زندگی جاريست!

سلام

اول از همه خیلی ممنون از همه دوستانی که لطف داشتن و جویای احوال بودن. خیلی خیلی ممنون. بالاخره بعد از چند وقت تونستم بنویسم! حالم هم ای بدی هم نیست. همیشه همینه وقتی از نظر روحی و روانی بهم میریزم و خستگی روحیم بالاتر از ظرفیتم میشه، مریض میشم! معمولا سالی یکبار ولی خوب خدا نیاره اون روز رو! بگذریم که این نیز بگذرد.

چند وقته که کابوسی سایه انداخته توی زندگیم! کابوس بدی هم هست. خیلی هم داره تو زندگیم تاثیر میزاره. دارم تمام تلاشم رو میکنم که بیخیالش بشم ولی خوب نمیشه! گاهی دلم عجیب میخواد چشمام رو باز و کنم و ببینم تمام این اتفاقات و صحبتها تنها یک کابوس طولانی و بوده یک خواب پریشون ناشی از تمام خستگیهای من! اما چه می شود کرد که دنیای واقعی خواب نیست! نمی گم این کابوس زندگیم رو بهم ریخته، نه. اما هرچی باشه تاثیری ولو اندک داره! دلم بدفرم شکسته! خیلی بده که بعد از یک دوستی طولانی بفهمی طرفت اونی نبوده که نشون میداده! میدونی به خودت میای و به شناختت از آدما شک می کنی! از خودت می پرسی مگه می شه من اینهمه اشتباه رفته باشم! جالبش اینه که این حس تنها مال من نیست مگه میشه همه اشتباه کرده باشن! من بی تجربه، من خطاکار قبول، آخه یکی خانوم مادر که کنار گود بوده چی؟ هزار و یک نفر دیگه چی! میدونی اینجاست که فکر میکنی و حس میکنی دارن به شعورت توهین میکنن! خلاصه که یک چیزایی رو درک نمی کنم! یک اعترافی هم بکنم، راستش خیلی هم علاقه ای به درک کردن جنس مذکر، همون آقایون خودمون، ندارم! چون نمی شه درکشون کرد! من پذیرفتم که اونا از یک سیاره اند و ما از سیاره ای دیگر! پس بیخیال! اما دلم شکسته است، می دونم خوب میشه خسته است! آره زندگی جاریست با تموم خوب و بدش؛ با همه پستی و بلندی هاش و همینه که هر روز زیباترش میکنه! و من رو هر روز عاشق تر از دیروز.

دیروز بعد از عمری، منظور کمتر از یک ماهه، رفتم شهر کتاب! از بر و بچه های قدیمی کس خاصی اونجا نبود. احساس تاسف کردم برای صاحب این مجتمع که نتونسته کارمندای با ارزشش رو نگه داره! یادمه چند سال پیش کافی بود موضوع کتابی رو به برو بچه های اونجا می گفتی تا کتاب رو بهت بدن! دیروز برای اولین بار با یک لیست بلند و بالا رفتم برای خرید کتاب، حالا چرا اولین بار، نکته ایه که اولین بار بود که فقط اسامی کتابها رو یاد داشت کرده بودم بدون اینکه اسامی نویسندگان و مترجم رو همراه داشته باشم! از یک لیست 20 تایی فقط 2تاش رو برام اوردن، هر کتابی رو که گفتم ازم پرسیدن نویسنده اش کیه؟ مترجمش کیه؟ مال کدوم کشوره؟ رمان؟ موضوعش چیه! اینجا بود که نافرم دلم هوای بر و بچه های با سواد و قدیمی رو کرد! و از اون بدتر احساس افسوسی نافرم! بگذریم اینجا ایرانه! وطن من، وطن ما! با همه خوب و بدش! بگذریم که این نیز بگذرد!

هفته سنگین و پرکاری رو شروع کردم! خوشحالم که امروز دوشنبه است، امروز هم که به خوشی رد شه کمر هفته میشکنه!

خوب خیلی چرت و پرت گفتم، خوش باشین! با یک دنیا آرزوی خوب.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳۱


تنوع و تحول!

سلام

خوب از آخر هفته خیلی نمی گم فقط در این حد که آخر هفته در بستر بیماری بسر شد!!!! از پنجشنبه ظهر تا امروز صبح فقط رختخواب! اونم برای من بد مریض! اونم منی که یکجا بند نمیشم! هنوز حالم کاملا خوب نشده! سرفه امونم رو بریده! ولش کن خودش خوب میشه!

یکی می گفت سابقا زود به زود می نوشتی! خوب اعتراف می کنم مطلب کم اوردم! خیلی هم کم اوردم! خوب برم که یک دنیا کار دارم! امیدوارم که هفته خوبی رو شروع کنیم و پیشرو داشته باشیم.

راستی یادم رفت بگم؛ دلم خرق عادت میخواد؛ دلم تنوع و تحول میخواد؛ دلم کتاب جدید میخواد؛ هوس هیجان دارم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٩


روزگار غريب؛ آدمهای غريبتر!

سلام

راستش، خیلی حس نوشتن ندارم! اما خوب شاید اینجوری حالم بهتر شه!

دیشب با خانوم آ. رفتیم بیرون، یعنی یهو زنگ زد که باید حتما صحبت کنیم و ...! خلاصه که رفتیم بیرون! حالش خیلی گرفته بود. اولش خیلی سخت صحبت میکرد اما یواش یواش موتورش گرم شد و گفت هرآنچه که باید. خودش که تو شوک بود هیچ من هم شوکه شدم. درباره ش. صحبت میکرد از اتفاقات و حرف و حدیثها! باورش برام سخت بود که کسی به این شدت دو رو باشه! شوکه بودم که چطور تو این مدت 2 سال چطور نشناخته بودمش، چطور شناخت من ازش اینقدر متفاوت بود. آدمی که من فکر میکردم خیلی آدم درست و ساده و با محبتی یه، چطور می تونست اینقدر متفاوت باشه، درست 180 درجه! به خودم شک کردم! هنوز هم باورش برام سخته! اگه خانوم آ. رو 15 سال نمیشناختم میگفتم طرف داره چرند میگه! اما خوب حالا! نمی فهمم چی داره به سرمون میاد یا شاید بهتر باشه بگم چی به سرمون اومده! قبول کردن این همه آدم مریض و بیمار روانی برام خیلی سخته! دور از انتظاره! نمی تونم درک کنم، کسی که خونواده خوب داره، تحصیل کرده است، وضعیت مالی خوب داره، کار خوب داره، کمبود محبت و توجه هم نداره، زندگی هم که بهش سخت نمیگیره! قیافه و تیپ هم که داره! پس دیگه چه مرگشه که اینجوری روانی بازی در میاره! چه دلیلی برای دو رو بودن داره! چه نیازی داره جلوت قربون و صدقه ات بره اما پشت سرت بگه فلانی اوفتاده دنبال من و عاشق منه و ...!  اونم نه با یکنفر که با چند نفر در آن واحد. نمی تونم درک کنم! اینم از قشر تحصیل کرده جامعه! گیر افتادیم بین یک مشت آدم روانی و عقده ای! بیخیال! نمی دونم باید غصه بخورم یا به عنوان یک طنز به این موضوع بخندم! حقیقتی بس تلخ! بگذریم!

2 روز کنفرانس بودیم! نمی خوام منفی به قضیه نگاه کنم، علی رغم اینکه کنفرانس جالبی نبود اما از اونجایی که ما ها ادمهای مثبتی هستیم سعی کردیم ازش خیلی چیزا یاد بگیریم که گرفتیم، مهمترینش نحوه برگزاری سمینار علمی بود! کلی انتقاد سازنده داشتیم که برامون یک تجربه عالی ساخت! خلاصه که بدی هم نبود! البته اگه نیمه پر لیوان رو ببینی!

هوای این چند وقته رو داشتین! من که خیلی لذت بردم! آرامش عجیبی داشت! خوبه که هفته داره تموم میشه! دلم برای آخر هفته هام تنگ شده! یک آخر هفته زیبا و آروم. بخصوص که خانوم خانومها ( مادر بزرگم) هم پیشمونه! دیگه اینکه همین دیگه! امیدوارم که آخر هفته خوبی پیش رو داشته باشیم!

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٦


راز خوشبختی!

سلام

خوب اگه بخوام راستش رو بگم کمی، فقط کمی دلم گرفته! شاید مال هواست! هفته ای که گذشت خیلی خسته بودم! خسته روحی! ذهنم مشغول و پریشون بود! خوابم بهم ریخته بود که البته هنوزم ادامه داره! نکته جالب این هفته خسته کننده میدونین چی بود؟ اینکه فهمیدم هنوز دوستای خوب دارم! دوستایی که تو رو بخاطر خودت میخوان! خیلی حس خوبی بود! میدونین همین نکته های ظریف و زیباست که زندگی رو لذت بخش میکنه و باعث میشه حتی وقتی خوشحال نیستی هم احساس خوشبختی کنی!

چند روز پیش بنا به دلایلی مجبور بودم تو ماشین منتظر عزیزی باشم! این انتظار حدودا نیم ساعت بطول انجامید. یک نیم ساعت زیبا! تو این زمان انتظار، به درخت روبروم نگاه میکردم و گنجشکهای در حال پرواز. ناخودآگاه به ذهنم اومد ما بهتر زندگی میکنیم یا این پرنده ها! اونا راحتترن یا ما! به هیچ نتیجه ای نرسیدم! پرنده ها جنگ ندارن، اما زندگی امنی هم ندارن! نمیدونم، شاید زندگی اونا جالبتره، شاید مال ما!

آخر هفته خیلی تصادفی، شایدم بشه اسمش رو گذاشت قسمت، با دخترکی روبرو شدم که از زندگی نا امید شده بود. خیلی با هم گپ زدیم، خیلی! بعد از کلی گپ زدن حالش بهتر شده بود! جالب بود برام که یک اتفاق کوچیک چطور باعث شده بود از زندگی ببره! تو راه خوونه با خودم فکر میکردم که چقدر خوشبختم! من سالمم، خونواده خوب دارم و خیلی چیزای دیگه! یکبار آقای پدر بهم گفت :« قوی باش. زمین خوردن تو زندگی خیلی خوبه، کمکت میکنه بهتر بتونی درد رو تحمل کنی! هرچیزی ارزش غصه خوردن رو نداره!» درست میگفت! مطمئنم! غصه خوردن مال از دست دادن عزیزه! عزیزی که دیگه برنمیگرده! باقیش بیخوده! به اطرافم که نگاه میکنم میبینم من اصلا حق نا امید شدن و بریدن رو ندارم! اصلا حق ندارم احساس کنم که خوشبخت نیستم! به اطرافم که نگاه میکنم، دخترک 4-23 ساله ای رو میبینم که در طی 3 سال گذشته هم مادر و هم پدرش رو از دست داده و داره تنها زندگی میکنه! به سختی کار میکنه تا خرج خودش رو دربیاره! اما امیدش رو به خدا هنوز از دست نداده! به اطرافم که نگاه میکنم، جوون 20 ساله ای رو می بینم که با بیماری مثل ام اس یا سرطان اونم از نوع بدخیم داره مبارزه میکنه و میتونی تو چشماش امید زندگی رو ببینی! به اطرافم که نگاه میکنم، مرد 50 و اندی ساله ای رو میبینم که تمام زندگیش رو یکشبه باخته اونم به کی به یک برادر نامرد، اما داره مبارزه میکنه، داره زندگیش رو دوباره میسازه! داره میجنگه! وقتی این آدما رو میبینم، وقتی برق امید رو تو نگاهشون میبینم با خودم فکر میکنم چطور می تونم احساس خوشبختی نکنم! چطور میتنم شاد زندگی نکنم! تنها کاری که از دستم برمیاد شکره و تلاش برای شاد و خوشبخت زندگی کردن!

این اخر هفته اونقدر سرگرم پازل بودم که دیگه فرصتی برای فیلم و کتاب نبود! تنها فیلمی که دیدم « فراتر از مرزها – Beyond Borders » بود. خیلی محشر بود. عجیب با احساسات آدم بازی میکنه! از اون فیلمایی که دلت میخواد تو خوونه داشته باشیش!

راستی باغ لاله هم نرفتم! داشتم فکر میکردم شاید بشه یجورایی تبدیلش کرد به یک قرار وبلاگی! نمیدونم دارم درباره اش فکر میکنم! اگه نظری دارین بگین! شاید بشه یک برنامه جالب از توش دراورد!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٢


ای کاش!

سلام

برگشتم! برگشتم محل کار خودم، می دونی مهم نیست کجا باشی، خوب باشه یا بد، اما وقتی جایی هستی که به تو تعلق نداره، مهمونی و غریب! حتی اگه با دوستای قدیمی باشی.

بریم سراغ باغ لاله، دیدم اگه بخوام برای همه پیام بزارم که باغ لاله کجاست هم طول می کشه و هم ...! باغ لاله، یک باغ شایدم یک باغچه بزرگه، توی جاده چالوس، بعد از هتل گچسر، خیلی با هتل فاصله اش زیاد نیست. جای دیدنی و زیبایی! بی حرف پیش شاید جمعه یکسر برم اونجا.

گاهی با خودم فکر می کنم چرا دوست داریم به خودمون دروغ بگیم، چرا نمیخوایم گاهی واقعیت رو قبول کنیم، چرا نمیخوایم بپذیریم آدما حرف رو با دهنشون می زنن! ناز کردن حد داره! چرا گاهی طرفمون رو نمی شناسیم و نمیخوایم بفهمیم طرف اهل ناز کردن نیست! چرا گاهی به زور میخوایم بعضی چیزا رو بدست بیاریم؟

از آدمای بلاتکلیف خوشم نمیاد، از آدمایی که نمیخوان واقعیت رو قبول کنن خوشم نمیاد! از اونایی که حرفت رو قبول نمی کنن و می خوان به زور بهت بگن اونی که من میگم خوشم نمیاد.

« دلت از سنگه» - « خودخواه» - « احساس نداری» - «قلب نداری»، گاهی از خودم می پرسم، واقعا من این جوریم؟ وقتی به یکی رک و رو راست میگی : «من آدمش نیستم، من نمی تونم، ته این کوچه بن بسته! حواست رو جمع کن! بعدا شاکی نشی ها!» جوابت همون بالایی هاس! اگر هم طرف رو بذاری سرکار و بگی هر کاری و هر فکری دلت میخواد بکن، اونوقت میشی یک آدم رذل و پست که با احساس دیگران بازی می کنه و طرفت شاکی میشه « تو که می دیدی من دوست دارم، چرا از همون اول نگفتی که نمی خوای؟» ببینم تو این شرایط که اول و آخرش بازم اعتراضه باید چیکار کرد؟ ای کاش، کمی فقط کمی واقع بین بودیم! ای کاش ذره ای فقط ذره ای همدیگرو باور می کردیم. آره ای کاش، اما چه میشه کرد که ای کاش و کاشکی و ... رو کاشتن هیچی جاش در نیومد! بگذریم که این هم یکی از قوانین خلقت : همیشه جذب اونی میشی که بیشتر دفعت می کنه! چی بگم! امیدوارم که سرنوشت هممون ختم به خیر بشه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧


حال و هوای دلم!

سلام

خوب همه چیز خوبه، یعنی من سعی می کنم با همه چیز خوب کنار بیام! اینم راهیه دیگه!!!

اپیزود 1- اردیبهشت زیبا، اردیبهشت رویایی من، پیاده روی بعد از بارون توی یک کوچه خلوت، هوای خنک و دلچسب، چه حس زیبایی، شاید اگه زمان دیگه ای بود، شاید اگه چند سال پیش بود . هزار و یک شاید دیگه، تو اون کوچه تاریک میشد خودتو به سپری به آغوشی، شاید حتی به بوسه ای! اما حالا نه! دلم میخواست تا صبح راه برم! تو اردیبهشت انرژیم خیلی زیاده، شاید چون عاشق میشم. تنها چیزی که نمیخوام خوونه موندنه! اونم تو این هوای محشر و زیبا! از یارون خسته نمیشم! میشه نفس کشید میشه زندگی کرد. دارم زندگی میکنم و لذت می برم از تک تک این لحظه ها و ثانیه ها، نمی دونم فردایی دارم یا نه! و همینه که زیبا می کنه زندگی رو!

اپیزود 2- با خواهر گرامی برای خرید رفتیم مرکز خرید ...! توی پارکینگ بهمون میگن که توی طبقات آقایون مشغول گشت زدن هستن، هر دو از سر کار اومدیم، بدون آرایش، مانتو بلند و آزاد، خسته و بیحال، شالمون رو هم می کشیم جلوتر، آخه هیچکدوممون حوصله نداریم. میریم داخل و چرخ میزنیم از دور دارن میان، با دختر هایی که کاملا معلومه چیکارن گپ می زنن و به قول قدیمیا «لاس خشکه»!!! به ما میرسن، داریم تو ویترین دنبال چیزی می گردیم «خانوم روسریت رو بکش جلو» دست هردومون به سمت رو شالمون میره! « درست بکشش جلو بکن تو اون موها رو» خواهر گرامی با نفرت و خشمی غیر قابل وصف روشو برمی گردونه که حرفی بزنه! دستشو فشار میدم و شال روسرش رو میکشم جلوتر. «باید حاجی اینجا بود جمعتون میکرد به شماها تذکر نیومده» بی اختیار بازوی خواهر گرمی رو با حرص میکشم توی مغازه! قصد خرید نداریم، مغازه دار هم اینو فهمیده! نمیدونم چه اتفاقی داره میوفته، اما دلم میخواد از مسئولین محترم بپرسم : «آیا با پوشوندن همین چندتا تار مو تمام مشکلات ما، مشکل مسکن، فقر، بیکاری، فساد و ...، حل میشه؟ اگه اینجوریه من با کمال میل حاضرم چادر سر کنم!» نمیدونم این آدما خودشون دختر ندارن، مادر و خواهر ندارن؟ که اینجوری با ناموس مردم رفتار میکنن! تصمیم گرفتیم تا اطلاع ثانوی و تا جایی که ممکنه از خوونه بیرون نریم. خیلیها مثل ما فکر میکنن! خوب راه خوبیه اگه یک دختر و پسر بخوان همدیگه رو ببینن چی بهتر از خوونه، آتش و پنبه کنار هم! مسئله فسادمون حل شد!

اپیزود 3- « ای کاش یک هزارم اون قدری که ابی دوست داری، منو دوسم داشتی!!!» -  گاهی به عقل بعضیها شک میکنم! کافیه کمی چشمامون رو باز کنیم!

اپیزود 4- شاید چند روز نیام اینجا، دارم میرم سایت مرکزی! ممکنه نتونم خیلی بیام! فقط چند روز کوتاه! بنابراین اگه دیر جواب دادم دلخور نشین، اگه دیر سر زدم بهتون دلگیر نشین! دلم براتون تنگ میشه!

اپیزود 5- باغ لاله از هفته دیگه باز میشه، فرصت کردین حتما سر بزنین که در غیر اینصورت زیبایی غیر قابل وصفی رو از دست دادین.

آخر هفته خوشی داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۳


شايد کمی زنانه!

سلام

خوب امروز سه شنبه است، این هفته هم داره تموم میشه! میدونین از زمان دانشگاه دوشنبه ها رو خیلی دوست داشتم، چون اعتقاد داشتیم ( من و صمیمی ترین دوست اون زمانم) که دوشنبه کمر هفته می شکنه و از روز سه شنبه هفته میوفته تو سرازیری! پس برای داشتن یک هفته خوب کافیه شنبه خوبی داشته باشی، این باعث میشه بتونی تا دوشنبه انرژیت رو حفظ کنی! از اون روزا تا حالا به یک چیز دیگه هم اعتقاد دارم و اون اینکه :« اگه میخوای روز خوبی داشته باشی، کافیه تا ساعت 10 صبح روزت رو شاد نگه داری، باقی روز خودش میره!» این جدا جواب میده امتحان کنین.

چند وقته عجیب ذهنم درگیره، این مشغولیت فکری باعث شده باز دچار کم خوابی یا بهتره بگم بدخوابی بشم! نتیجه اینکه روزا خیلی گیجم! گاهی این گیجی تا پایان روز همراهمه! بیخیال! راستی هوا رو دارید که! میمیرم برای این هوا! راستی میدونستین اردیبهشت، مادر زمینه؟

من دلم کتاب میخواد، بهم کتاب خوب معرفی کنین! کم آوردم!!!

راستی یک سوال؛ اقا چه ایرادی داره یک خانوم درباره نیازهاش چه عاطفی؛ چه فیزیکی؛ چه روحی و روانی صحبت کنه؟ چرا اگه یک پسر چنین کاری بکنه؛ کاریسن بس طبیعی؛ اما اگه یک دختری چنین رفتاری رو بکنه؛ همچین نگاهش میکنن و درباره اش صحبت میکنن که حس میکنی چه گناهی مرتکب شده؟ جدی چرا؟

اینم یکی از شعرهای مورد علاقه منه!

 

A woman's heart is filled with passion,
A woman's heart is filled with lust,
If you don't believe that these things happen,
Could be the biggest mistake that a man can make;

A woman's night is filled with dreaming,
Of the perfect man who may not be you,
If we don't see what she's been missing,
Could be the biggest mistake that a man can make,

She wants to get near to you,
Don't turn her away,
She wants to get through to you,
She wants to say;

Give me your night,
And I will show you my passion,
Give me your lust,
And I will drink you dry,
Give me your dreams,
And I will show you a lover,
Give me your heart,
and I will hold you close,
And I will love you till the day I die.

A woman's day is filled with longing,
For a little romance and company,
If we don't look or just don't listen,
Could be the biggest mistake that a man can make;

A woman's heart is yours forever,
She will be true, to the one in her life,
If we don't give her love and affection,
Could be the biggest mistake, that a man can make.

She wants to get near to you,
Don't turn her away,
She want's to get through to you,
She want's you to say;

Give me your night,
And I will show you my passion,
Give me your lust,
And I will drink you dry....

Give me your dreams,
And I will show you a lover,
Give me your heart,
and I will hold you close,
And I will love you till the day I die.

She wants to get near to you,
Don't turn her away,
She want's to get through to you,
She want's you to say,

Give me your night
And I will show you my passion,
Give me your lust,
And I will drink you dry....

Give me your dreams,
And I will show you a lover,
Give me your heart,
and I will hold you close,
And I will love you till the day I die.

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱


خانوم دکتر مهربون من.

بی تو نه صدا مونده نه آواز

نه اشک غزل نه ناله ساز

بالی اگه هست از جنس کوه

 از رنگ خاک و حسرت پرواز

سلام

اول از همه یک توضیح کوچولوی تکراری درباره این نامه ها به عزیزکم: خوب من بهتون نمی گم این نامه ها مخاطب خاص دارن یا نه! انتخابش به عهده شماست! شاید یه روزی، یه جایی، یه حسی برای گفتن این حقیقت باشه! شاید تو آخرین نامه بگم مخاطبم کسی بوده یا نه! اما الآن نه! راستش این نامه ها بیشتر از اینکه بخواد مخاطب خاص داشته باشه نامه هایی برای دلم! نمیدونم چرا زد به سرم که اینجوری بنویسم، اما خوب اینم راهیه! حالا انتخاب با شما، می تونین حدس هم بزنین! اما قول نمیدم جواب بدم! اگه دوست دارین من واقعا یک عزیزکی دارم، اگر هم نه که خوب می تونه این عزیزک عشقی در یک دنیای مجازی باشه!

میمیرم برای این هوای گرفته و ابری! دیوونه بارونم بد فرم! هوس پیاده روی زیر بارون دارم، اونقدر که خیس آب شی، اونقدر که یخ کنی، اونقدر که تمام روح و جسمت و بارون بشوره و پاک شی، پاک پاک، مثل بچه ها. دارم ابی گوش میکنم و هزار و یک آهنگ ملایم دیگه!

آخر هفته آرومی بود. شیرین و دوست داشتنی! شب جمعه با دوتا دوست خوب رفتیم شام بیرون، مثلا مهمونی تولد بود! خوب بود. جمعه شب هم مهمون بودیم، برام مهم بود که برم! چون قسمتی از گذشته های من اونجا بود. کسی که سالهاست منو می شناسه! و دوستم داره. درست 27 سال! باورم نمیشه چقدر زود میگذره! هربار که می بینمش تمام خاطرات زیبام برام زنده میشه! چقدر کنارش بودن لذت بخشه! چقدر من این خانوم دکتر رو دوست دارم، اما قصه من و خانوم دکتر!

من از 2 سالگی بخاطر شاغل بودن مادرم مهد میرفتم، مدیر مهد ما یک خانوم دکتر مهربون بود، که هیشکی فامیل و یا اسمش رو صدا نمیکرد، اسمش خانوم دکتر بود. همه بچه ها دوستش داشتن! خیلی با بچه ها همراه بود. بهترین برنامه های تفریحی رو برامون ترتیب میداد. یک زن قوی و با اقتدار و خوب عاشق بچه ها! شاید از همون زمان بود که دلم میخواست منم یکروز مثل اون باشم، مدیر یا مربی یک مهد کودک. خیلی باهاش بهمون خوش میگذشت. همیشه کنار بچه ها بود و باهامون بازی می کرد. یادمه زمان جنگ وقتی صدای آژیر بلند میشد و ما میرفتیم تو پناهگاه، اون وقتی که ترس تمام وجودمون رو میگرفت، وقتی روی زمین دراز کشیده بودیم، از بین پسرا داوطلب انتخاب می کرد و جنگ بازی می کردیم، پسر را رو دوشش سوار میکرد و اونا میشدن رزمنده های ایرانی و با دشمن فرضی می جنگیدن و ما تشویقشون می کردیم! هیچکدوممون نمی فهمیدیم کی آژیر سبز رو زدن و خوشحال میومدیم بیرون! بدون هرگونه ترس! سالها قبل خانوم دکتر و شوهرش از ایران رفتن، رفتن پاریس پیش دخترشون! هر از گاهی هم بر میگشتن وطن! تو این سالها چندین بار دیدمشون! و خوب این شب جمعه هم! دلم براش تنگ شده بود، کمی پیر شده اما هنوز هم میشه عشق رو تو چشاش دید! با لذت غریبی نگاهت میکنه! انگار داره دختر خودش رو برانداز میکنه! وقتی از موفقیتهات میگی اشک تو چشمای مهربونش جمع میشه! بعد از سلام وقتی در آغوشم کشید حس کودکیم زنده شد، آخه بوی کودکی منو میداد، بوی سالهای زیبای کودکی! چقدر این اسطوره کودکیهام رو دوست دارم. امیدوارم همیشه خوب و خوش باشه.

ببینم تا حالا شده بزنه به سرتون و کارای عجیب و غریب بکنین! شده توی شب بارونی دلت برای کسی که نمی دونی کیه تنگ بشه؟ شده مثل آدمای بیهدف، بدون مقصد فقط رانندگی کنی؟ شده به یکی که خیلی نمیشناسیش بی اختیار بگی دوسش داری؟ شده تا حالا دلت هوای بوسه کنه؟ شده هوس کنی یکی بهت زنگ بزنه و بگه دوست داره، اونم نه هرکسی یه فرد خاص، کسی که حتی درست نمی شناسیش اونم تو رو نمی شناسه؟ شده دلت بخواد به غریبه ها لبخند بزنی؟ شده دلت هوس کنه دعوت یک غریبه رو برای خوردن یک فنجون قهوه قبول کنی؟ شده یک شبی برات شب بیقراری و احساس و هیجان باشه؟ شده عاشق بشی، اونم عاشق نا معلوم، ندونی عاشق کی یا حتی چی؟ نخندین ها، اما آخریش حس و حال منه! احساس میکنم عاشق شدم، عاشق کی یا چی نمیدونم! ولی عشقی خیلی فراتر از ظرفیتم تمام وجودم رو گرفته! شدم مثل اونایی که Over Doze میکنن! هی میگم دیوانگی هم عالمی دارد، شماها گوش نکنین! حالا گذشته از شوخی تا حالا به سرتون زده؟ کی؟ کجا؟ چجوری؟

هفته زیبایی پیش رو داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۸


برای نگاهت!

کاشکی جشمات مال من بود

با یک رنگ عاشقونه

بغضمو بغل بگیری

به یه چشمک یه بهونه

 

عزیزکم سلام

نمی دونم چرا اما امروز عجیب دلم هوای تو رو داره، هوای شنیدن صدات، هوای دیدن نگاهت. جالبه که هربار با همیم من حتی یارای این کار رو ندام. هربار که نگاهم می کنی و من به چشمات، قلبم میریزه و رو بر می گردونم. نمی دونم با خودت چه فکری میکنی؟ ناراحت میشی؟ اصلا متوجه میشی؟ اما دست خودم نیست. گاهی حس میکنم اگه فقط چند ثانیه دیگه این نگاهها ادامه داشته باشه، تمام خودداریم رو از دست میدم و ممکنه حرفی بزنم و یا حرکتی که ...! نمی دونم بعدش چی میشه!

شیرینم، گاهی از رفتارت در شگفتم، گاهی با دست پس میزنی و بعد با پا پیش میکشی. گاهی کارهایی میکنی که فکر میکنم اگر از روی دوست داشتن نیست پس چیه، اما زمانی نمی بره که حس میکنم نه، شاید دارم اشتباه میکنم. گاهی دلم میخواد یک حرکت قاطع ازت ببینم.

عزیز دلم، میدونم که خیلی مغروری و من دیوونه این غرور. اما اجازه نده این غرور خیلی چیزا رو ازمون بگیره! یادمون باشه که « گاهی چه زود دیر میشود!» . تو مغروری و من عاجز از بیان احساس! میدونم حق داری، دست خودم نیست، وحشت از دست دادنت رو دارم، هرچند که باید یک روز دل به دریا بزنم و همه چیز رو بهت بگم! شاید اون روز خیلی دیر نباشه، شاید!

آرام جانم، دلم عجیب تنگ، دلم عجیب برای تو تنگ، برای شیطنتهات، برای نگاهت، حتی برای چین و چروکهای صورتت! دلم برای اون حالت مردونه و مغرور، جتی برای دلخوریهات! در شگفتم که چطور این همه مدت خوددار بودم و چیزی بروز ندادم، شایدم دادم، شاید تو همه چیز رو می دونی. ای کاش صحبت میکردی. ای کاش!

عزیزدلم، نمیدونم چرا میترسم از این اعتراف، شاید بدلیل صحبتهای خودت، شایدم...؟ نمی دونم! گاهی فکر میکنم اینجوری داریم زمان رو از دست میدیم! گاهی بهایی که برای تاخیر میدیم خیلی زیاده! نمی دونم ریسک پذیری من پایین اومده یا ...! فقط میدونم میخوام از این بلاتکلیفی دربیام. دلم میخواد بدونی، همه چیز رو.

شیرین من، با من حرف بزن، صحبت کن، تا بتونم برات بگم، برات همه چیز رو بگم! کمکم کن تا فرصت با هم بودن و شاد بودن رو از دست ندیم. دلم هوای نشستن کنار تو، تو یک شب تاریک و پر ستاره، آروم و مست از تو، آهنگ مورد علاقه ما و صدای نجوای تو، کاشکی چشمات مال من بود، و نگاهت به نگاهم، رو داره. دلم داره بازیگوش میشه، خیلی بازیگوش. کنارم باش مثل همیشه. کنارم باش، تا تنها نباشم. کنارم باش تا یادم باشه دنیا چقدر تاریک بدون این شیطنتهای کودکانه، که من می ترسم از دنیای بدون کودک.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٦


ستاره های عشق

سلام

خوب راستش هنوز گیجم و خجالت زده! از طرف دوستانی که لطف زیادی به من دارن. باورش شاید کمی سخته، چرا نمیدونم! نمیدونم چرا فکر میکرد خیلیها فراموشم کردن و دیدم نه! امسال هم گذشت، و چه زیبا و پر محبت، چه از سمت خوونواده و چه دوستان! دوستایی که خیلیهاشون اگرچه همیشه نه اما در زمان نیاز همیشه کنارم بودن! دوستانی که امسال بعضیهاشون سعی کردن اولین نفر باشن، و برای من همشون اولین نفر بودن! دوستایی که مثل ستاره های آسمونن، مهم نیست که هوا ابری باشه یا صاف، مهم نیست بتونی ببینیشون یا نه، مهم اینه که میدونی هستن! همیشه هستن، همیشه کنارتن! تا تو تنها نباشی و این بین تنها چیزی که معنا نداره فاصله است! دوستای گلم ممنون؛ یک دنیا ممنون.

همیشه فکر میکردم کسی که 29 سالشه چقدر بزرگه، امروز میبینم نه بابا، از این خبرا هم نیست، من که هنوز بچه ام، با کلی شیطنت کودکانه! همیشه فکر میکردم در سال یک روزه که ماله تو، اما امسال فهمیدم نه اون روز تنها روزیه که مال تو نیست، مال مادر مهربونته! امسال به واسطه همکاری با خانمی باردار اونم طی 9ماه هرروز، روزی 8 ساعت و شاید کمی هم بیشتر، به واسطه این نزدیک بودن، تازه کمی حس کردم، حس و حال مادرم رو زمان بارداری من، حس کردم تمام دلهره ها و وحشتهاش رو برای بچه اول! تجربه جدیدی که در عین زیبا بودن عجیب ترسناکه! تازه درک کردم قسمتی از سختیهایی رو که کشیده! برای همینه که میگم دیروز، روز من نبود، روز خانوم مادر بود، به واسطه تمام دردها و سختیهایی که برای تولد من تحمل کرده بود! اونم با اون سن کمش! میخوام فریاد بکشم و بگم که دیوونه وار دوستش دارم و می پرستمش! دیروز، روز من نبود! روز تجربه پدر شدن، اونم برای اولین بار، با یک دنیا مسئولیت سنگین برای آقای پدر بود. دلم میخواد بغلش کنم و از ته دلم بگم که چقدر دوستش دارم! فریاد بکشم تا همه دنیا بدونن، اگه من هستم، اگه من شادم، اگه خوشبختم فقط و فقط بخاطر این دو فرشته همیشه همراهمه! فرشته هایی که طاقت دوریشون رو ندارم! فرشته هایی که تمام رنگهای زیبای زندگی بخاطر وجود اوناس.

هفته زیبایی داشتم! خیلی زیبا! پر از عشق و محبت، پر از سورپریز! یکی از زیباترینهاش سبد گلی بود که دیروز گرفتم، سبد گلی پر از زنبق و گل سرخ!

آخر هفته خوشی داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٥


بازی آرزوها. آرزوهای محال.

سلام

می تونی تصور کنی صبح بیای توی اتاق کارت و ببینی روی میزت 2 تا گلدون خوشگل گله اونم بدون کارت، از همکارت که می پرسی میگه :«یک خانمی اوردش، گفت حدس بزن!» می تونی تصور کنی بعد از 20 دقیقه فکر کردن چه لذتی داره که درست میزنی به هدف و حدس میزنی کار کیه! اونم چی 2 روز زودتر! محشر بود! دیروز سورپریزم کردن!

اما بریم سر فیلم و کتاب:

کتاب «حادثه بعدی»، لیزا گاردنر، خیلی محشر بود. یک کتاب جنایی پلیسی که حتی یک لحظه نمیشد گذاشتش کنار. بهتون پیشنهاد میکنم اگه دوست داشتین قبلش کتاب «سومین قربانی» همین نویسنده رو بخوونین، چون کتاب حادثه بعدی به نوعی ادامه اونه!

اما فیلم :

« ونوس» : محشر بود. نه تنها به خاطر بازی زیبای پیتر اوتول، که به خاطر موضوع زیبای فیلم.

«Ladies in Lavender» : خوب من خوشم اومد. احساسات یک زن پیر به یک پسر جوان! بازی Judi Dench رو خیلی دوست دارم.

« Notes on Scandal » : موضوع جالب داشت. فیلم جذابیه، اگه حوصله کردین ببینینش.

« Hannibal rising »: نمی دونم درباره اش چی بگم! نمی تونم بگم از دیدنش لذت بردم، اما باید بگم از بازی « Gaspard Ulliel » خوشم اومد. شاید اگه کاملا قیافه آنتونی هاپکینز (این منفور ترین نقش تاریخ سینما، با بازی محشرش تو سکوت بره ها) رو بخاطر نداشته باشی، در صحنه هایی از فیلم حس میکنی داری جوونی آنتونی هاپکینز رو میبینی! اگه یک فیلم میخواین که فقط توش خون باشه، حتما ببینینش!

دیگه اینکه، دلم هوای عاشقی داره! دلم مسافرت میخواد اونم طولانی و یک جای دور!

اما خوب از هرچه بگذریم، نمیشه از بازی گذشت! بازی آرزو: 5 تا آرزو و دعوت 5 نفر! بعضیها چه کارایی از آدم میخوان، آخه میگن آرزو رو نباید گفت ممکنه برآورده نشه! میخوام کمی تغییر بدم! آرزوهای روتین یکی حساب میشن!

1-  سلامتی، شادکامی، کامیابی و در کل آرزوی کافی برای خانواده ام و خودم و تموم اونایی که تو قلبم جا دارن، حتی یک جای کوچولو!

2-  سفر، به خیلی جاها، اولیش مصر. دوست دارم برم پایه اون اهرام زیبا، حتی فکرشم ضربان قلبم رو بالا میبره! بعدیش اتریش، مهد موسیقی، بعدیش ...!

3-  یک کتابخونه درست مثل اونی که تو دیو و دلبر بود! بهمون بزرگی! اونقدر بزرگ که خووندن کتاباش سالیان سال وقت بخواد.

4-  سفر زمان، گاهی عقب گاهی جلو! دوست دارم بدونم قبلا کی بودم! چطور زندگی می کردم! آخه من به فرضیه تناسخ اعتقاد دارم.

5-  آخریش کمی غیر ممکنه، خوب کمی بیشتر از کمی، کسی تو رویاهای من هست که من دوسش دارم! فقط تو رویاهای منه! نمی دونم کیه، اما دلم میخواد برای یکبار هم که شده تو رویاهای دیر به دیرم بهم بگه دوستم داره!

اینم از این! آرزو باید محال باشه! اینه! خوب حالا من از کی باید دعوت کنم؟ بزار ببینم : روشنک خانومی، سامه خانومم، کویر تشنه، مجید-دست دادن با شیطان، امیر تازه کار. خوب میدونین این قسمت دعوتش خیلی بده میخوای به همه بگی اما نمیشه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳


ارديبهشت زيبای من!

سلام

امروز اولین روز اردیبهشت، ماه من! نمیدونم چون این ماه، ماه منه اینقدر دوسش دارم یا نمیدونم! فقط میدونم که تو این ماه و البته آبان همیشه هوای عاشقی دارم. همیشه هم عاشقم. هی عاشق شخص خاص نه، قضیه رو شخصی نکنین!

آخر هفته خوب بود. هرچند که دوباره معده ام درد گرفته بدفرم! نمی دونم چرا! البته چرا میدونم. پنجشنبه درباره یک موضوعی صحبت شد، احتمالا ناخودآگاه عصبی شدم! البته که هیجان هم برام خوب نیست و باز پنجشنبه هیجان زده هم شدم! بگذریم.

گاهی از دست خودم بابت این همه سادگی (البته فکر کنم لغت صحیحش حماقته) شاکی میشم! نمیدونم چرا نمی تونم غیر از این باشم، شاید چون ته دلم نمیخوام. خوب من همیشه آدما رو خوب میبینم! پنجشنبه غروب با یک دوست خوب درباره یک بنده خدا و اتفاقاتی که افتاده بود صحبت میکردیم، اونم از سادگی من شاکی بود. نکته جالبش این بود که من فکر میکردم فقط منم که به نظرم میاد اون بنده خدا خیالاتی ( بهتره بگم شیزوفرنی) هستش، بعد دیدم نه بقیه هم به این نتیجه رسیدن!

یکی بهم گفته خیلی ساده ام! یکی بهم گفته چشمای مهربونی دارم! یکی بهم گفته خیلی مهربونی! یکی بهم گفته برق نگاهت خیلی گیراس! (یادم رفت بهش بگم پس بیشتر مراقب خودت باش!) یکی بهم گفته چشما جادو میکنن! یکی بهم گفته چشمات افسونگره! میدونین چیه همشون خیالاتی شدن! همشون اونجوری می بینن که دلشون میخواد! هیچکدومشون منو ندیدن! منو نمی بینن! اگه دیده بودن، اگه ببینن اون روی سکه رو هم حتما میدیدن! اونوقت دیگه این حرفا رو نمی زدن!

پنجشنبه شب، رابین هود و یکی دوتا دیگه از بچه ها پیشم بودن، نیست که خانوم مادر و آقای پدر رفته بودن شمال، خوونه هم که خالی، ما سه تا هم که هرکدوم برنامه خودمون دیگه! جاتون سبز خیلی خوش گذشت! خیلی خندیدیم! آخر شب من و رابین برای خودمون نشسته بودیم، البته منکه بیشتر لم داده بودم! داشتیم از کار حرف میزدیم، بهش گفتم دیگه مطمئن شدم که باید یه کاری کرد، اون روم داره در میاد، میدونی دارم به قهوه قجری فکر میکنم! خندید :« تو مدتهاس داری بهش فکر میکنی اما الآن فکر کنم جدی تره! نگاهت شده مثل آدم بدای کارتونا! چشات داره برق میزنه!» بلند شدم صاف نشستم و خیلی جدی بهش گفتم: «مسخره این انعکاس نوره! اما جدی جدی قهوه قجری همیشه کارسازه!» نگام کرد و گفت:«کمک خواستی منم هستم!» حالا قراره بشینیم و درباره نحوه اجرای این نقشه شیطانی باهم صحبت کنیم و راه حل براش پیدا کنیم.

امروز صبح یک آروز کردم، یک آرزوی بزرگ، خیلی بزرگ! حتی آرزوش هم لذت بخشه چه برسه به اینکه بدستش بیاری! برام دعا نکنین که برآورده بشه، اگه خواستین دعا کنین، دعا کنین اگه به صلاحمه برآورده بشه!

یکی رو دیروز واگذار کردم به خدا! چون خیلی اذیتم کرد! خیلی! عجیب به شعورم توهین کرد! مهم نیست. من اعتقاد دارم خدا جای حق نشسته، حتی حاضر نیستم منتظر بشینم ببینم چه اتفاقی براش میوفته! واگذارش کردم به خدا! حالا اون میدونه و خدای من! خدایی که قهار نیست، اما نمیذاره دل شکسته بنده هاش ناآروم باشه! من به بهشت و جهنم اون دنیا اعتقادی ندارم، چون بهشت و جهنم تو همین دنیاس!

دلم آروم گرفت! یکی بهم یک دعای خوب یاد داده! بزارین تستش کنم اگه جواب داد یادتون میدم! خوب من برم تست سیستم!

یک عالمه آرزوی خوب و کافی برای یک هفته زیبای بهاری.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱