به شيرين جانم-۳

عزیزکم سلام

خوب ما هر دومون خوبیم، خوب خوب! امروز رفتیم پیاده روی، حدس بزن کجا؟ باورت نمیشه همون جاده همیشگی و از تو براش گفتم. خوشحالم که جاده زیبای ما جای رفت و آمد نیست، که اگه بود مردم دور و برم فکر میکردن که من دیوانه ای بیش نیستم. کسی که از شدت غم و اندوه دچار توهم شده. میدونی برای این آدما درک صحبت کردن با موجودی فسقلی درون شکم، خوب کمی سخته!

شیرین من، چند روز وقتی مادرم دلیل غذا نخوردنم رو پرسید، مجبور شدم اعتراف کنم. نمیدونم چه حسی داشت از نگاهش نمی تونستم بخونم. هم شاد بود و هم غمگین. شب وقتی پدر هم موضوع رو فهمید، تصمیم گیری رو به عهده خودم گذاشت و من با افتخار گفتم که با وجود تمام مشکلاتی که پیش رو دارم تصمیم دارم یادگارت رو نگه دارم. می خوام مادر بودن رو تجربه کنم. می خوام مادر فرزند تو بودن رو تجربه کنم. مگر نه اینکه همیشه چنین چیزی رو میخواستم.

رویای من، حالا فقط مونده خانواده تو. میدونی قصد نداشتم در این باره چیزی بهشون بگم. خودت قضاوت کن اونها حتی تا به این لحظه من رو به عنوان همسر تو نمی شناسند. حق هم دارن برای اینکه ما به هیچ کس چیزی نگفتیم. میدونی اونها فقط یکبار من رو دیدن اون هم نه به عنوان عروس بلکه به عنوان یک آشنا. جالب بود که نه ماد و نه پدرت روز چهلم، وقتی من رو در مراسم دیدن هیچ سوالی مبنی بر رابطه من و تو و هویت من نپرسیدن.

عزیز دلم، وقتی دیشب بعد از این همه وقت به خوابم اومدی، تازه فهمیدم چقدر هنوز دوستت دارم و دلتنگت هستم. انگار که زمان به عقب برگشته بود. چقدر از صحبت کردن با تو لذت بردم و تو مثل همیشه چقدر منو آروم کردی. طبق قراری که گذاشتیم امروز صبح به دیدن خانوادت رفتم. چقدر سخت بود گفتن حقایق! تنها امید من این بود که کنارم بودی. مادرت در تمام مدت با تعجب نگاهم می کرد و پدرت چشم دوخته بود به دیوار روبرو. هیچ چیز حتی شناسنامه ها، هم کمکی به ساده تر شدن موضوع نکرد. وقتی صحبتم تموم شد، مادرت با چشمانی مملو از اشک در آغوشم کشید و گفت حالا متوجه میشه منظور تو از امانتی که باید ازش مراقبت بشه و مثل اون دوستش داشته باشن چیه! خیالم راحت شد. ازم درباره یادگارت پرسیدن و اینکه اگر فکر میکنم نگهداری از کودک تو در آینده برایم سخت و طاقت فرسا خواهد بود، با کمال میل حاضرن از کودک نگهداری کنن. ناخودآگاه دستم رو روی شکمم گذاشتم و گفتم نه! نه! نه! من نه تنها به خانواده تو که به هیچ کسی اجازه نمیدم یادگارت رو حتی برای یک لحظه از من جدا کنه!

عزیزکم، خوشحالم که با خونوادت ملاقات کردم. حالا مطمئنم که آنها هم من رو به عنوان عضو جدید پذیرفتند! چقدر شیرینه که به خوابم میای و کنارم هستی. راستی یادگارت وقتی از تو صحبت میکنم مثل ماهی برای خودش وول می خوره! باید خاطراتمون رو بنویسم. اینجوری هیچوقت هیچی رو فراموش نمیکنم. دوستت دارم خیلی بیشتر از گذشته.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩


دلم هوايی شده!

سلام

خوب راستش حالم خیلی خوب نیست! دوباره ماه رمضان شروع شد و دردسرهای منم باهاش! هیچوقت نتونستم درک کنم چرا بعضیها میخوام بزور مسلمونت کنن! بابا جان اعتقاد و دین و ... که زورکی نمیشه! هر سال ماه رمضان علاوه بر کلی خاطره خوب از کودکی کلی هم مسئله به همراه داره! هر سال هم یک ساز جدید زده میشه! نمی تونم درک کنم! من همیشه فکر میکردم فلسفه روزه داری اینه که بتونی برای یک ماه درک کنی حس و حال اون آدم ندار رو که دلش خیلی چیزا میخواد و نداره! آخه بابا جان چطور می تونی چنین حسی رو درک کنی وقتی همه چیز رو از جلوی چشمت جمع میکنن! این چه روزه گرفتنیه آخه! صبح یک سحری کامل که فیل رو هم از پا میندازه، بعد هم هیشکی جلوت هیچی نمیخوره، هیچ بویی دلنشینی هم به مشامت نمیاد، تازه زودتر از معمول هم میری خونه، کار هم که بابا بیخیال روز روزونش ازش خبری نیست چه برسه به شب تار! زمان افطار هم، یک افطاری شاهانه! آره خوب من که اینجوری خوب معنی نداری رو میفهمم شماها رو نمی دونم! حالم از این قوانین مسخره بهم میخوره! به زور وادارت می کنن روزه بگیری! حالا اگه یک بنده خدایی مثل من معده درد شدید داشته باشه و نتونه روزه بگیره، اونم به تجویز دکتر (خداوند فرموده که در صورتیکه روزه برای سلامتی فرد مضر باشه تنها واجب نیست که مکروه هم هست!!!)، با این قوانین سفت و سخت بخواد یا نخواد مجبور میشه روزه بگیره! از صبح دارم به خودم می پیچم! خدا به خیر کنه این یک ماه رو! حالم از این قوانین مسخره بهم می خوره! فکر کنین بانکهای دولتی ساعت 9 صبح قراره بیان سر کار! محشره به خدا! یک ماه عملا کار تعطیل! بیخیال کی به کیه، زندگیت رو بکن! دارم میمیرم از سر درد!

الحق که شنبه دلنشینی رو آغاز کردم! بیخیال. حالم خوبه! بهتر هم میشم! دلم هوای کودکی هامو داره! خونه قدیمی، با اون حیاط خوشگلش، سفره افطار مادربزرگم (پدری)، دلم هوای شله زردهاشو داره! هیشکی نمی تونه مثل اون خدا بیامرز شله زرد درست کنه! آخ که چقدر دلتنگم. دلم برای همشون خیلی تنگ شده!

دلم بدجور هوایی شده! هوایی خیلی چیزا. دلم هوای رفتن داره! دلم میخواست می تونستم برم زود زود. هرچند که میدونم حتما دلیلی وجود داره که باید صبر کنم. اما خوب گاهی صبرم سر میاد. میشه یکی بیاد کاسه صبر منو هم بزنه تا سر نره و کمی بکشه پایین؟ یعنی راهی هست؟

دلم هوای مسافرت داره، ساکت و آروم. برای خودم. خودم و خودم و خودم! یک سفر طولانی. هرقدر که دلم خواست یک بلیط که برگشتش باز باشه!

دوباره دلم هوایی شده، بهونه میگیره و خودشو لوس میکنه! کارم شده نازکشی! منم مجبورم لوسش کنم! اخه تازگیها زیادی دل نازک شده و زود می شکنه! گاهی از دستش کفری میشم اما نگاه دخترک وادارم میکنه بازم مثل سابق نازشو بکشم و از غصه درش بیارم. گاهی می مونم باید با این دل سرکش لوس چیکار کنم! خودشم طفلی نمی دونه چی میخواد.

دلم میخواد کتاب بخونم، دلم میخواد بشینم و با خیال راحت فیلم ببینم. بعد با یک عده بشینم درباره اش صحبت کنم! دلم جلسه نقد و بررسی میخواد! دله دیگه، میخواد!

تو زندگیم یک شمارش معکوس شروع شده! حداکثر 10 ماه! دارم برای این مدت برنامه ریزی می کنم! کلی کار باید انجام بدم! دلم باز داره به لرزه میوفته! فکرش هم شیرینه و هم وحشتناک. هم لذتبخش و هم اندوهناک! مسخره است می دونم! اما من با همین چیزای کوچولوی مسخره خیلی حال میکنم!

شده تا حالا یک فیلم رو چند بار ببینین و هربار ازش لذت ببرین، هر بار همون حس اولین بار؟ راستی بهترین فیلمی که دیدن چی بوده؟ بهترین کتابی که خوندین؟

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٤


بازم يک هفته ديگه!

سلام

خوب امروز از اون روزهاس! نمی دونم از کجا شروع کنم. دیدین گاهی آدم کلی حرف برای گفتن داره اما حرفش نمیاد! کلی کار برای انجام دادن داره اما حس نیست! خوب امروز از اون روزهاس!

جای همگی خالی شب جمعه منزل عمه خانوم (مادر خانومی خان داداش) بودیم. یک مهمونی خانوادگی که اگه نخوام دروغ بگم هیچ کدوممون حس رفتنش رو نداشتیم. بنا به دلایلی! بیخیال. خلاصه که رفتیم. و البته بماند که به من که خوش گذشت. مدت طولانیی بود که خان داداش رو ندیده بودم و کلی حرف نگفته داشتیم. از در که وارد شدیم بعد از سلام و احوال پرسیهای معمول، خان داداش اومد جلو، اول سلام و روبوسی و بعد بغلم کرد و تو گوشم گفت : خیلی خری، خیلی دلم برات تنگ شده بود بیمعرفت! هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کرده بودم. آخه از زمانی که ازدواج کرده بود اینجوری بغلم نمی کرد. نه اینکه خانومش ناراحت بشه نه، خودمون مراعات میکردیم. جالب اینجا بود که تا اون شب خودمم نمی دونستم چقدر زیاد دلم براش تنگ شده. خلاصه که از بدو ورود نشستیم کنار هم و به گپ زدن. تازه آخر شب هم که می خواستم برگردم خونه می گفت نمیشه شب بمونی، میدونی چند وقته نیومدی خونه ما، می دونی چند وقته حتی دیگه شب نمی مونی! خلاصه قرار گذاشتیم که امشب برم خوونه اشون و از عروس خانوم هم قول گرفتم مهمون بازی درنیاره. خان داداش مسافره و داره میره سفر. حدود یک ماهی طول میکشه. قراره من بشینم فکرامو بکنم ببینم سوغاتی چی دلم میخواد!

دیگه اینکه هفته خوبی رو شروع نکردم. از همون ساعات اولیه پر بود از استرس و کلافگی و ...! بیخیال. خوشحالم که امروز دوشنبه است. دوشنبه ها رو دوست دارم آخه کمر هفته می شکنه و هفته میوفته تو سرازیری! این هفته تفریبا هر روز یک برنامه ای دارم.

دیشب هم تولد خواهر خانومی بود و مهمون داشتیم، البته سر زده! خوش گذشت. مدتها بود خونه اینقدر شلوغ نبود.

عجیب احساس خستگی میکنم. دلم یک مسافرت طولانی مدت میخواد. بخصوص که یکی هر از چند گاهی بهم سیخونک میزنه که پاشو بیا دبی! دلم میخواد بزارم برم. هوس بازنشستگی دارم! دوست دارم بشینم یک گوشه و فقط موزیک گوش کنم و کتاب بخونم! به این می گن یک زندگی رویایی و صد البته بدون هیجان! بگذریم.

راستی یادم رفت بگم، ته تغاری خونه هم به جمع مهندسا وارد شد. البته الآن نه ها خدا بخواد 4 سال دیگه! به قول دوستی، مهندسین خونمون کامل شدن!

خوش باشین و سرشاد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٩


درگيريهای دخترانه!

سلام

خوب راستش یک چند روزی بود که اصلا حالم خوب نبود. درد قدیمی دوباره برگشته و اینبار شدیدتر اونقدر که اینبار مجبور شدم برم دکتر! فکر کنین من و دکتر رفتن!!!! آخر جوک بود. خلاصه که حرفهای همیشگی و خوب بیفایده! داروهای احمقانه و منم که بخورش نیستم! البته بماند که اینبار کمی قضیه جدی تره و آقای پدر وادارم کرد قول بدم حداقل تا زمانی که کمی بهتر بشم دارو بخورم. منم که روی حرف آقای پدر حرف نمیزنم! حس بدیه باید برم پیش دکتر عزیزم و بگم من حرفم و پس میگیرم، نسخه بنویس! شاید راه درست اینه نمی دونم! بیخیال قرار شده بهش فکر نکنم. بگذریم فعلا که حالم بهتره!

تو این چند روز همه نشستن روبروم و با تعجب گفتن تو دیگه چرا (انگار من آدم نیستم)، خوب حرف بزن (تو که همیشه عقیده داری آدم باید صحبت کنه!)، مشکل رو پیدا کن . مشکل که پیدا بشه راه حلش هم پیدا میشه (راه حل همه چیز خنده است، نیست که منم اصلا نمیخندم!). دیگه کم آوردم و وقتی خانوم مادر عزیزتر از جان شروع کردند به تکرار مکررات برای اولین بار دهن باز کردم و خیلی رک بهش گفتم مسئله چیه. فقط نگاهم کرد و سکوت! آخر سر با لبخند گفتم : اگه راه حلش رو پیدا کردین بهم بگین! پاسخ فقط در آغوش کشیدنم بود. نمیشه همه مشکلات رو به زبون آورد. همه مشکلات هم راه حلشون به این سادگیها نیست. دوباره رو آوردم به ورزش. باید شنا رو شروع کنم اینجوری ذهنم پاک میشه! هرچند که این راه حل به قول دکترا موقته! اما فعلا چاره ای نیست! بیخیال این نیز بگذرد. چیزی که این وسط خیلی ارومم کرد که فهمیدم مشکل من یک اپیدمی جدی و اساسی در میان خیلی از دخترهای ایرونیه! بیخیال، مهم اینه که من فعلا خوبم! هم از نظر روحی و هم جسمی.

دیشب تولد پسر یکی از دوستان خانوادگی بود. مدتها بود مهمونی به این خوبی نرفته بودم. مهمونی خانوادگی این همه شور و حال، باورم نمیشد. تا 2 صبح! آخر خوشی بود. برای اولین بار به هیچی فکر نکردم. برای اولین بار در طی این سالها احساس ناراحتی نکردم که تنها هستم و خیلی چیزای دیگه! خیلی خوش گذشت. دیشب من و دخترک کلی شیطونی کردیم و خوش گذروندیم. با هم تصمیمات جدید گرفتیم و دخترک لبخند میزد آخه از پیشرفت این چند وقته راضی بود. با خودم فکر می کردم گاهی تغییر چقدر ساده تر از اونیه که فکرش میکنیم! و حالا باز هم تصمیمات جدیدتر! برنامه ریزیهای جدید و ...! بعضی در دست اقدام و بعضی در دست بررسی. من و دخترک براشون طرح میریزیم و بحث میکنیم و برنامه زمانی تعیین میکنیم! انگار داریم مدیریت پروژه می کنیم. آی می چسبه آی می چسبه! زندگی اینجوری هیجانش بیشتر میشه. امتحان کنین!

خوشحالم که آخر هفته شده. دلم میخواست میتونستم برم شمال! اما از اونجایی که عمه خانوم مهربون شخصا برای مهمونی امشب دعوت به عمل آوردن و قول حضور گرفتن، نمیتونم برم. شاید هفته آینده! امیدوارم که آخر هفته شیرینی پیش رو داشته باشیم.

خوب و خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٥


تفکرات نافرم من!

سلام

خوب راستش خیلی دلم هوای نوشتن داره اما از چی و کجا نمی دونم. دلم بدجور هوایی شده! مدتها است که هوایی شده، هر بار به یک طریقی به راه خودش بر می گشت و بیخیال میشد اما اینبار مثل اینکه قصد نداره آروم بگیره.

این سفر چند روزه خیلی چیزا رو بهم ریخت. منو آروم کرد اما دخترک و دلم رو پریشون. حالا هر دوتاشون افتادن به جون من. نمیدونم شاید دیگه وقتشه بعضی چیزا رو تغییر بدم تو زندگیم. شاید دیگه وقتشه که با خودم و اعتقاداتم کنار بیام. از تغییر نمی ترسم اما هنوز راهش رو پیدا نکردم. نمی دونم از کجا باید شروع کنم. از طرفی هم همش فکر می کنم شاید اینا فقط به خاطر خستگیه. شاید دلم هوایی شده و هزار و یک شاید دیگه. سعی می کنم بهشون توجه نکنم اما مگه میشه.

تو سفر اتفاقاتی افتاد که برام عجیب بود. از خودم تعجب کردم. نمی دونم چرا عادت کردم اینجوری فکر کنم که اگه جنس مخالفت بهت محبت کرد یا هر پیشنهاد کمکی داد در قبالش داره برات تور پهن میکنه و فکر تصاحب داره! اکثر مواقع هم فقط میخواد دلی از عزا دربیاره. الآن که دارم اینا رو میگم حس بدی نسبت به خودم دارم. اونجا به سختی کمک و لطف آقایون رو قبول می کردم و جالب اینجا بود که در نهایت تعجب میکردم از این محبت بی توقع! از اینکه پسری کنار باشه، بهم کمک کن، برام وقت بزاره اونم بدون هر چشم داشتی؟ از خودم می پرسم چرا اینجوری شدم. چرا اینقدر افکارم مسموم شده. ته ذهنم برای خودم دلیل می تراشم که به خطر جامعه مونه! اما حس میکنم این واهی ترین دلیل ممکنه! به فرض که اینجوری باشه، من چرا اجازه دادم ذهنم اینقدر سیاه و مسموم بشه! از خودم بدم اومد. این بخش وجودم رو دوست ندارم.

یک چیز خیلی جالبی که اتفاق افتاد این بود که یک روز صبح من تو لابی برای خودم نشسته بودم که یکدفعه شنیدیم یکی در حال نشستم بهم گفت : Hi there، خوب تا اینجا قضیه عادی بود پاسخ سلام رو دادم و مکالمه من با مرد، تقریبا سن و سال پدرم، شروع شد. وقتی ازم پرسید از کجا اومدم و بهش گفتم ایرانی هستم مثل خیلیهای دیگه بهم گفت فکر کردم ایتالیایی هستی. لبخند زدم و پرسیدم و شما؟ وقتی گفت امریکایی قیافه هر دوتا مون جالب بود. من هر لحظه منتظر یک برخورد بد بودم یا اینکه مثلا طرف به یک بهونه ای پاشه بره! جالب بود که نشست و به پپ زدن ادامه داد! کمی با هم گپ زدیم و من چقدر از این گپ لذت بردم. داشتیم گپ می زدیم که پسری جوون اومد به سمتمون. اشتباه نکرده بودم پسرش بود. منو به پسرش معرفی کرد البته بماند که تا اون لحظه اسمم رو هم نمی دونست. کمی صحبت کردیم و اونا باید میرفتن. زمان رفتن پسرش نیمه راه برگشت و گفت نمیخوام صرف تعارف بگم اما دختر زیبایی هستی و من ته دلم فکر میکردم طفلک دختر ایرونی زیبا ندیدی که قیافه معمولی منو زیبا میدونی! قضیه زیبایی برام عادی شده بود. جایی نبود که نرفته باشیم و مورد تحسین قرار نگرفته باشیم. و من تمام مدت با خودم فکر میکردم یا ما نمی دونیم زیبایی یعنی چی، یا اونا تا حالا زیبارو ندیدن!

وقتی داشتیم بر می گشتیم، تمام کسانی که ما رو می شناختن و تو این چند روز ما باهاشون برخورد داشتیم اظهار ناراحتی میکردن و من باز از خودم بدم اومد. احمقانه است اما تمام این حرفا رو میزاشتم پای تعارفات بی اساس خودمون. بارها از خودم پرسیدم چرا اینجوری شدم. چرا فکر میکنم تمام این حرکات تظاهره! و بعد فکر میکردم این آدما دلیلی برای تظاهر و چاپلوسی ندارن. حس می کردم سرم به جایی خورده و من اون آدمی که بودم نیستم. از خودم می پرسیدم چرا اینقدر تغییر منفی داشتم؟ من که اینجوری نبودم. حداقل تا یک سال پیش. نمی دونم چی به سرم اومده. اما تصمیم گرفتم این روال رو تغییر بدم. باید تغییر کنم. قرار نیست افکار منفی تو زندگی من جایی داشته باشن.

گذشته از همه اینا بهترین قسمت ماجرا اینجا بود که شب جمعه کلی تلفن داشتیم و کلی دعوت. نمی دونستیم دعوت کی رو برای بیرون رفتن قبول کنیم! شب جمعه به یاد موندنی و خوبی داشتیم. کلی به هر سه تامون خوش گذشت.

خلاصه اینکه من تصمیمم و گرفتم. می دونم هم وقتی تصمیمی میگیرم عملیش می کنم. زود زود. می خوام این افکار منفی رو بریزم دور و دیدگاهم رو عوض کنم. شایدم کمی به حرفای این دل هوایی شده گوش کنم و ببینم در اینباره چه میشه کرد. حس میکنم باید کمی زندگی کنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٢


سفر کوتاه من.

سلام

خوب من خوبم! فقط کمی خسته ام و بیخواب! که اونم چیز جدیدی نیست. یک مسافرت کوتاه و خیلی خوب داشتم برای همین چند روزی رو نبودیم. خیلی خوب بود و خیلی هم خوش گذشت.

کلی تجربه زیبا و خاطرات شیرین برامون موند. مسافرت مجردی خوبی بود. من بودم خواهر گرام و دوست خواهر گرام. فکر کنین سه تا دختر شر و شیطون! کلی شیطنت کردیم و خوش گذشت. بماند که هوا گرم بود و بیخوابی هم زیاد. تازه پرواز برگشتمون هم تاخیر داشت اونم یک ساعت! اما خوب اونم خوب بود.

اگه به من بود بدم نمیومد یک هفته دیگه هم میموندم. کلی دوست خوب و جدید پیدا کردیم!

دیگه اینکه دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود. وقتی هواپیما داشت از زمین بلند میشد، قلبم مثل همیشه به طپش افتاد و با خودم فکر کردم کمتر از یک سال دیگه من چه مسیر طولانیی برای رفتن دارم و چطور میخوام از خیلی چیزا دل بکنم. اونقدر این حس شدید بود که کم مونده بود بزنم زیر گریه! بگذریم بیخیال حالا تا وقت رفتن.

دلم برای این دنیای مجازی هم تنگ شده بود. برای بعضیا. بخصوص برای 2 نفر خیلی دلم تنگ بود. لحظه شماری میکردم برای برگشت خبر گرفتن و چه شیرین بود خوندن نوشته هایی که من اینقدر دوستشون دارم. شاید یک روزی گفتم دلم برای کیا اینقدر تنگ شده بود. شاید. شاید همون روزی که بخوام بگم نامه ها مخاطب خاص دارن یا نه، حقیقی هستن یا مجازی! شاید روزی که بگم من واقعا کی هستم. شاید.

خوب، خوب و خوش باشین و هفته خوش و مملو از انرژی مثبت پیشرو داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۱


به شيرين جانم-۲

عزیزکم سلام

ببخش که مجبور شدم نامه رو بی پایان بزارم. مجبور شدم برم. خوب کجا بودیم؟ رفتنت، اون هم بی خداحافظی. حتی فکرش هم برام عذاب آوره. نمی تونم اون تصاویر رو از ذهنم پاک کنم. گاهی آرزو میکردم ای کاش میشد داروی بهم تزریق میکردن که حافظه ام از زمان چند ثانیه قبل از رفتنت به بعد پاک میشد. ای کاش ای کاش ای کاش و هزاران ای کاش دیگر. ضجه های مادرت وحشتناک بود. سکوت پدرت و من چقدر دلم میخواست می تونستم تو اون شرایط کنارشون باشم، اما چطور. می گفتم کی هستم اونم تو اون شرایط. مادرت تحمل شنیدنش رو نداشت. گوشه ای تکیه به دیوار زده بودم و در دنیای خودم غرق بودم. دوستانمون اصرار داشتن که برم خوونه! چه خیل باطلی کدوم خونه اون چهار دیواری بدون تو دیگه خونه نبود. هنوز باورم نمیشه! اوردنت روی اون تخت سپید، با اون همه ملحفه سپید. دلم پر می کشید برای اومدن کنارت اما...! مادرت فریاد می کشید، فریادی بی وقفه و  پدرت تلاش در آروم کردنش داشت! و من از دور نگاهت میکردم. حتی اجازه نداشتم برای آخرین بار نگاهت کنم. در خیالم خودم رو میدیم که به سمت اون تخت سپید گام بر میدارم، آروم ملحفه رو از صورتت کنار میزنم، صورتت رو غرق بوسه می کنم و برای آخرین بار نگاهی و وداعی دردناک! درک نمی کنم که چرا زمین به جای خورشید به دور من چرخ میزنه! دنیا سیاه و تار میشه، وقتی چشم باز میکنم همه رفتن، به جز چند دوست!

شیرین من، سیاه پوش تو بودن سختترین کار دنیا است. بخصوص تویی که رنگ سیاه رو دوست نداری! دوران سختی رو پشت سر گذاشتم. هر شب یک کابوس، تکراری و دردناک. از روز آشناییمون تا روزی که بهم ابراز عشق کردی و من فکر میکردم داری سر به سرم میزاری. چقدر عاشق تو بودن ساده و زیبا بود. لذتی که تمومی نداشت. چه رویایی بود وقتی ازم خواستی یک عمر کنار هم باشیم. بی سر و صدا، بدون اطلاع خانواده ها! خونه کوچیک تو یا بهتره بگم ما. خوشبختی یعنی کنار تو زندگی کردن. یعنی با تو بودن. همه اینها مثب فیلمی جلوی چشمم رژه میرن! آخرین شب با تو بودن. شب قبل از رفتنت! شام دو نفره، موزیک و بازهم شبی دیگر در کنار تو، همراه با گرمای وجودت. هنوز گرمای نفسهات رو روی پوستم حس میکنم. صدات هنوز در گوشم نجوا میکنه! صبح با احساس سرما چشم باز می کنم. هنوز کنارمی. آروم و بیصدا، با همون لبخند افسونگرت. پس چرا من احساس سرما می کنم. صورتت رو نوازش می کنم. چقدر سردی! آه از نهادم بلند میشه. باقیش رو خودت بهتر از من میدونی.

عزیزدلم، چقدر سخت بود. حتی نمی تونستم به راحتی عزادار تو باشم. تنهای تنها! حالا ازت فقط یک مشت خاک و یک سنگ سرد برام مونده! این خیلی بی انصافیه! چطور تونستی با من چنین کنی! چطور دلت اومد. به عکسهات نگاه میکنم و از خشمم برات میگم. رفتی بدون خداحافظی، حتی بدون یادگار! حالا من موندم تنهایی، من موندم و خستگی و نبود تو، من موندم و غم دوری تو. تو رفتی و من شدم رفیق نیمه راه! کاش میشد من هم همراهت بودم.

رویای من، رویای شبهای تاریک من، امروز درست 41 روز از رفتنت می گذره. باورم نمیشه. جسمم در این مدت ساز ناسازگاری زده با من! اطرافیان فکر میکنن از سر لجبازیه که غذا نمی خودم. چرا درک نمی کنن! باور نمی کنی امروز بعد از 40 روز لبخند زدم. حالا ما روبروی آیینه به هم نگاه میکنیم. می دونم جنگ سختی در پیش دارم. اما ما تصمیمون رو گرفتیم. ازت ممنونم که منو تنها رها نکردی! باورش برای خودم هم سخت بود. وقتی دیروز، کنار اون سنگ سرد، بخاطر ضعف از حال رفتم، وقتی تو بیمارستان بهوش اومدم، وقتی دکتر با لبخند بهم گفت باید بیشتر مراقب باشم، بخصوص مراقب یادگار تو. با بهت نگاهش میکردم. یعنی حقیقت داشت! خواب بودم یا بیدار. این رویا بود یا کابوس. نه بیدار بودم، حقیقت داشت. بالاخره بغضم ترکید نه از سر درد و اندوه که از سر شادی. حالا ما روبروی آیینه به هم نگاه میکنیم. نوازشش می کنم. هرچند هنوز به ظاهر خیلی کوچیکتر از اونیه که بخواد حس کنه، اما من میدونم که حس میکنه. ازت ممنونم که منو تنها رها نکردی. ارت بابت این زیباترین یادگار دنیا ممنونم.حالا میدونم که دیگه هیچ وقت منو ترک نمی کنی. راه سختی پیش رو دارم. اما ما تصمیم خودمون رو گرفتیم.

عزیزکم مراقب خودت باش که من و یادگارت عجیب بهت نیاز داریم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤


سرماخوردگی!!!

سلام

خوب من خوبم، فقط کمی سرما خوردم. الآنم اساسی سرم درد میکنه! کار مثل همیشه است خبر جدیدی هم نیست. زندگی روتین و زیبا. البته با یه توضیح : زندگی روتین از دید من تکرار مکررات نیست. زندگی روتین و نرمال یعنی زندگی بی دردسر! یعنی یک زندگی آروم و تقریبا بدون هیجان. فعلا این نوع زندگی رو دوست دارم. چون به آرامش نیاز دارم.

دلم کتاب جدید خوب میخواد، بماند که کتاب دارم ها. دارم کتاب "ابله" رو میخوونم. جالبه برام. کلی کتاب نخونده دارم. راستی هری پاتر 7 رو هم خوندم. اصلا فکر نمیکردم اینجوری تموم شه! جالب بود. باورتون میشه نصف کتاب رو فارسی و نصفش رو انگلیسی خوندم! فکر میکردم متن انگلیسیش باید خیلی مشکل باشه که در کمال تعجب دیدم نه! مثل باید کمی بیشتر خودم رو باور کنم!

دلم فیلم میخواد، از اون فیلمهای Happy Ending ابلهانه! از اون فیلمهای عاشقانه بی سر وته! اگه خسته هستین و دلتون کمی استراحت میخواد فیلم "View from the top" رو ببینین. جالب بود. آخر ابلهانه! خوب چیکار کنم Gwyneth Paltrow رو دوست دارم!

دیگه اینکه همین. آخر هفته خوشی رو برای همگی آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱