به شيرين جانم-۴

عزیزکم سلام

ببخش که اینقدر دیر برات می نویسم، هرچند که خودت دلیلش رو خوب میدونی. 10 روز گذشته، روزهای بدی بودن. شاید بتونم بگم خیلی بد. مدتهاست که روزها میریم پیاده روی و با هم صحبت میکنیم. من از تو میگم و خاطراتمون. از علاقه مون، از لحظه به لحظه زندگیمون. گاهی میشینم و عسکهات رو بهش نشون میدم. باورت نمیشه اگه بگم چقدر هیجان زده میشه وقتی از تو براش میگم. اون روز هم به عادت این چند وقت با هم رفتیم پیاده روی. اما یکباره احساس کردم ضعف تمام وجودم رو گرفته. فقط فرصت کردم که ماشین بگیرم و بعد، فکر کنم از حال رفتم. وقتی چشم باز کردم دور و برم عجیب ساکت بود و مادرت کنارم اشک میریخت. کم کم  فهمیدم که روی تخت بیمارستانم. وحشت کردم به تنها چیزی که فکر نمیکردم خودم بودم. حس میکردم موجود کوچک درونم ساکت شده. فریاد میکشیدم، از ته دل فریاد میکشیدم. خودم رو مقصر میدونستم حس می کردم با دستهای خودم یارگارت رو از بین بردم. فقط فریاد بود و اشک و باز هم سکوت. سکوتی بی انتها.

شیرین من، باورم نمیشد. کنارم بودی. روی زمین خیس از شبنم صبح دراز کشیده بودم و تو کنارم نشسته بودی و موهام رو نوازش میکردی. چه احساس زیبایی بود، چه آرامشی. دلم میخواست دوباره به خواب برم. اما می ترسیدم که باز چشم باز کنم و تو نباشی. درست مثل دفعه قبل. بی اختیار چشمهام باریدن گرفت. اشکهامو بوسیدی و مثل اونوقتها در آغوشم کشیدی. درست مثل پدری که دخترکش رو در آغوش میکشه. احساس گناه میکردم. اما نگاه تو زیادی آروم بود. مگه میشد ندونی که چه اتفاقی افتاده. من تنها یادگارت رو از بین برده بودم، پس چرا اینقدر آروم بودی؟

رویای من، رویای شبهای زیبای من، صدات مثل همیشه آرامش بخش بود و گرم. بهت گفتم، همه چیز رو گفتم. اما تو خندیدی. بلند بلند میخندی! دلیل این خنده ها رو نمی فهمیدم. بهم گفتی که اشتباه میکنم که یادگارت حالش خوبه. که هیچ اتفاقی نیوفتاده و تنها چیزی که هست اینه که من باید قول بدم بیشتر مراقب خودم باشم. بلند شدی و مثل قدیما با هم قدم زدیم. چقدر زیبا بود طبیعت اطرافمون. بهم گفتی که دیگه وقت رفتنه و من باید برگردم و من نمیخواستم. مثل همیشه نتونستم روی حرفت حرف بزنم.

عزیزدلم، وقتی چشم باز کردم هنوز روی تخت بیمارستان بودم و دکتر با لبخندی زیبا نگاهم میکرد. ازش پرسیدم چه اتفاقی افتاده، برام توضیح داد که به دلیل اندوهی که در این مدت داشتم و عدم تغذیه مناسب دچار ضعف شدید شدم و اگه اینجوری پیش بره حتما به خودم و یادگارت آسیب میرسه، که من باید بیشتر مراقب باشم چون مسئولیت موجود دیگری غیر از خودم رو هم دارم. ازش پرسیدم که یادگارت سالمه؟ با لبخند جوابم رو داد. گوشی رو گوشم قرار داد تا صدای قلب کوچیکش رو بشنوم و این زیباترین و شیرین ترین صدا بعد از صدای تو بود.

امید زندگی من، امروز دو سه روزی میشه که برگشتم خونه، دکتر برام برنامه غذایی تجویز کرده و خانوادههامون تمام تلاششون رو میکنن که من بهتر شم. دکتر توصیه اکید کرده که تا مدتی که فعلا زمانش معلوم نیست تحت نظر باشم.

عزیزکم، ممنون بابت همه چیز، ممنونم که تنهام نمیزاری و هنوز کنارم هستی. ممکنه دیگران این حضور رو درک نکنن اما من کاملا احساسش میکنم. ممنون بابت تمام عشقی که به من هدیه کردی و ممنون به خاطر این بهترین یادگار دنیا.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۳٠


کمی بیربط.

سلام

میدونم مدتی که ننوشتم. نه حسش بود نه ...! ولش کن مهم نیست چرا ننوشتم مهم اینه که ننوشتم.

خوب، حالم خوب نیست اصلا روبراه نیستم. دوباره معده ام درد گرفته اساسی! چرا نمی دونم. دارم درد رو تحمل میکنم! اینا رو نگفتم که کسی رو نگران کنم یا ناراحت شایدم خوشحال ( که اگه کسی رو خوشحال کرد، ما مخلصش هم هستیم دربست!)، اینا رو گفتم شاید با گفتنش کمتر بهش فکر کنم!

زندگی داره میگذره، به سرعت باد، دلم نسیم میخواد اما کو نسیم! یک چیز با مزه، اینجا یک چیزی هست که همه رو یاد دوران بچگیشون انداخته! اینقدر با مزه است که نگو، انقدر حسش خوبه که تمومی نداره! نمی تونین حدس بزنین. باورتون نمیشه! دهه 50 هایی ها فکر کنم یادشون باشه، آخه اولین بار بود که اون زمان کاری برای ما صورت میگرفت. کلی براش هیجان داشتیم. شهر موشها رو یادتون هست! یادتون اولین فیلم کودک بود که اکران شد! هنوزم حسی رو که برای دیدنش داشتم یادمه! چقدر لحظه شماری کردم تا خانوم مادر ما رو برد سینما آزادی یا شایدم شهر قصه بود. نمیدونم! همون دوتا سینمایی که امروز دیگه اثری ازشون نیست. حالا امروز اینجا یک عده دختر و پسر حدود 30 سال زنگ موبایلهاشون شده آهنگ شهر موشها، یادتونه : ک مثل کپل ...! یادش بخیر. اگه بدونین شنیدنش چقدر لذت بخشه، چقدر برامون پرخاطره است. ساختن این فیلم برای ما تو اون زمان کار بزرگی بود تو اون روزهای پر از ترس، پر از هراس، پر از وحشت. روزهایی که ما فراموش شده بودیم.روزهایی که خیلیهامون بچگی کردن رو از یاد برده بودیم. و من هنوز هم حس زیبای اون زمانم رو با شنیدن این آهنگ دارم. اصلا هم به نظرم احمقانه نمیاد. بگذریم.

شمال- بازار نوشهر- من و آقای پدر

مدتها بود، یا شایدم بهتر باشه بگم سالها بود که بازار نرفته بودم. بازارهای شمال با اون همه چیزای زیبا و جذاب! خوردنیهای خوشمزه! نمیدونم چرا، اما خوب یادمه دفعه قبل که رفتم فقط برام خستگی داشت و جالب بود که اینبار برام پر از زیبایی بود. دوست داشتم با آقای پدر هی بچرخیم و گشت بزنیم و خرید کنیم! دیدن روستایی ها و بساطشون عجیب دیدنی و لذتبخش بود برام. منم که بی اراده و بیخیال ماه رمضون. بساط ترشی که میبینم از خود بیخود. خلاصه که بعد از کلی مزه مزه کردن، آقای پدر یک ظرف ترشی مخلوط و یک ظرف ترشی انار و آلوچه مهمونمون کرد. باعث شرمندگی!

شمال- ویلای خاله خانوم- وسط هال- ولو رو مبل

-          چی داری میخوری؟

-          رب انار و آلوچه!

-          ضعف میکنی دختر؟

-          کی من؟ نه بابا، فقط نمیدونم چرا کمی سرم گیج میره!

آخرش هم به زور دعوا و تهدید ظرف رو ازم گرفتن. وای اگه بدونین چقدر خوشمزه بود. ترش ترش! هنوز دلم ترشی میخواد.

تهران-محل کار من

دلم یک عالمه رب انار میخواد اینبار بدون آلوچه! اما خوب با این وضع معده درد این هوس قراره به گور بره! آخ که چقدر دلم رب انار میخواد، ترش ترش.

دلتنگم، خیلی زیاد، شاید خیلی خیلی زیاد. اونقدر که حتی دلم نمیخواد یادم بیاد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۳


سرزمين زيبای من

سلام

خوب من برگشتم. جای همگی سبز. خیلی خوب بود و خوش گذشت. آرامش بود و آرامش و آرامش. همون جور که دلم میخواست خواب و کتاب! شمال هوا محشر بود. طبیعت هم که غوغا میکرد. چشمم از این همه زیبایی سیر نمیشد. اصلا دلم نمیخواست برگردم. احساس میکردم می تونم یک هفته دیگه همینطور آروم و بیخیال زندگی کنم. یک زندگی به دور از هیاهو و از همه مهمتر بیخبری مطلق از دنیای بیرون، نه تلفن، نه اینترنت، نه موبایل، نه حتی اخبار! یه این میگن زندگی بی دغدغه.

روز اول کمی بیتاب بودم هم آرامشش رو دوست داشتم هم حس میکردم چیزی کمه! البته که از حق نگذریم اگه بخوام روراست باشم کمی هم دلتنگ بودم. دلتنگ خیلی چیزا و خیلیها! اما در کل خوب بود. زندگی آروم بدون هرگونه اتفاق. برخلاف پیش بینی، هوا آفتابی بود و نهایتا نیمه ابری. آفتاب دلپذیر پاییز، طبیعت زیبا، نشستن رو اون تاب بچهگیهات و آروم تاب خوردن و کتاب خوندن. اونقدر که نمی فهمی کی چشمات رو خواب داره میبره! به خودت که میای میبینی مست خوابی. خواب نیمروز پاییزی. بعدشم خوابی خوش. بدون رویا بدون کابوس.

5شنبه با برادر گرامی راه افتادیم رفتیم کنار ساحل کلی سر به سر هم گذاشتیم و عکس گرفتیم. بعد هم زد به سرمون بری آبشار آب پری. این جاده یکی از زیباترین جاده های شمال. راه افتادیم حیف که به تاریکی خوردیم. وسطهای راه مبهوت زیبایی و وهم جاده تاریک، مجبور به بازگشت شدیم. نمی دونم گاهی انگار میزنه به سرم. وقتی بر میگشتیم از خودم می پرسیدم اگه تو اون جاده خلوت اتفاقی میوفتاد باید چیکار میکردم. اتفاق منظور تنها این نیست که یک عده بهمون حمله کنن و این حرفا نه، اتفاق مثل خرابی ماشین یا پنچر شدن. موبایل که آنتن نمی داد تازه اگر هم میداد من گوشیم تو ویلا بود!!! چاده هم خلوت اونم دم افطار! خوب شماها دیگه دعوام نکنین خودم بعدش فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم! اما خوب اینم برای خودش تجربه ای بود.

دیگه اینکه دارم یک کتاب میخونم به اسم کیمیا خاتون نفسم رو بند اورده! خدا به خیر آخرش رو. کیمیا خاتون دختر کرا خاتون، همسر محمدشاه ایرانی که بعد از مرگ همسرش بعد از سالها عزاداری به عقد جلال الدین محمد بلخی، مولانا درمیاد. در واقع کیمیا خاتون دخترخوانده مولانا بوده. همون دختری که مولانا به دلیل علاقه زیادش به شمس تبریزی اون رو به عقد شمس در میاره! اینا برام تازه نبود. میدونستم اما اونی که نمی دونستم این بود که کیمیا خاتون نه تنها علاقه ای به شمس نداشته که شیفته علاءالدین پسر کوچک مولانا بوده و جالب اینکه این عشق و علاقه دوطرفه بوده! هنوز کتاب رو تموم نکردم، اما حس خوبی ندارم. من همیشه دیوونه مولانا بودم و حالا. در تضاد غریبی به سر میبرم. از یکطرف اشعار و دیدگاه مولانا و از طرف دیگه حس زنانه و تحقیر زن بودنم! حالا باید ببینم آخر کتاب چی میشه.

دیگه اینکه دلم عجیب سرکش شده و از دلم سرکش تر جسممه! خودمم موندم که چه باید کرد. فعلا بیخیال هردو شدم. تا شاید راه چاره ای پیدا کنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٤


مسافر عزيز من!

If I should stay
I would only be in your way
So I'll go, but I know
I'll think of you every step of the way
And I will always love you
I will always love you                                                                                                   You, my darkling you
Bitter sweet memories
That is all I'm taking with me
So goodbye, please don't cry                                                                                          We both know, I'm not, not what you need
I hope life treats you kind
And I hope you have all you dreamed of
And I wish you joy and happiness
But above all this I wish you love

سلام

این آهنگ رو خیلی دوست دارم بخصوص آخرش رو. این دومین بار که به جای اشک این آهنگ رو بدرقه راه کسی کردم. کاملا ناخودآگاه. از صبح منتظر یک تماس هستم تماسی که خودم هم می دونستم گرفته نمیشه، نه از سر بدجنسی که بنا به دلایلی کاملا موجه! اما خوب منتظر بودم. انتظاری که تموم شد. اگه قرار بود زنگی بخوره باید تا حالا میخورد. ناراحت نیستم، کلافه هم نیستم، برعکس خیلی هم آرومم.

دلتنگم، دلتنگ خیلی چیزا و خیلیها. نمی دونم تا حالا دقت کردین بعضی آدما علیرغم زمان کمی که تو زندگیتون هستن اما تاثیر خیلی زیادی رو زندگیتون دارن. تا حالا دقت کردین، آدمهایی هستن که سالهاست می شناسینشون، کلی خاطرات دارین، کلی جا هست که با هم گشتین اما هیچ حسی رو براتون زنده نمی کنن! اگه خیلی از اون مکانها رو دوباره تنها برین اصلا براتون مهم نیست که یک روزی با فلانی اینجا بودم. اما برعکس بعضی آدمها همه چیزشون خاطره است. نه به این دلیل که زمان بیشتری رو باهاشون سر کردین یا مثلا علاقه بیشتری بهشون دارین نه، شاید برای اینکه تاثیر گذارتر هستن.

بعد از یک هفته و بعد از 4بار تعویض بلیط، دیشب بالاخره مسافرم راهی شد. نمی دونم کی برمیگرده، نمیدونم من کی میتونم برم پیشش، اما امیدوارم یک روزی دوباره ببینمش.آشنایی من و این مسافر عزیز یکی از زیباترین بازیهای روزگار بود. خوشحالم که این بازی اتفاق افتاد و دست تقدیر ما رو باهم آشنا کرد. حالا یکجای این کره خاکی من یک دوست خوب دیگه دارم با کلی خاطره و لحظات قشنگ.

اگه بشه، آخر هفته دارم میرم شمال. به قول دوستی : فقط خواب کتاب جوجه! خوب جوجه و کلا غذا که خیلی مهم نیست اما از حالا دارم میمیرم برای خواب و کتابش! بهم گفتن هوا ابریه و خنک. حتی تصورش هم دیوانه کننده ترین لذت رو به همراه داره! دوست دارم زودتر فردا غروب از راه برسه!

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٩


هفته گذشته!

سلام

خوب حالم خوبه. زندگی هم خوبه مثل همیشه هم احساس خوب خوشبختی دارم! هفته گذشته پر بود از کلی اتفاقات خوب و بد و اخبار مختلف.

سه شنبه غروب یک تلفن مشکوک داشتم و شماره ناشناس! زنگ زدم ببینم طرف کی بوده دیدم یکی از دوستای خوبم که مقیم دبی اومده ایران. خلاصه که از سه شنبه با این دوستم هستم. کلی بهم ریخته بود. یکسری اتفاقات کاری براش پیش اومده که حسابی بهم ریخته اومده بود کاراش رو روبراه کنه و یکسری حساب ها رو بررسی کنه! شب وقتی باهم رفتیم دفتر دوست مشترکمون، کلی برام صحبت کرد و برام از حال بدش گفت. نکته جالب تو حرفاش نحوه نگاهش به این موضوع بود. برام جالب بود که تو این شرایط سخت باز هم خدا رو شکر میکرد و خیلی هم مثبت به موضوع نگاه میکرد. به قول خودش تنها نیاز به صحبت کردن با یک دوست داشت. خیلی گپ زدیم، یک زمانهایی هم ساکت بودیم و از سکوتمون لذت می بردیم. آخر شب هم رفتیم آب انار خوردیم. فکر کنین من که از صبح فشارم خیلی پایین بود، آب انار هم خوردم. دیگه رانندگی برام مرگ بود ولی خوب چاره چی بود! خلاصه که دوستم امروز داره بر میگرده. دلم میخواست می تونستم بیشتر کنارش باشم اما خوب من زندگیم اینجاست.

بهترین خبر هفته گذشته اومدن پدرخوانده عزیز بود. خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم داره میاد. اگه اشتباه نکرده باشم الآن ایرانه و احتمالاً خواب!!! دلم خیلی براش تنگ شده کلی حرف ناگفته دارم باهاش.

دیگه اینکه، بیخیال. زندگی خوبه، من خوبم، پس خدا رو شکر خیلی هم شکر. خوبه که این هفته هم تموم شد. امیدوارم که آخر هفته خوبی پیشرو باشه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٥


شهر کتاب!

سلام

عزیزم پرونده ات رو برای همیشه بستم.  تا به امروز فکر می کردم مشکل تو ازدواج کردن و قبول مسئولیت بوده؛ اما دیشب فهمیدم که نه مشکل خودت بودی! تو کوچیکتر از اون بودی که بتونی برای من تکیه گاه باشی. متاسفم که اونقدر باورت کردم.

بعد از این هم آشیانت هر کس است؛ باش با او یاد تو مارا بس است!

نه حتی یادت رو نمی خوام. بسته شد! تموم!

عشق لیاقت میخواد؛ شهامت میخواد؛ پاک بودن و یکرنگی میخواد که خیلی ها ندارن! دروغ که حناق نمیشه؛ می شه به سادگی دیگران رو بازی داد. ساده تر از اونی که فکرش رو بکنی!

دیشب شوک بزرگی بود. گذشت باید می گذشت. تموم شد. حالا دیگه خیالم راحته! گاهی دیدن سنگ قبر بعضی چیزا عجیب بهت آرامش میده!

دلم پیاده روی میخواد زیر این آفتاب بی رنگ پاییزی! حالم از شعر و ادبیات بهم میخوره! حالم از حرفهای عاشقانه بی محتوا بهم میخوره! دلم لیلی و مجنون میخواد! خسرو و شیرین! مولانا و حافظ! می ناب! هوای پاییزی! یکجایی تنها! تنهای تنها!

حالم خوبه. خوبه خوب.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۳


بدون شرح!

نیمه شب آواره و بی حس و حال * در سرم سودای جامی بی زبان * پرسه ای آغاز کردیم در خیال * دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دوسالی می گذشت * یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت * دل به یاد آورد اول بار را * خاطرات اولین دیدار را * آن نظر بازی و آن اسرار را * آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود * چون من، از تکرار، او هم خسته بود * آمد و هم آشیان شد با من، او*  همنشین و همزبان شد با من، او * خسته_جان بودم، جان شد با من، او * ناتوان بود و توان شد با من، او

دامنش شد خوابگاه خستگی * این چنین آغاز شد دلبستگی * وای از آن شب زنده داری تا سحر * وای از آن عمری که با او شد بسر * مست او بودم ز دنیا بیخبر * دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد * گفتگوها بین ما آغاز شد * گفتمش، گفتمش در عشق پا برجاست دل * گر گشایی چشم_دل، زیباست دل * گر تو زورق بان شوی، دریاست دل * بی تو شام بی فرداست دل * دل زعشق روی تو، حیران شده * در پی عشق تو، سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم، بدان * من تو را بس دوست میدارم، بدان * شوق وصلت را بسر دارم، بدان * چون تویی مخمور، خمارم، بدان * با تو شادی می شود غمهای من * با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده * دل ز جادوی رخت افسون شده * جز تو هر یادی به دل مدفون شده * عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش * بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش * طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش * در سرم جز عشق او سودا نبود * بهر کس، جز او، در این دل جا نبود * دیده جز بر روی او، بینا نبود * همچو عشق من، هیچ گل، زیبا نبود * خوبی او شهره آفاق بود * در نجابت، در نکوهی طاق بود

روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت * طاقت خوشبختی ما را نداشت * پیش پای عشق ما، سنگی گذاشت * بی گمان از مرگ ما پروا نداشت * آخر_این قصه هجران بود و بس * حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار_ما را از جدایی غم نبود * در غمش مجنون_عاشق کم نبود * بر سر پیمان خود محکم نبود * سهم من از عشق، جز ماتم نبود *

با من دیوانه پیمان، ساده بست * ساده هم آن عهد و پیمان را شکست * بی خبر، پیمان یاری را گسست * این خبر ناگاه، پشتم را شکست * آن کبوتر، عاقبت از بند رفت * رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم، او که هم خون منست * خصم جان و تشنه خون منست * بخت_بد بین، وصل او قسمت نشد * این گدا مشمول آن رحمت نشد * آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی، تقدیر نیست * با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم * باده نوش_غصه او من شدم * مست و مخمور و خراب از غم شدم * ذره ذره آب گشتم، کم شدم * آخر آتش زد دل دیوانه را * سوخت بی پروا، پر پروانه را

عشق من، عشق من، از من گذشتی، خوش گذر * بعد از این حتی، تو اسمم را مبر * خاطراتم را تو بیرون کن زسر * دیشب از کف رفت، فردا را نگر * آخر این یکبار، از من بشنو پند * بر من و بر روزگارم دل مبند * عاشقی را دیر فهمیدی چه سود * عشق دیرین، گسسته تار و پود * گرچه آب رفته باز آید به رود * ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این، هم آشیانت هر کس است * باش با او یاد تو، ما را بس است

 

همین. متن بالا یک دکلمه است که نمی دونم مال کیه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢