سیب

همه میدانند، همه میدانند

که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم.

«فروغ فرخزاد»

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

«حمید مصدق»

زندگی سیبی است

گاز باید زد با پوست

«سهراب سپهری»

سلام

میگن سیب میوه بهشتی! میگن همین سیب، باعث رانده شدن آدم و هوا از بهشت بوده! میگن کلی خاصیت داره و هزار و یک حرف دیگه! جالب اینجاست که من اصلا سیب دوست ندارم. از دیدنش خیلی لذت میبرم، مهم نیست زرد باشه و نرم، سبز باشه و ترش، سرخ باشه و آبدار! فقط دیدنش، فقط تصورش برام لذت بخش! با طعمش هیچوقت نتونستم کنار بیام!

بگذریم، خوشحالم که فردا تعطیل! دلم یک مسافرت طولانی میخواد! شاید برم، اما نه به این زودی!

تو این یکی دو ماه اخیر، یک چیز جالبی رو کشف کردم، هرچی بداخلاق تر و خشکتر باشی، هرچی خودتو بیشتر بگیری و کمتر روی خوش نشون بدی، هرچی کمتر لبخند بزنی، محبوب تری! یا حداقل کارت زودتر و بهتر جلو میره! حالا چه اهمیت داره اطرافیانت تو محیط کار بگن اخلاقش مزخرفه، بدخلق! مهم این که کمتر سر به سرت میزارن، اعصابت آرومتر، بیشتر هم ازت حساب میبرن!

دیگه برام مهم نیست که دیگران اعتقاد داشته باشن، خوش اخلاقم و خوش خنده، دیگه یرام مهم نیست دیگران ازم تعریف کنند و بگن هرجا میره با خودش شور و نشاط میاره، دیگه برام مهم نیست دیگران عقیده داشته باشن ....! ولش کن مهم نیست! وقتی جامعه ات پر میشه از آدمهایی که حتی از لبخندت هم سواستفاده میکنن، همون بهتر که لبخندت رو هم ازشون بگیری! تو این جامعه دیگه برای کسی معنا نداره : « هوا را بگیر از من، نان را بگیر، اما لبخندت را نه!»

تغییر کردم میدونم. این تغییر چیزی نیست که دلم میخواست باشم. اما فعلا آرامشم از همه چی برام مهمتره!

دلم هوای امامه رو داره و اون تک سیب سرخ بالاترین شاخه درخت!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱


گذر عمر!

سلام

امروز داشتم فکر میکردم که چقدر روزهای زندگیم دارند زود میگذرند، انگار که زندگیم یک فیلم باشه که گذاشته باشنش روی دور تند! به تقویم که نگاه کردم دیدم تابستان هم تموم شد و فصل مورد علاقه من دوباره رسید. میمیرم برای این هوای خنک پاییز، بارون هاشم که هیچی دیگه منو میبره به اوج لذت!

آخر هفته آرومی داشتم. پنجشنبه سرکار نیومدم، راستش اصلا حوصله نداشتم حس مسکردم نیاز به استراحت دارم. به خودم استراحت دادم. مثل همیشه ورزش و شب همه منزل عمه خانوم، مامان خان داداش نه ها! مامان نابغه ها! آخرین کنکوری فامیل (پسر عمه کوچیکه - همون که مخ کامپیوتر) هم رفت دانشگاه، فیزیک شهید بهشتی، همه شوک شدن! فکر کن رتبه زیر ٣٠٠ داشته باشی و باز بزنی فیزیک، استدلالش هم جالب بود : آخه فیزیک دوست دارم! از مهندس ها هم خوشم نمیاد! خلاصه که ای یکی قانون مهندسین خانواده رو شکست (تو خاندان پدری من، همه نوه ها، یعنی ما، مهندس هستیم!!! که البته هم اصلا مایه افتخار نیست!) خلاصه که نوه اخر خرق عادت کرد! مهم نیست مهم اینکه خودش راحت باشه! این نابغه ته تغاری، در حال حاضر در یک شرکت به عنوان مدیر شبکه مشغول به کار! یک مدیر ١٩ ساله! خلاصه که پنجشنبه شب مهمونی قبولی ته تغاری بود! شب خوبی بود. باورش برام کمی سخت بود، وقتی میدیم این فسقلی ها ( آقای برادر و برادران نابغه) حالا برای خودشون مردی شدن و دیگه از اون سه تفنگ دار کوچک خبری نیست.

جمعه، باز هم امامه و سکوت و پیاده روی! اینبار خان داداش هم همراهیمون کرد. از لحظه ای که رسیدیم مرتب میگفت، میدونی حس میکنم چرا این چند سال نیومدم اینجا رو ببینم، اینجا فوق العاده است و من هربار با لبخند زیر لب زمزمه میکردم آخه اینجا تکه ای از بهشت خداوند! اینجا معجزه خداوند است! فکر کن تو دل کوه و یک جاده خاکی میری و میری و میری و یکباره بعد از یک پیچ بهشت رو روبروت میبینی! خلاصه که بهمون خوش گذشت!

اما فیلم : اگر دلتون یک فیلم فرانسوی و موزیکال میخواد فیلم «8 زن» گزینه خوبی میتونه باشه، فقط یادتون باشه که حتما فیلم زیر نویس داشته باشه آخه زبان فیلم فرانسه است.

«خانه ای در انتهای دنیا - a home at the end of the world» فیلمی زیبا و گیرا. من از دیدنش خیلی لذت بردم.

« night on earth» این یکی هم محشر بود. اینم حتما زیر نویس میخواد، فیلم 5 اپیسود، ماجرای یک شب بر روی زمین در 5 شهر مختلف! فیلم گیرایی بود.

«eastern Promisses»، خیلی محشر بود. پیشنهاد میکنم ببینینش! فیلم داشتان تلخی داره، حتی صحنه هایی بود که من تحمل دیدنش رو نداشتم، اما ارزشش رو داشت.

دیگه اینکه همین! هفته خوبی داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠


نوای موسیقی از دوردست!

سلام

نشستم و دارم وبلاگ میخونم، میخونم و میخونم و میخونم! یکباره صدایی از دوردست تمام وجودم رو میلرزونه. صدای ساز است اما از دوردست. دوباره گوش میکنم و اینبار دقیقتر، آره صدای ساز است. شاید گیتار، اما بیشتر که دقت میکنم میبینم که گیتار نیست، صدای تار! موسیقی سنتی. و من مثل همیشه مسخ این موسیقی. ناخودآگاه از پشت میز بلند میشم و میرم سمت پنجره، توری پنجره تراس رو بی مهابا و با شتاب باز میکنم، با صدایی بلند. حالا صدا واضحتر و بلندتر! سرم پی صدا میچرخه و میخکوب میشم. صدا از اونی که فکر میکردم نزدیکتر بود. پشت بام روبرویی اون هم با فاصله ای کم. سایه پسری شایدم مردی، رو در تاریکی میبینم. میخکوب میشم و حس میکنم سوتی دادم اونم بدفرم. بدون اینکه بروی خودم بیارم سرم رو به اطراف میچرخونم، نگاهی به باغچه میکنم و برمیگردم تو اتاق. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!

می نشینم پشت میز و باز هم مشغول خوندن میشم. حالا میدونم سایه به راحتی میتونه نگاهم کنه. شاید در تمام این مدت هم نگاهم میکرده و من بیخبر بودم. حالا در کنار صدای موسیقی مست کننده، صدای آروم پسر هم میاد که شعری رو زیر لب زمزمه میکنه من هم با او! حس میکنم مستم، مست مست. مست از نوا، مست از موسیقی و به خودم میگم این همون معجزه امروز است!

حالا حالم بهتره. دیگه دلتنگ نیستم و دل گرفته نیست. حس میکنم سبک شدم، خیلی سبک.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦


عاشقانه ها!!!!

زندگی بدون عشق، نسبتاً آرام و یکنواخت میگذرد، اما این آرامش و یکنواختی، سرد و مرده است. آری بدون عشق، زندگی ساکت است، اما این سکوت، سکوت گورستان است.

«عاشقانه ها - اوشو»

سلام

نمیدونم شاید جمله بالا برای بیان همه چیز کافی باشه. و من امروز به راحتی درک میکنم سکوت گورستان یعنی چی!

بگذریم. کتاب «عطر سنبل، عطر کاج» نوشته فیروزه جزایری دوما، که البته اسم کتاب در اصل «Funny in  Farsi»، تمام شد. راستش نفهمیدم اسم ترجمه شده کتاب چه ربطی به محتوای کتاب داشت. نمیدونم چرا اینقدر سر و صدا کرد؟ شاید اگر نسخه اصلی رو خونده بودم نظرم متفاوت بود. نمیدونم درباره اش چی بگم. برخی فصلها بسایر گیرا و جذاب و برخی منزجر کننده. راستش اصلا نتونستم احساس نویسنده رو نسبت به خانواده اش و خیلی چیزهای دیگه درک کنم. نمیدونم چی باید گفت. شاید روزی درک کردم. شاید.

دلم گرفته، دلم عجیب گرفته. دلم تنگ شده، خیلی زیاد. برای چی، برای کی، خودم هم درست نمیدونم. شاید بیشتر از همه دلم برای خودم و زندگیم تنگ شده.

امروز هم روزی بود برای خودش. هرچند که تا پایان روز ساعتها مانده! اما خوب! امیدوارم که تا پایان هفته آرام و خوب بگذره.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٥


سرزمین آرزوهای من!

سلام

من خوبم، زندگی هم خوب! درست مثل یک رودخانه جاری و روان! با کلی اتفاقات ریز و درشت! این آخر هفته هم مثل همه آخر هفته های آروم من، با آرامش سپری شد، کتاب، امامه، فیلم، موسیقی و ...!

این جمعه هم مثل اکثر جمعه ها در سرزمین آرزوی من گذشت، البته با این تفاوت که اینبار خانوم م. هم ما رو همراهی کرد. خانوم م. از دوستان دوران دبیرستان من، و البته که یکسال بزرگتر از من. ما برای یک مدت کوتاه یعنی دوران دانشگاه از هم دور افتادیم و ارتباطمون قطع شد و بعد یکباره و طی یک حادثه ساده دوباره همدیگرو پیدا کردیم و این شد آغاز دوستی دوباره، اینبار دیگه ما دخترهای نوجوان ١۴-١۵ ساله نبودیم، بزرگ شده بودیم و کلی حادثه رو پشت سر گذاشته بودیم. ما همیشه کلی حرف برای گفتن داریم، کلی کار برای هم انجام دادن. دیروز هم مثل همیشه، کلی حرف برای گفتن و کلی زمان برای با هم بودن. گذری به خاطرات قدیمی و آدمهایی که به نوعی در زندگی من به تاریخ پیوستن. صحبت درباره خودمون و آرزوهامون و زندگیمون، خستگیها و کلافگیها و هزار و یک حرف مثبت و منفی دیگه. کنار هم قدم زدن و سیب چیدن و خندیدن و کودکی کردن.

این جمعه هم مثل اکثر جمعه ها در سرزمین آرزوی من گذشت، آرام و دوست داشتنی و زیبا. یک روز زیبای دیگه با خاطرات زیباتر. با کلی عکس. فکر میکنم این سرزمین رویایی من، تنها جایی باشه که هرجای دنیا که باشم خیلی دلم هواش بکنه و براش تنگ شه!

هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳


من از تو زرنگترم چون ...!

سلام

من از تو زرنگ ترم چون ...

همیشه به منافع خودم و دوستانم و انسانهای دیگه، فکر میکنم... و برای اینکه از منافع دوستانم باخبر بشم ... هرگز حدس نمی زنم یا سر خود تصمیم نمی گیرم ... و فقط از خودشون می پرسم ... خیلی جالبه، یا بهتر بگم خیلی با مزه است! فکرش رو بکنید آدمی در کنار شما وجود داره که همیشه در کنار منافع خودش به منافع شما هم فکر میکنه ... باور کنید فکر کردن به منافع دیگران کار سختی نیست ... فقط کافیه زمانی که تصمیم گرفتید کاری انجام بدید دقت کنید که منافعی هم برای دیگران داشته باشه ... فکرش رو بکنید اگه همه آدمها در کنار فکر کردن به منافع خودشون منافعی هم برای دیگران در نظر بگیرن ... به تعداد آدمهای روی زمین احتمال وجود داره که منافعی به منافع ما اضافه بشه... انگار، هر لحظه، حتی وقتهایی که شما حضور ندارید، افرادی وجود دارند که مواظب شما هستند و به منافع هم شما میکنن...

- برگرفته از کتاب «من از تو زرنگترم چون ...» نوشته مهدی طباطبائی فر.

این کتاب رو سالها پیش، دوستی، نمیدونم امروز که فکر میکنم نمی دونم باید دوست خطابش کنم یا نه، بهر جهت، این کتاب رو بهم هدیه داد، یکروز ازش پرسیدم خودت این کتاب رو خوندی و پاسخ مثبت بود. سالها بعد به این فکر کردم دلیل این همه کتاب خوندنمون وقتی بهشون عمل نمیکنیم و باورشون نداریم چیه؟ صرفا میخوایم کم نیاریم و بگیم اهل کتاب و مطالعه هستیم؟ یا کتاب میخونیم که دیدگاهی بهتر پیدا کنیم و در زندگی ازش استفاده کنیم؟

این روزها دارم مهمترین تصمیم زندگیم رو میگیرم. نه اشتباه نکنین این مهمترین تصمیم زندگی قطعاً، ازدواج نیست! این مهمترین تصمیم، شخصی ترین تصمیم زندگی من! این روزها حس میکنم تازه خودم رو پیدا کردم، انگار از خواب بیدار شده باشم. انگار که خودت رو کشف کنی، مثل یک تولد دوباره. راه سختی پیشرو دارم، اما قصد کردم که تا انتها برم.

روز خوشی داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠


معجزات زندگی!

سلام

چند روز گذشته عجیب دلم گرفته بود. دلم از خیلی چیزها، از خیلی آدمها، از خیلی اتفاقات گرفته بود و دلم عجیب یک معجزه میخواست.

تو اکیپ قدیمی، دو نفر از دوستان از هم دلگیر بودن و نمی دونم چرا، یعنی تا حدودی میدونم ولی خوب،هیچکدوم پا پیش نمی گذاشتن. تا روز پنجشنبه، ورزش بودم که تلفن زنگ زد و پرسشی و چند ساعت بعد خبر رفع دلخوریها! و همین بهانه ای شد برای اینکه جمعه رو کنار هم باشیم.

یاد ماه رمضون پارسال افتادم و گروهی که باهاشون آشنا شدم و خوب حالا این گروه از دوستان خوب من هستند. به یاد اتفاقات یکسال اخیر و کلی بالا و پایین. چه سالی بود، سالی که گذشت. و من چقدر بزرگ شدم. زن شدم و زن بودن رو آموختم. حس زیبایی بود. بلوغی غیر قابل پیش بینی. نمیدونم شاید به قول خانوم ش. سالهاست که زن شدم و خودم هنوز باور نداشتم. دهه سی زندگی من با یک بلوغ شروع شد. با احساس پختگی بیشتر. انگار دارم محکم میشم، محکمتر از قبل.

پنجشنبه غروب، من بدون ماشین، پای پیاده زیر اون بارون، بارون که چه عرض کنم، رگبار، مثل یک موش آبکشیده رسیدم سر نیایش و منتظر ماشین تا برم باشگاه. تو حس و حال خودم بودم که صدای بوقی و پشت بندش : خانوم ...! یکی از نگهبانهای محل کارم بود. درست مثل فرشته نجات. لطف کرد و منو رسوند. حس میکردم خدا رسوندتش، به خودم گفتم اینم از معجزه امروز. جمعه کنار اتوبان چمران، هوای نیمه گرم و انتظار ماشین، صدای بوقی و پشت بندش : خانوم ...! باورم نمیشد. همون نگهبان بود و همون لبخند. با لبخند سوار شدم و اینبار فکرم رو بلند گفتم : امروز هم خدا شما رو برای من رسوند. باز هم تا جایی که مسیرش میخورد، بهترین جای ممکن، منو رسوند. و من متعجب از اینکه خدا هنوز هم بیدار! هنوز هم معجزه میکنه. حس میکردم این موضوع بی دلیل نیست. اما هنوز هم نتونستم درک کنم پی این معجزات چه حکمتی نهفته است. دلم میخواست میفهمیدم. دلم میخواد از پسرک تشکر کنم، اما نمیدونم چطور! فقط میدونم دلم آروم گرفت.

خوب بریم سراغ فیلم :

Enduring Love، راستش فیلم غریبی بود. نمی گم خوشم نیومد اما خوب خیلی هم برام جذاب نبود.

Remains of a day: زیبا بود، محشر. با بازی آنتونی هاپکینز و من باز یادم اومد که چقدر این مرد رو دوست دارم و چقدر بازیش رو ستایش میکنم. یک عاشقانه متفاوت و غریب. اینو بهتون پیشنهاد میکنم.

هفته خوشی رو براتون آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧


مثبت یا منفی!

سلام

این هفته هم گذشت به همون سرعتی که تمام این سالها گذشتند. شهریور هم تقریباً به نیمه رسید و این یعنی سال به نیمه داره میرسه! فقط ١۵ روز دیگه!

این روزها اوضاع کاریمون حسابی بهم ریخته، زمان کوتاه و کلی پروژه انجام نشده، تیم خسته و عصبی و حجم بالای کار. اما هممون میدونم این روزها هم میگذره همونطور که پیش از این هم گذشت. تو این مدت دقت کردم دیدم، نسبت به گذشته ههمون ارومتر شدیم، انگار که صبوری رو یاد گرفتیم، انگار که یاد گرفته باشیم با فریاد و عصبانیت کار جلو نمیره و مشکل حل نمیشه! نمیدونم شاید هم خسته تر از اونیم که فریاد بکشیم! شاید اونقدر درگیری خارج از کار داریم که دیگه جایی برای عصبی شدن تو محل کار برامون نمیمونه!

شده تا حالا، بدونین حسی وجود نداره، کاری قرار نیست انجام بشه، ... اما باز هم ته ته دلتون امیدی به تغییر شرایط داشته باشین؟ تا اینجا رو داشته باشین، برسیم به نتیجه، نتیجه از دو حال خارج نیست یا مثبت یا منفی، در چنین مواقعی وقتی نتیجه مثبت است، اسمش رو میزاریم معجزه یا شایدم چیزی تو این مایه ها! احساس زیبایی است. درست مثل باریکه نوری تو دل تاریکی مطلق میمونه، باریکه نوری که وقتی به سمتش میری زیادتر و زیادتر میشه، بهت انرژی میده و یهو به جایی میرسی که نور اونقدر زیاده که چشماتو میزنه. اما حالت دوم نتیجه، وقتی نتیجه منفی، حس می کنی از یک ارتفاع بلند افتادی پایین، یکهو زیر پات خالی شده و یکباره تمام امیدت ناامید. درست مثل این میمونه که باریکه نور یکباره از بین بره! اونوقته که از خودت می پرسی واقعا نوری درکار بوده یا این باریکه نور زائیده خیال و توهم تو بوده. هرچقدر حس قبلی انرژی زا و مثبت، در عوض این یکی ناامید کننده و منفی. اینجاست که حس میکنی دیگه هیچی معنی نداره، دیگه هیچ تلاشی فایده نداره. اونوقت که حتی دیگه توان رفتن نداری، نه پای رفتن و نه دل موندن. شاید تو این شرایط خودت هم ندونی دقیقاً چی میخوای. سختترین کار در این شرایط این که بخوای به خودت بگی این نیز بگذرد و دنبال کور سوی دیگه ای بگردی!

این روزها پی بردم که همون اندازه که اشعار سهراب رو دوست دارم، از شعرهای فروغ هم لذت می برم.

تعطیلات آخر هفته خوبی داشته باشید.

پ.ن. من نه با خانواده ام و نه با هیچ کس دیگه ای دعوا نکردم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳


نگاه خالی!

سلام

میدونی دیگه خسته شدم، دیگه توان ندارم. نمیدونم یکباره چی شد، من و اون همه خوشبختی، احساس می کنم تمام اون خوشبختی و زندگیم، مثل آب از لای انگشتهام دارن میریزن پایین، هرچی هم انگشتهام رو محکم تر بهم می چسبونم فایده نداره! زندگیم داره از دستم میره! دیگه هیچی معنی نداره! دیگه هیچ حسی بهشون ندارم. دلم میخواد فریاد بکشم، دلم میخواد اونقدر بلند فریاد بکشم که صدام دنیا رو پر کنه، تا شاید بشنون، تا شاید بفهمن! میدونی دیگه هیچی فایده نداره! نمیخوان ببینن، نمی خوان بشنون. دنبال بهونه بودن. حتی حاضر نیستند باهام حرف بزنن. اینبار منم حاضر نیستم برم جلو. دیگه خسته شدم. دیگه توانش رو ندارم. میدونی دورنمای زندگی من دل می بره، اما خود زندگیم زهره! دلم آرامش میخواد، همون آرامش از دست رفته! دلم خواب میخواد، اونم تا ابد! دلم میخواد از ته دل آرزو کرده باشه! میدونی وقتی ازم پرسید چی میخوای و من از سر جنون فریاز زدم، من مرگم رو از خدا میخوام، وقتی فریاد کشید که زودتر و من فریاد کشیدم، ایشالله، برای اولین بار دلم خواست از ته دلش گفته باشه! مادر بزرگم خدا بیامرز همیشه میگفت، مادر بخاطر محبتش و بخاطر احساساتی بودنش هم زود دعا میکنه و هم زود نفرین، برای همین هم خدا همیشه در برابر خواسته های یک مادر کمی دست نگه میداره، اما پدر اینجوری نیست دلش سختتره، برای همینم وقتی دعات میکنه یا نفرین، خدا معطل نمیکنه، سریع برآورده اش میکنه! میدونی حالا من دعا میکنم که خدا دعاش رو برآورده کنه! اینجوری منم زودتر به خواسته ام میرسم. دلم میخواد برم، اگه برم فراموششون میکنم! دیگه دلم نمیخواد ببینمشون، هیچکدومشون رو! میدونم نمی تونی درک کنی! مهم نیست.

از توی آیینه نگاهش میکردم، خسته بود، خستگی رو می تونستی تو بند بند وجودش ببینی، نشسته بود جلوی آیینه، برس توی دستش بود و دستش بیحال روی زانو، موهاش مثل یک آبشار مواج دورش بود. از توی آیینه نگاهش می کردم، باور نمیشد، خودش بود؟ من این دختر رو نمی شناختم، حداقل اینی که از توی آیینه میدیدمش. نگاهش توی آیینه به نقطه ای مبهم بود، نگاهش اینجا نبود، با من و اون مکان و فضا نبود، شاید به گذشته، شاید هم به آینده بود. دیگه حتی قطره اشکی هم در کار نبود، نه اشک و نه آه! سکوت سکوت و سکوت! سکوتی سهمگین و خالی! سکوتی به شدت دهشتناک! احساس سرما و ترس تمام وجودم رو گرفته بود. حرفی برای گفتن نداشتم، میدونستم حق داره، پس چی باید می گفتم. حداقل حالا نه، الآن وقتش نبود. از توی آیینه نگاهش کردم، نگاهش خالی بود، خالی خالی! از خودم می پرسم، کجاست اون دختر شاداب، کجاست اون دختر پر انرژی و جوابی برای هیچکدوم از سوالات دوار در ذهنم پیدا نمی کنم. باز هم سکوت و سکوت و سکوت!

پ.ن. یک چیزی رو دقت کردین، این معاملات ملکی ها اصلا گوش نمی کنن شما چی میخواین، فقط کار خودشون رو میکنن! بهشون میگی من میتونم ایکس ریال پیش بدم، ایگرگ ریال هم اجاره، حداکثر، یک سوئیت هم میخوام ٣٠-۴٠ متر، برت میداره میبردت بهت یک خونه نشون میده ٨٠ متر، پیش ٣ ایکس، اجاره هم ٢ ایگرگ! بعدشم میپرسه خوب اجاره نامه رو بنویسم دیگه! اونوقت که نا خودآگاه به گوشات دست میکشی و به خودت شک میکنی! کاش کمی فقط کمی ارزش وقت رو تو زندگیمون میفهمیدیم! بیخیال که این نیز بگذرد!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۱


مزایای زندگی بدون ماشین!

سلام

من خوبم، زندگی هم ظاهرا خوب! بگذریم. راستش الآن چند وقتی میشه که ماشین ندارم، یعنی بنا به دلایلی کاملا شخصی ترجیح دادم که دیگه با ماشین جایی نرم، اوایل فقط تاکسی بود، اما حالا بیشتر اتوبوس! یاد دوران دانشجوییم می افتم. یاد اون روزهایی که خانوم مادر فراموش میکرد اول برج شده و ماهیانه من هم به دست فراموشی سپرده میشد و من میموندم و اندکی پس از انداز. منم که خوب کله شق، تحت هیچ شرایطی اعلام نمیکردم پول ندارم. اگه شده بود هر روز پیاده برم و بیام! یادش بخیر.

حالا این روزها هم اتوبوس سواری برای خودش لذتی داره! این توفیق اجباری باعث شده کمی بیشتر به دور و برم توجه کنم، فرصت بیشتری برای کتاب خوندن دارم و ....! تازه مزیت بعدیش هم پیاده روی است. خوشحالم که هوا داره خنک میشه اینجوری پیاده روی لذتبخش تر!

تو اتوبوس که میشینی، کلی صحنه های جالب و جذاب می بینی. آدمهای متفاوت و برخوردهای متفاوت با اتفاقات یکسان. درست مثل گذروندن یک دوره فشرده روانشناسی!

پیرزن، هنوز زیبا بود. می تونستی تصور کنی چقدر جوونیهاش زیبا بوده. اما امروز حتی قدرت دو تا پله بالا اومدن رو نداشت. ترجیح میداد روی پله واسته تا اینکه بیاد بالا و بشینه، می گفت بالا و پایین کردن پله براش از روی پا ایستادن سختتره، می گفت خیلی نمونده و دو تا ایستگاه دیگه پیاده میشه. زیبا بود، می تونستی تصور کنی جوونیهاش زیبا بوده، احتمالا اونقدر زیبا که هنوز علیرغم سن و سال و اون همه چین و چروک، می تونستی رد زیبایی رو در صورتش ببینی.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠


کمی به خودمون بیایم!

سلام

راستش نمیدونم چی باید بگم یا حتی از کجا شروع کنم. فقط میدونم دو روز گذشته برای من روزهای به نسبت جهنمی بودن! اونقدر این دو روز انرژی از دست دادم که فکر کنم حالا حالا ها برای برگردوندنش باید تلاش کنم. دوشنبه شب با دکتر شکوهی قرار داشتیم، علیرغم اینکه ترافیک شدید بود و من کلی هنوز راه داشتم، اما باز تماس گرفتم و از بابت تاخیرم عذرخواهی کردم و تاکید کردم که حتما سر قرار حاضر میشم. قرار ما ساعت ۶:٣٠ بود که معمولا صحبتهامون یک ساعتی طول میکشه، فکر میکنین من کی رسیدم منزل دکتر؟ ساعت ٧:٢۵. خسته و عصبی، وقتی دکتر در رو باز کرد، فقط بهش گفتم معذرت میخوام اما به این صحبت خیلی نیاز دارم. خلاصه که دکتر لطف کرد. کلی صحبت کردیم و من کمی آروم شدم. از دو روز گذشته فقط همین رو بگم، که محیط کارم برام شده جهنم!

تازگیها احساس میکنم دیگه توان موندن ندارم. دیگه نمی تونم این همه هیاهو و اعصاب خراب و این جامعه بیمار رو تحمل کنم. از این همه ادم خسته دور و برم خسته شدم. میتونم بگم در طی چند ماه گذشته ارتباطم رو با خیلی ها قطع کردم. از اینکه آدمهای دور و برم به چشم یک احمق بهم نگاه کنن و سکوت و محبت منو به پای حماقت و نفهمیدنم بزارن خسته شدم. نتیجه اینکه با یکسری از آدمها قطع ارتباط کردم. نکته مثبتش اینکه از دست منفی بازیها و غرغر های الکی و آی افسرده ام و آی دارم میمیرم و آی زندگی چقدر مزخرفه، راحت شدم. از بس زندگیم شده بود آه و ناله شنیدن از دیگران خسته شده بودم. نکته جالب توجه، وقتی من حرف از خستگی و مشکل میزدم همین آدها بهم میگفتن : تو دیگه چرا؟ اه تو چقدر لوسی؟ چرا آه و ناله میکنی؟ حالا این وسط تصور کنین قیافه منو! بگذریم این حرفها بیفایده است.

از شنیدن سقوط هواپیما قرقیزستان خیلی ناراحت شدم. بخصوص که فهمیدم تعداد زیادی از مسافرین این پرواز، به نوعی همکار بودن. کی میخوایم به خودمون بیایم نمیدونم. از وقتی خبر رو شنیدم حالم بد، حس میکنم این یکی از بدترین انواع مرگ! گیر افتادی باشی توی هواپیما، کمربندت باز نشه، و هواپیما در حال سوختن باشه، این یعنی زجر کش شدن. نمی دونم شاید در چنین شرایطی من تصمیم بگیرم به روشی سریع خودم رو بکشم. نمیدونم.

میدونم این پست زیادی تلخ بود. اما این تنها راهی که من برای آروم کردنم میشناسم. گاهی دلم میخواد کاری بکنم و بعد میبینم هیچ کاری از دستم ساخته نیست!

بگذریم.روز خوشی داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦


رهگذر زندگی من!

سلام

تا حالا شده حس کنین افتادین توی یک گرداب و دستتون هم به هیچ جا بند نیست، دائم می چرخین و می چرخین؟ تا حالا شده حس کنین افتادین توی یک رودخانه خروشان و آب داره با خودش می بردتون، باز هم دستتون به جایی بند نیست؟ تا حالا شده حس کنین بین زمین و آسمون معلق موندین، نه بالا میرید نه میوفتین پایین، یک جایی اون وسط بلا تکلیف؟ راستش نمیدونم من الآن تو کدوم یک از شرایط بالا هستم، خودم حس میکنم تو هر سه تاش!!! جالب اینجانست که به نظر میاد چنین موقعیتهایی باید خیلی بد باشن، اما خوب من حس بدی ندارم!!! فقط نمیدونم باید چیکار کنم، فعلا که هیچ کار خاصی نمیکنم!!!

نمی دونم بهتون گفته بودم یا نه، شب تولدم یک شماره ناشناس برام یک اس ام اس داد و تبریک گفت، من هم از طرف پرسیدم شما، اونم گفت : یک رهگذر!!! از اونجایی که من اصولا از آدمهایی که سادیسم ناشناس موندن دارن خوشم نمیاد، خیلی ساده بیخیال موضوع شدم. نمیگم کنجکاو نبودم بدونم طرف کیه، چرا خیای کنجکاو بودم بدونم این طرف کیه که حتی جرات نمیکنه خودشو معرفی کنه. هر چی هم اطرافیان گفتن با یک شماره ناشناس زنگ بزن ببین طرف کیه، قبول نکردم. چون واقعیتش اصلا برام مهم نبود. میدونین قصه یک جورایی احمقانه است. فکر کن بخوای ناشناس تولد یکی رو تبریک بگی، من اصلا نمی تونم درک کنم. خلاصه، این قصه به دست فراموشی سپرده شد تا دیشب، ساعت ١٢:٠٢ شب یک اس ام اس برام اومد که همون شماره دوباره تولدم رو تبریک گفته بود. حالا تصور کنین، اون ساعت شب، من بعد از ساعتها کلنجار با خودم تازه خوابم برده بود، که طرف اس ام اس زده، تولد ۵ماه پیشت رو تبریک گفته، نکته بامزه تر اینکه امروز تولد بهترین دوست منه! منم گیج که بابا تولد یکی دیگه است نه من! حالا جالبتر اینکه طرف اینبار امضا هم زده : رهگذر! خلاصه جواب دادم که اشتباه کردین و ....! اونم معذرت خواهی کرد. امروز صبح داشتم فکر میکردم، این طرف با خودش چی فکر کرده، خودش اسکول، یا منو اسکول فرض کرده. نمی فهمم اگه رهگذری پس چرا هنوز اینجایی؟ اگرم نیستی که چرا دروغ میگی! خلاصه که دیشب هم که داشتم به زور هزار و یک کلک میخوابیدم، رهگذر محترم، خواب رو بهم حروم فرمودند. با سپاس فراوان از ایشون!!!

جدی فکر میکنم، جامعه ما زیادی دیگه بیمار!!! این همه آدم بیمار روانی، راستش به خودم هم دارم شک میکنم. حس میکنم باید به یک دکتر مراجعه کنم، چون احتمالاً منم دارم به جنون روانی مبتلا میشم!

بریم سراغ موضوعات خوب، فیلم چطوره؟ خوبه؟ اگه دلتون یه جواریی نسخه متفاوت « عروسی بهترین دوست من-My Best friend's Wedding » رو خواست، اگه دلتون یک فیلم بیحتوا اما کمدی و رمانتیک خواست، فیلم «ساقدوش - Maid of honour » رو ببینین. نکته جالب درباره این فیلم، همونطور که میدونین ساقدوش یک دختر است، اما تو این فیلم قرار است ساقدوش یک پسر باشه!!!

اگه دلتون یک فیلم کمی قدیمی خواست، یک عاشقانه آرام، با بازی دو تا هنرپیشه فوق العاده، فیلم « Falling in Love » میتونه گزینه خوبی باشه. فکر کن خانوم مریل استریپ کنار رابرت دنیرو، با هم برات یک عاشقانه آرام رو میسازن. خیلی جذاب بود. بعد از مدتها از دیدن فیلم عاشقانه لذت بردم.

از کتاب که فعلا خبری نیست، همون کتابهای قبلی، هنوز هیچکدوم رو تموم نکردم!

روز خوشی رو براتون آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤


ذهنی درگیر!

سلام

تعطیلات خوب بود؟ تعطیلات من که به آرومی گذشت.

پنجشنبه، ورزش، شب هم یک دوره تقریبا دوستانه، حالا چرا تقریبا، چون من چند نفری رو نمی شناختم. شب خوشی بود.

جمعه، خانواده محترم کرج، خاله خانوم شمال، من و خانوم خانومها هم تهران تنها! جمعه ای آرام و بی دغدغه در کنار خانوم خانومهای گلم. خیلی وقت بود که با هم تنها نبودیم. یک برنامه دو نفره! تمام مدت نشستن کنار هم و گپ زدن و فیلم دیدن. فکر کنم دیروز براش مصاحب خوبی نبودم. شاید دلیلش کلافگی این روزهای اخیرم بود. نمیدونم. فقط میدونم که من از ثانیه به ثانیه بودن در کنار این بهترین مادر بزرگ دنیا، خیلی لذت میبرم، حتی اگه تمام مدت در سکوت کامل، فقط کنار هم بشینیم.

امروز از صبح اینجا، سرکار، داریم میخندیم، خنده ای نه از سر لذت، که از سر افسوس، از بی برنامه بودن و عدم مدیریت صحیح، از ...! ولش کن. بماند. مهم نیست. این نیز بگذرد.

دلم یک اتفاق هیجان انگیز و خوب میخواد. یک تحول، یک چیزی که به زندگیم رنگ و بوی جدیدی بده، نمیدونم چی، اما یک معجزه.

دیشب، با خانوم خانومها نشسته بودیم و یکی از کانالهای مورد علاقه اش رو (البته کانلهای اونور آب و اجنبی و ...) میدیدم. برنامه ای بود به نام زن امروز، بعد از مدتها، من یک برنامه تلویزیونی دیدم، از کانال مربوطه (آخه من اصلا از این کانال و برنامه هاش خوشم نمیاد، حرف مفت زیاد میزنن) که به دلم نشست. بحث جالبی بود. حس میکردم یکی داره حرف دل منو میزنه، سوالهای منو میپرسه. حالا بماند که یکسری از سوالات پرسیده شده در برنامه بیجواب موند، اما درکل برنامه جالبی بود. موضوع برنامه هم درباره ارتباط بود.

کلی چرا توی ذهنم دارن چرخ میزنن، کلی سوال بیجواب؟ کلی حس سرکوب شده درونم دارن میجوشن، و کلی چیزهای دیگه. عجیب احساس دلشوره دارم. به این حس خوابهای پیشون رو هم اضافه کنین بخصوص در دوشب اخیر. بیخیال. این نیز بگذرد.

راستی، تبریک میگم. مدال آوردیم. خیلی حس محشری بود. احساس غریبی بود، اون لحظه مدال دادن و عکس و ...! مجموعه ای از حسهای متفاوت، یکیش غرور.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢