لطیف، دوستانه، آرام، بی غرض!

اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه، نفس منو بگیر

برای یکی شدن اگه مرگ من بسه، نفس منو بگیر

- اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن. امروزه آدمها همه چیز رو همین جور حاضر و آماده از دکانها میخرند، اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مانده‌اند بدون دوست، تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن.

- قاعده یعنی چی؟ این هم از آن چیزهایی که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند.

- جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردی. انسانها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلتی

  آدمیزاد هیچوقت جایی را که هست خوش ندارد. 

     شازده کوچولو

- قشنگ یعنی چه؟ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال و عشق تنها عشق، ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس، و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

- خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی، دچار یعنی، ... عاشق، و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

- همیشه فاصله‌ای هست، دچار باید بود، وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد، و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست، و عشق صدای فاصله هاست.

       سهراب سپهری

- سیه چشمی به کار عشق استاد، درس محبت یاد میداد، مرا از یاد برد آخر ولی من، بجز او عالمی را بردم از یاد.

       فریدون مشیری

- من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم، و ندایی که به من میگوید : "گرچه شب تاریک است، دل قوی دار، سحر نزدیک است." دل من در دل شب، خواب پروانه شدن می‌بیند.

- باز کن پنجره را، تو اگر باز کنی پنجره را، من نشان خواهم داد، به تو زیبایی را.

- باز کن پنجره را، من تو را خواهم برد، به سر رود خروشان حیات، آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز، بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز.

- باز کن پنجره را، صبح دمید، چه شبی بود و چه فرخنده شبی، آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید، کودک قلب من این قصه شاد، از لبان تو شنید: "زندگی رویا نیست، زندگی زیباست، می‌توان بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی، می‌توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت، می‌توان، از میان فاصله‌ها را برداشت، دل من با دل تو، هر دو بیزار از این فاصله‌هاست."

- قصه شیرینیست، کودک چشم من از قصه تو میخوابد، قصه نغز تو از غصه تهی است، بازهم قصه بگو، تا به آرامش دل، سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.

- من گمان میکردم، دوستی همچون سروی سبز، چار فصلش همه آراستگی ست، من چه میدانستم، هیبت باد زمستانی هست، من چه میدانستم سبزه می‌پژمرد از بی آبی، سبزه یخ میزند از سردی دی، من چه میدانستم دل هر کس دل نیست، قلبها ز آهن و سنگ، قلبها بی خبر از عاطفه‌اند.

       حمید مصدق

سلام

خوب از صبح بنا به دلایلی دنبال یک جمله زیبا و دوستانه می گردم اما هنوز اونی رو که دلم میخواد رو پیدا نکردم! یک جمله لطیف، آروم، دوستانه. واضح گفتم چی میخوام دیگه! اگه فهمیدین من چی میخوام،به خودمم بگین!

همین! تا بعد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳٠


آفتاب پس از برف!

سلام
من خوبم! حالم خیلی بهتره! فقط کمی سرم درد می کنه که اونم از آثار بیخوابی دیشب! خوب میشه! تصمیم دارم بعد از کلاس؛ زودتر برم خونه و کمی بخوابم!
ولنتاین چطور بود؟ خوش گذشت؟ کادو گرفتین؟ خوب ما یک روز کاملا زنانه و محشر داشتیم! کلی گپهای زنانه و دلنشین بعدشم خرید! بدون حضور آقایون و غرغر کردنهاشون که البته در برخی موارد بهشون حق میدم!
خلاصه که این آخر هفته هم گذشت نه خیلی آروم و نه خیلی شلوغ! هوا رو دارین؟ محشر! دلم هوس پیاده روی کرده اساسی! طولانی و دلنشین! شاید بعدشم یک فنجون قهوه تو یکی از کافی شاپهای مورد علاقه ام!شاید تنها، شاید هم با یک دوست! ته دلم شاید با یک عشق! خلاصه که دل هوسباز و هوایی من دوباره هوس دیونگی داره! دلم مسافرت میخواد، شمال، یا شایدم جای دیگه! یک سفر خوب! فعلا که برنامه عید معلوم نیست! تا الآن هیشکی خبرم نکرده! مهم نیست! یک کاریش میکنم!

یک کتاب جدید شروع کردم، "خانم دالاوی" نوشته ویرجینیا ولف! شنیده بودم بهترین اثرش! این چند صفحه که بد گیرایی داشته! نمیدونم. فعلا که جذاب بوده! درباره اش نظر نمیدم! چقدر من آفتاب امروز رو دوست دارم! چقدر حس قشنگی داره!

خوب به نظر میاد من دوباره زیدی احساساتی شدم و اردیبهشتی بازیم بازم گل کرد! پس به منظور جلوگیری از حالت تهوع بعضیها، فعلاً. خوب و خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٧


لذتهای کوچک زندگی!

سلام

خوب راستش خوب، یعنی سعی می کنم خوب باشم! از صبح عجیب ضعف دارم یعنی چند روزه که ضعف دارم! بد بیحس و حالم! نمی دونم شاید فشارم افتاده پایین.

موهامو باز کردم، دلم گیره سر نمیخواد. دلم غذا نمی خواد. اشتها ندارم، دلم فقط چای میخواد، اونم از نوع شمالش. گس و تلخ! داغ و هوس انگیز.

دلم کار نمیخواد. دوست داشتم الآن خوونه بودم. می شستم جلو تلویزیون و فیلم میدیدم، با یک لیوان قهوه یا چای! راستی همفری بوگارت عزیز، ممنون از لطفت، اما هر دو فیلم رو دیدم! هر دو فیلم رو خیلی دوست داشتم، بهم فیلمی معرفی کنین که ندیده باشم!

هوا سرد، عجیب سرد! تهویه مطبوع نداریم، پنجره متحرک نداریم، همه پنجره ها فیکس! هوا نیست! دلیل و توجیه محشرشون : ساختمانی که تهویه داره دیگه نیازی به پنجره متحرک نداره!!! نکته با مزه، ما الآن چند ماهه که اینجا هستیم و هنوز خبری از تهویه نیست! سرد! سرد، سرد! یکی نیست بگه تو دیگه چرا! تو که سالهاست یخی! بیخیال!

دلم بستنی میخواد، شکلات اونم فقط  تروفس!!! محشره! دلم کیک شکلاتی بی بی میخواد، شایدم کیک پنیر، آخ که چقدر دلم موکا کافی خواست! بشینی تو کافی شاپ کاپ، فهوه بخوری با کیک پنیر! اینا فقط در حد فکره! در عمل دلم هیچی نمیخواد! حتی لیمو ترش!

دوشنبه، یک اتفاق جدید رو تجربه کردم، مثل تولد میمونه! حس قشنگیه! یک تجربه جالب! عجیب آرومم، و فکر می کنم نکنه این آرامش قبل از طوفان باشه! فردا میخوام با یک دوست خوب دو تایی بریم ناهار بیرون! یک ناهار زنانه و دو نفره! بدون حضور آقایون! ورود آقایون ممنون، میخوایم گپ بزنیم، ورود آقایون ممنون، میخوایم زنانه زندگی کنیم، ورود آقایون ممنون، میخوایم درددل کنیم، ورود آقایون ممنون، میخوایم درباره مردهای زندگیمون تصمیم بگیریم! ورود آقایون آزاد، به پشتیبانی و حمایت مردانه نیاز داریم، ورود آقایون آزاد، به محبت و لوس شدن نیاز داریم! با تمام این حرفا، فردا ورود آقایون ممنون! دلمون یک روز زنانه میخواد! با کلی لذتهای زنانه و احساسات زنانه، تو سیاره خودمون، بدون مهاجم بدون غریبه بدون مهمون ناخوانده!

به این میگن یک زندگی لذت بخش!

مغازه ها باز هوای ولنتاین داره و امسال هم من بی تفاوت! شاید بازم برای یکی دوتا از بچه ها گل بخرم و شکلات! آخه دلشون ولنتاین میخواد، کسی رو هم ندارن! منم دلم ۲۹ بهمن میخواد، سنتی و قدیمی و کهن! موبایل خاموشه! انگار قسمی از زندگی خاموشه! آخه شارژ نداره!

اگه دلتون ولنتاین میخواد، ولنتاینی زیبایی داشته باشید! خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٤


من؛ يک ارديبهشتی!

سلام

بیرحم، تسلیم نشدنی، عجیب و مملو از تضاد، غالباً خودپسند، سلطه جو، اصیل، یک نجیب زاده واقعی، دارایی افقی وسیع، دارای عکس العملهایی غیر منتظره، دارای جاه طلبی بی‌حد و مرز، همراه و شریکی سخت و غیر معمول و کمیاب، بسیار حسود و پرحرارت، بدون انعطاف پذیری (انعطاف ناپذیر)، خود انگیز ( در صورتیکه موردی بدون برنامه قبلی پیش بیاید می تواند به سادگی همه چیز را تحت کنترل خود درآورد!!!!)، همیشه قابل دوست داشتن نیست اما غالباً بسیار تحسین بر انگیز است، همواره دارای ایده‌های استراتژیکی مبتکرانه و خلاقانه است!!!!

اینایی که می گفت من بودم‌ها! تصور کنین قیافه من رو موقع خوندن چنین متنی!!! درخت تولد من گردو! و خوب این هم خصوصیات کسی که درختش گردو! راستش نمی تونم نظر بدم چقدر درست یا نه! اما می تونم بگم فوق العاده جالب بود. شاید چون اولین متنی بود که شبیه هیچ نوع طالع بینی و تست روانشناسی و ... دیگه‌ای که قبلاً خونده بودم، نبود!!!

خوب بزار ببینم، تسلیم نشدنی، آره خوب کله شقم و رام نشدنی نتیجه اینکه تسلیم نمی شم!!!! و خوب چنین آدمی اصولاً باید سلطه جو هم باشه! نه حالا که فکر میکنم می بینم تقریباً درست! بیرحم و حسود؟ اینو نمی دونم شاید باشم! پر حرارت؟ کی من؟ بابا بیخیال! من سالهاس در انجماد به سر می برم! اما خداییش گاهی غیر قابل تحمل ، دوست داشتن و ... میشم! یکی عادت داشت همیشه می گفت : دوست داشتن تو در عین سادگی سخت‌ترین کار ممکن است!!! نمی دونم شاید! البته بماند که من این جمله رو نه تنها ازش برداشت منفی نکردم که به عنوان یکی از زیباترین تعریفهایی که ازم شده بود حفظش کردم!!!! اعتماد به نفس دیگه، چکنیم!

آها یک چیز دیگه یک خصوصیت اردیبهشتی ها رو نگفته، اونم اینکه یک اردیبهشتی درست زمانی که فکرش رو نمی کنین ازتون میخواد بهش بگین : دوستت دارم! و جمله معروف : بگو دوستم داری!!! رو بهتون تحویل میده!!!! راستش من فقط یکبار چنین چیزی رو درخواست کردم و بماند که مثل چی بعدشم پشیمون شدم و به غلط کردن افتادم، اما شاید براتون جالب باشه بدونین که دو شب بعد از اون، در یک جمع دوستانه، بنده خدایی با عصبانیت از دوست دختر اردیبهشتیش صحبت می کرد و کلی شاکی بود که این خانوم اصلا جلسه اینا که حالیش نمی شه، در بدترین مواقع گیر میده که : بگو دوستم داری!!!! حالا تصور کنین صحنه رو! من بار اولمه طرف رو می بینم و ولو شدم رو زمین آشپزخونه به خندیدن! اونم به همراه دوستانی مشترک که قضیه دو شب پیش جلو اونا اتفاق افتاده بود! خلاصه که به این نتیجه رسیدیم این خصلت اردیبهشتی هاس!!! من که دیگه غلط بکنم چنین حرفی بزنم دیگران رو نمی دونم! خلاصه که جوکی بود برای خودش! بماند که این دیگه شد تیکه جمع!

خوشحالم که فردا تعطیل! خیلی بهش نیاز دارم! خیلی خسته‌ام! دلم فیلم خوب میخواد کسی سراغ نداره؟ گفتم فیلم، من موندم بعضی از این کارگردانها و فیلمنامه نویس‌های ما با خودشون چه فکری می کنن؟ نمی دونم فیلم کلاغ پر رو دیدید یا نه! اگه ندید که خوب بسی خوش به سعادتتون اگر هم که دیدید هیچ! برای اونایی که ندیدن! ترجمه فارسی فیلم "Addicted to Love" حتی دیالوگها! باورم نمیشد! نمی دونم جدا نمی دونم این همه هزینه و صرف وقت برای چنین کاری! احمقانه است! تو جشنواره فیلم کنعان رو هم دیدم! اگر کسی این قیلم رو دیده و فهمیده قصه چی بود لطفا به منم بگه! فکر کنم فیلم زیادی برای رده سنی من سنگین بود! همینه دیگه، هی من میگم آقا بیخیال بزارید ما به همون افسانه‌های آبکی دلمون رو خوش کنیم هی بگید نه بیا فیلم سنگین ببین! نمیشه دیگه!

بیخیال! تعطیلات خوشی داشته باشید!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۱


بيربط نويسی!!!

سلام

خوبم؛ امروز واقعا خوبم! اول از همه بگم که من دیروز معجزه ام رو گرفتم! یک معجزه واقعی! البته دیروز که چه عرض کنم دیشب!

انگشتام عجیب بی حس! دارم گیج می زنم! هر بار که سرم تو تکون میدم حس میکنم دنیا داره دور سرم می چرخه! لبخندی غریبی روی لبهامه! همکار روبرویی طوری نگاهم میکنه که انگار به یه مرده! سر تکون میده و میگه : « دیوونه ای به خدا!» حتی توان بلند شدن ندارم! نکه فکر کنین فشارم اومده پایین ها؛ نه! نکه فکر کنین من تنهایی یک عالمه لوشک زرشک با سس انار خورده باشم ها؛ نه! نکه فکر کنین امروز ظهر بعد از ۴۸ ساعت تونستم غذا بخورم ها؛ نه! ولی خوب چی بگم!

خودم هم موندم چطور تو این ۴۸ ساعت احساس گشنگی نکردم! من و این همه بی اشتهایی!!! چی بگم! ذهنم زیادی درگیر بود و حالا تا حدودی آروم شدم. راستی امشب چله من تموم میشه! باورم نمیشه که ۴۰ روز گذشت! اونم به این سرعت! اونم در عین کندی!!! نمی دونم خودم هم نمی دونم! از پنجشنبه پیش تا امروز زمان عجیب کند گذشته! من اصلا حس نمی کنم فقط یک هفته بوده! انگار چندین ماه! وای چقدر گیجم! حس بدی! حس میکنم دارم از حال میرم! مثل؛ نمی دونم مثل چی میمونه!

به این میگن بیربط نویسی از نوع اساسی ها! دیشب با یک دوست خوب کلی یاده روی کردیم؛ تو کوچه س کوچه های شریعتی و من ناخودآگاه تو ذهنم شعر کوچه رو مرور میکردم! بی تو مهتاب شبی؛ مسخره است با هر تکه از شعر من هزار و یک سوال بیجواب برای خودم داشتم! بی تو؟ بدون کی؟ شب؟ چه شبی؟ خواب؟ « بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ بگفت: آری؛ چو خواب آید؛ کجا خواب!» « بگفتا در غمش می ترسی از کس؟ بگفت: از محنت هجران او بس!» «تو؛ همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت»؛ «بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم!» دیدی گاهی زمان استاپ می زنه و تو میری عقب؛ گذشته! ولش کن! مهم نیست!

« پدر؛ اولین عشق؛ قهرمان؛ محافظ و اولین کسی است که باعث میشه یک دختر نسبت به خودش احساس جذابیت و زیبایی داشته باشه. تنها در آیینه نگاه پدر است که برای نخستین بار؛ یک دختر می تواند خودش را از دید مردانی که ستایشش می کنند؛ ببیند. » این متن؛ مقدمه کتاب « پدران و دختران» است که من ترجمه اش رو به عنوان اولین سرآغاز گزیده اشعار منتخب دوران جوانی پدر بهش هدیه دادم. کتابهای شعر آقای پدر در شرف پوسیدن هستند؛ در نتیجه چند سال پیش من تعدادی از اون نوشته ها و شعرها رو به انتخاب خودم؛ تایپ و بعدشم صحافی کردم و هدیده دادم به آقای پدر. لبخند زیباش بهترین تشکر بود.

فردا ظهر با چندتا دوست خوب قرار دارم! شب هم مهمونی خان داداش! این دومی رو اصلا حوصله ندارم! اصلا دلم نمیخواد تنها برم! ولی خوب دیگه چه میشه کرد!!!

می دونم زیادی بیراه نوشتم! شاید نوعی پاکسازی افکار بود! اونم بی نتیجه! حالا بماند که :« آقا این بیربط نویسی عجیب حال میده ها!!!» آخر هفته خوبی داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٧


معجزه زندگی و نشانه ها!

سلام

خوب من خوبم؛ یا حداقل سعی میکنم خوب باشم. زندگی میگذره و عمر ما هم در کنارش! گاهی به خوشی و گاهی به غم! گاهی به کندی و گاهی به سرعت!

هوا رو دارین؟ من که دیوونه این هوام! علیرغم ابری بودنش اما برای من دوست داشتنی! راستش عجیب منتظر یک معجزه ام! شناختن و دیدن معجزات زندگی؛ روزها رو مملو از شادی و هیجان میکنه! هرچند که این معجزه کوچیک باشه. نیازی نیست منتظر اتفاقات عجیب و غریب باشی؛ معجزه می تونه تو لبخند یک غریبه؛ یا خوردن یک فنجان قهوه یا چای داغ کنار یک دوست خوب و یا حتی یک بوسه شیرین باشه! این ماییم که باید قدرت اون لحظه رو درک کنیم و معجزه روزمون رو پیدا کنیم!

گاهی آدم مجبور می شه علیرغم سخت بودن نه گفتن؛ نه بگه! نمی دونم امتحان کردین یا نه؛ اما باور کنین که برای من خیلی سخته! سختتر از اونی که فکرش رو بشه کرد. فقط ای کاش طرفت این موضوع رو درک کنه که این نه چقدر سخته و چه پیشامدهایی برای تو داره! و امان از روزی که درکت نکنند!

از دست خودم خیلی عصبانی بودم. دیشب به سختی تونستم با خودم کنار بیام! از خودم عصبانی بودم که به چه حقی از آدمها برای خودم تصویر می سازم و دل به این تصویر می بندم. دیشب به این نتیجه رسیدم که چنین چیزی تنها مختص من نیست؛ خیلیها اینجورین! دیشب به این نتیجه رسیدم دیگه وقتشه که کمی درها رو باز کنم و بزارم کمی هوای تازه بیاد؛ شاید حتی طوفان بشه اما فکر کنم دیگه وقتشه این پوسته شکاف برداره! دلم هوای تازه میخواد.

امروز یکی بهم گفت : « یادت باشه زندگی هم مثل یک پروژه میمونه؛ باید مدیریت بشه؛ باید درست طراحیش کنی؛ باید گامهات رو درست انتخاب کنی؛ توالی و تقدم و تاخر کارها مهمن! ازت تعجب میکنم تو که قدرتش رو داری پس چرا می ترسی؛ یاد بگیر اول معشوقه باشی؛ بعد فکر کنی؛ بعد عاشق شو! درست مثل یک روال ساده! خوب مدیریتش کن! این همه شک و تردید؛ این همه دودلی؛ اعتماد به نفست کجاست؟ مهم نیست آدمها چی میگن! آدها همه خودخواهن؛ اول خودشون رو می بینن بعد تو رو! پس نگران نه گفتن و زندگی دیگران نباش! خیلی هنر کنی زندگی خودت رو مدیریت کنی و سکان زندگیت رو بگیری دستت!» وقتی حرفاش تموم شد من هنوز تو شوک شنیدین جملاتش بودم! چقدر این جملات برای من آشنا بود؛ من این جملات رو کجا و کی شنیده بودم. شاید سالیان دور؛ خیلی دور! از کی؟ شاید از آقای پدر! شایدم نمی دونم! فقط میدونم حس بهتری پیدا کردم!

هر وقت تصمیم به تغییر میگیرم؛ احساس زنده بودن و رشد می کنم! حس میکنم تمام کائنات نیروشون رو جمع کردند که من به خوبی بتونم از پس تغییراتم بر بیام! چله نشینی من جواب داد! به وقتی که باید؛ مهم نیست این جواب چقدر دلخواه من بود؛ مهم این بود که جواب داد! و من راضیم!

ببینم به نشونه ها اعتقاد دارین؟ نشونه های زندگی رو می بینین؟ اصلا متوجه این همه نشونه می شین؟ تا حالا شده حس کنین طبیعت داره باهاتون صحبت میکنه؟ حس محشریه! باور کنین! انگار یکی داره راهنمایی تون میکنه. کافیه بخواین ببینین!

همین دیگه! خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٦


سرمای درون من!

سلام

خوب راستش رو بخوام بگم امروز خیلی رو فرم نیستم اما دارم تمام تلاشم رو میکنم که خوب باشم! تا چی پیش بیاد. درد تمام وجودم رو گرفته؛ همینطور احساس گناه و عذاب وجدان. و من دارم مقاومت میکنم؛ هرچند حس میکنم که بیفایده است!

دیشب تا صبح پلک بر هم نذاشتم؛ نه تنها از سر درد؛ که به خاطر ذهن مشغولم. موندم بلاتکلیف که چه بکنم! سرما تمام وجودم رو گرفته! ببینم امروز هوا اینقدر سرده؛ یا فشار من اینقدر پایین؟ شاید هیچکدوم! زده به سرم که برم خونه ساکم رو بردارم و تنها برم سفر! یه جایی که کسی ازم خبر نداشته باشه؛ فقط به خانوم مادر میگم! برم و غرق تنهایی هام شم. من باشم و کتاب و پروردگارم! من باشم و دعا و آرامش! در اوج خودخواهی و بیخیال تمام دنیای بیرونم! بیخیال تمام آدمهای اطرافم! بیخیال تمام اتفاقاتی که افتاده و داره میوفته! و باز از خودم می پرسم مطمئنی میخوای تنها باشی؟ و ته ته دلم جواب میده نه!

احساس خواب دارم! دلم آرامش میخواد! دلم میخواست امروز از رختخواب در نمیومدم! دلم میخواست تمام روز رو دراز میکشیدم و ناله می کردم. اما اومدم سر کار! اومدم که به کارام برسم؛ اومدم که یک نفر به خودش اجازه بده با حرفاش دلم رو بشکنه! مهم نیست. گاهی خیلی برای خودم احساس تاسف میکنم! احساس تاسف به حال خودم و احساسی که خرج آدمهایی میکنم که حتی قدرت درکش رو ندارن! تازگیها دارم فکر میکنم اینکه نخوای تو دنیای امروز خودخواه باشی؛ ما بین این همه موجود خودخواه؛ حماقت محض! میخوام یاد بگیرم خودخواه باشم! میخوام یاد بگیرم کمتر در دسترس آدمها باشم؛ میخوام یاد بگیرم کمتر احساسم رو خرج آدمها کنم؛ میخوام یاد بگیرم اول محک بزنم بعد احساس خرج کنم؛ میخوام یاد بگیرم اول من هستم و بعد بقیه؛ میخوام یاد بگیرم نه این یکی رو بلدم فقط یادم رفته؛ آره یادم رفته؛ اونم جمله ای که همیشه جلوی چشمم بوده؛ میخوام یادم بیاد روزی رو که آقای پدر سر جریان بهزیستی نشست جلوم و گفت : «میخوای باهاشون کار کنی؛ بکن؛ میخوای کنارشون باشی؛ باش؛ اما هیچوقت یادت نره که تو هم برای خودت زندگی داری». آره میخوام یادم بیاد که منم برای خودم زندگی دارم. که من مسئول همه کس و همه چیز نیستم! خودخواهانه است؛ باشه قبول من امروز اینجا با فریاد اعتراف میکنم : « من خودخواهم؛ خیلی خودخواه!!!» حله؟

حالا حالم بهتره! دلم در اوج شادی گرفته! خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤


شروع هفته ای سرد!

سلام

خوب من خوبم؛ زندگی هم خوب! زمان هم میگذره! باز هم شکر! چند وقته که دوباره ذهنم عجیب درگیره! درگیر افکار متفاوت و خوب باز همون احساس شاید بشه اسمش رو گناه گذاشت! شایدم نه! نمی دونم! گاهی حس می کنم که دیگه هیچی نمی دونم!

همه منتظر! همه ازت انتظار دارن! همه به نوعی چشم براه! و تو تنها نظاره گر تمام این انتظارات و احساساتی! فقط لبخند و لبخند و لبخند! معمولا هم نه از ته دل!

تمام وجودم سرده؛ سرد سرد! فروغ از آغاز فصل سرد میگه؛ اما چرا هیشکی از پایانش نمی گه! کی تموم میشه! سرما و یخ به تمام وجودم رخنه کرده و از همه مهمتر قلبم! دلم میخواد این فصل سرد هم تموم بشه! هرچی زودتر بهتر!

بگذریم؛ این آخر هفته هم گذشت! خوب بود! در کنار خانواده؛ دوستان! و من با خودم فکر میکنم چند تا اخر هفته دیگه رو می تونم کنارشون باشم؟ چند تا عید دیگه؟ سال دیگه من کجام؟ شاید برای همینه که عجیب اصرار دارم امسال هم کنار سفره هفت سین کنار خانواده ام باشم! هزیون میگم. میدونم!

دیگه اینکه دلم فیلم میخواد؛ فیلم خوب! از این مدلهای افسانه های عاشقانه یا به قولی همون Fairy tail شاید یک عاشقانه آرام مثل شکلات، شاید کمی درام مثل مردی که گریه کرد، نمی دونم چیزی که آدم رو به رویا ببره! من یک کشف تازه کردم، تازگیها فهمیدم که از جانی دپ خیلی خوشم میاد! کشف مهمی بود ها!

برنامه عید هنوز معلوم نیست! منتظرم ببینم میشه یک سفر خوب جور کرد یا نه! همین!

هفته خوبی پیش رو داشته باشین. فعلاً.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۳


به شيرين جانم-۶

عزیزکم سلام

میدونم که مدتهاست برات ننوشتم، میدونم، حق داری گله کنی. میخوام برات از روز برگشتمون بگم. گفته بودم که پدرت زحمت باز گردوندن مارو کشیدند. صبح زود حرکت کردیم، همه چیز خوب بود، اما نمی دونم چرا نزدیکهای شهر احساس درد کردم، دردی بی امون و سخت، تمام تلاشم رو می کردم که پدرت رو نگران نکنم اما موفق نشدم. کم کم  ناله های من تبدیل به فریاد شد، فریادی بی وقفه. پدرت سراسیمه ما رو به بیمارستان رسوند. چه روز و شبی بود. چقدر دردناک اما دردی شیرین. فکر نمی کنم هیچ دردی اینقدر شیرین باشه! اما بود خیلی شیرین بود. فکر نمیکنم هیچ صدای فریادی لذتبخش تر از فریاد نوزادی تازه متولد در سکوت لحظه های پس از زایمان باشه. یادگارت برای دنیا آمدن عجله داشت، خیلی هم عجله داشت. حدود یک ماه زودتر بدنیا آمد و من نگران این تولد نابهنگام و زودرس! وقتی بعد از زایمان از حال رفتم، حس می کردم عجیب به این استراحت نیاز دارم. چشم باز کردم و همه چیز رو بخاطر آوردم. پرستار، فسقلکمون رو نشونم داد. باید چند وقتی توی دستگاه میموند، فقط برای اطمینان از سلامتش.

شیرین من، دخترمون حالش خوبه! صحیح و سالم، شکمو و با اشتها! امروز یک ماهه که از تولدش میگذره! اولین باری که در آغوشش گرفتم تو کنارم بودی و  با لبخند افسونگرت نگاهمون میکردی. اسم زیبایی براش انتخاب کردی، نارگل، بدنش بوی شکوفه های انار رو میده! چقدر شیرین است کنار یادگار تو بودن. همراه یادگار تو بودن. و من احساس ترس غریبی دارم. از آینده، از روزهایی که پیش رو داریم! نمی دونم چقدر می تونم جای خالی تو رو براش پر کنم. منی که تمام لحظه های شیرین زندگیم در کنار پدرم سپری شده. احساس غریبی دارم. به جاده ای که پیش رو دارم نگاه میکنم. و روزی رو می بینم که نارگل شیرینت با اون لباس زیبا روبروی عکس تو ایستاده و احتمالا آرزو می کنه ای کاش تو هم اینجا بودی.

رویای شیرین شبهای من، امروز من ایستادم اینجا، تکیه داده به درگاه اتاق، نارگلت در اون لباس زیبا، روبروی عکس تو و می شنوم صداش رو که آرزو می کنه ای کاش تو هم بودی. در تمام این سالها به یاد ندارم از تو با فعل گذشته صحبت کرده باشیم. همیشه کنارمون بودی در تمام اون لحظات تلخ و شیرین. در تمام این سالها پدرانمون حق پدری را برای نارگل تمام کردند. اما من می دونم که هیچکسی براش تو نمیشه! گاهی حس میکنم نگه داشتنش خودخواهی من بود. حس می کنم که من مهمترین حق رو ازش گرفتم. حق پدر داشتن رو، حق با تو بودن رو! هربار که کودکی رو، دختر نوجوانی رو و یا هر زنی رو در کنار پدری می بینم حس میکنم در حق نارگلم بد کردم. چرا که اون هیچکدوم از اون لحظات شیرین رو نداشت.

عزیزدلم، ای کاش تو هم امروز کنارمون بودی. زیباترین لحظه زمانی بود که نارگل قبل از بله گفتن از تو اجازه گرفت. حالا اونا عازم ماه عسلشون هستند. حدس بزن کجا، آره کلبه قدیمی ما! نارگل اصرار داشت که من همراهشون باشم و من نپذیرفتم. حس میکنم حالا می تونم بعد از اینهمه سال کمی باهات خلوت کنم. نمی دونم چرا اینقدر نگرانم. خیلی نگران. ماه عسل و کلبه قدیمی برای من، یادآور رفتن تو!

امید زندگی من، لحظات سختی بود، تا زمانیکه نارگل تماس گرفت و گفت هر دو خوبند. زندگی خوشی رو کنار هم شروع کردند و حالا من عجیب احساس خستگی میکنم. خوشحالم که زمان رفتن داره نزدیک میشه و من لحظه شماری میکنم برای لحظه با تو بودن. دارم خودم رو برای این سفر آماده میکنم. سختترین قسمت ماجرا آماده کردن نارگل است. باید بهش بگم. باید بگم که دیگه وقت رفتنه! دلم برات خیلی تنگ شده و برای دیدن دوباره تو دارم لحظه شماری میکنم.

مراقب خودت باش و مثل همیشه همراهم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳