روزگار غریب من!

سلام

من خوبم، زندگی نیز. فقط کمی سردرگمم! ذهنم عجیب مشغول! نمیدونم به چی! بیشتر افکارم رو حتی نمی تونم به یاد بیارم. عجیب آرومم، آرامشی غیر قابل توصیف و غریب. اونقدر غریب که گاهی ترس برم میداره!

همکاران فیلیپینی اومدن تهران. حدود ١٠ روز اینجا هستن. دلم برای دخترک همکار فیلیپینی تنگ شده بود. دلم برای مدل صدا کردنم، برای فرشته فرشته کردنش! برای لبخند زدنهاش. البته بگم این دخترک از من ٣ سال بزرگتر ها!!!! اما خوب دیگه.

فردا شب همکاران خارجی رو دعوت کردم خونه! البته قرار خوب فقط دخترک باشه اما خوب نمیشد دوتا دختر دیگه رو دعوت نکرد. عملا یک مهمونی کوچولو داریم. قرار شد براشون غذای سنتی بپزم! چه شود!

دیگه اینکه همین. حس نوشتن ندارم. اما قول میدم خیلی زود دوباره شروع به نوشتن کنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱


من اگه جای تو بودم!

من اگه جای تو بودم، خورشید میدادم و به شب تو میرسیدم. حس زنده بودن و توی لحظه لحظه با تو بودنم میدیدم.

میدونی، هیچی ولش کن. من اگه جای تو بودم، زندگی من و تو دیگه این نبود. چون اونم زندگی من بود نه تو! تو، من بودی و من، ....خوب نمیدونم کی بودم. فقط میدونم نه تو جای منی و نه من، اینجوری بهتره

نمی دونی که چقدر تشنه دیدن تو میشم، ولی تو نیستی پیشم، همیشه تویی که تو لحظه هام خیلی کمی!

آره خیلی کم بودی و هیچوقت نفهمیدی! شایدم خودت رو زدی به نفهمی! آخه میدونی این ساده ترین راهه! چیزی که من هیچوقت نتونستم باشم، کاری که هیچوقت نتونستم انجام بدم.

پ.ن.١: از آخرین آلبوم آریان فقط یکی دوتا آهنگشو دوست دارم.
پ.ن.٢: مثل همیشه جمعه آرومی داشتم-امامه و ....- کاش تمومی نداشت. ۵شنبه سر بازی همچین خوردم زمین! اونقدر حواسم به این دست خراب بود که موقع زمین خوردن فقط سعی کردم با جایی برخورد نکنه! نتیجه یک زانوی کبود و متورم از آب دراومد.
پ.ن.٣: حالم خوب! باید خوب باشم. نمیخوام درباره اش حرف بزنم یا فکر کنم. این نیز بگذرد. روزهای بدتر از اینم داشتم. این که سهل!
پ.ن.۴: شاید کمی سبک نوشتاریم رو تغییر دادم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢


 

سلام

خوب راستش فکر کنم خوبم، یعنی باید خوب باشم. یک کلام الآن وقت بد بودن و خسته بودن ندارم، علیرغم حسی که تو وجودم ریشه دووونده!

نمی دونم چی باید بگم، این مدت حرفای ریادی شنیدم، استدلالها و پیشنهادها و .... زیاد! بعضی دوستانه، بعضی با محبت، بعضی با تمسخر، بعضی با ....، مهم نیست ولش کن.

مهمترین مطلب اینه که همه میگفتن نباید اینجوری باشه، نباید این حس رو داشته باشی، نباید ....! و من با تعجب فقط بیننده و شنونده این صحبتها و به نوعی اراجیف بودن.

این مدت به کرات شنیدم : بسه دیگه، لوس بازی بسه!!!! تو دیگه چرا؟؟؟؟ جمعش کن!!!

از خودم میپرسم مگه من آدم نیستم، چرا که نه، چرا نباید حسم رو بروز بدم؟ چرا نباید از خستگیهام حرف بزنم؟ چرا نباید فریاد بزنم : که من بریدم، کم آوردم!!!!

آره کم آوردم، آره بریدم، اما این به این معنی نیست که تسلیم شدم، به ایم معنی نیست که ناامید شدم. من فقط حسته ام همین. دلم میخواد کمی استراحت کنم. انرژیم تموم شده!!! اما با تمام این مسائل حتی نتونستم استراحت کنم. حتی برای یک ثانیه.

نمی فهمم چرا نباید احساساتم رو بیرون بریزم. من نمی تونم متنفر شم اما میتونم فریاد بزنم که! دلم میخواست به آدمهای دور و برم بگم بسه، تمومش کنین، دلم میخواد از امروز بشم یک آدم افسرده مثل همتون، زندگیه خودم، به کسی هم ربطی نداره!!! حالا بماند که با تمام مشکلات و حال خرابم بازم از همه این آدمها شادتر و خوشبختر بودم و هستم. نمی فهمم، جدا نمی فهمم.

دردی غریبی توی دلم خونه کرده که درباره اش با هیشکی نمیتونم صحبت کنم و این درد داره منو از پا درمیاره. دلم میخواد فریاد بکشم و خدا رو صدا کنم. شاید کمی آروم شم. کاش میشد درباره اش حرف بزنم، شاید کمی از این بار کم میشد!!!!

بگذریم. نصیحتم نکنین، حرف تکراری هم نزنین. من بلدم گلیمم رو از آب بکشم بیرون. همدردی هم نمیخوام. زیبایی های زندگی رو هم بیشتر خیلیها میبینم. حالم هم از خیلیها بهتره!

بیخیال. این نیز بگذرد. مثل همیشه.

یک نکته جالب، ببینم این سریلهای احمقانه تلویزیون رو میبینین؟ گاهی فکر میکنم نویسنده این فیلمنامه ها قصد ندارن از توهین به شعور ما دست بردارن؟ یکی از مسخره ترینهاش همین سریال "سایه ای در تاریکی". من فقط قسمت آخرش رو دیدم که همین مدت کافی بود تا کل سریال رو بفهمم! نکته جالبیه نه، شاید اینم یک هنر باشه که تنها در 40 دقیقه کل سریال نمیدونم چند قسمتی دستت بیاد. با اون همه بازی احمقانه دیالوگهای مسخره و ....! خداییش کلی کمدی بود. بخصوص صحنه آخر، فکر کنم یکباره منقلب شی و از خواهر قاتل برادرت بخوای کنارت بمونه و تازه بهش مادر هم بخوای بگی!!! محشر بود این دیالوگ آخر. از اون کمدی تر صحنه درگیری پلیس با قاتل بود. من اگر جای نیروی انتظامی بودم خدمتی به فیلنامه نویس و کارگردان میکردم که دیگه کسی جرات نکنه چنین مزخرافاتی بسازه!!! تصور کن یک قاتل حرفه ای، با یک گروگان در محاصره پلیس، بعد فرمانده عملیات شروع کنه بهت درس اخلاق بده! آخر کمدی بود. من جدی به عنوان بهترین کمدی سال بهش رای میدم.

بیخیال. چی دارم میگم. از کجا به کجا رسیدیم!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧


بی حسی های من!

سلام

میدونم مدتی که نمی نویسم البته به دلایل متفاوت، یکیش اینکه تایپ کردن با یک دست برام کار خیلی سختیه! خوب دست چپم رو دادم به فنا، شکست! حدود سه هفته است که تو گچ! دیگه اینکه قصه همون قصه این روزها و حال خوش نداشتن و .... دلم نمیخواد به آدمهای دور و برم انرژی منفی بدم، دلم نمیخواد اطرافیانم رو نگران کنم، دلم نمیخواد خیلیها رو از خودم ناامید کنم، برای همینم تصمیم گرفتم کمتر بنویسم.

خوب چه خبر؟ اینجا که خبری نیست، آنجا را نمی دانم. کلی سوال بیجواب داره تو سرم چرخ میزنه و هربار که به سراغم میان به خودم میگم بهشون فکر نکن فایده نداره! کسی فیلم خوب یا کتاب خوب سراغ نداره؟ ببینین دنبال کتاب یا فیلم سنگین نیستم، حوصله رمان آبکی هم ندارم از نوشته های شهره وکیلی و ... هم خوشم نمیاد. یک عاشقانه آرام و دوست داشتنی می خوام، با تخیل مشکلی ندارم از رویا خوشم میاد اما احمقانه و در پیت نباشه لطفاً!

این یکی کمی خصوصی : به یک دوست : دوست عزیز که نمیدونم کی هستی و چرا خودت رو معرفی نکردی، متاسفم که بدلیل خصوصی بودن نظرتون نتونستم تائیدش کنم، اما خوشحال بشناسمتون، برام جالبه که کسی اینقدر تو زندگی خصوصی من و خانواده ام باشه اما حتی جرات نکنه خودش رو معرفی کنه. خوشحال میشم درباره موضوعی که نظر دادید باهم صحبت کنیم، شاید من هم کمی سبک بشم. اگر دلتون خواست خودتون رو معرفی کنین، اصولا کسی که اینقدر از من بدونه، حتما راه تماس بهتری از نظر دادن پیدا میکنه. منتظر تماستون هستم.

گاهی با خودم فکر میکنم که قضاوت کردن کار بسیار مشکلی است. جالب اینجاست که به نظر بسیار ساده میاد، شاید اون چیزی که قضاوت رو سخت میکنه عادل بودن است.

کم کم حس میکنم که دیگه وقت رفتن!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩


این روزها!

سلام

این روزها حال خوشی ندارم. اتفاقات اخیر خیلی خسته ام کرده و من باز مثل همیشه در تلاش و جنگ برای پایان دادن به تمام این خستگیها هستم.

این روزها حال خوشی ندارم و برای تغییر این حس و حال هر کاری میکنم. مثل آدمی هستم که در رودخانه ای خروشان برای ادامه حیات به هر دستاویزی به امید نجات چنگ میزند.

این روزها حال خوشی ندارم و برای بهتر شدن این حال مدام در تکاپو هستم. روز را به شب میرسانم و شب خسته از این همه تلاش بیفایده، سعی در به روز رساندن این شبهای تاریک دارم.

این روزها حال خوشی ندارم. شبها خسته سر بر بالین می گذارم و با ترس از تکرار این کابوسهای شبانه، در حد توان، با خواب می جنگم. و باز خواب و تکرار این کابوسها.

این روزها حال خوشی ندارم و دنبال راه نجاتی برای فرار از این کابوسها و این همه خستگی می گردم. کابوسهایی که رنگ زیبای زندگیم را کدر کرده اند. 

این روزها حال خوشی ندارم و در جستجوی آرامش از دست رفته زندگی هستم. آرامشی که باور دارم حق من است. چرا که من زاده شدم تا زندگی کنم، تا شاد زندگی کنم.

هنوز امیدوارم که راهی برای پایان دادن به این حس و حال پیدا خواهم کرد. هنوز چشم به معجزات روزم دارم، معجزاتی که چند وقتیست دیگر نمی بینمشان.

هنوز هم اعتقاد دارم که خداوند من بزرگتر از این مشکلات و درگیریهای کوچک من است. هنوز باور دارم که راهی نشانم خواهد داد.

دعای این روزهایم شده درخواست صبر و تحمل، شده درخواست چشمانی بینا برای دیدن معجزاتش، درخواست چشمانی بینا برای دیدن زیبایی های جهانش، درخواست ادراکی قوی برای حس کردن لذت زندگی و شادمانی خوشبخت بودن.

این روزها حال خوشی ندارم و در آرزوی کودکی به سر می برم. آرزوی کودک بودن و شاد زیستم با کوچکترین بهانه ها را دارم، بهانه هایی به کوچکی خوردن بستنی در این غروبهای دلگیر و گرم تابستان، بهانه هایی به شیرینی یک تکه شکلات. بهانه هایی که در کسری از ثانیه لبخند زیبایی به لبانت هدیده میدهند.

این روزها حال خوشی ندارم و دلگیر و شاکی از این دنیای سیاه رنگ بزرگسالی هستم. دنیای غریبی که سر درآوردن از آن کار هرکس نیست و با خود زیر لب زمزمه میکنم  : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. شاید کمی از رنج و دردم کاسته شود.

این روزها حال خوشی ندارم، اما میدانم که این حال پایدار نخواهد بود.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳