بدون موضوع.

سلام

راستش صبح اول وقت خواستم بنویسم ولی اونقدر کار پیش اومد که فرصت نشد.

خوبم؛ زندگی خوبه؛ یعنی من می خوام که خوب باشه. سعی می کنم که سخت نگیرم. این هوای ابری داره میشه بلای جون من. دوسش دارم ولی ....!

دلم کلی چیزای خوب میخواد. مسافرت؛ جاهای دیدنی؛ موزه اونم از نوع باستانی؛ هیجان؛ جهانگردی؛ کمپ؛ پیاده روی؛ رانندگی تو جاده بی انتها؛ خرید؛ استراحت و......! خوب دلم میخواد مگه چیه؟

همین!

خبر خاصی نیست. خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٩


اعتراف نامه!

سلام

خوب جالم خوبه! هوا عالیه! منم که دیوونه! دیروز برای یک جلسه کاری، دفتر دوستی بودم. دوستی ما برای خودش قصه هزار و یک شب! دوستی که همه چیزش غریب! گاهی از خودم می پرسم خوابم یا بیدار؟ این حس و حال وجود داره یا نه! گاهی تشخیص خواب و بیداری برام عجیب سخته! نمیدونم اینا خواب یا بیداری! حتی نمی دونم دوست دارم خواب باشم یا بیدار. اما می دونم من آدمی نیستم که برای این موضوع راه حل پیدا نکنم!

گاهی میخوای اعتراف کنی! می خوای اعتراف کنی به نا گفته هایی که نه تنها باعث سربلندی نیستند که بس باعث سرافکندگی هم هستند. گاهی اعتراف کردن خیلی سخته، بخصوص اعتراف به گناه. نکته این جاست که هرچی این گناه بزرگتر باشه، اعترافش هم سختتر. فکر کنم تا زمانی که ننویسم آروم نشم.

آشنایی ما خیلی جالب بود. ما تو کار با هم آشنا شدیم. ندیده بودمش، فقط باهم صحبت میکردیم. بحثهای کاری اونم از نوع تند و تیزش. اولین بار که تماس گرفت و گفت من اقای ... هستم، دلم ریخت! صداش عجیب گیرا بود. تا مدتی فقط صحبت و تلفن. و من کنجکاو دیدن چهره صاحب این صدا. دیدمش! توی یک جلسه کاری! الحق که صدا و چهره اش عجیب با هم همخونی داشتن. یواش یواش و به مرور زمان، صحبتها رنگ و بوی دیگه ای گرفت. اما همیشه یک حسی جلو این رابطه رو می گرفت. نمی تونم حسم رو بگم شاید یکجور حس شیشم یا چیزی تو این مایه ها! یک حسی که می گفت یکجای کار ایراد داره. حسی که اشتباه نمیکرد. نه، فکر بد نکنین، هیچ کجای کار ایراد نداشت، یعنی نمیشه اسمش رو ایراد گذاشت. طرف من متاهل بود. خودش خیلی زود اینو بهم گفت. و من چقدر ممنونش شدم که منو بازی نداد.

ما از خیلی چیزا حرف میزدیم. جتی از ازدواجش! می گفت مشکل داره، مشکل که نه! همه زندگی ها بالا و پایین داره. گاهی خیلی دیر به دیر پیش میومد که همدیگرو ببینیم. البته قرارها همیشه کاری بود. نه اون از حد خودش تجاوز کرد، نه من. ما دوست بودیم. دوستای خوب. شاید بتونم بگم برای اولین بار یکی بود که تو دوستی رو دست من بلند شده بود. از هیچ کمکی به من کوتاهی نمی کرد. همیشه بود. کافی بود من بخوام که باشه.

دوستش داشتم و بابت این دوست داشتن خودم رو سرزنش میکردم. احساس گناه می کردم اما کاری از دستم بر نمیومد. باهاش تماس نمی گرفتم حتی برای حال و احوال. و همیشه از این بابت شاکی بود. حق داشت. اما نمی دونست دلیل این دوری من چیه! به نظر من یکی از بزرگترین گناهان خیانت، خیانت به خودت، خیانت به دیگری و از همه بدتر خیانت به خدای خودت. من داشتم خیانت می کردم، به خودم، به اون، به همسرش و از همه بدتر به اعتقاداتم. رابطه ما سالمترین رابطه ای که دو نفر می تونن داشته باشن. اما حس درونی من، کار رو خراب میکنه! در برابرش من نقابی می زنم، سرد و دوستانه، اما در درون حس گناه دیوانه ام میکنه! احمقانه است اما این گناه عجیب لذت بخشه!

آره دچار خودآزاری شدم. گاهی فکر میکنم باید همه چیز رو بهش بگم و برم. بهش بگم دیگه نمیخوام ببینمش دیگه نمیخوام هیچ تماسی داشته باشم. اما هربار از تصور اینکه یک دوست خوب رو از دست بدم یا اینکه مبادا این حس دوطرفه باشه و اون حرفی بزنه منصرف میشم. تو این مدت دوستیمون سعی کردم این حس رو تغییر بدم. تا وقتی که نیست و تماسی نداریم همه چیز خوبه، اما به محض اینکه تماس می گیره، حس من بر می گرده و چند روز طول میکشه تا همه چیز مرتب شه! جالب اینجاست که روزگار ما رو سر راه هم قرار میده! تماسهای ما مدتهاست که برای حال و احوال نیست، همیشه یک اتفاقی ما رو سر راه هم قرار میده! اونقدر یکباره که هبچکاری نمیشه کرد. در تمام مدتی که روبروم میشینه من دعا میکنم که از نگاهم چیزی نخونه، من دعا میکنم که بتونم فقط به عنوان یک دوست خوب کنارش باشم و دوست داشتنم صرف دوست داشتن یک دوست خوب باشه! نمی گم مثل یک دوست پسر یا همسر یا ... دوستش دارم نه! اما مثل یک دوست ساده و خوب هم نیست. حسی که برای خودم هم غریبه است.

از خودم بدم میاد. از این حس بدم میاد. از گناهی که مرتکبش میشم بدم میاد.

میدونم اینا همش از خستگی! میدونم اینا همه از ...! ولش کن مهم نیست این حس ناشی از چیه! مهم اینه که گناه، همین. مهم اینه که من تحمل این گناه رو دارم، دیگه تحمل این جدال درونی رو ندارم. احتمالا راه حلش خیلی ساده تر از این حرفاس. پیداش میکنم.

باید ازش عذر خواهی کنم! اما کی و چطور نمی دونم! باید زمانی باشه و به طریقی که ازم نپرسه چرا! نه می تونم نه میخوام که بهش دروغ بگم. خیلی خوشحال میشم وقتی از زندگیش راضی! وقتی نگاهش میخنده زمان صحبت کردن از فسقلی با نمکش! باید ازش بخوام منو ببخشه. بابت همه چیز. حالا حالم بهتره! حس میکنم بار بزرگی از دوشم برداشته شد!

پ.ن: دیروز اونقدر هول هولکی این پست رو گذاشتم که یادم رفت توضیحش رو هم بدم!  نوشته بالا؛ مال چند وقت پیش! براش راه حل هم پیدا کردم. یعنی راستش رو بخواین یکی از دوستام خیلی کمکم کرد. تازه اون زمان بود که فهمیدم من عجیب دچار خود آزاری هستم و چیزی رو که وجود نداره؛ برای خودم بزرگ کردم. نمی دونم چرا در اون دوران حس می کردم دارم گناه می کنم. برای اولین بار نمی تونستم احساسم رو درک کنم. اما به لطف یک دوست خوب به خودم اومدم دیدم احساس من به این آقا صرفاْ احترامی زیادی که براش قائل هستم. احترامی توام با دوست داشتن.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٢


هوای دل انگیز پاییز!

سلام

خوب؛ من خوبم؛ زندگی میگذره و ما هم در کنارش. عبور می کنیم؛ عبور می کنیم از خیلی چیزا و با خودم فکر میکنم آیا تشخیصم درست یا نه! آیا دقیقا می دونم از چی باید عبور و کنم کنار چی باید صبر کنم! هنوز جوابی برای این سوال ندارم.

آخ که امسال چه پاییز زیبایی داریم. این همه رنگ این همه زیبایی؛ گاهی دلم میخواد از صبح بی وقفه قدم بزنم و حتی رانندگی کنم. خیلی چیزا دلم میخواد؛ خیلی چیزهایی که حتی یادم نیاد چی هستن یا اینکه چطور باید به دستشون بیارم. اما دلم خیلی چیزا میخواد. درباره خواسته هام مطمئن نیستم شاید خیلیهاش رو نشناسم اما یک چیز رو خوب می دونم. میدونم که یک چیز رو دلم نمی خواد؛ اونم اینجا نشستن تو این هوای محشره! این جمله شما رو یاد چیزی نمینداره؟ خوب منو یاد فیلم French kiss میندازه، اونجایی که مگ رایان به دوست پسر سابقش میگه : می دونم که یک چیز رو دیگه نمی خوام، تو رو! آخ که چقدر هوای دیدن این مدل فیلمهای نیمه کمدی و با پایان خوش رو میخواد.

دلم هوای عاشقی داره! خیلی زیاد. اما ترسهای من اونقدر زیاد شدن که این حس تنها در حد یک رویا مونده! احمقانه است اگه بگم شبها خواب عشق رو می بینم. این روزا خیلیها دور و برم بهم میگن که عشق دیگه وجود نداره، دوست داشتن بی معنیه! اما من هنوزم باورم نمیشه. من اعتقاد دارم تا زمانیکه قلبی برای تپش باشه عشق و دوست داشتن هم هست. فقط مشکل جامعه ما اینه که ما اونقدر تنوع طلب شدیم و اونقدر طعمهای مختلف رو با هم خوردیم که حس چشاییمون رو از دست دادیم. دیگه نمی تونیم تفاوت هوس و عشق رو درک کنیم. برخلاف خیلیها من هنوز هم به واژگانی مثل دوست داشتن، عشق، احساس اعتقاد دارم. درست که تو دنیای امروز منطق و پول و ریاضیات و حساب و کتاب کلی حرف برای گفتن دارن، اما هیچکدوم از اینا نمی تونه جای خالی و زیبای احساس رو پر کنه. تا زمانیکه بتونی زیبایی پاییز رو حس کنی حتما می تونی دوست داشته باشی.

امروز از صبح جلسه داشتیم، از اون جلسات طولانی و خسته کننده! حرف حرف حرف! حالا تصور کنین این وسط یک آدمی هم باشه که حرفای غیر منطقی هم بزنه، فکر هم کنه وای خیلی کارش درسته! حالا بیا به این آدم حالی کن : مهندس (مثلا ها! چون نیست) ببین وقتی جاده نداریم نمی تونیم ماشین بخریم! این مشکل کمپانی بی.ام.و نیست که ما جاده نداریم. اون که نباید بیاد برامون جاده بسازه! خلاصه که جلسه جالبی بود!

دیگه این که همین. هنوزم سر حرفم هستم. دلم میخواد عاشق بشم! در حال حاضر هم هیچ رقمه نصیحت پذیر نیستم. عقل و منطق محترم و گرامی به اندازه کافی داره در این فقره انرژی مصرف می کنه! شما به خودتون زحمت ندید. یادم رفت بگم دلم بارون میخواد، پیاده روی زیر بارون، بشی موش آب کشیده! بعدشم سرما بخوری بیفتی تو تخت!!!!

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٠


تراوشات يک ذهن خسته!

سلام

خوب من کمی تا قسمتی خوبم! دلم گرفته خیلی زیاد. دلم کافی شاپ میخواد. دلم مسافرت میخواد. دلم آزادی میخواد.

تازگیها خیلی زود احساس خستگی میکنم! باید براش یک راهی پیدا کنم!

دیروز با خانوم مادر؛آقای پدر و خانوم خانومها رفتیم امامه. نمی تونم اون همه زیبایی و رنگ رو توصیف کنم. فقط یک کلام محشر بود. و من باز دیروز از خودم پرسیدم چیکار دارم میکنم؟ نمی دونم موندم دو دل بین رفتن و موندن! ( حالا نیست که همه کارام درست شده! یکی نیست بگه صبر کن جوابت بیاد بعد از این تفکرات بیربط داشته باش!) خلاصه که این روزهای زیبایی پاییزی رو از دست ندید.

از تنهایی خسته شدم. دلم یک دوست میخواد. نمی دونم من درست جستجو نمی کنم یا اینکه تو این زمونه دیگه دوست پیدا نمیشه! نمی دونم.

اینم از این. پاییز زیبا و دوست داشتنی داریم امسال. راستی یادم رفت بگم؛ اگه با هزینه بالا مشکل ندارین حتما یک سری به رستوران ژاپنی سریانا تو خیابون بیژن نرسیده به هتل هما بزنین. رستوران جالبیه. البته باید از قبل رزرو کنین. ما ( من و خان داداش و عروس خانوم و خواهر خانومی) که شب خوبی داشتیم. غذا هم برخلاف تصور من خوشمزه بود. فقط کمی گرونه!

محل جدید هم؛ بد نیست دارم بهش عادت میکنم. دلم یک حادثه خوب میخواد؛ شایدم یک معجزه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٦


اينجا/آنجا.

اینجا آسمان ابریست؛ آنجا را نمی دانم

اینجا شده پاییز؛ آنجا را نمی دانم

اینجا فقط رنگ است؛ آنجا را نمی دانم

اینجا دلی تنگ است؛ آنجا را نمی دانم!

پ.ن.۱: فعلا که هوا آفتابی است؛ اما آفتابی بی روح و کم رنگ!

پ.ن.۲: اینجا هوا عجیب سرد است؛ آنجا را نمی دارنم. ( منظورم محل کار جدید!)

پ.ن.۳:اینجا مملو از دو رنگی است؛ آنجا را نمی دانم.

پ.ن.۳: نمی دونم چرا از این نوشته ( شبه شعر بالا) خیلی خوشم میاد! یک جور تشبیه دل منه!

پ.ن.۴: حالم خوبه؛ فقط کمی سرما خوردم! اونم چون چیز بهتری نبود بدن بهم! اینم از سیستم مستضعفی!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤


محل کار جدید!

سلام

بالاخره جابجا شدیم! محل کار رو میگم. گاهی فکر میکنم همیشه توی زندگی تغییر و تحول خیلی لازمه! بماند که کلا از اسباب کشی خیلی خوشم نمیاد ولی خوب این جابجایی ها تغییرات خوبی رو تو زندگی میدن! مهمترینش اینکه یادت میوفته هر اومدنی یک رفتنی داره! و همیشه هم در روی یک پاشنه نمی چرخه!

آخر هفته به آرومی گذشت. مثل همیشه فیلم و کتاب با کمی چاشنی سرماخوردگی! بالاخره فیلم Mulholland Dr رو دیدم. خوب بعلا درباره اش چیزی نمی گم! فیلم عجیبیه! درکش کمی سخته! اگه بشه میخوام امروز کمی درباره اش بخوونم! شاید بتونم بفهمم حرف فیلم چی بود! کتاب هم که یک کتاب از ایزابل آلنده دارم میخونم به نام « سرزمین اژدهای طلایی»، این اولین کتابی که دارم از آلنده میخونم! تا اینجا که جالب بوده!

از محل جدید بگم که یک ساختمان نیمه تمام است. کارگرها هنوز مشغول کارند! خیلی هم سرده! بماند که از اونی که همکاران تعریف می کردن خیلی بهتره! اما خوب نمیشه گفت خوبه! اینم یه جورشه!

دیگه اینکه همین. شاید در اولین فرصت بنویسم. از خیلی چیزها!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٢


به دخترکی که ميدونم اين روزا غمگينه!

سلام

خوب هفته گذشته هفته خیلی شلوغی بود. از همه نظر. به اضافه اینکه منم خیلی رو فرم نبودم. تازگیها خیلی زود احساس خستگی می کنم و این اصلا خوب نیست.

گاهی وقتها از دست خودخواهی آدمها کفری میشم. گاهی فکر میکنم چطور می تونیم اینقدر ساده حق دیگران رو ضایع کنیم و زندگی اونا رو دستخوش خودخواهی های ابلهانه خودمون! نمی دونم جدا نمی دونم. گاهی از خودم می پرسم قرار به کجا برسیم.

فکرم عجیب مشغول! مشغول خیلی چیزا! بانک ملی هم تحریم شد. چی میخواد بشه نمی دونم. حس میکنم فقط یک معجزه می تونه ما رو نجات بده! و من دلم یک معجزه میخواد.

یکی هست که من مدتیه دلم میخواد باهاش صحبت کنم. دلم میخواد بهش بگم ناراحتی هاش منحصر به فرد نیست. دلم میخواد بهش بگم گاهی پشت ظاهر آروم و شاد آدمها، یک دل خسته و سختی کشیده است. یکی که مثل خودت خیلی چیزا رو تجربه کرده. می خوام براش تعریف کنم، از گذشته خودم :

می دونی خیلی ها همیشه حسرت زندگی من رو خوردن. نمی گم زندگی بدی داشتم نه، اما زندگی ما هم مشکلات خودش رو داشت. یادمه تو دانشگاه بچه ها عادت داشتن همیشه سر به سرم بزارن « دختر لوس خونه! عزیز دل بابا! و ...!» با مزه ترین این شوخی ها رو یکی از پسرا عادت داشت باهام بکنه « طناز، پاپا، صبح، آب پرتقال، اونم تو تخت!» یعنی اینکه : صبح آقای پدر با یک لیوان آب پرتقال تازه بالای سر دختر ناز پرورده اش، با کلی ناز و نوازش و لوس بازی خانوم رو بیدار می کنه و صبر میکنه تا آب پرتقالشون رو نوش جان کنن و لیوان رو با خودش ببره بیرون! هیشکی تو اون سالها نمی دونست چه غمی تو دل منه!

آقای پدر و خانوم مادر با عشق ازدواج کردن شاید عشقی بچه گانه، نتیجه این عشق تولد زود هنگام من اون هم در اوج دعواها و مشکلات زوج تازه ازدواج کرده بود. این دعواها و داد و هوارها سالیان سال ادامه داشت. نمی گم روزای خوش نداشتیم اما روزای ناخوش هم زیاد داشتیم. آقای پدر ولش کن نمی خوام از بدیها بگم! قرار گذاشتم که ببخشم! فکر کنم هنوز کمی ته دلم باقی مونده که می تونم درباره اش صحبت کنم. کجا بودیم؟ آها دعوا و مرافعه ها! از دست من کاری بر نمیومد کوچیکتر از این حرفا بودم. فقط خلاصه بگم که در اوج کودکی بزرگ شدم. شدم مادر خواهر و برادرم. شدم حامی اونا! خودم فراموش شدم و محبتی رو که تشنه اش بودم در اوج کودکی نثار اونا کردم. گاهی همدم خانوم مادر و گاهی ...! بماند! روزها می گذشت. خیلی از دوستان من حسرت زندگی من رو داشتن و دارن! حسرت یک وعده غذا در کنار خانواده. چیزی که توی خونه ما رسم بود و هست. زمان غذا باید کنار هم باشیم حتی اگه از دست هم دلخوریم. این سنت، سنت خانواده پدری و خانواده مادر من!

اگه خانوم مادر و آقای پدر کارشون به جدایی نکشید، بخاطر خانواده هاشون و راهنمایی اونا بود. این اوضاع سالها ادامه داشت. حالا دیگه من دانشجو بودم. در طی این سالها همه فکر میکردن من یک دختر ناز پرورده و لوسم که هیچی تو زندگیم کم ندارم. هیشکی هیچوقت نفهمید که وقتی وضع مالی خراب بود، علیرغم تلاش خانوم مادر و آقای پدر برای اینکه ما چیزی نفهمیم، من می فهمیدم و با موضوع کنار میومدم اونقدر که یک سال اجازه ندادم برام لباس عید بخرن! بگذریم. اینا حرفای تازه ای نیست. همه هیمنطورن! خلاصه که دعواها ادامه داشت. یادم نمیاد چند سالم بود 20-21 نمی دونم، نمیخوام یادم بیاد. دوباره دعواشون شد. اینار وحشتناک تر! انگار دیونه شده بودن. باورتون میشه کار به جایی کشید که من شدم قاضی دعوا! احمقانه بود. از دست هردوشون خسته شده بودم. اینبار موضوع جدی تر بود. حرف از جدایی بود و اونم خیلی جدی! دیگه بزرگترا نبودن که راهنمایی کنن، اگرم بودن دیگه گوش شنوایی نبود. من حرفای خانوم مادر رو شنیدم، حرفهای آقای پدر رو هم! در آخر حس کردم هر دوتاشون احمقن! اونقدر احمق که قدر زندگی خوبشون رو نمی دونن! اونقدر احمق که نمی فهمن مشکلاتشون خیلی ساده تر از این حرفاس! اونقدر احمق که درک نمی کنن فقط باید بعضی چیزا رو فراموش کنن و ببخشن همین! اونقدر احمق که نمی دیدن دیگه وقتشه دست از نبش قبر خاطرات تلخ بردارن و به ما فکر کنن! هر روزم شده بود جهنم. از خودم از اونا بدم میومد. وقتی خانوم مادر میرفت بیرون، دلم هزار راه میرفت فکر میکردم دیگه بر نمی گرده! حس میکردم دیگه ما براش مهم نیستیم! تو این اوضاع باید هوای خواهر و برادرم رو داشتم! باید نگرانی هام رو مخفی میکردم، میگفتم، می خندیدم و سر به سرشون میذاشتم و وانمود میکردم هیچ اتفاقی نیوفتاده! اونا فقط خسته اند همین!

خلاصه که بریدم. زدیم به سیم آخر یک شب بچه ها رو از خونه فرستادم بیرون و خانوم مادر و آقای پدر رو نشوندم. سخت بود اما چاره نداشتم این بازی باید جایی تموم میشد یا حالا یا هیچوقت! بهشون گفتم: زندگیشونه خودشون میدونن باید چیکار کنن. گفتم دلم نمی خواد به خاطر ما سه تا توله ( دقیقا همین رو گفتم) باهم به زور زندگی کنن! بهشون گفتم خیلی بچه اند که فکر می کنن تا حالا به خاطر ما کنار هم بودن! بهشون گفتم دیگه کنار هم بودنشون برام مهم نیست. بهشون گفتم دیگه خسته شدم. بهشون گفتم همونطور که اونا اختیار زندگیشون رو دارن ما هم اختیار زندگیمون رو داریم. بهشون گفتم حضانت ما با خودمونه نه با شما. اگه میخواین جدا شین بچه ها پیش من میمونن. پیش هیچکدومتون زندگی نمی کنیم. بهشون گفتم بخشی از سهم الارثمون که در حقیقت سهم ما از این زندگی رو باید بهمون بدن. یک خونه کوچیک با یک ماهیانه تا من برم سر کار! در هفته هم فقط یک روز اونم جمعه می تونیم 5 نفری کنار هم باشیم، اگه مخالفت کنن هیچکدومشون رو نمی خوایم. باورش برام سخت بود. ای من بودم که فریاد می کشیدم، این من بودم که وقتی هر کدوم لب باز می کرد فریاد می کشیدم که به قدر کافی حرف زدن و حالا نوبت من؟ آره من بودم.

به خانوم مادر گفتم اونقدر خودتو تو سیاهی غرق کردی که نمی فهمی اگه تا امروز زندگی کردی برای ما نبوده برای عشقت بوده! به آقای پدر گفتم اونقدر خودخواهی که یادت رفته یک زمانی اونقدر عاشق بودی که تحمل یک هفته مسافرتش رو نداشتی و بعد از کارت راه بیوفتی بری بابلسر فقط برای یک نظر دیدنش و شبونه باز برگردی تهران!

نمی دونم چی شد، شاید یک معجزه! یواش یواش زندگیمون آروم شد. پا به سن گذاشتن، آروم شدن. ناملایماتمون تموم نشد اما خیلی کمتر شد. اینا رو بهت گفتم که بدونی تو همه زندگیها از این اتفاقات میوفته. بهت گفتم تا خودت رو ملامت نکنی. رهاشون کن! اونا خودشون می دونن باید چیکار کنن. یادت باشه عمر آدم بر نمی گرده! این روزها دیگه بر نمی گردن. جوانی تو دیگه بر نمی گرده. پس ولشون کن. بالاخره خسته میشن. آخرش اینه که جدا میشن. نترس اتفاق خاصی نیست. شاید براشون بهتر باشه. شاید یادشون بیاد بدون هم زندگی کردن به مراتب سخت تر از با هم زندگی کردنه! ولشون کن. زندگی خودت رو بکن. همه چیز درست میشه. درست میشه.

گاهی با خودم فکر میکنم پدر و مادر بودن چقدر سخته، از یک طرف زندگی خودت و از یک طرف زندگی بچه هات! گاهی انتخاب بین این دو کار خیلی سختی میشه. بهشون حق میدم. به خودمون هم حق میدم. گاهی فکر میکنم راه حل قضیه خیلی ساده است اونقدر ساده که قادر به درکش نیستیم.

راستی یک چیزی، امروز فهمیدم برای خانوم مادر هیچوقت بزرگ نمیشم! تازه وقتی هم اعتراض می کنم بهش بر می خوره! حس می کنه هنوزم اون دختر بچه 5 سالم! فقط 6 ماهه دیگه مونده تا 30 سالم تموم بشه! یک زمانی فکر میکردم کسی که 30 سالشه خیلی بزرگه حالا می بینم نه بابا از این خبرا هم نیست!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٧