی رو نفهمیدم. خیلی هم مهم نیست!

کتاب «اما» نوشته جین آستین هم تمام شد. مثل همه کتابهای دیگه اش! روال همون، بدون تغییر، اما بازم دوست داشتم. حس میکنم گاهی خیلی نیاز دارم از دنیای سرد و تاریک دور و برم کمی دور شم! از دیروز کتاب «لبه تیغ» رو شروع کردم. تا حالا که خوب بوده!

امیدوارم هفته خوبی داشته باشیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦


هویت گمشده!

سلام

حالم خوب، زندگی هم خوب! ساکتم، خیلی ساکت انگار در درونم اتفاق غریبی افتاده، حتی برای خودم هم غریبه ام! خیلی غریب! زندگیم عجیب در آرامش و سکوت میگذره! مثل این میمونه که بشینی پای یک فیلم صامت! هرچند دیگه اینقدرها هم بیصدا نیست!

نمیدونم ترسم از این که مبادا آرامش قبل از طوفان باشه! همه چیز ساکت و درون من هیاهو! خیلی بیقرارم، نوعی بیقراری در یک آرامش بی انتها! بگذریم.

تو این چند وقت که ماشین نمیارم، خیلی به آدمهای دور و برم نگاه میکنم، به جامعه و آدمهای این جامعه! به کودکانش، برخی شاد و سرخوش، برخی پر از درد و غم، هر چند که هر دو گروه ظاهراً خندانند. به زنان و مردانش، به دختران و پسرانش، دختران و پسرانی که حس میکنی زیادی بی هویت شدن. دختران و پسرانی که در آستانه جوانی حتی قدرت درست اندیشیدن رو ندارند. حتی اندیشیدن به مسائل ساده ای مثل ظاهرشون.

به پسرانی نگاه میکنم که قرار روزی مردان این جامعه بشن، اما چگونه مردانی؟ خیره خیره نگاه میکنم، انگار از سیاره دیگه ای اومدم. نمیدونم تا به حال نمیدیدم یا اینکه این چند وقت حساس شدم.

دلم میخواد گاهی بهشون بگم این مد لباس پوشیدن و آرایش مو، فقط اینجاست که زیبایی به حساب میاد، اگر توی یک کشور پیشرفته یا حتی در برخی از همین کشورهای آسیایی همین دور و بر، اینطور لباس بپوشی و موهات رو درست کنی، اینطور آرایش (که چه عرض کنم، اون صورت زیبا رو نقاشی کنی، اونم چه نقاشی ای) بهت به چشم یک هیپی، یک همجنسگرا، یک ... نگاه میکنند. میدونم تو این کشورها هیشکی خیره نگاهت نمیکنه، اما آدم هم حسابت نمیکنن! همیشه آمار و ارقام میگفت آلمان کثیف ترین کشور از نظر روابط فیزیکی! اما فکر میکنم حالا این مقام اول از آن ماست. نگاه تاسف بار و غمگین دوستان و آشنایانی که خارج از این مرز و بوم زندگی میکنن، در دیدارهای گاه گداری، عجیب دلگیرت میکنه! فیلیپین یکی از کشورهایی که بالاترین آمار همجنسگرایی در مردان رو داره! متاسف میشی وقتی میبینی ظاهر پسران این کلان شهرت هیچ تفاوتی با پسران همجنسگرا در فیلیپین نداره! و باز متاسفتر میشی وقتی همکاران فیلیپینی ات بهت میگن : جالب که شما اینجا در یک کشور مسلمان نشین این همه همجنسگرا دارید، ببینم در اسلام این موضوع آزاد است؟

دلم گرفته، دلم عجیب گرفته! به مملکتم که فکر میکنم، به اون همه شکوه و عظمت و این ویرانه باقی مانده، دلم میگیره! جای تعجب نیست که فیلم ٣٠٠، پادشاهمون رو اونطور به تصویر میکشه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢