زندگی، کتاب و دیگر هیچ!

I hope life treats you kind.

remember there's always more fish in the see.

امیدوارم که زندگی خوب باهات تا کنه.

یادن باشه همیشه باز هم ماهی تو دریا هست.

سلام

اول از همه، جمله اول شما رو یاد چیزی نمی ندازه؟ منو یاد زیباترین ترانه Withney Houston میندازه. با اون فیلم محشر!

دوم، اصولا که ترجمه بعضی جمله ها کار سختی! یعنی سخت نیست، اما نمی دونم چرا اون حسی رو که باید منتقل کنه رو نمیکنه! البته بماند که من اصولا مترجم خوبی نیستم، و خوب اینجاست که آدم میفهمه ترجمه هم برای خودش کلی دانش می طلبه و در کل بماند که یک علم!

یک چند روزی که هوس نوشته های « سر برنارد شاو» رو دارم. و خوب صد البته متن اصلی. بماند که فکر نکنم سواد انگلیسیم اونقدر قد بده که بتونم چنین متنی رو بخوونم اما خوب. نمایشنامه Pygmalion یا همون بانوی زیبای من، فکر کنم فیلمش حداقل برای خیلی ها آشنا باشه، بخصوص با بازی محشر Audrey Hepburn «آدری هیپورن». میدونین که اصولا برنارد شاو، به نوعی خیلی ضد زن بوده! اینو از نوشته هاش به راحتی میشه فهمید. از کجا به کجا رسیدیم. بماند. خلاصه که دلم هوای ادبیات کلاسیک داره. دلم کتاب خوب میخواد.

دیشب داشتم فکر میکردم که چه مدت طولانی که دیگه سراغ حافظ و مولانا و سهراب و ... نمیرم. کتابهام برای اولین بار افتادن کنج کتابخونه و دارن خاک میخورن. نمی دونم دیشب حس کردم، شاید بخاطر اتفاقات اخیر، به نوعی با اسن نوشته ها قهرم. وقتی میخونمشون حس میکنم هنوز عشق وجود داره و میخوام دنبالش بگردم. اما بعد تو این دنیای صنعتی و پر از دروغ و نیرنگی که ساختیم، میبینم عشق هیچ جایگاهی نداره. گاهی خیلی احساس سرخوردگی میکنم. بگذریم. این نیز بگذرد.

ذهن درگیر من، داد اطرافیانم رو هم درآورده. دیروز با دوستی بیرون بودیم، نشسته بودیم روبروی هم، در سکوت. ازم می پرسید کجایی و من هربار با نگاهی سرد و خالی، جواب میدادم : همینجا! اون هم میدونست حرفم خیلی بیربطه. آخرش کلافه شد و گفت : چه حسی پیدا میکنی بشینی کنار کسی که روح و ذهنش با تو نیست. انگار تو دنیای دیگه ای هستی، نگاهت اونقدر خالی که حس میکنم منو نمی بینی. راست میگفت. حرفی برای گفتن نبود. دوباره دلشوره های قدیم و خستگیهای این چند وقت برگشته. مشکل بیخوابی های شبانه هم مزید بر علت. جالبه، گاهی دارم از شدت خواب غش میکنم، چشمهام رو بزور باز نگه میدارم، اونوقته که می بندمشون در آرزوی چند ساعت خواب، غافل از بیداری کامل ذهن، فقط استراحت چشم، همین و بس! اینم حل میکنم. تو همین یکی دو روز.

خیلی خوشحالم که آخر هفته است. باز هم آخر هفته ای آروم و بی دغدغه. امیدوارم برای شما هم همینطور باشه.

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱


بدون هدف، بدون عنوان!

سلام

راستش بازم نمیدونم از کجا باید شروع کنم. هنوز کمی گیجم و کمی خسته و صد البته که بیخوابی هم میشه بهش اضافه کرد. بگذریم، خوب از کجا شروع کنیم؟ فیلم؟ کتاب؟ ...

خوب اول کتاب : دارم کتاب «اما» نوشته جین آستن رو میخونم. نمیدونم چرا اما از این نوشته های دخترانه خوشم میاد. حس خوبی بهم میده. کتاب دیگه ای که دستم «هفته ای یکبار آدمو نمیکشه» نوشته «جی.دی.سلینگر :J.D.Salinger» یکسری داستان کوتاه، شاید بشه گفت ادبیات مدرن. نمیدونم اما خیلی نتونستم باهاش رابطه برقرار کنم. راستش رو بگم هیچوقت نتونستم با داستان کوتاه ارتباط خوبی برقرار کنم. در کنار این دو تا کتاب، کتاب «11 دقیقه» پائلو کوئلو رو هم اضافه کنین! این کتاب به طرز غریبی داره با من بازی میکنه! اونقدر برام حرف برای گفتن داره که دلم نمیخواد بزارمش زمین! خوب اشتباه شد، کتاب در واقع یک کتاب الکترونیکی و به زبان انگلیسی، نتیجه اینکه نمیشه زمین گذاشتش!!!!! نمیدونم در موردش چی باید بگم، اما حس خوبی بهم میده، وقتی میخونمش هر لحظه بیشتر حس میکنم که باید شهامت به خرج بدم و بعضی چیزا رو تو زندگیم تغییر بدم. دلم کتاب میخواد از ویرجینیا ولف، نوشته هاشو خیلی دوست دارم. شاید چون خیلی زنانه مینویسه.

گفتم کتاب، یادم افتاد که دلم برای حسین دکتر خیلی تنگ شده! حسین دکتر یکی از برو بچه های سابق و قدیمی یکی از شهر کتابهای این کلان شهر. لقب دکتر رو همکاراش بهش دادن. خداییش هم خیلی برازنده اش بود. میشد به راحتی گفت که دکترای کتاب داره! معلوماتش در زمینه کتاب فوق العاده است. در ضمن نویسنده هم هست به این موضوعات عکاسی رو هم اضافه کنین. کافی بود ازش بخوای بهت کتاب معرفی کنه، تنها با پرسیدن چندتا سوال ساده، کتابی رو میداد دستت که از خوندنش واقعا لذت میبردی، کتابی که تو تیپ خوندن تو بود. حسین دکتر کسی بود که باعث شد من تا حدودی سبک کتاب خوندن و حتی راه زندگیم عوض شه. نمیدونم امروز کجاست، اما اینو میدونم شهر کتاب یکی از بهترین هاشو از دست داد. بر و بچه های فعلی اصلا چنین معلوماتی ندارن. حداقل اون چندتا شهر کتابی که من توشون می گردم.

اما فیلم : ps: I Love you .یک فیلم با موضوعی جذاب. در تمام مدت فکر میکردم واقعا تو دنیای امروز هم چنین مردهایی، خوب باشه قبول، چنین آدمهایی هنوز پیدا میشن! فیلم فقط موضوع جالبی داره، نمی تونم بگم بازی خیلی قوی و چه و چه داره، چون راستش من اصلا در چنین مقامی نیستم، من چه به نقد فیلم. اما میتونم بگم بعد از مدتها از موضوع یک فیلم خوشم اومد.

مورد آخر، دارم روی یک پروژه کار میکنم، در واقع دارم کمک میکنم، میدونم که برای خودم هم خیلی مهم، هم خیلی تو زندگیم تاثیر داره. ممنون میشم اگه شما هم کمکم کنین. دلم میخواد نظرتون رو درباره یک سوال بدونم، دختر و پسر و ... هم نداره! آزاد!!! سوال اینه :

خصوصیات یک خانم روشنفکر و با فرهنگ، از نظر برخورد، رفتار، پوشش و ... چیه؟

یک خانم روشنفکر و با فرهنگ، اوقات فراغتش رو چطور میگذرونه؟

دیگه اینکه فعلا همین. این یک پراکنده نویسی دیگه! دلم هوای نامه ها رو داره. شاید دوباره شروع کردم به نامه نگاری.شاید.

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩


تعطیلات آرام و ناآرام!

سلام

خوب اول از همه، راستش نمیدونم چه اتفاقی افتاده، چرا این نوشته ها، یکباره شدن پر بیننده، البته بماند که کلمات جستجو که خیلیها رو به اینجا هدایت کرده، خیلی جالب و بامزه بودن! در کل دارم با خودم فکر میکنم آیا این همه دل نگرانی و نوشته های بی سر و ته، اینقدر ارزش خوندن رو داره؟ اونم در برابر بعضی وبلاگها، که کلی حرف حسابی و نوشته ادبی و ... دارن! وبلاگهایی که خیلی ناشناس اما عجیب پر محتوا هستن! میدونین همین چیزهاس که منو به تناقض و دوگانگی میکشونه.

تعطیلات خوب بود؟ خوش گذشت؟ من که مثل همیشه! امامه و هوای خوب و آرامش! حالا بماند که اینبار تنها نبودیم و مهمان داشتیم اون هم یک عالمه! تو اون فسقل جا نمیدونم چطور جا شدیم! اونجا مهمون دعوت کردنمون چیه، این دیگه باید خانوم مادر و آقای پدر پاسخ بدن! جای همگی سبز، روز خوشی داشتیم. بماند که من بنا به دلایل ذیل، عجیب نگران و کلافه بودم.

آخه قربونت برم، الهی دورت بگردم، کی میخوای بفهمی که دوستت داریم، کی میخوای درک کنی که اگه فریادی هست فقط از روی نگرانی، کی میخوای یاد بگیری که ما همه پشتت هستیم، آخه دیوونه خیلی زوده بخوای تنهایی با اون همه استرس رو تحمل کنی؟ ببینم ارزشش رو داشت؟ دو شب بیخوابی و کلی کلافگی، فقط بخاطر اینکه نگی!

خیلی با خودم کلانجار رفتم، اما بازم نتونستن بهش بگم. حرفای بالا رو میگم. آقای برادر، دوسه شب پیش تصادف وحشتناکی میکنه، و خوب حالا رو چه حسابی، مسئله رو عنوان نمیکنه، آقای پدر و خانوم مادر که امامه بودن، من و خانوم خواهر هم بیخبر، نیست که شب بعد از تصادف خوونه نیومد و رفت پیش دوستش که فعلا تهران تنهاست! چی بگم. خدا بهشون خیلی رحم کرده، خدا رو شکر سالم. ماشین هم فدای سرش! برای تصادف کردنه دیگه! پیش میاد. وقتی از تصادف تعریف میکرد، وقتی صداش می لرزید، حس میکردم یک دست از درون داره تمام وجودم رو میکشه بیرون. وقتی دیروز صبح زود، قبل از رفتن به امامه رفتم پارکینگ شهرداری و ماشین رو دیدم، به سختی روی پاهام بند بودم. از اون شب از خودم می پرسم، اگه اتفاقی براش بیوفته، توان زنده بودن دارم؟ جوابش خیلی ساده است.

دیگه اینکه همین. بازم پراکنده و نا مفهوم نوشتم. بهم سخت نگیرین. شاید این نوشتن کمی آرومم کنه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸


پراکنده گویی.

سلام

خوب من خوبم، زندگی خوب! اگر هم خوب نباشه من سعی میکنم خوبش کنم. بگذریم که این نیز بگذرد. عجیب کمبود خواب دارم. دلم میخواد یک چند ساعتی راحت بخوابم. تازگیها عجیب مشکل خواب پیدا کردم یا بیخوابی میزنه به سرم یا وقتی میخوابم اونقدر خوابهای درهم و کابوس میبینم که حس میکنم بیدار شم بهتره. دلم هوای یک ساعت خواب آروم داره!

حس و حال غریبی دارم، اونقدر غریب که حتی نمی تونم توصیفش کنم، خودم هم درست نمی دونم چه حس و حالی! دچار تناقض شدم عجیب و دارم سعی می کنم به نتیجه برسم. جالب اینجاست که علی رغم اینکه خیلیها بهم میگن بیخیال شو، نمی تونم.

چند وقت پیش داشتیم با دوستی گپ میزدیم، گفت میشه بپرسم درگیریت چیه؟ گفتم: اگه بخوام راست بگم، خودم هم درست نمی دونم. نتیجه این دو تا جمله ساده یک بحث جند ساعته شد و این نتیجه گیری که یا باید صورت مسئله رو پاک کنم یا اینکه همینطور که الآن هست دنبال راه حل باشم، البته راه حل درست که اونم خوب اصولا همیشه کوتاهترین و سریعترین راه بهترین راه نیست و راه حل خوب نیازمند زمان و این اراجیف دیگه!

خیلی دارم پراکنده گویی میکنم میدونم، اینم دلیلش خستگی ذهن! دیروز امتحان داشتم، اونم چه امتحانی، اگر کمی خونده بودم تو قبولیم شکی نبود! حالا بماند که نخونده بودم و اصلا هم فکر قبولی نمیکنم!

دیگه اینکه، این چند روز هم به فیلم و کتاب گذشت، کتاب <میرا> رو تموم کردم. از اون کتابهایی که هر کسی خوشش نمیاد. اما من بدم نیومدم. هرچند برام غریب بود این سبک نوشتار، اما جالب بود. داستان جالبی رو دنبال میکرد.

فیلم هم خوب راستش یادم نمیاد، اها یکیش Head in clouds بود. از اون فیلمهایی که یکجاهایی وادارت میکنه فکرکنی. خلاصه که همین.

من بازم دلم مسافرت میخواد. آخه نیست که اصلا مسافرت نرفتم، بازم دلم هوای سفر داره! شاید دو هفته دیگه، البته اگه بتونم مرخصی بگیرم، شاید جزیره موریس، نمیدونم. هنوز تصمیم قطعی نگرفتم.

خوب دلم برای دوستی خیلی تنگ شده، نمیدونم چرا این چند وقت اینقدر دلم هواشو میکنه. کاش بود. ولی خوب، بیخیال، این نیز بگذرد. 

دیگه اینکه، دلم میخواد فرانسه یاد بگیرم، اگر کسی معلم خوب یا کلاس خوب میشناسه البته غیر از کانون و کیش که ساعتهاشون بهم نمی خوره، ممنون میشم بهم بگه.

خوب امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦


 

سلام

صبح زیباتون به خیر. من خوبم، زندگی خوبه! دیگه همین دیگه.

چند روزی میشه از سفر برگشتم، اما نه حس نوشتن داشتم نه وقت! دلم برای اینجا تنگ شده بود و برای همه دوستهای خوبم.

از سفر بگم، که خیلی خوب بود. خیلی بهش نیاز داشتم. به اون همه آرامش. بهتون پیشنهاد میکنم حتما یه سری به کوش آداسی بزنین، یکی از زیباترین و آرومترین مناطق ترکیه است. ساحل زیبا و فوق العاده ای داره. هتل ما نسبتا خوب بود. کمبودهایی داشت اما از نظر ساحل و منظره و ... محشر بود. و این همون چیزی بود که من عجیب بهش نیاز داشتم. یک جایی که بتونی شامت رو کنار غروب زیبای آفتاب لب آب بخوری و اون همه رنگ رو کنار هم ببینی. جایی که به هر سمتی که سرت رو بر می گردوندی آب بود و آب بود و آب. بیکران آبی رنگ و زیبا. هوا هم واقعا محشر بود. خلاصه که خوش گذشت جای همه دوستان سبز.

از روزی که برگشتم، کارم فقط خوندن و فیلم دیدن بوده. دارم کتاب میرا رو میخونم، نوشته کریستوفر فرانک و ترجمه لیلی گلستان. سبک خاصی، از اون کتابهاس که هر کسی نمی پسنده. هنوز تمومش نکردم. نمی تونم قطعی نظر بدم.

فیلم هم که خوب، کم نبود.

اگه دلتون یک فیلم نیمه کمدی، رمانتیک و ... میخواد، Someone like you فیلم دلچسبی!

اگه دلتون یک فیلم خوش ساخت و رمانتیک میخواد، البته نه به سبک افسانه ای، فیلم Under Tuscan sun خیلی محشره! فوق العاده بود. نمیدونم چی باید بگم. من از دیدنش عجیب لذت بردم. میدونی وقتی فیلم تموم میشه حس میکنی زنده ای و چقدر زندگی میتونه لذتبخش باشه.

اگه دلتون یک فیلم به سبک انگلیسی و نیمه بیوگرافی و ... و صد البه باز رمانتیک میخواد، فیلم Pessession براتون جالب خواهد بود. داستان فیلم زندگی یک شاعر انگلیسی!

فیلم Sylvia هم زندگی نامه Sylvia Plath شاعر امریکایی، فیلمی که در عین تلخ بودن، زیباست.

اگه دلتون یک فیلم نیمه هندی نیمه امریکایی خواست، Mansoon Wedding فیلم خوبی! یکجورایی حس میکنی به خودت بر میگرده. جنگ بین مدرنیته و سنت. فیلمی که شاید بشه تا حدودی گفت مستند.

فیلم Goya's Ghost رو از دست ندید. میدونم فیلم خیلی دردناک و تلخ، اما فوق العاده است. شاید بعد از دیدن فیلم تازه متوجه شباهت اتفاقات اون زمان با وضعیت فعلی خودمون بشین. حسی که فقط تاسف به دنبال داره. اینجاست که میفهمی قدرت مهم نیست دست کی باشه، کلیسای کاتولیک یا ....! نهایتا به این نتیجه میرسی همه جا آسمان همین رنگ! با این تفاوت که این داستان مال زمان ناپلئون است و مسئله ما در قرن حاضر!

دیگه اینکه، خوب دیگه یادم نمیاد تو این چند وقت چه فیلم های دیگه ای دیدم. اینهایی رو که گفتم اونهایی بودن که از دیدنشون خیلی لذت بردم.

خوب اینم از این. روز خوشی داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٩


باز هم سفر!

سلام

من خوبم. این روزها روزهای شلوغی بودند و هستند.

امشب مسافرم و خیلی خوشحال از این سفر. یک هفته نیستم. شاید نتونم بنویسم.

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸


یک سفر کوتاه!

سلام

من خوبم، زندگی هم خوب!

فعلا درگیر کارم. حس خوبی بهم میده.

دیگه اینکه مسافرم، یک هفته نیستم. اینقدر دوست دارم این مسافرت ها رو. خوشحالم که امسال این همه سفر داشتم. غیر از عید که تقریبا تهران تنها بودم، تقریبا باقی ماهها یک سفر داشتم، حالا داخلی یا خارجی.

سفر بهم آرامش میدم. هربار حس میکنم بزرگتر میشم. ذهنم آروم میگیره! به خودم قول دادم دیگه بخاطر هیشکی سفرم رو بهم نزنم.

خوب و خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦


جنون، دیوانگی و ...!

داری دیوونم میکنی!

این جمله برات آشنا نیست؟ اصلا یادت میاد. نمی دونم اون همه جنون و دیوونگی و حرارت و عشقی که ازش دم میزدی الآن کجاست.

یادت باشه بین عشق و نفرت فقط یک خط باریک فاصله است. شاید باریکتر از مو!

دلم میخواد، با تمام وجود، از ته دل، با تک تک سلول های بدنم، ازت متنفر باشم. می دونی فقط یک قدم خیلی خیلی کوچیک لازمه! اما من هنوز روی این خط باریکم. نتونستم، نمی تونم! شاید چون جوهره وجود من از عشق! نفرت برام معنی نداره!

You Drive me crazy,

Remember, there is a thin line between love and hate.

from the book : the joy of Shuan.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳