دوشنبه شيرين!

سلام

خوب راستش خوبم؛ یعنی الآن خوبم. چند روزی حالم خوب نبود. در کل هفته جالبی رو شروع نکردم. اول هفته یک شوک بد داشتم که خدا رو شکر به خیر گذشت. کلی ازم انرژی گرفت. اصلا فکر نمیکردم اینقدر ضعیف شده باشم. منی که همیشه در بدترین شرایط خودم رو کنترل می کردم و سعی می کردم آروم باشم. شده بودم مثل دیوونه ها! وقتی یکی از دوستان تماس گرفت و پرسید چی شده؛ مثل بچه ها زدم زیر گریه! اونم برای چیزی که قطعی نبود. هم اون دوستم رو بهم ریختم هم خودم رو کلافه کردم. خلاصه به این نتیجه رسیدم باید کمی رو این موضوع کار کنم. باید بازم بتونم مثل سابق آروم باشم و کنترل اوضاع رو بگیرم دستم.

در ادامه اتفاقات اول هفته و خستگی ذهنی و روحی؛ با کلی دردسر دوشنبه رو مرخصی گرفتم و رفتم پیش یکی از دوستان دوران دانشگاه. خانم ش. همون اوایل دانشگاه ازدواج کرد؛ بماند که ماجرای ازدواجش برای خودش مثنوی هفتاد من کاغذ؛ و بعد از ازدواج درس رو هم ول کرد! حالا هم دوتا پسر فسقلی داره؛ مثل ماه! این بچه ها اونقدر با ادب و آروم هستن که نگو. دوشنبه که اونجا بودم کلی خوش گذشت! البته بماند که غیر از من باز هم مهمون داشت. با هم آشپزی کردیم؛ با پسر کوچیکش کلی بازی کردیم. خانم ش. می گفت : وای که تو چقدر حوصله داری! کلی گپ زدیم از زندگی گفتیم و مشکلات؛ از دوستای قدیمی و ...! از اینکه چقدر دوست داره جای من باشه و چقدر من دوست دارم بچه داشته باشم. وقتی نشسته بودیم و پسر کوچیکش ولو بود تو بغل من؛ بهش گفتم حاضرم خیلی چیزا رو بدم اما یک فسقل مثل اینو داشته باشم؛ میخندید که تو دیوونه ای! آخر هم به این نتیجه رسیدیم که خدا رو شکر زندگی خوبی داریم و حتما باید شرایطمون همین باشه! روز خوبی بود. آروم و بی سروصدا. و من برای اولین بار ته دلم خواستم که خانم خونه باشم!

دیگه اینکه همین. راستی هوا رو دارین دیگه! امیدوارم اخر هفته خوبی داشته باشین و شب یلدا بهتون خوش بگذره.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۸


موزیک-پاییز-زندگی

هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم
خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی، جهان بسوزانم
اگر خدا خدایا مرا بگریانی ، من آسمانت را زغم بگریانم

سلام
این آهنگ یکی از اون آهنگهایی که من همیشه دوست داشتم. نمی دونم خواننده اصلیش کیه! فقط میدونم اولین بار توی یک فیلم قدیمی شنیدمش. نسخه جدیدش رو علی دانیال خونده، با یک کلیپ عجیب غمگین! بگذریم خیلی فرقی نمی کنه، مهم اینه که من این آهنگ رو دوست دارم! ( اعتماد به نفس رو داشتین دیگه! همینه!!!)
آخر هفته چطور بود؟ خوش گذشت؟ مال من خوب بود. راستش شب جمعه مهمون بودم، یک مهمونی خانوادگی، خوش گذشت البته بماند که یک سوژه خنده جالب داشتیم. سوژه خنده که نه، نمیدونم اسمش رو چی بزارم! یک دختر خانم، البته چه عرض کنم، نمیدونم ذاتش هم مثل ظاهرش بود یا صرفاً حس میکرد خودش رو مثل مدلها درست کرده! بماند! خلاصه که قیافه تمام خانومهای متاهل دیدنی بود، چه حرصی نخوردن! البته قابل توجه برخی آقایون کم ظرفیت، که بدجوری آب از لب و لوچه هاشون آویزون بود و برای رقصیدن با این سرکار خانم مسابقه گذاشته بودن! خلاصه که داستانی بود! حالا اینکه ایشون در یک جمع خانوادگی چه میکردن بماند! که اونم دست گل یکی از آقایون مجرد دعوت شده بود ها!!!!
چند وقتیه، حس بچگی دارم. کودک درونم داره بدفرم شیطنت می کنه! سن و سال منو فراموش کرده، منم که بی جنبه در برابر کودک و بچه، هرچی میگه نه نمیگم! خلاصه که داستان داریم! بخصوص هوسهای کودکانه اش! مثل این چند روز که همش شکلات میخواد! آی سخته مقابله باهاش آی سخته! اما چه کنم گاهی باید مقابله کرد وگرنه میشم یک توپ قلقلی!
یکی دیگه از اتفاقات این چند وقته گرایش ابلهانه من به موزیک رپ و هیپ هاپ! اونم از نوع بی سر و ته ایرانیش! نمی دونم تاحالا گوش دادین یا نه اونقدر گاهی چرند پرند می گن که خنده ات می گیره!
- خاطر خواهت Baby خاک زیر پاتم، همرنگ چشاته رنگ کرواتم! ( آهنگ کراوات )
- من قصه میگم برات، تو هم باید بخوابی،خوشگلی من قربونت برم الهی، من هستم تو کف بوسیدن لبات، شکلات میخوای؟ می خرم برات ( آهنگ نگی به کسی! )
- وای بی تو میمیرم و من بی تو میمیرم و از دوریت دیوونه میشم دختر ( آهنگ دختر! این یکی رو دوست دارم!!!)
دارین دیگه! اما جدای از شوخی اگر حس کردین که دنیا داره به آخر میرسه و چیزی برای خنده وجود نداره کمی از این آهنگها گوش کنین بعد می بینین سوژه برای خندیدن زیاده.
چند وقتیه بیخیال ماشین شدم و بدون ماشین میام سر کار! تازه به این نتیجه رسیدم عجب لذت و آرامشی رو از دست دادم این چند صباحی که با ماشین میومدم سرکار! گفتم که کودک درون شیطنتش زده بالا، نتیجه که به تاکسی رضایت نمیده، گاهی هوس اتوبوس سواری داره بدفرم! خیلی وقت بود سوار اتوبوس نشده بودم. یادم رفته بود که چقدر باعث میشه دیدت رو جامعه عوض بشه! میبینی خیلی از اون چیزایی که رو همینطوری نمیشه دید! آدمهای مختلف با ظاهر متفاوت، برخی بیتفاوت، برخی عصبی، برخی با لبخند و...! یادم رفته بود که چقدر راحت می تونی بیرون رو نگاه کنی و از تمام زیبایی های یک صبح پاییزی لذت ببری. خلاصه که جالبه!
دیگه همین دیگه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٤


به شيرين جانم-۵

عزیزکم سلام

دلم برات خیلی تنگه هرچند که حضورت همیشه هست. تو این مدت بخاطر دستور دکتر، استراحت مطلق، که برای من تنها معنای زندانی شدن رو داشت، حتی اجازه نشستن و نوشتن رو هم نداشتم. چقدر دلم برای نوشتن برای تو تنگ شده بود. نمی تونی حدس بزنی که کجا هستم! باور نمی کنی، تو کلبه قدیمی! اینبار بدون تو! خیلی سخت بود راضی کردن خونواده ها برای این سفر، اونهم تنها! اما راضی شدن. حالا ما اینجاییم.

شیرین من، نمی تونی تصور کنی چه لذتی داره وقتی روبروی آیینه می ایستم و به این شکم گنده نگاه می کنم! حالا دیگه وقتی نوازشش می کنم حرکت میکنه! وقتی خیلی باهاش صبحت نمی کنم و غرق خاطرات با تو بودن می شم، لگد میزنه! می بینی یادگارت هم مثل خودت حسود! اونم من رو فقط و فقط برای خودش می خواد! می بینی حس مالکیت طلبیش به خودت رفته. شبها تا براش قصه نگم نمی خوابه. خیلی لذت بخشه تکرار شبانه قصه ما! قصه دل بستنمون.

رویای من، رویای تمام شبهای بی ستاره و تنهایی من، فسقلکت دیگه توان موندن تو این زندون رو نداره! مدتی بی تابی می کنه! فکر کنم براش خیلی سخته که این یک ماه رو هم دوام بیاره. درست یک ماه دیگه قرار متولد شه! آره عزیزم، روز تولد تو! همه اصرار دارن که جنسیتش رو بدونن، همه اصرار دارن از دکتر جنسیتش رو بپرسم! اما من مخالفم! برام فرقی نمی کنه! مهم نیست دختر باشه یا پسر، هر چند که تو همیشه عاشق دختر داشتن بودی! اما برای من مهم اینه که سالم باشه.

آرام جانم، هر بار که به این یک ماه باقی مونده فکر میکنم، ترس سراسر وجودم رو فرا می گیره، مبادا براش مادر خوبی نباشم، مبادا در تربیتش کوتاهی کنم، مبادا .... و هزاران شک و تردید دیگه! سعی می کنم بهش فکر نکنم، هر بار که این افکار به سراغم میان به خاطراتمون فکر میکنم. به تمام خاطرات زیبامون در این کلبه، روی این کوه زیبا و منظره دریا! این چند وقت هوای اینجا عالی بوده! گاهی آفتابی و گاهی ابری، گاهی مه و گاهی باران. اگر نگران سرما خوردن یادگارت نبودم حتما مدت زمانی رو زیر این بارون زیبا، تو این کوره راه های پر خاطره قدم میزدم! اما حالا دیگه تنها من نیستم، مسئولیت یکی دیگه هم با منه! باید یاد بگیرم احساساتم و خواسته هام رو کنترل کنم.

عزیزدلم، فردا بر می گردم. به خانواده ات قول دادم. میدونم که نگرانم هستن. بیشتر از اینکه نگران یادگارت باشن نگران خودم هستن. نمی دونی چقدر احساس خوشبختی می کنم. نمی دونی چه لذتی داره شکلات خوردن با این فسقلی، شکلات این شیرین ترین لذت زندگی! البته نه به شیرینی لذت با تو بودن! باید برگردم، قراره بریم خرید برای اتاق یادگارت، باید براش کلی خرید کنم! تخت، پرده، کمد و ....! می بینی تمومی نداره! مادرامون مدتهاس که دارن ریز ریز خرید می کنن! خرید های کوچیک، لباس، کرم، لوازم حمام و...! اونوقت من با خیال آروم اینجام! بدون هرگونه نگرانی.

امید زندگی من، دیگه باید کم کم برم. دیروقت و یادگارت شاکی، گفتم که تا قصه براش نگم نمی خوابه! فردا صبح زود باید حرکت کنیم، پدرت زحمت بر گردونن ما رو می کشن! نگفتم نه؟ امشب رو پیش ما هستن، البته با اصرار من، قبول نمی کردن، می خواستن برن هتل، فکر کن آدم بیاد دنبال عروسش، خونه پسرش، بعد شب رو بره هتل! را ضی کردنشون به موندن خیلی هم سخت نبود، کافی بود اسم تو رو بیارم وسط! گاهی کمی شیطنت لازمه! دلمون برات خیلی تنگ شده، خیلی.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٩


آرزو

كودك بدنيا آمدم ،

بزرگ شدم ،

تو را دوست داشتم ،

اكنون آرزو مي كنم كه ...

پير بدنيا مي آمدم ،

بزرگ ميشدم ،

و ...

و بعد ...

خاطره عشق ترا در كودكي گم مي كردم .

 

خوب سلام، یک عالمه سلام

خوبم، زندگی میگذره سعی هم می کنم که خوب بگذره! خیلی دلم برای اینجا و دوستام تنگ شده بود. تو این مدت درگیر یک پروژه بودم و وقت نمی کردم به اینجا سر بزنم. حالا نوشتم اینجا مثل برگشتن به خونه بعد از یک سفر طولانی میمونه! حس خیلی خوبی داره.

تو این مدت حدود 10 روز اتفاق خاصی نیوفتاده! زندگی عادی!

کلی حرف برای گفتن هست و کلی مطلب برای نوشتن. می نویسم. کلی مطلب برای خوندن. می خونم. و از همه مهمتر کلی حرف برای گفتن، که حتما میگم. زود زود!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۸


عذرخواهی!

سلام

اول از همه؛ من معذرت میخوام از اینکه این مدت نیومدم اینجا و هیچی ننوشتم و از این حرفا. وضعیت کاری بهم ریخته است. کارها خیلی عقبه! وقت هم که اصولا نداریم! شرمنده دیگه می دونم دلیل موجهی نیست اما در اولین فرصت برمیگردم. دلم برای خیلی ها اینجا تنگ شده!

را ستی اگه اینو نگم میمیرم! تصمیم گرفتیم اسم بانک رو به گ.سفند دونی تغییر بدیم؛ اما بعدش دیدیم گوسفند هم به ما شرف داره! ما از گوسفند هم کمتریم! قصه رو سر فرصت براتون تعریف می کنم.

خوب و خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧