گیرنده مجهول!

سلام

بازم نزدیک اسفند شد و تپشهای بی امان دل من هم شروع. همیشه اسفند پر از خاطره است، پر از اتفاقات زیبا! درست مثل ٢ سال پیش.

یادت میاد، بالاخره قبول کردم ببینمت، یادت میاد چقدر طول کشید و چقدر تلاش کردی تا حاضر شدم ببینمت؟ تازه اونهم نه تنها، با دوست مشترک.

اسفند بود، به خاطر داری؟ خیابان میرداماد و من زود رسیدم. تو و دوست مشترک همدیگر رو دیده بودید و من هیچکدام رو. و اگر بخوام رو راست باشم انگیزه من برای دیدن دوست مشترک خیلی بیشتر از تو بود. هنوز بهت اطمینان نداشتم، حس غریبی نسبت بهت داشتم. دوست مشترک زودتر از تو رسید و دل من آروم گرفت. ازش پرسیدم تو رو دیده؟ گفت آره، خیلی با نمک، یک شیکم گنده داره!

یادت؟ من مانتو قهوه ای تنم بود و ژاکت آبی روشن، و تو اون کت و شلوار جین رو! تو اومدی با اون نگاه و چشمهای براق!

به خاطر داری؟ برای من و دوست مشترک نفری یک بسته بزرگ ام & ام آورده بودی و من با اینکه هنوز تو رژیم بودم، اما دوام نیاوردم و شکلاتهام رو خوردم.

یادت هست؟ قرارمون ظهر بود، اما من و دوست مشترک غذا نخوردیم، برخلاف تو. تو گشنه بودی!

و از آن روز خیلی چیزا عوض شد، ما دوست شدیم، ترسهای من کمتر شد، اما یخ قلبم آب نشد. خیلی بالا و پایین داشتیم، روزهای خاصی رو پشت سر گذاشتیم.

یادت هست؟ اردیبهشت امسال رو، اون شب جمعه ای رو که من داغون بودم و زنگ زدم بهت و گریه کردم. به خاطر داری که آروم کردنم چقدر سخت بود؟

باز هم اسفند و امسال دو سال از روز دیدارمون میگذره! می بینی من هنوز هم حس خوبی نسبت به آشنا شدن با آدمها تو نت ندارم. می بینی هنوز هم قلبم یخ و دورم دیوار! بعد از تو و دوست مشترک حاضر نشدم هیچ دوستی رو در این دنیای مجازی ببینم. نمیدونم شاید اشتباه کردم، اما یک چیز رو میدونم، اونم اینکه اگر حاضر بدیدن شماها نمی شدم، الآن دو تا دوست خیلی صمیمی و خوب نداشتم.

نمیدونم چرا این حرفا رو اینجا نوشتم، شاید صرفاً چون نزدیک اسفند، شایدم چون مدتها بود دلم میخواست بابت این دوستی ازت تشکر کنم. ممنونم بابت تمام این لحظه های زیبا و تحمل کردن تمام بدخلقیها و سرمای وجود من!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧


حماقت بی انتها!

سلام

من ... اینبار نمی تونم بگم خوبم یا نه! حداقل سعی میکنم خوب باشم. اتفاق خاصی نیوفتاده. میدونین قصه اینجاست که یکی هر از گاهی با یک پیام یا ... میخواد بهم بگه : هی من هنوز هستم، من زنده ام، منو ببین!

دلیل این رفتار احمقانه رو نمیدونم. معمولا به سادگی از چنین موردی میگذرم اما اینبار به خاطر خستگیهای قبلیم، کمی بهمم ریخت.

مهم نیست. این نیز بگذرد. بزار بعضی آدما دلشون رو خوش کنن به همین حماقتها!!! دوست فکر کنه که نامرد نیست، خوب بزار فکر کنه، مهم نیست! مهم این که خودشم ته وجودش میدونه چقدر بدبخت و نامرد! همین کافیه!

دلم براش میسوزه، موجود خیلی بدبختیه! میدونین این آخر بدبختیه که گرگ باشی و بری تو پوست بره، چرا چون برای فریب دادن بهش نیاز داری، چون حتی قدرتت رو باور نداری! گرگ هم گرگهای قدیم!

بخشیدمش، اینبار برای خودش، نه برای دیگران! بدبخت تر از این حرفاست!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳


عشق بی منت!

ای شب از رویای تو رنگین شده، سینه ام از عطر تو سنگین شده

با توام دیگر ز دردی بیم نیست، هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

این دگر من نیستم، نیستم، حیف از آن عمری که با من زیستم

عاشقانه «فروغ فرخزاد»

آخر شب، مه، نم نم باران، حسی قدیمی، رانندگی، اتوبانهای خلوت و خیس، صدای گرم دوستی قدیمی، خواهشی غریبانه، وسوسه تماسی بی امان، عطش شنیدن صدایی، صدایی متعجب از تماس این وقت شب، بدون انتظار، از غریب آشنا!

پ.ن.١ : موبایل رو خاموش کردم و رفتم خونه! چرا نمیدونم.

پ.ن.٢ : و سپاس خداوندگار را بابت این همه رحمت و عشق و چه زیباست تسلیم آسمان به زمین و چنین عشق ورزی بی منت.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠


به تو از تو مینویسم!

عزیزکم سلام

دیدن تو بعد از این همه مدت، زمانی نزدیک به ٢ سال برای من بهترین اتفاق بود، در این روزهای سرد. شاید تا قبل از اینکه رودررو به ایستیم و تو باز با همون لبخند همیشگی بگی سلام، تصوری از میزان دلتنگیم برای تو و خاطراتمان نداشتم.

شیرین من، این همه پیام محبت آمیز در طی چند ماه گذشته، برای من غیر قابل تصور بود. باور نمیکردم که این تویی، که با زبان ایهام ابراز دلتنگی میکنی.

رویای شبهای تنهایی من، این همه ساعت کنار تو شنیدن و گفتن آنقدر برق آسا بود که باورش سخت. آن همه حرف نگفته و از همه مهمتر تجدید خاطرات گذشته، گفتن در رابطه با اتفاقاتی که سالها سکوت کرده بودیم. سکوتی که باید روزی شکسته میشد و این بار شکسته شد. و تو باز سکوت کردی. باز هم از حس درونت نگفتی. هر چند نیازی به گفتن نبود. و من خواندم هر آنچه باید را از نگاههای گاه و بیگاهت.

عزیزدلم، هنوز هم نمی توانم نگاهت و حالت چهره ات را زمانی که حرف از رفتن زدم فراموش کنم. نگاهی که گویای همه چیز بود و من تشنه شنیدن آن همه ناگفته در این سالها و تو باز سکوت کردی. چقدر دلم میخواست در آغوشم بگیری و فریاد بزنی که نرو! اما دریغ که تو باز سکوت کردی. تنها پیام آخر شبت، خبر از درد وجودت میداد. هر چند که باز هم در پرده ای از ابهام بود.

امید من، نمیتونی تصور کنی چقدر لذتبخش است وقتی کسی تو را همانجور که هستی میبیند، نه آنطور که دلش میخواهد و تو اولین مردی بودی که مرا همانگونه که بودم و هستم دیدی. دیشب وقتی شخصیت من رو تحلیل میکردی و از من میگفتی، من واقعی، حس میکردم دیگر زمینی زیر پایم نیست. تو گفتی و گفتی و من غرق لذت شدم، لذتی غیرقابل توصیف.

عزیزکم، ممنون از این همه سال کنار من بودن، ممنون از این همه لطف بی دریغ، ممنون از این دوست داشتن بی چشمداشت، ممنون از پذیرفتن من همانگونه که هستم، ممنون از این دوستی زیبا. امروز به حق میتوانم اعتراف کنم که اگر مردی لایق عشقی بی دریغ باشد در زندگی من، آن مرد فقط و فقط تو هستی و خواهی بود. سرنوشت در رابطه ما بازی غریبی را آغاز کرد، از همان اولین دیدار تاکنون. نمیدانم شاید این بازی، غریبانه تر ادامه یابد.

شیرین من، تنها آرزویی که میتوانم در مورد تو داشته باشم امید به روزهایی زیباتر و موفقیتهای روز افزونتر، سلامتی، عشق و خوشبختی خواهد بود.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦


سردرگمی!

حس میکنم هوا هم مثل ما آدمها دچار سردرگمی مزمن شده، فراموش کرده که زمستون است و فصل برف و سرما. نمیدونم شاید بهار برای آمدن عجله دارد. درست مثل من که برای شنیدن خبری اینقدر بیتابم. نمیدونم شاید هم خداوندگار میخواهد به ما انسانها حالی کند که سردرگمی یعنی چی!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳


بخشندگی!

کاش باز بودن در بخشش آسمان کمی دیگر هم ادامه پیدا کنه. دلم برای سپیدپوش شدن زمین و سوز برف تنگ شده! شاید با سپیدپوش شدن زمین بشه به خودت دروغ بگی و فکر کنی کمی از سیاهی ها کم شده!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢


بوسه های هول هولکی!

بعضی چیزا، بعضی اتفاقات، بعضی دوستی ها، درست مثل بوسه های هول هولکی میمونند. تا میای با تمام وجودت لذتش رو مزه مزه کنی، تمام شدن و رفتن. حالا تو میمونی و خماری لذت ناتمام.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩


آخر هفته با سس خستگی!

سلام

خب من خوبم، اما اگر بخوام راستش رو بگم، اصلا این هوا رو دوست ندارم. انگار یه جورایی بلاتکلیف! نه درس و حسابی برف میاد و نه هوا باز میشه! نه هوا تکلیفش با خودش معلوم، نه تکلیف من با خودم!!! گذشته از شوخی، ترجیح میدم یا یک برف حسابی بباره، یا اینکه هوا باز شه. البته دومی شاید برام جذابتر باشه، به گرمای ملایم آفتاب زمستانی نیاز دارم.

بالاخره، نقاشی خانه هم تمام شد و این اخر هفته به جابه جایی اثاث خانه و چیدمان دوباره اتاق و پذیرایی و ... گذشت. هنوز احساس خستگی میکنم، انگار نه انگار که اخر هفته بود. میدونم کاری بود که باید انجام میشد، اما خب خستگیش خیلی زیاد بود. دلم یک تعطیلات چند روز آروم میخواد. شاید کمی آروم شم و خستگی از وجودم سر ریزشه.

مدتهاست که دلم یک فیلم با پایانی دلنشین و زیبا میخواد، فیلمی که کمی، فقط و فقط کمی با دنیای امروز ما همخوانی داشته باشه، شاید باورمون بشه، هنوز هم اتفاقات زیبا میوفته، هنوز هم میشه به داستانها ایمان داشت. هر چند که من هنوز ته دلم به این داستانها ایمان دارم. منتظر بهارم، میدونم که کم کمک سر و کله اش پیدا میشه. دیگه خیلی نمونده. فقط دو ماه! دلم هوای بوی بهار رو داره!

خب امیدوارم هفته خوبی رو پیشرو داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥