بالا و پايين های زندگی!

سلام

خوب از کجا شروع کنیم؟ خوب یا بد؟ فکر کنم از خوباش شروع کنیم.

یکشنبه اتفاق خاصی نیوفتاد. یک روز معمولی. کار و بعدشم ورزش. اما دوشنبه، صبح ساعت 5 پاشدم و مراسم شله زرد پزون داشتم. آخه خانوم خانومها (مادر بزرگ مادریم) هفته پیش خواب دیده بود و منم قول داده بودم. حالا چرا 5 صبح؟ آها نکته همین جاس آخه یادم رفته بود قول دادم شله زرد درست کنم، برای همین هم با 3 تا از دوستام ( دختر البته! به قول آقای پدر غیر از این ازم انتظار نمی ره دیگه!!!!) قرار گذاشتیم بریم امامه! نتیجه 5 صبح شله زرد پزون داشتم که تا ساعت 8 صبح آماده بشه! 8 هم راه افتادیم سمت امامه! کلی خوش گذشت. خیلی عالی بود. صبحانه عالی، بعدشم کوه نوردی و اون بالا آب بازی (شدیم موش آب کشیده، اونم تو هوای خنک به همراه باد سرد!!!) بعد هم اومدیم پایین و ناهار! عجب لوبیا پلویی بود، جای همه اونایی که دوست دارن سبز! بعد هم کلی گپ و سر به سر گذاشتن. اون وسطها هم صحبت از همکاری مشترک، که من خیلی برام سخته باهاش کار کنم! دیروز داشتم به دوستام می گفتم برام جنون اگه روزی قرار باشه با این آقا کار کنم! می دونین نتیجه چی شد؟ باور نمی کنین در یک عملیات محیرالعقول مدیر گرامی امروز اعلام فرمودند از این به بعد باید با این آقای عزیز کار کنم اونم نه به عنوان همکار که به عنوان مدیر ! جالبه نه! کلی از صبح حالم خوبه! محشر (اما تو باور نکن!) خلاصه که دیروز ساعت 6 راه افتادیم سمت تهران. کلی تو راه خندیدیم و چرندیات گفتیم ( بابا بیخیال خانومهای متشخص و چرندیات، اشتباه شد اختلاط کردیم!) تا رسیدیم خوونه!

می دونین علی رغم شوک امروز صبح و اشکهای گاه گدار من از این خبر بس مسرت بخش و آغاز همکاری جدید (البته اشک در خفا) و صد البته تسلیت گفتن کلیه دوستان گرامی، باز هم حس و حال زیبای دیروز باقیست و حس می کنم هیچی نمی تونه اون همه لذت و شادکامی رو از بین ببره! حالا که فکر میکنم می بینم اصلا مهم نیست که باید یک آدم غیر قابل تحمل کار کنم، اصلا مهم نیست که خیلی برنامه هام بهم ریخته، اصلا مهم نیست که مدیر گرامی در عمل انجام شده قرارم داده! جدی می گم اصلا مهم نیست. مهم اینه که من دوستای خوبی دارم و زندگی خوب، مهم اینه که من می تونم از زندگی و لحظاتم لذت ببرم، مهم اینه که زندگی خیلی زیباست. مهم اینه که من هنوزم اهل مبارزه ام! گاهی از نیرویی که خدا بهم داده تعجب می کنم. می دونین چی امروز خیلی آرومم کرد اینکه دیدم کلی دوست خوب دارم که طاقت حتی نگاه غمگینم رو ندارن چه به رسه به اشک! خیلی حس خوبیه نه؟

خوب و خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩


حماقت يا از خودگذشتگی؟

سلام

ساعت حدود 11 شب بود. تنها بودم، توی هال دراز کشیده بودم و کتاب می خوندم، صدای موزیک مورد علاقه ام تمام فضا رو پر کرده بود. از اون موزیکهای بی کلام، آروم و سبک انگلیسی، شایدم اسکاتلندی قدیمی. همیشه دیوونه این نوع آهنگها بودم. غرق توی دنیای خودم بودم که صدای آیفون زمان رو متوقف کرد. سرم به سمت در چرخید و چند ثانیه طول کشید تا به ذهنم رسید که باید بلند شم. در رو باز کردم و متعجب کنار در ورودی به انتظار ایستادم. نفس نفس زنان بابت اون همه پله روبروم ایستاد. سلامی و بعد نشستن! عادت نداشت این وقت شب بیرون از خونه باشه، نمی فهمیدم چرا ماسک رو از صورتش بر نمی داره! گاهی مواقع که آلودگی زیاد باشه از ماسک استفاده میکنه! اما اونوقت شب خونه ما و ماسک! خیلی غریب بود. به طرز ترس آوری آروم بود.

-          چیزی می خوری خانومی؟

-          آب، فقط کمی آب.

با لیوان آب برگشتم و از تعجب وا رفتم. ماسک رو برداشته بود.

-          کجا بودی؟ لبت چرا کبوده؟ تو خونه دعوا کردی؟ چی شده؟

-          پیش ... بودم. نه دعوا نکردم.

-          دعوا نکردی خوب پس چرا؟؟؟..... آها دیونه ها! حالا مجبور بودین وحشی بازی دربیارین. این پسره دیونه است. به خونه گفتی میای اینجا؟ میدونن پیش منی؟

-          آره. خونه تنهایی؟

-          آره عزیزم. با این قیافه بهتره شب اینجا بمونی.

رفتم سمت آشپزخونه، بدون هر پرسشی شروع کرد به حرف و زدن و تعریف کردن. با کیسه یخ برگشتم، اشک توی چشمای زیباش جمع شده بود. رنگ به صورت نداشت و گفت، همه چیز رو گفت و من متعجب فقط نگاهش می کردم. کیسه رو روی لب کبودش گذاشتم و نگاهش کردم. ذهنم خیلی درگیر بود.

اونم همسن منه! 29 سالشه و هنوز دختر! نمی گم تا حالا پسر ندیده، چرا اما دوست پسر نداشته. نه به گفته خودش که به خاطر شناخت چندین و چند ساله و با هم بودن بیش از حدمون. تا حالا دست هیشکی بهش نرسیده بود. نگاهش می کردم و نمی دونم از نگاهم چی خوند که گفت :

-          می بینی برای تو هم من عوض شدم دیگه اون دختر چند ساعت قبل نیستم، تو هم حس می کنی که من یه دختر خراب شدم نه؟

بی اختیار خندیدم، بلند و بدون وقفه.

-          نه دیونه! این چرندیات چیه که میگی! از کی تا حالا به لذت بردن از یک رابطه می گن خراب بودن.

اشکهاش سرازیر شد. بغلش کردم. حس می کردم هنوز حرف نگفته ای باقی مونده.

-          ببینم رابطه کامل بود؟

-          نه.

-          خوب پس چی؟ باهات بد رفتاری کرد؟ اذیتت کرد؟

-          نه!

-          لذت بردی؟

-          نه!

-          چی؟

-          نه، هیچ حسی جز ترس نداشتم. فکرم مشغول بود. همش فکر میکردم دارم بدترین گناه ممکن رو مرتکب میشم.

-          فهمید که لذت نمی بری؟

-          نه، بهش نگفتم!

-          چرا؟

-          نمیدونم دلم براش سوخت فکر کردم اینجوری خیلی اذیت میشه!

نمی دونستم بخندم یا پا به پاش گریه کنم.

-          حالا چرا گریه می کنی؟

-          نمیدونم! روم نشد برم خونه، حالا به مامان اینا چی بگم؟

-          چی رو چی بگی؟ گفتن نداره. کاری نکردی که!

-          اگه باردار شم؟

-          چی؟ چرا چرند میگی! اتفاقی نیوفتاده! دیونه شدی؟

بازم گریه کرد و گفت و گفت. پسر باهاش بدرفتاری نکرده بود. بعد از ماجرا هم کلی قربون صدقه و دوستت دارم و ناز و نوازش. از دست پسر، هم عصبی بودم و هم تحسینش می کردم. عصبی بودم که چرا یک پسر با تجربه، نفهمیده این دختر اینقدر تحت فشار روانیه و از طرفی هم تحسینش می کردم که احترام دختر رو حفظ کرده بود و به سادگی رهاش نکرده بود. در تمام مدتی که دخترک گریه می کرد، پسر چند بار تماس گرفت. می خواست مطمئن بشه حال دختر خوبه.

کم کم  دختر آروم شد و خوابید. داشتم جمع و جور می کردم که تلفن زنگ خورد.

-          سلام

-          سلام. خوبی، ... پیش تو؟

-          آره اینجاست، خوابیده. کاریش داری؟

-          نه. ببینم حالش خوبه؟

-          آره کمی عصبیه! که اونم طبیعیه. آروم میشه حالا.

-          عصبی؟ برای چی؟

-          برای اینکه شما مردا گاهی موجودات احمقی میشین. تو واقعا نفهمیدی که اون لذت نمی بره؟

-          چی؟ شوخیت گرفته؟ پس چرا چیزی نگفت؟

-          ملاحظه تو رو کرد ابله، در ضمن روش هم نمی شد! به روش نیار بهتره ندونه باهم صحبت کردیم.

-          خدای من، آخه .

-          خوب بیخیال. گذشت. کمی حواست بهش باشه. در ضمن ممکنه بخواد بره تست بده! نذار تنها بره آزمایشگاه!

-          نمی فهمم آخه اتفاقی نیوفتاده که!

-          می دونم اما اون این حسو نداره. فقط الآن نیاز داره تنها نمونه. خوب؟ قول مردونه؟

-          باشه حتما. قول مردونه. صبح زنگ می زنم.

-          باشه. شب خوش.

رفتم کنارش رو تخت دراز کشیدم. موهاشو نوازش می کردم و از خودم می پرسیدم، چرا باید یک دختر تو این سن اینقدر اطلاعاتش کم باشه، چرا باید جس کنه صرف بوسیدن یک پسر ازش یک آدم فاسد می سازه، چرا نباید بتونه درباره چنین مسایلی توی خونه صحبت کنه؟ و هزاران چرای دیگه! و شاید مهمترینش اینکه چرا اینهمه سال اطلاعات غلط به خوردمون دادن؟ اونقدر غلط که حتی فیزک بدنمون رو درست نمی شناسیم. کلی سوال بیجواب. احساس حماقت می کنم. احساس ضعف. از خودم می پرسیدم آیا پسر معنی این از خود گذشتگی رو می فهمه؟ کلی سوال بی جواب دارم. نفهمیدم کی از شدت خستگی خوابم برد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٦


برای تو!

عزیزکم سلام

گاهی عجیب برای گفتن حرفای دلم، کلمات رو کم میارم! گاهی بیان احساس درونیم کاری است بس مشکل، نه تنها به دلیل کمبود لغات بلکه بدلیل سردرگمی های گاه و بیگاه من.

شیرین من، چند وقتی است که حس می کنم جای چیزی شاید حتی حسی یا شایدم کسی در زندگیم خالی مونده و من عجیب در پی پیدا کردنشم! اما هرچه می گردم کمتر به نتیجه میرسم. چند وقتی است که خاطرات قدیمی مانند پرده سینما بر روی ذهنم جاریست. خاطراتی تلخ و شیرین. و باز این حس قدیمی که « چه زود دیر می شود» و باز «چه زود دیر آمده ای» و من هنوز دلتنگم. دلتنگ لحظه های زیبای زندگی، دلتنگ لحظات بیقراری و تپشهای بی امان. حسی قدیمی که سالهاست در وجود یخ زده من فراموش شده.

عزیز من، احساس خستگی می کنم نه به دلیل نبود تو، که به خاطر نبود دوستی عزیز. نبودن تو تنها نبود یکنفر نیست، از دست رفتن یک حس شیرینه! حسی بس دل انگیز. مدتها است تلاش می کنم، تلاشی بیفایده نه برای از یاد بردن تو، نه برای از یاد بردن احساس، که برای از بین بردن تلخی درونم. گاهی که احساس خستگی ام بیشتر از حد تحملم میشه، مبارزه با این تلخی عجیب کار سخت و دشواریه!

امید من، شک دارم امروز وقتی مینویسم «امید من»، شاید تو خود بهتر از من بدانی چرا! دیشب عروسی دوستی بود و آخر شب حسن خطاب مجلس آهنگی پر از خاطره! آهنگی که یادآور صدای تو بود. آره بود. چون دیگه نیست. نمیخوام که باشه. «عشق من، من توی هر کوچه به یاد تو خوندم...»تلاش برای نباریدن بی نتیجه بود. بارید و دستی بر روی گونه هام نوازشش کنان می رقصید، «بیخیال، ببینم ریملت ضد آبه، چه باحال پایین نمیاد!» می بینی دوستای خوب غنیمتن، حتی اگه خیلی هم صمیمی نباشن. بارید، اما نه برای تو و نبود تو، برای دل ساده خودم!

...م، بازی خطرناکی بود. بدون در نظر گرفتن حس من، بازی بدی بود. تو و اون دوست قدیمی چه فکری کردین؟ خوشحالم که جدی نگرفتمت، حتی فکرش هم دیوانه کننده است، اگه اسیرت شده بودم، اگه، بی خیال. مهم نیست. دنیا ارزش این همه جدی گرفتن رو نداره! نه خودش و نه آدمهاش.

رویای من، با من از قسمت و شانس گفتی، پرسیدی به نظرت تفاوت ای دوتا چیه و من پاسخی نداشتم. حالا چند وقتیه دارم فکر میکنم که تفاوت شانس با قسمت چیه؟ میدونی من فکر میکنم شانس همون قسمتیه که تو جدی می گیریش و بهش توجه میکنی! شانس همون قسمتیه که وقتی خدا سر راهت قرارش میده، می بینیش و در رو براش باز می کنی! با این حال تصمیم دارم کمی بیشتر در این باره تحقیق کنم. گاهی اینها فقط بازی با کلمات هستن برای نشان دادن عمیق ترین احساسات ما. احساتی نشات گرفته از اعماق درون آدمی! احساساتی که گاه هیچ کلامی یارای بیانشون رو نداره. مهم نیست بتونی معنای این کلمات رو تفسیر کنی مهم اینه که بتونی چنین احساساتی رو درک کنی. اینجاست که از خودم می پرسم آیا درکشون کردیم یا نه!

...م، باز هم نامه ای بی جواب. چقدر این نامه های بی چواب رو دوست دارم. نامه هایی که هیچ وقت پست نخواهند شد مگر زمانی که من نباشم. نامه هایی بدون مقصد، جاری در دستان باد، سردرگم و بلاتکلیف، درست مثل ما. خوش باش عزیز من و از این عشق جدید لذت ببر، می بینی آدمی چه زود عادت می کنه، چه زود می تونه جایگزین کنه! دیدی حق با من بود، تب تندت چه زود فروکش کرد، چه زود بخار کرد و تو چه زود تونستی فراموش کنی و دیگری رو جایگزین. باور کردی که از اول هم امانتی دست من نبود و  چقدر تو اصرار داشتی که چه امانتی بزرگی پیش من داری! می بینی به این می گن رسم زمونه، که گاهی بس ناجوانمردانه تلخه. خوش باش عزیزکم و خوشبخت که عمر ما به مانند عمر گلهاس! کوتاه، خیلی کوتاه! پس لذت ببر از جرعه جرعه این شراب سکرآور.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤


تعطيلات دخترانه.

سلام

خوب من خوبم! اتفاق خاصی هم نیوفتاده! همه چیز خوبه و مثل همیشه! درگیر کار. کار، کار، کار! خدا رو شکر بهتر از هیچیه!

دلم عجیب برای دوستی تنگ شده، دلم میخواد باهاش صحبت کنم اما نمیدونم چرا پیش نمیاد، یعنی میدونم! بیخیال.

خوب تعطیلات چطور بود؟ تعطیلات من؟ خوب بود! دوشنبه که خواب و فیلم و کتاب، اما سه شنبه! وای محشر بود! مدتها بود اینقدر بهم خوش نگذشته بود!

از اونجایی که ما یک تیم 4 نفره هستیم که مدتی بود خیلی رفت و آمد نداشتیم، یکباره تصمیم گرفتیم معاشرتها رو از سر بگیریم! خوب هفته پیش این گروه کوچیک خونه ما بودم و رفتیم روی تراس و کلی خوش گذشت! کلی غیبت کردیم و کلی خندیدیم! خلاصه که قرار شد بریم یکروز امامه، بریم و یک پیک نیک حسابی داشته باشیم! دیروز رفتیم محشر بود. کلی خوش گذشت! فکر کنین 4 تا دختر اونم از نوع شیطون و نا آروم! پیک نیک عالی بود. کلی خندیدیم، کلی پرخوری کردیم! استراحت خوبی بود. رفتیم پیاده روی و غروب هم در اوج ترافیک برگشتیم. اما بازم خوش گذشت! اونقدر شیطنت کرده بودیم که وقتی برگشتم خونه فقط دلم خواب میخواست. داشتم غش میکردم از خستگی. مدتها بود اینقدر بهمون خوش نگذشته بود. دیروز خالی کردیم جای تموم اونایی رو که میدونستیم از این مدل برنامه ها لذت میبرن و تمام اونایی که دلمون میخواست کنارمون باشن. تصمیم گرفتیم باز هم این برنامه ها رو تکرار کنیم! امیدوارم که بتونیم.

یک سایت جالب بهم معرفی کردن به اسم کتاب مسافر: www.ketabemosafer.com ؛ ایده این سایت ایده جالبیه. یک سری بهش بزنین بد نیست. اگه حوصله تون اومد خودتون فلسفه اش رو بخونین، اگر هم نه که بگین براتون بگم.

خوش باشین. 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٦


دخترانه من!

سلام

راستش نمیدونم  از چی بنویسم، از شادیها یا غمها، از اشکها یا لبخندها. نمیدونم واقعا نمیدونم! شاید بتونم بگم هفته گذشته هفته عجیبی بود! بی اتفاق و مملو از اتفاق! خوب باید از یکجایی شروع کنم!

دیشب به یاد ایام قدیم 4تا از بچه های دوره دبیرستان با هم رفتیم شام بیرون. مثل همیشه رستوران فرانسوی، جایی مملو از خاطرات خوب! این یکی هم روش! خانوم آ. که خوب تو این سالها با هم بودیم هیچ اما دو نفر دیگه رو 10 سال بود از آخرین دیدارمون اونم تو جشن به اصطلاح فارغ التحصیلی گذشته بود و گذر زمان چه میکنه با انسانها! خاطراتمون زنده شد. خاطرات زیبای دوران تحصیل! حدود 15 سال پیش! یعنی یک عمر! 4 سال کنار هم بودن! خاطرات خوب و بد! امروز هیچ کدوم از ما اون دختر بچه های 14-18 ساله نیستیم، هیچ کدوم! بعضیهامون عاشق شدیم و ازدواج کردیم و برخی هنوز مجردیم، بعضیهامون عاشق شدیم، ازدواج کردیم و داریم ادامه میدیم و برخی تحمل کنار هم بودن رو از دست دادیم و جدا شدیم، بعضیهامون بچه داریم و برخی منتظر تا شاید روزی، بعضیهامون موندیم و برخی رفتیم اونور این مرزهای پر از خاطره! امروز از اون دخترکان کلاس 2/4 دبیرستان فراست خبری نیست! امروز زنهایی هستیم سرد و گرم چشیده، هر کدوم به نوبه خودمون! یادش به خیر! خوشحالم که هنوز هرچند دورادور از حال هم با خبریم! خوشحالم که هنوز خوشی هامون لذت بخش و دردهامون اشک به چشمهامون میاره و مثل اون وقتها برای هم اشک میریزم! ولو اینکه 10 سال از هم بیخبر بوده باشیم. تنها کاری که امروز از دستم برمیاد اینه که دعا کنم تمام اون دخترکان ته دلشون همون محبت باقی بمونه و قهر زمانه کمتر گربانشون رو بگیره!

فکر کنم منم یواش یواش دارم رفتنی میشم! جواب تائید تحصیلی از استرالیا اومد! جوابی خیلی خوب! نتیجه عالی بود و حالا فقط مونده صبر برای اقامت! شاید کمتر از یکسال! هم خوشحالم و هم دلگیر! نمیتونم از حسم بگم که کلمات یارای بیانش رو ندارن!

در هفته ای که طی شد، پیرو صحبت با دوستی خوب به این نتیجه رسیدیم که زیادی زندگی رو جدی میگیریم! فهمیدم که زندگی اونقدر که من فکر میکنم جدی نیست! یعنی اصلا جدی نیست! بهترین راه هم اینه که مثل خودش باشی و جدیش نگیری! بهتون قول میدم که هیچ اتفاق بدی نمیوفته که هیچ، شاید وضع بهتر هم بشه! حس می کنم اصلا ارزش اینقدر جدی گرفتن رو نداره! بخوای جدی بگیریش لحظه هاتو از دست دادی! دارم سعی میکنم دیگه جدی نگیرمش و باور کنم که هرچه پیش آید، خوش آید، که هیچ خالقی بد بنده اش رو نمیخواد! خواه این بنده مسلمان باشه و خواه کافر!

فعلا همین! تا ببینیم بعد چی پیش میاد. براتون آروزی آخر هفته خوشی رو دارم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠


دلنوشته های من!

سلام

خوب اول از همه یک بازی جدید! بازی ترس! البته با یک دنیا تاخیر، خوب وقت نشد دیگه!

1-     ترسهای عمومی زندگی من و در واقع زندگی همه مثل ترس از دست دادن عزیران یا ترس از دست دادن سلامتی و ...! ترجیح می دم ترسهای نا متعارفم رو بگم!!!

2-     من از دنیای بی کودک می ترسم! من از اینکه کودک درونم رو فراموش کنم، از اینکه کودک درونم دیگه دوستم نداشته باشه میترسم!

3-     از ارتفاع بلند، مثل ایستادن لب یک صخره خیلی بلند، اینکار رو می کنم اما نباید پایین رو نگاه کنم!

4-     و خوب یکسری ترسهای دیگه که بزارین فقط واسه خودم بمونه!

درباره دعوت دوستان، هرکسی که دلش میخواد دعوته!

امروز صبح دو تا نامه خیلی زیبا داشتم، منظور از نامه همون نامه الکترونیکی ها! فکر کن گاهی چه ساده میشه صبح رو با یک لبخند شروع کرد.

هفته پیش، هفته جالبی نبود! من که اصولا حوصله بیماری ندارم، برام بیماری طولانی مدت عذابه! خلاصه که هفته پر از مشغله و درگیری توام با بدخلقیهای من بود! بدترین عیب من اینه که تحمل بیماری و دارو خوردن رو ندارم بخصوص داروهایی که ضعیفم میکنن مثل آنتی بیوتیک! شدیدا روی اعصابم تاثیر میزاره! دلم میگیره! عصبی میشم! بدخلق میشم و حالا کافیه تو این شرایط یکی دست بزاره رو نقاط ضعفم! دیگه دیوونگی محض!

این هفته با کتاب و فیلم کلی کار شروع شد! حالا سر فرصت براتون لیست میکنم!

چند وقت پیش با دوستی بس عزیز بحث جالبی داشتیم، در رابطه با دوستیها!!! بحث به اینجا رسید که هرکدوم ما تو دوستیهامون فاعلیم یا مفعول و یا شایدم هر دو؟ چقدر برای دوستیهامون ارزش قائلیم؟ چقدر تلاش می کنیم دوستیهامون رو حفظ کنیم؟ چقدر برای نگه داشتن دوستامون تلاش می کنیم؟

خوب من معمولا تو رابطه فاعلم! گاهی هم مفعول بسته به شرایط! کلا آدم صفر و یک نیستم! برای دوستام و دوستیهام خیلی ارزش قائلم و همه تلاشم رو می کنم که دوستیهام رو نگه دارم. برام مهمه دوستی رو از دست ندم! برای من دوستی یک خیابون دوطرفه است! تا جایی که بتونم رابطه رو حفظ میکنم مگر اینکه به جایی برسم که حس کنم رابطه برای طرف مقابلم هیچ ارزشی نداره! گاهی عجیب نیاز به اثبات دارم! گاهی بد طرفم رو محک میزنم! چون برام مهمه بودنم اون چند مرده حلاجه! نکته جالبش اینه که می فهمم اکثر ادما این کاره نیستن و خیلی چیزای منفی! اینجا اون جاییه که میفهمی کی واقعا رفیقه! اینجاست که دوستیهات رنگ و بوی بهتری میگیره!

شما چی؟ دوستی براتون چه معنی میده؟ شما چند مرده حلاجین؟ با خودتون رو راست باشین! این یکی رو به خودتون دروغ نگین!

راستی یکی از دوستام کمی بهم ریخته است! سلامتی اش کمی تا قسمتی در مخاطره است! هرجند که من مطمئنم مشکلش روحی روانیه تا جسمی! اول باید فکرش درمان شه اما کو گوش شنوا! بهرجهت که سلامت جسم و روحش باهم داره از دست میره! یا بهم راه حل بدین یا اگه حسش بود براش دعا کنین!

هفته خوب و خوشی پیش رو داشته باشین!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٦