آرزوهای بزرگ!

سلام

من خوبم، فقط دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. اونقدر که بغضی بی امون راه نفس کشیدنم رو بسته! اونقدر که دلم میخواد فریاد بکشم، اما این بغض حتی اجازه فریاد کشیدن رو هم بهم نمیده.

این روزها همه جا صحبت از غزه و جنگ است، جنگی نابرابر. نه اشتباه نکنید، من طرفدار هیچکدوم نیستم. نه دانشش رو دارم نه دلش!

این روزها صحبت از ناعدالتی و غیره است. فریاد میزنیم، شعار میدیم. این روزها هم مثل هربار. هربار صحبت از جنگ، بی عدالتی، ظلم و غیره میشه، ما جلو میریم و فریاد میکشیم و ...! بدون فکر، صرفاً اطاعتی کورکورانه!

این روزها دلم خیلی میسوزه، نه اشتباه نکنید بیشتر از اون که دلم برای مردم غزه بسوزد، برای خودمون میسوزد. دیگه دلم نمیخواد اخبار گوش کنم.

دلم میسوزه وقتی میشنوم، که مردم ساده دل کشورم، خون میفرستند برای غزه و اونها در جواب میگن: ما از خون شیعه استفاده نمیکنیم!!!

دلم میسوزه، وقتی میبینم، وقتی میشنوم که فقر در کشور غوغا میکند و در چنین شرایطی ١ میلیار تومان، آره درسته، ١ میلیارد تومان کمک برای مردم غزه ارسال میکنیم!

دلم میسوزه، وقتی میشنوم، در زمانی که کشور من عزادار حسین است، رهبر حماس در شبکه ای جهانی اعلام میکند : ما بر اسرائیل پیروز میشویم، همانگونه که یزید بر حسین!!!

دلم میسوزه وقتی می بینم، مردم ما برای کسانی که آدم حسابشون نمیکنند، عزاداری میکنند و دل میسوزونن!!!

دلم میسوزه وقتی می بینم چطور به سادگی فراموش کردیم که همین مردمانی که امروز براشون دل میسوزونیم و خودمون رو براشون به آب و آتش میزنیم، تو اون هشت سال جنگ طرفدار عراق و صدام بودند!!!

دلم میسوزه از اینکه فراموش میکنیم، شروع این جنگ از کجا و از طرف کی بوده!

دلم میسوزه، دلم برای مردم کشور خودم و ساده دل بودن و حماقتشون میسوزه!

دلم میسوزه وقتی میبینم که بیشترین تخریب جنگ مال مردم عادی و ساده است. مهم نیست این جنگ کجا و بین جه کسانی باشه، مهم این که آثار مخرب جنگ مال مردم بیگناه و بیطرف است.

دلم میسوزه، از این اطاعت کورکورانه، دلم برای این مرز و بوم و این مردم میسوزه، هرچند که بزرگی اعتقاد داره، دلسوزی برای احمق جماعت خودش آخر حماقت است!!! اما من باز دلم میسوزه، و بیشتر از همه دلم برای خودم میسوزه!

دلم میگیره وقتی میبینم چطور باورها و کشورم داره بر باد میره! دلم گرفته! دلم عجیب گرفته.

تنها چیزی که این روزها آرومم میکنه، آرزوی رهایی و آزادی کردن است. رهایی و آزادی از جنگ، از سیاست، از حماقت و ...! نه تنها برای مردم غزه، که برای تمام مردم دنیا. شاید خدای من مصلحت دید و آرامش به زندگیمون برگشت.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩


زندگی ام، بدون من!!!!

سلام

من خوبم، فقط کمی سرم درد میکنه! نمیدونم شاید مال هوا باشه! نمیدونم. بگذریم. خب راستش چند روز پیش پرنس عزیز منو به یک بازی جدید دعوت کرد، زندگی ام، بدون من!!! جالب نه! سوال اینه که فرض کنید فقط سه ماه دیگه برای زندگی فرصت دارید، سه کار مهمی که در این مدت انجام میدید چیه!!!

خوب راستش برای یکی مثل من که اصولا اعتقاد داره باید جوری زندگی کرد انگار که فردایی نیست، این وضعیت خیلی تغییری در روال زندگیم نمیده اما خب بازی دیگه!!! پاسخ من :

١. به کسانی که دوستشون دارم بخصوص خانواده ام میگم که چقدر دوستشون دارم، چقدر از بودن کنارشون لذت بردم. (البته که به شنیدنش عادت دارند!)

٢. کسی هست که بدم نمیاد دوباره ببینمش و در مورد دلخوری هام باهاش صحبت کنم. بهش بگم بخشیدمش، نه به خاطر خودش که برای دل مادرش. نمیدونم اما دلم میخواد بتونم ته ته دلم هم ازش بگذرم. اگر تا امروز تلاشی برای دیدنش نکردم شاید برای این بوده که امید داشتم بتونم ازش بگذرم و روزی که روبروش میشینم بتونم بهش بگم، بخشیدمش بخاطر خودش نه دیگران.

٣. احتمالاً برای یک سفر کوتاه مدت برنامه ریزی میکنم!

خب حالا میرسه به دعوت، اول از همه سامه گلم، بعدشم همفری عزیز، تخته خاکستری، پدر عزیز (نم نم)، خاله ریزه خانومی. دیگه، همین دیگه!

روز خوش.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤


خاطرات سفر!

سلام

من خوبم، زندگی هم مطابق معمول خوب. خبر خاصی هم نیست. این چند روز خیلی سرم شلوغ بود. خونه خیلی بهم ریخته است و من و خانوم خواهر هم شدیم مثل ادمهای خانه بدوش!!! بگذریم. قرار بود از سفر بگم.

بالاخره بعد از مدتها برنامه من و خانوم خواهر و خان داداش با هم جور شد و قرار گذاشتیم که سال نو میلادی رو جایی غیر از وطن باشیم. خب مالزی بهترین انتخاب بود. کشوری زیبا و سرسبز با هوایی شرجی و گرم و بارانهایی ناگهانی و سیل آسا بخصوص در این فصل. مسافرت خوبی بود. تنها ایرادش این بود که وقت کم آوردیم و خیلی جاها رو نتونستیم ببینیم. اگر گذارتون به کوالالامپور-مالزی افتاد :

حتما سری به برجهای دو قلو یا پتروناس بزنید و پل هوایی ما بین دو برج رو از دست ندید، یکی از زیباترین مناظر رو خواهید دید.

به بالای برخ مخابراتی کوالالامپور برید و لذت دیدن شهر رو از اون بالا تجربه کنید. قبل از بالا رفتن با آسانسور حتما یک دل سیر آیینه کاری سقف رو که کار هنرمندان ایرانی است رو تماشا کنید.

سری به پارک پرنده ها بزنید، پارک رو با صبر فراوان بگردید. این پارک یکی از زیباترین مناطق برای عکاسی. دیدن کلی پرنده کمیاب و آزاد خالی از لطف نیست.

سری به پارک ارکیده بزنید تا لب به تحسین افریدگار چنین طبیعت زیبایی باز کنید. فقط بیرون پارک مراقب میمونهای بازیگوش و البته زیبا هم باشید. میمونهایی که اگر احساس امنیت کنند به راحتی کنارتون می شینن تا بتونین باهاشون عکس بگیرید.

سری به مسجد نگارا (Negara) و ایستگاه قدیمی خط آهن شهر بزنید. این مسجد عجیب زیبا و آرامش بخش.

اگر اهل تفریحات آبی هستید، سری به پارک آبی Sunway Lagoon بزنید. البته این پارک خارج از کوالالامپور و شامل چهار پارک تفریحی است و به راحتی یک روزتون رو پر میکنه.

اگر اهل پله نوردی و مراسم دینی سایر مذاهب هستید و یا حتی غارنوردی رو دوست دارید، سری به Batu Caves بزنید. جای زیبایی! اگر بعدش هم حوصله داشتید یک سر به منطقه Genting بزنید و تله کابین اونجا رو از دست ندید. ارزشش رو داره. بالای Genting میتونید در یکی از هتلها غذا بخورید و اگر دوست داشتید از یکی از جالبترین و بزرگترین کازینوهای منطقه دیدن کنید.البته فقط دیدن. 

اگر اهل شب بیداری هستید، حتما سری به زوک (Zouk) یا Hard rock cafe یا Beach club و یا حتی Rum jungle بزنید.

رستورانهای معروف شهر بخصوص رستورانهای فرانسوی رو از دست ندید،Dome, chillies, Sunfransisco Kitchen و خوب اگر مثل ما قهوه دوست دارید Starbox رو از دست ندید. فست فود بد نیست اما من خیلی پیشنهادش نمیکنم.

مراکز خرید هم خالی از لطف نیست. هرچند که در شرایط معمولی قیمتها بالا هستند، اما خود مراکز خرید هم دیدنی هستند هم تجمعی از رستورانهای خوب!

سفر ما پر از خاطره و لحظات زیبا بود. بخصوص شب سال نو میلادی. برای من و خانوم خواهر اولین تجربه دیدن چنین مراسمی بود. و من آرزو کردم زمانی برسد که دوباره بتونیم ما هم با همون شکوه قدیم، نوروزمون رو جشن بگیریم. با همون صدای توپ و دهل و نقاره.

و البته باید بگم که کوالالامپور کلی جای دیدنی دیگه هم داره، اونقدر که من دلم میخواد حتما یکبار دیگه سری به مالزی بزنم.

خوب و خوش باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳


از همه جا!!!!

سلام

من برگشتم، البته چند روز پیش و خب شرمنده از اینکه تاخیر داشتم. از کجا شروع کنم نمیدونم، از سفر که عالی بود، از دلتنگیم برای اینجا و دوستام که زیاد بود، از خونه که وحشتناک بهم ریخته است، شاید یکی یکی و به نوبت از همه بنویسم!!!

اول سفر، جای همگی سبز، فوق العاده بود. بماند که کلی وقت کم آوردیم. اگر اجازه بدید در اولین فرصت براتون از این سفر خاطره انگیز مینویسم.

دوم، خونه و زندگی، درست یک روز پس از شروع سفر ما، عملیات نقاشی منزل شروع شد، حالا تصور کنید که دقیقه نود من نمیدونستم باید اتاق جمع کنم یا چمدون ببندم، که البته هر دو انجام شد. از روزی هم که برگشتیم، در حال زندگی صحرایی به سر میبریم. در گرد و خاک و رنگ و ...! اما خب برای خانه لازم بود. فکر کنم اگر امروز آقای پدر فرصت کنن بریم برای انتخاب کفپوش برای اتاق من و خانوم خواهر! اینجور که از ظاهر فصه پیداست حدود ٢٠ روز دیگر هم در وضعیت صحرایی خواهیم بود! اینم برای خودش تجربه ای!

سوم، خیلی دلم برای اینجا و دوستام تنگ شده بود. علیرغم اینکه فرصت فکر کردن به این محیط مجازی نبود، اما بازهم من دلم هوای اینجا رو داشت. دلم برای بعضی نوشته ها و نویسنده هاشون تنگ شده!

چهارم، اوضاع خراب و بهم ریخته، نتیجه : با اجاره من برم کمی به کارهای عقب افتاده برسم.

با یک دنیا آرزوی خوب در آغاز هفته ای زیبا و کمی سرد!!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱


هیجان ادامه زندگی!

سلام

من خوبم، زندگی هم مطابق معمول در حال گذر و تقریبا میشه گفت خوب! خیلی خسته ام که اونم طبیعی، چون هفته پیش هفته شلوغی بود. انگار همیشه همینجور! همیشه دم سفر که میشه من کلی کار برای انجام دادن پیدا میکنم و زندگیم عجیب شلوغ میشه، انگار که چند وقت نبودن باید قبل و بعد از سفر جبران شه!

مطابق معمول دم مرخصی رفتن من شد و همه تازه یادشون اومد که کلی کار با من دارن، بماند که من به این شرایط عادت دارم!!! اما خب این شلوغی باعث میشه که من از نظز فیزیکی خیلی خسته باشم. بگذریم.

این آخر هفته، هم خیلی شیرین بود و هم خیلی شلوغ! دو تا مهمونی پشت سرهم و خب یکجورایی من میزبان هر دو مهمانی. هم آقای برادر و هم خان داداش امسال به مناسبت زاد روزشان مهمانی گرفتند و خب در عمل من میزبان هر دو مجلس بودم. بماند که تولد آقای برادر هفته آینده است، اما از اونجایی که من و خانم خواهر مسافر هستیم، و محرم هم در راه، آقای برادر یک هفته زودتر جشن گرفتند! گذشته از خستگی من، جای همگی سبز، هر دو جشن بسیار لذتبخش بود و شبهای خوشی رو داشتیم.

فردا شب مسافرم و چند وقتی نیستم. خوشحالم که امسال برام سال سفر بود و کلی اتفاق خوب و زیبا. هنوز هیچکدوم از کارهای سفرم رو نکردم! امشب باید چمدان ببندم و اگر فرصتی بشه قسمتی از کتابخانه رو جمع کنم! آخه قرار است از روز ٢شنبه منزل نقاشی بشه! گفتم که همیشه باید تمام این اتفاقات دم رفتن من باشه!!! حتی فکر جمع کردن و چیدن دوباره اون کتابخانه به اون بزرگ هم برای من دیوانه کننده است و من سعی میکنم که خیلی بهش فکر نکنم.

امروز صبح شوک بدی داشتم، وبلاگ دوستی رو باز کردم و با پیغام حذف وبلاگ مواجه شدم. انگار غم کل عالم تو دلم خونه کرد. خیلی اون نوشته ها رو دوست داشتم. بخصوص اون مینیمال نویسی ها! از دوستم عصبانی بودم و دلخور. اونقدر که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بهش اعتراض نکنم. خوشحالم که قصه صرفاً یک تغییر آدرس بوده! این اتفاق انگار تازه یادم انداخت که چقدر این نوشته ها و وبلاگم رو دوست دارم.

من اعتقاد دارم وبلاگ هم بخشی از زندگی و شخصیت نویسنده اش! و حذف اون مثل این میمونه که بخشی از خودت رو حذف کنی. میدونم خیلی ها شخصیتی که توی بلاگشون دارن،با شخصیت دنیای حقیقیشون متفاوت است، من اسم چنین چیزی رو میذارم نیمه پنهان آدمها. بخشی از روح و شخصیتی که هستی و یا آرزو داری باشی. نمیدونم شخصیت حقیقی من چقدر به شخصیتی که اینجا دارم نزدیک، اما مهم برام این که طناز اینجا هم بخشی از وجود من، با تمام خوبی ها و بدیهاش. در طی مدتی که مینوسیم، نه تنها اینجا و تو این دنیای مجازی، منظورم از روز که نوشتن رو شروع کردم، برروی کاغذ و پنهانی، حس میکنم خودم رو بهتر میشناسم. برام شده نوعی مکاشفه، انگار که هر روز نکته جدیدی رو در درون خودم کشف میکنم. و این یعنی بهتر شدن، یعنی یکنواخت نبودن، یعنی هیجان ادامه زندگی.

وای کلی کار ناتموم دارم. کارهایی که باید قبل از رفتن تمام بشن. امیدوارم هفته خوبی پیشرو داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧


تبعید یا مهاجرت!

سلام

من خوبم، اوضاع هم روبراه. فقط زندگیم کمی شلوغ شده، همین. که اون هم میدونم خیلی طولانی نخواهد بود.

دیشب برای چندمین بار و البته از مدتها، فیلم خانه ای از مه و شن رو دوباره دیدم و مثل هربار از بازی شهره آغداشلو لذت بردم. آخر فیلم با خودم فکر میکردم، چقدر نوع زندگی ما، متفاوت. با خودم فکر میکردم که اگر برای من مشکلی پیش بیاد و از برادرم کمک بخوام، اون بدون در نظر گرفتن حجم کاری و ...، خودش رو میرسونه! نمیدونم این موضوع از عاطفی بودن ماست یا از نوع تربیتمون. فقط اینو میدونم که روش زندگیمون خیلی متفاوت. و باز من به ایرانی بودنم و خانواده ام افتخار کردم. خوشحالم که در یک خانواده اصیل ایرانی بدنیا اومدم.

چند وقتی که ذهنم خیلی درگیر پدیده مهاجرت. حس غریبی دارم. به گذشته نگاه میکنم و به آدمهایی فکر میکنم که ٣٠ سال قبل تبعید شدند، مهاجرتی ناخواسته و تنها برای حفظ بقا، که از دید من هیچ تفاوتی با تبعید نداره. خوشحالم که ما جزو اون دسته نبودیم. ممکن است که ما هم اشتباه کرده باشیم، اما خوشحالم که مجبور به ترک وطن نبودیم. و باز خوشحالم که امروز میتونم بین موندن و رفتن، انتخاب کنم، هر چند که شرایط امروز جامعه هم به نوعی خیلی ها رو وادار به مهاجرت کرده، اما خوبیش اینه که راه پس دارند. میتونن هر وقت خواستن برگردن. نه مثل خیلی ها که آرزوی یک ساعت هوای اینجا و یک دم بودن اینجا رو دارند.

در طی هفته گذشته، ویزای دو نفر دیگه از دوستام هم اومد. باز هم دوستان مسافری دیگر. هر کدوم به سمتی! از طرفی خوشحالم از شادی و پایان انتظارشون، از طرفی دیگر غریبانه دلتنگ هستم. امیدوارم سفرشون بی خطر و همواره شاد و پایدار باشند.

دلم یک کتاب خوب میخواد. دارم میگردم دنبال کتابی که هم حس خوندنش رو داشته باشم، هم جالب باشه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢