زندگی و ديگر هيچ!

برنده شدن همیشه یه معنی اول بودن نیست؛ برنده شده یعنی اینکه اینبار بهتر از دفعه قبل بوده باشی!

همه به فکر تغییر دادن دنیا هستند؛ اما هیچ کس به فکر تغییر دادن خودش نیست!

چهار چیز رو تو زندگیت هیچوقت نشکن - اعتماد - عهد - رابطه و قلب؛ چراکه آنها بیصدا میشکنند اما درد زیادی رو به ارمغان میارند!

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد؛ نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد؛ راهی نروم که بی راهه باشد؛ خطی ننویسم که آزار دهد کسی را!

پ.ن: جمله دوم مال لئو تولستوی! خیلی دوستش دارم! فکر میکنم یکی از اصلی ترین حقایق زندگی ما آدمهاست!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳٠


حکایت من و حافظ!

دست از طلب ندارم تا کام من برآید                                    

یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر                                           

کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران                            

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش                       

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم                                 

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان                                       

هرجا که نام حافظ در انجمن برآید

سلام

دیشب به واسطه دلتنگی بیش از حدم و از اونجایی که چند وقتیه که دچار درماندگی غریبی هستم (در رابطه با مسئله ای نمی دونم باید چیکار کنم و هیچ راه حلی هم به ذهنم نمیرسه! کم آوردم اساسی!!!) دست به دامان حافظ شدم شاید که اون حرفی بزنه و من راهم رو پیدا کنم! غزل بالا نتیجه تفال به حافظ است! اونقدر کلافه بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم! حس میکنم حافظ هم ما رو گذاشته سر کار!

من نمی فهمم کاری که اط بیخ و بن اشتباهه؛ چرا داره تائید میشه! فکر کنم من منظور حافظ رو نگرفتم! میشه یکی به من بگه از این غزل حافظ چی می فهمه! حس میکنم دیوونه شدم رفت! هرچند که دیوونه بودم! فکر کنم دیگه قرص هم فایده نداره! کار از کار گذشته!!! دکتر خوب سراغ ندارین؟

حس و حال امروز من شعر پایین!!!

From the moment I wake up   /  before I put on my make up /   I say a little prayer for you /  while I'm combing my hair now  /   I'm just wondering what to wear now  / I say a little prayer for you  /  forever and ever you'll stay in my heart and I will love you   /  forever and ever we never will part how I'll love you /  together, together, That's how it should be  /  without you would only be heartbreak from me

اینم از حال و روز ما! خوبم! مشکلی نیست! این نیز بگذرد! زندگی همینه دیگه! دارم برای عید برنامه ریزی سفر میکنم! یک سفر آروم و رویایی! خارج از ایران! اگه جایی سراغ دارین بهم پیشنهاد بدین! دنبال یک کشور جالب می گردم.

آخر این هفته هم که تکلیفش معلومه دیگه! امیدوارم هرچی از خدا همون چیزاهایی رو بخواین که به خیر و صلاحتونه، چون اینجوری حتما برآورده میشه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧


آخرین وصیت!

مقنی ملولم دوتاری بزن
به یکتایی او که تاری بزن
بزن چنگ بر پرده ارغنون
رهایم کن از چنگ دنیای درون
پس آنگه که گشتم به مستی هلاک
به آئین مستان بریدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید
به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
ولیکن به شرطی که در مرگ من
ننالد بجز مطرب و چنگ زن
تو خود حافظا سر زمستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب

سلام
من خوبم! بهترم! زمان میگذره و زندگی منم باهاش.
سالهاست که دنبال شعر بالا می گردم و پیداش نمی کردم. یکی به این دلیل که هیچ بیتی رو حفظ نبودم و تنها مفهومش در ذهنم بود و دیگه اینکه نمی دونستم این شعر مال کیه! تا اینکه امروز خیلی اتفاقی پیداش کردم! این شعر برای من دنیای خاطره است! خاطره اون سفر دو نفره با آقای پدر! اون سفر شبانه تو جاده رشت و اون هم گپهای دلنشین و بحث درباره عرفان و عشق و مستی و شراب و می ....! اون موقع من سال اول دانشگاه بودم و چقدر دوران زیبایی با آقای پدر داشتیم. بخاطر دانشجو بودن من و وقت آزادم کلی سفر دو نفره داشتیم. و من عجیب دلتنگ اون دوران زیبام! برای من عالم پدر و دختری، عالم شیرینی بوده و هست. برای من تنها مردی که همیشه نقش موثر و مثبتی رو بازی کرده فقط و فقط آقای پدر بوده و بس! بماند که هنوزم هست ها! شاید احمقانه باشه اما خیلی روزها من اونقدر دلم براش تنگ میشه که بهش زنگ میزنم تا صداش رو بشنوم.
برام جالب بود که شعر منسوب به حافظ و من تو هیچ دیوان و کتابی که اشعار حافظ توش بوده، حتی کتاب قدیمی پدر بزرگم این شعر رو ندیدم. در پی این جستجو این شعر رو به نام شعر ممنوعه حافظ پیدا کردم! ممنوعه؟ چرا؟ نمی فهمم چه تفاوتی بین این شعر و سایر اشعارش؟ گاهی درباره این تضادهای عرفانی می مونم! بگذریم کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ!
آخر هفته خوبی بود، ساکت و سرد و صد البته توام با دلتنگی! دیروز رو هم سرکار نیومدم! خوب حسش نبود حالا بماند که برف هم مزید بر علت شده بود ها! جای زخمم هنوز خوب نشده که هیچ بدتر هم شده! تبدیل شده به یک زخم درست مثل صلیب! نگاهش که می کنم اشکم درمیاد! تو این چند روز بعضیا خیلی دلداریم دادن، یک دنیا ممنونشون هستم چون خیلی به حضورشون نیاز داشتم، بعضی ها هم اصلا به روی مبارک نیوردن! راستش مهم نیست! فقط این اتفاق باعث شد قاطعانه تصمیم بگیرم محبتم و انرژیم رو برای هر کس و ناکسی خرج نکنم! اونایی که من همیشه کنارشون بودم و هر وقت انرژی مثبت می خواستم میومدم سراغم بیشترشون حتی حالم رو هم نپرسیدن که هیچ تازه یکنفرشون هم بد نمک زد به زخمم! اونقدر که تصمیم گرفتم در رابطه با دوستیم باهاش تجدید نظر کنم! از کسی توقع نداشتم اما این موضوع برام جالب بود مثل اینکه هرچی آدمها ادعاشون بیشتر، عملشون کمتره! مهم نیست. این حوادث باعث میشه آدمای دور و برت رو بشناسی! باعث می شه بدونی رو کیا می تونی جساب کنی!
دیروز یک چیز جالب رو کشف کردم و اونم اینکه من اسکواش رو واقعا دوست دارم! می دونین اون روزی که صرفا بخاطر پیشنهاد شنم، قبول کردم برم سراغ این ورزش فکر نمی کردم اونقدر برام جذاب بشه که حتی تو اون برف دیروز هم برم باشگاه! فوق العاده است. من که خیلی لذت می برم. از دیروز رسما دیگه جدی بازی می کنیم! تقریبا با هم مسابقه میدیم! فکر کنم یکی دو جلسه دیگه بتونیم به راحتی بدون حضور مربی خودمون بازی کنیم! مربی خوشحال ما، دیروز بهمون میگه از ماه دیگه می فرستمتون مسابقه! قیافه من که دیدنی بود! خلاصه که اگه دنبال یک ورزش شاد و پر تحرک و تقریبا کم هزینه می گردین اسکواش انتخاب مناسبی!
دیگه اینکه همین! من باید بنا به دلایلی یک هفته صبر پیشه کنم! از صبح 100 بار دستم رفته سمت تلفن و باز عهدم یادم اومده! صبر ایوب میخواد منم که صبر ندارم! این نیز بگذرد!
همین.
خوش باشین. راستی اگه کسی درباره شعر بالا اطلاعاتی داره خوشحال میشم بهم بگه! مرسی!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳


فریاد خفته در درون من!

سلام

خوب اگه بخوام راستش رو بگم حالم اصلا خوب نیست! اما مثل همیشه تلاش می کنم برای خوب بودن! می دونم که این روزا همه خسته ان! هیشکی حوصله نداره! هیشکی حال خوندن غرغر نداره! مشکلی نیست می تونین نخوونین! اتفاق خاصی نمیوفته! اما اگه من ننویسم این بغض آروم نمی گیره!

دلم میخواد فریاد بکشم از این همهمه! از این بی عدالتی از این بی قانونی! من نمی فهمم پلیس این خراب شده چه غلطی می کنه! متاسفم؛ دلم نمیخواد همه رو یکی بدونم اما حالم خرابتر از این حرفاس! اونقدر بغض دارم که احساس خفگی میکنم!

دیروز وقتی از سرکار بر میگشتم خونه؛ اتفاقی احمقانه باعث شد که حالم اینقدر دگرگون شه! داشتم میومدم خونه! دیروز آلوچه خانوم (ماشین آلبالویی رنگ خانوم مادر) همراهم بود. موزیک هوای گرفته و خوب حال و هوای خسته من و خوب رانندگی آروم؛ که یکباره یک دیوونه پیچید جلوم؛ داشتم تصادف می کردم یک تصادف بعد؛ به خیر گذشت! راننده ۲۰۶ بدون توجه به راهش ادامه داد و من فقط براش چراغ زدم! این مسئله دو بار دیگه هم تکرار شد بار سوم دیگه کنترلم دست خودم نبود دستم رو گذاشتم رو بوق و کشیدم کنارش با خشم به راننده احمق نگاه کردم! اما راننده از پشت اون شیشه های بخار گرفته حتی متوجه من نشد آخه زیادی مشغول اون آقا پسر کنار دستیش بود! راهم رو گرفتم و ادامه مسیر دادم که یکباره دیدیم دیوونه با سرعت از کنترم رد شد و پیچید و بطور افقی خیابون رو بست! پسر با عصبانیت از ماشین پیاده شد و من شیشه و نصفه دادم پایین و گفتم چه خبرته! که یکباره دیدم راننده ( حتی عارم میاد بگم خانوم؛ که این لغت براش خیلی زیاد!!!!) وحشیانه از ماشین پیاده شد و حمله کرد! دستش رو اورد تو ماشین و گلوم رو گرفت و فشار میداد و من تو شوک کل این ماجرا و فحش هایی که میشنیدم! بالاخره راننده کشید خودشو عقب و با همون سرعت سوار ماشین شد و رفت! و من هنوز تو شوک ماجرا! نکته جالب قضیه؛ در تمام این مدت مامور راهنمایی و رانندگی با خونسردی تمام و لبخندی بر روی لب با لذت ماجرا رو نگاه می کرد؛ درست مثل فیلمهای آمریکایی که دو تا زن پایین شهری با هم دعواشون میشه و مردم جمع میشن و فریاد میکشن :« hey, cat fights,ha ha ha!!!!!» بعد که راننده رفت سمت ماشین مامور راهنمایی تازه اومد کنار ماشین و با خنده گفت :« برو حاج خانوم!!!!» بهش نگاه کردم و با بغض و صدایی که به سختی درمیومد گفتم :« شما زنگ میزنین 110 یا من زنگ بزنم!» طرف سرش اورد تو ماشین و آروم گفت: «ببین این پتیاره ای که من میبینم اونجا هم ترتیبت رو میده! برو!» رفتم! رفتم خونه! با خستگی! با بغض! با درد! جای چنگالهای اون حیوون به شدت می سوخت و من دلم میخواست فریاد بکشم!

رفتم خونه و یک راست رفتم تو اتاق آقای برادر بیصدا، نشستم تو بغلش و هق هق کردم! با صدایی خفه که مبادا خانوم مادر بفهمه! من هنوز کلافه ام! هنوز بغض دارم! هنوز میخوام فریاد بکشم نه از درد جای چنگالهای اون وحشی نه! از این که پلیس این مملکت اینقدر خونسرد چنین چیزی و می بینه و با لذت هیچکاری نمی کنه! حتی جریمه اش نکرد بابت بستن خیابون ولیعصر!

حالا از خودم می پرسم اینجا چی داریم؟ امنیت؟ احترام؟ زندگی؟ آسایش؟ آرامش؟ چی داریم؟ و هر لحظه که میگذره من بیشتر و بیشتر آرزو میکنم زودتر خبری به دستم برسه و چمدونهامو جمع کنم و برم! برم برای همیشه! اینجا برای من فقط یک خاطره است! سامه عزیزم اصلا غصه نخور که اینجا برف میباره و اونجا نه! که برف رو همه جا میشه داشت اما امنیت رو نه! رامین عزیزم اصلا غصه نخور که اونجا هوا سرده که اونجا غریبی که من اینجا تو این مثلا کشور ( عارم میاد بگم وطن، چون وطن برای من یعنی عشق یعنی امنیت یعنی .......!) غریبم! تو این مثلا کشوری که همه همزبان و همخون و.......... من هستن!

میخوام برم! زود زود! برای همیشه! اینجا برای من تنها یک خاطره است! یک خاطره قدیمی! گاهی فکر میکنم ای کاش آدمهایی با دیدگاه خان داداش و عروس خانوم، که باید موند و اینجا رو ساخت و از این اراجیف، وجود نداشتن تا شاید واقعا اینجا یک اتفاق خوب میوفتاد! شاید یک عده به خودشون میومدن! حالم اصلا خوب نیست! دلم فریادی بی امون میخواد هق هقی بی انتها!

پ.ن1: هفته پیش به آقای برادر حمله کرده بودند خدا رو شکر که خودش صدمه ندید و فقط ماشین آسیب دید! اونا هم دوتا دیوونه بودن! دو تا موجی!

پ.ن2:هیچی ولش کن! نصیحتم نکنین!

پ.ن3: دلم برات تنگ شده! این از روز اول! نگرانم نباش خوبم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٠


تفکرات ذهن خسته من!

سلام

خسته ام خیلی خسته! خوب نیستم و تلاش می کنم برای خوب بودن؛ بی فایده است! خیلی هم بی فایده است. از آدمهای خودخواه خسته شدم! دلم میخواد می تونستم خودخواه باشم! دلم میخواد فریاد بکشم اما چیزی مانع میشه! دلم میخواد یک دل سیر گره کنم؛ اما چیزی مانع میشه! دلم میخواد بشکنم و باز چیزی مانع میشه! یک چیزی تو قفسه سینه ام سنگینی میکنه! میشه لطف کنی و درش بیاری! دلش هوای تازه میخواد! نمی تونه نفس بکشه! می دونی کافیه یک تیغ تیز برداری و یک شکاف تمیز بدی؛ دستت رو ببری توش و قلب منو دربیاری! یک قلب یخ زده! شاید اینجوری آروم بگیری و دست از سر من و زندگی من برداری!!!

در عین دوست داشتم ازت خسته شدم! دلم میخواد برم یکجایی که دست هیشکی بهم نرسه! از خودم از دنیای اطرافم از آمهای دور و برم و بیشتر از همه از خود خودم خسته شدم!

نتیجه تمام این اراجیف؛ دوباره چله گرفتم! شاید جواب سوالاتم رو بگیرم! شاید دوباره یک معجزه بشه! می دونم که میشه! می دونم که بیخوابی و نگرانی و فشار این مدت باعث این موضوع شده! باید بخوابم! آب! آره آب! شاید آرومم کنه!

دیشب دوستی برام خواب دیده! خوابی که خودش هم ازش در شگفته! خوابی که هر دو دوست داریم تعبیرش رو بدونیم.

خوبه حالا آرومترم! قسمت خنده دار قضیه اینجاست که من میدونم نوشتن آرومم می کنه و هر بار کلی طول میکشه تا شروع به نوشتن کنم!

این متن رو خیلی جدی نگیرین! فقط کمی بیخوابی دارم! حالم خوب!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۸


برف و آرزوهای محال!

گفتم که یافت می نشود گشته ایم ما

گفت: آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.

سلام

آره آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست! هوا رو دارین؟ انوقت تو این هوای محشر من نشستم اینجا و دارم بیرون رو نگاه می کنم و هزار و یک فکر توی ذهن نا آروم من برای خودشون چرخ و فلک بازی می کنن! منم که هیچی نشستم برای خودم!

کلی آرزو و دل خواسته محال دارم! حالا اینکه محال رو چی تعریف کنیم خودش بحثی ست جذاب! دلم میخواست می رفتم بیرون، با یکی که خیلی عزیزه! شاید می رفتیم قدم میزدیم شاید ... نمی دونم! با خودم فکر میکنم اگه شرایط طور دیگه ای بود، ما الآن کجا بودیم؟ اصلا می شناختیم همدیگرو؟ اصلا اینقدر برای هم جذاب بودیم؟ نمیدونم!

من دلم برف بازی میخواد،دلم میخواد برم آدرم برفی درست کنم! به یاد تمام لحظات زیبای کودکیم! دلم میخواد با اونی که عزیزه برم برف بازی! بعدشم یک لیوان قهوه داغ!  دلم قهوه میخواد! آخرشم این دل هوایی من سر منو به باد میده!

چند روزه دلم برای آقای پدر تنگ میشه! نه که مسافرت باشه یا نبینمش ها نه، همین جاست، هر شب هم می بینمش اما بازم دلم براش تنگ میشه! رابطه من و آقای پدر رابطه پیچیده و غریبی! شاید یک روز درباره اش نوشتم! رابطه شما با پدرتون چطوریه؟

کاش میشد میرفتیم بیرون! کاش میشد زندگی رو متوقف میکردیم! کاش میشد شرایط رو تغییر میدادیم! کاش و هزار و یک ای کاش دیگه! بیفایده است! باید با شرایط ساخت! بماند شرایط فعلی شرایط خیلی بدی هم نیست! تو این روز برفی دوست داشتین چیکار کنین؟

فعلا.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢


سه شنبه؛ سه شنبه عزيز!

سلام

خوب من خوبم! یعنی سعی می کنم که خوب باشم.

بازم سه شنبه، سه شنبه عزیز. سه شنبه ها همیشه منو یاد کتاب « سه شنبه ها با موری» میندازه! یکی از اون کتابهایی که تاثیر به سزایی تو زندگی من داشت. شخصیت موری به نوعی یک وجهی از شخصیت همه ماست، شاید اون بخشی که میخوایم نادیده بگیریمش!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، به قول قدیمی ها هفته افتاده تو سرازیری! و من همیشه سه شنبه ها رو دوست داشتم. حالا تصور کن این سه شنبه مصادف بشه با 11 دی، تولد آقای برادر و صد البته اولین روز سال نو میلادی!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، اولین روز سال 2008 با یک صدای آشنا و دوست داشتنی شروع شد و ادامه داره! صدایی که خیلی وقتها دلتنگش هستی، صدایی که آرزو می کنی کاش شرایط فرق می کرد و اوضاع می تونست جور دیگه ای بود.

سه شنبه، سه شنبه عزیز، با رویا شروع میشه، رویای سفر، با همسفری دوست داشتنی، سفری که میدونی هیچوقت نمیری، همسفری که میدونی هیچوقت همسفرت نخواهد بود! اما رویا همیشه شیرین و جذابه! و رویای سفر بسیار جذاب،سفری که مهم نیست 2 روز باشه و توی یک جای کوچیک و با امکانات کم، مهم اینه که با اون باشی، مهم نیست چقدر سرد باشه، چون وجود اون برای گرم کردنت کافیه! نیازی به در آغوش کشیدنت نیست، حتی نگاهش هم گرمت میکنه!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، باهم از سفر میگین و برنامه ریزی، کلی حرف که شرم از گفتنش داری و توی دلت نگهشون میداری! فقط میدونی برات خیلی عزیزه اونقدر عزیز که دلت نمیخواد پلهای پشت سرش خراب بشه، اونقدر عزیز که دلت نمیخواد زندگیش از اینی که هست بیشتر بهم بریزه! حتی به قیمت اذیت شدن تو!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، روبروی پنجره نشستی و بیرون رو نگاه میکنی، انگار کار دیگه ای برای انجام دادن نیست، وقتی تلفن زنگ میخوره بیرون رو می بینی، وقتی گزارش می نویسی بازهم هر از گاهی به بیرون نگاه میکنی، انگار منتظر یک اتفاقی، یک خبر، یک معجزه! شایدم منتظری از خواب بیدار شی و ببینی این چند وقت همه چیز رویا بوده، بیدار شی و ببینی هیچکدوم از اون حرفها رو نزدین، بیدار شی و ببینی دیروز غروب تنها یک رویا بوده، رویایی شیرین و خدا رو شکر کنی، که هیچکدومشون اتفاق نیوفتاده!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، روبروی پنجره نشستی و بیرون رو نگاه میکنی،نگاهت به اون جرثقیل ثابت است! فکر میکنی، با خودت فکر میکنی، به روزی که با مریم نشسته بودین و بهش نگاه میکردین و از تصور یک شهربازی خطرناک لبخند می زدین. نگاهش میکنی و دلت میخواست الآن اون بالا بودی اون لبه وای میستادی علیرغم تمام ترس و وحشت این چند سال اخیرت از ارتفاع و با تمام وجود فریاد میکشیدی، بلند گریه می کردی و فریاد می کشیدی، اونقدر که دلت آروم بگیره، اونقدر که شاید خدا هم صدات و بشنوه و دلیل این چرای بزرگ زندگیت رو بهت بده.

سه شنبه، سه شنبه عزیز، پسرک با اون لحن و صدا میخونه :« ای عشق اول و اخرم ببین چی اومد به سرم، دوست دارمهای منو نگو نمیشه باورم، کوچه به کوچه همسفر خونه به خونه در به در، هر جایی میخوای بری این دلو با خودت ببر،میخوامت نگی به کسی، عاشقتم نگی به کسی، دیوونه من دوست دارم آخه باسه چی دلواپسی!» و من فکر میکنم چرا اینقدر دلواپسم؟ دلواپس چی؟ دلواپس این گناه! واقعا گناه یا تصورات من؟

سه شنبه، سه شنبه عزیز، روبروی پنجره نشستی و بیرون رو نگاه میکنی،به این هوای سنگین و ابری، هوایی که اونم مثل دلت بلا تکلیفه! هنوز نمی دونه میخواد بباره یا باز بشه! درست مثل حال و هوال دل گرفته و بلاتکلیف تو! فکر میکنی خیلی سخته که بدونی چی دلت میخواد، اما نخوای بهش برسی، تنها به این دلیل فکر میکنی خواستت گناهه!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، خواننده محبوب آقای برادر، Rihanna، با اون صدای دلنوازش می خونه :« please don't stop the music ..... your hands are on my waist, just let the music play, we were hand in hand, chest to chest and now we are face to face, I wanna take you away....!!!!» زیر لب باهاش میخونی و از ته دلت میخوای فرار کنی، فرار کنی به جایی که کسی نباشه. تو باشی و تو، شایدم، نه فقط خودت و خودت! فکر می کنی تا کی می تونی مقاومت کنی، راه حلی داری یا نه!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، باید فکرت رو متمرکز کنی، باید....! یاد کتاب در ساحل رودخانه پیدرا میوفتی و فکر میکنی دیگری داره برمیگرده! کی میگه که اون عاقلتر و با تجربه تر؟ تو؟ دیگری؟ یا ...! این هم بخشی از تخیلات و تصورات تو! این تویی که معیارهات رو تعریف میکنی! فکر میکنی زندگیت توی یک تضاد گیر افتاده و از همه بدتر اینه که هیچ کفه ای سنگینتر نیست! شاید اگر یک کفه سنگینتر بود میشد خیلی ساده تصمیم گرفت.

سه شنبه، سه شنبه عزیز، یادت میوفته که به خودت قول دادی خودت رو کمتر ملامت کنی، کمتر سرزنش کنی، بیشتر با خودت مهربان باشی و بیشتر خودت رو دوست داشته باشی! اینکه هیشکی کامل نیست، اینکه حتی سایه هم قابل دوست داشتنه! اینکه سایه هم بخشی از شخصیت درونی تو! و ناخودآگاه به نیمه تاریک وجود فکر میکنی! و از خودت می پرسی نیمه تاریک وجود تو کجاست؟ چقدر میشناسمش؟ شاید تو درست نشناسیش اما دخترک توی آیینه حتما به خوبی می شناستش! دلت برای دخترک تنگ شده!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، به سفری طولانی فکر میکنی، به سفری رویایی، سفر دور دنیا، سفری شاید یکساله، سفری که ازش تنها بر نمیگردین، لذت در آغوش گرفتن یک دختر بچه زیبا یا شایدم یک پسر بچه شیطون مستت میکنه، بارها دلت خواسته ازش بپرسی اگر دخترکت از من بود هم، ...! حتی خودت هم قدرت تموم کردن جمله ات رو نداری!

سه شنبه، سه شنبه عزیز، آره باز هم سه شنبه عزیز. مهم نیست هوا گرفته باشه یا آفتابی، مهم نیست در رویای سفر باشی یا نه، مهم نیست بالای اون جرثقیل اون نوک واستاده باشی یا نه، مهم اینه که امروز سه شنبه است، روز سرازیری هفته، یکی از روزهای محبوب زندگی تو! شاید چون زیباترین اتفاق دنیا مصادف با این روزه! به دنیا اومدن عزیزترینت، آقای برادر 18 ساله! حالا دیگه برای خودش یک پا مرد شده! شیرین من، عزیز دل خواهر، امید زندگی من، و هزاران تشبیه عاشقانه و دوست داشتنی دیگه، تولدت مبارک. و من امروز فریاد میزنم که تو بهترین اتفاق زندگی منی. دوست دارم. بی انتها.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱


برف، یک فنجان چای داغ!

سلام

 

خوب، تعطیلات چطور بود؟ خوش گذشت؟ مال من که بد نبود. البته که خبر خیلی خاصی نبود. اما خوب بود. 5شنبه شب مهمونی تولد آقای برادر بود. فکرش رو بکنین مهمونی 18 ساله ها! احساس بزرگی می کردم. مهمونی بامزه ای بود! کلی نکته جالب و کلی موضوع برای گپ زدنهای بعد از مهمونی!!! یاد 18 سالگی خودم افتادم! گاهی فکر میکنم چقدر دنیای ما با دنیای دهه 60 ها متفاوت! نمیگم دنیای کدومم ما بهتره، هرچند که من دنیای خودم رو بیشتر دوست دارم، اما دنیای اونا هم دنیای غریب و جالبی! طرز تفکراتشون، رفتارهاشون! گاهی جای تحسین داره و گاهی ....! چی بگم! خلاصه مهمونی جالبی بود.

 

جمعه، روز جمع و جور و تمیز کاری، بعد از مهمونی! بگذریم که خودش یکپا مهمونی بود. دوست صمیمی خانوم خواهر و 3 تا از دوستای آقای برادر منزل ما بودند! اومده بودند کمک، البته بماند که این دور هم بودن تا شب ادامه داشت و البته که من از عصر از خونه زدم بیرون.

 

شنبه هم از صبح از خونه زدم بیرون. عصر با شنم اومدیم خونه ما و کلی صحبت کردیم. گاهی فکر میکنم چرا زندگیهامون اینجوری شده! در عین خوب بودن درگیر یکسری مسائل بیخود هستیم. چرا مردهامون دیگه مرد نیستن! چرا اکثر پسرهامون آداب معاشرت نمیدونن! برام خیلی عجیبه وقتی می بینم پسرهای همسن و حتی گاهی بزرگتر از خودم آداب معاشرت نمی دونن اونوقت یک پسر فسقل 18 ساله رفتاری با آدم داره که دلت میخواد مردت باشه! احمقانه است میدونم اما من پسر 18 ساله ای رو میشناسم که ستایشش می کنم چون خیلی زیبا بلده با یک خانوم چطور رفتار کنه، اونقدر که دل من 29 ساله رو هم میلرزونه! قبول دارم خیلی چیزا به خانواده بر میگرده، قبول دارم که این پسر فسقل پدری داره بسیار متشخص و آقا، از اون دسته مردهایی (درست مثل آقای پدر) که احترامی قابل توجه برای خانومها قائل هستند، دقت کنین گفتم احترام نه رفتاری جهت مخملی کردن پشت گوش خانومها!!! اما این دلیل خوبی نیست. نمیدونم! جدا نمیدونم. فقط این رو میدونم من برای خودم استانداردهایی دارم که حاضر نیستم ازشون بگذرم. شاید خیلیهاش به نظر پیش پا افتاده بیاد، اما برای من خیلی مهمه! چون یاد گرفتم که از اصول اساسی زندگی هستن! بگذریم، این قصه سر داراز داره!

 

آی اگه بدونین اینجا چقدر سرده! از صبح داریم قندیل می بندیم جالا بماند که شبکه هم از صبح تا حدود یک ساعت قبل قطع بوده! برف هم که دیگه هیچی دیگه! من الآن فقط دلم میخواست خونه بودم، کنار شومینه و از پشت پنجره این برف زیبا رو نگاه می کردم با یک لیوان چای داغ! هوووورررااااا یکیش برآورده شد، چای داغ رسید! اینم یک نشونه خوب!

 

راستی اگه دلتون فیلم خوب خواست، حتما فیلم Dangerous of beauty رو ببینین. شاید خانوم ها بهتر درکش کنن! فیلم حرف برای گفتم زیاد داره. یک اعتراف کوچولو، دلم برای دوستی تنگ شده که نباید تنگ شه!

 

دیگه اینکه همین، کلی حرف تکراری دارم که خوب تکراری هستن دیگه پس بیخیال! خوش باشین. امیدوارم هفته زیبایی پیش رو داشته باشیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٩


روياهای کودکی!

سلام

من خوبم؛ حالم خیلی بهتره! نمی دونم چرا اما تازگیها عجیب گذر زمان به چشمم میاد! نمی فهمم این سرعت برای چیه! چرا زمان اینقدر سریع میگذره! شوخی شوخی زمستون شد و ۳ ما دیگه عید! یک دوست پاکستانی-استرالیایی دارم؛ پسر خیلی جالب و خوبیه! هر از چند گاهی باهم گپ میزنیم. دیروز به مناسبت کریسمس براش کارت فرستادم و این شد شروع یک گپ جدید و جالب. من از رسم و رسومات سال نو میلادی پرسیدم و اون از رسم و رسومات ما! فکر نمیکردم رسومات ما براش اینقدر جالب باشه؛ کلی هیجان زده شده بود. و من متحیر از این همه هیجان!

دیروز از بس احساس افسردگی و خستگی می کردم رو آوردم به فیلم. اگه دلتون یک فیلم خیالی و جالب می خواد؛ حتما فیلم « میانبری به شادکامی : Shortcut to happiness» رو ببینین. و من باز فهمیدم که مرده بازی آنتونی هاپکینزم. این مرد محشره! یکی از زیباترین جمله های فیلم؛ جمله ای که پدر به پسرش میگه : «پسرم بخاطر داشته باش که هرگز میانبری به شادکامی وجود نداره!». اگه دلتون یک فیلم نیمه رمانتیک به سبک قدیمی میخواد حتما فیلم «Becomming Jane» رو ببینین. زندگی جین آستین نویسنده رمان معروف غرور و تعصب! من که دوست داشتم.

چند روز که دلم عجیب هوای دنیای خیالی رو داره! می دونین چی می گم؟ دلم میخواد از دنیای واقعی بیام بیرون و یکباره سر از یک دنیای خیالی و فانتزی در بیارم. نمی دونم شاید چون دلم هوای کودکی داره یا شایدم چون کودک درونم بازیگوش شده! دلم داستان میخواد از همون داستانهای موقع خواب، داستانهای خیالی، ماه پیشونی، چهل گیس، پرنده آبی، دختران نارنج و ترنج، یا حتی داستانهای غربی سیندرلا، زیبای خفته و....! گاهی فکر میکنم چقدر خوب بود اگه دنیای واقعی هم مثل دنیای فانتزی و کودکانه بود، همیشه پایان خوش، همیشه شادیهای کوچیک و امیدهای بی انتها! دلم هوای داستانهای شاهنامه رو داره، دلم زال میخواد که به شکار بیاد و شکار بشه، آرش کمانگیر، کاوه و سیاوش! دلم میخواد تهمینه باشم، شایدم رودابه یا شایدم.... نمیدونم! شاید بخاطر همین داستانهای کودکی که همیشه منتظر شاهزاده هستیم که بیاد، حالا لازم هم نیست این ناجی حتما شاهزاده باشه میتونه محمد گل بادام یا مثلا حسن کچل باشه! دلم اسارت میخواد تو دست دیو دوسر و یک ناجی؛ یکی مثل امیر ارسلان نامدار و....! خلاصه مطلب دلم افسانه میخواد. شدم مثل بچه ها، شبها کارم شده خوندن کتابهای کودکیم، قصه های صمد بهرنگی، هانسل و گرتل و ....! گاهی دلم میخواد برای کسی قصه بگم، برای یک دختر بچه زیبا که به عشق شاهزاده سپید پوش به خواب میره یا یک پسر بچه شیطون، که به شوق شنیدن آخر داستان با خواب مبارزه می کنه!

چقدر دلتون میخواد که زندگیتون مثل افسانه های کودکیتون بود؟ قهرمان افسانه ای دوران کودکیتون کی بود؟ قهرمان کودکی من آرش کمانگیر بود، رویای من مردی بود با تیر و کمان، غیور با اندامی ورزیده، جوانی که به شکار میاد و خودش شکار میشه! شاید برای همین هم از رابین هود هم خوشم میومد! بخصوص اون شخصیت کارتونیش، جذابترین روباهی که میشه دید! چقدر به یاد کودکیتون میوفتین؟ چقدر از رویاهای و آرزوهاتون رو به یاد دارین؟ من هنوزم عاشق کتابها و کارتونهای کودکیم هستم. هنوزم عشق خرید کارتونهای فانتزی و دیدن آنهام! اصلا هم فکر نکنین که از سنم خجالت می کشم ها، نه اصلاً!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٥


کريسمس زيبا!

سلام

خوب اول از همه کریسمس مبارک. خوب شاید بعضیها فکر کنن ما که مسلمونیم به ما چه! نمی دونم فقط می دونم همیشه عاشق کریسمس بودم.

همیشه دلم هوای کریسمس و برف و اون درخت زیبای کاج رو داشته. امسال هم مثل هرسال دلم کارتون هزار بار دیده و تکراری اسکروچ میخواد. یاد پارسال به خیر؛ یکی از دوستان مهمونی کریسمس گرفت؛ چه شبی بود. شبی خوش به زیبایی اون درخت زیبای کوچک کاج!

امسال برای خودم تزئینات درخت کریسمس خریدم. البته بماند که یکیش هم کادو بود. و باز بماند که از درخت هیچ خبری نیست. اینم یجور دلخوشی دیگه! کریسمس همیشه برام کلی خاطره خوب داشته. برای یادآور دوران خوش کودکی! اون زمانی که خانوم مادر دوست مسیحی داشت و ما هرسال کریسمس مهمان خانه اش بودیم و کلی شیرینی خوشمزه و هدیه می گرفتیم. چقدر بازی کردن کنار اون درخت زیبا لذت بخش بود و چقدر من هرسال کریسمس به آقای پدر غرغر می کردم که دلم درخت کریسمس میخواد و همیشه آقای پدر به نوعی این دلخوری رو از دل دختر لوسش درمیورد.

دلم میخواست امروز میموندم خونه و کنار شومینه روشن روبروی اون پنجره دلباز می نشستم و قهوه میخوردم. دلم برف میخواد؛ دلم پیاده روی زیر برف میخواد آسمون قرمز به رنگ خون! صدای هیزم و ....! خرده نگیرین اینم از خصوصیات متولدین اردیبهشت! دلشون دریاست! با کلی هوس رنگارنگ! و من دیونه این هوسهام. یکی از دوستان قدیمی همیشه میگفت رگ خواب تو؛ برآورده کردن همین هوسهای کوچولوت! اونوقته که مثل یک بچه سربراه میشی! نمیدونم شاید درست می گفت.

بازم کریسمس مبارک. تا دلتون میخواد امروز آرزو کنین؛ برآورده میشه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٤


بيربط!

سلام

خوب من راستش ؟؟؟ نمیدونم بگم خوبم یا نه! از نظر روحی خوبم؛ اما از نظر جسمی نه خیلی خوب نیستم. از ۵شنبه تا حالا سرما خوردم اساسی!!! بهترم! اما هنوزم کمی بیحالم.

آخر هفته خوبی بود. ۵شنبه با دوستان قدیمی سپری شد. یک جمع دخترانه و مملو از تفریحات دخترانه! کلی خوش گذشت. گاهی با خودم فکر میکنم چقدر این جمع ۴ نفره رو دوست دارم. چقدر از بودن کنار هم لذت میبریم. ساده ترین اتفاقات چقدر برای ما زیباست. نمیدونم این جمع تا کی پابرجا باشه اما اینو میدونم که این دوستی سالم و زیبا رو حاضر نیستم با دنیا عوض کنم.

شب یلدا به رسم هر سال؛ مهمان منزل گرم عمه خانم بودیم. بعد از فوت پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری؛ تا قبل از آن رسم بود همه اونجا جمع میشدیم؛ عمه خانم این رسم رو ادامه داد و هر سال شب یلدا همه رو دور هم جمع میکنه. شب زیبایی بود. کلی خوش گذشت. یکی از جالبترین لحظات بع عادت سالیان قبل؛ فال حافظ و حافظ خوانی! من که خیلی لذت می برم. حالا دیگه انار سرخ و هندوانه شیرین بماند! خلاصه که این رسومات رو خیلی دوست دارم.

دیگه اینکه از شنبه رسماً؛ از پا افتادم. حالم عجیب بد بود. اونقدر که دیروز رو مجبور شدم بمونم خونه! بماند که هنوز هم کمی گیجم اما خوب دیگه نمیشد کاریش کرد.

در اولین فرصت که کمی حالم سرجاش بیاد؛ میام. خوب و خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳