بهای زندگی!

هرکجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچهای غربت؟

 

سلام

خوب راستش هیچ موضوع خاصی برای نوشتن ندارم. این هفته هم داره به آرومی میگذره! این آرامش رو دوست دارم.

دیروز تولد رابین هود بود! البته از نوع شناسنامه ای! باهم رفتیم براش کیک گرفتیم و بعدشم آب انبه خوردیم! تو راه از این گل فروشهای دستفروش گل گرفتیم و هزار بار به هوای بو کردن گلها، اون ها فرستاد تو صورتم! کلی خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم. وقتی رسیدم خوونه دیدم پدرخوانده گرامی اومده، براش 3تا سورپریز داشتم، لباسم و عوض کردم و سورپریزهاشو بهش دادم! مثل بچه ها شوق کرده بود! منم که هیچی دیگه! صورتمو غرق بوسه کرد و نشستیم کنار هم، دستش دور شونه ام. به خانوم مادر نگاه میکردم که با چه لذتی ما رو نگاه میکرد و تو بحثمون شریک بود! بحث خاطرات قدیمی! و باز پدرخوانده گرامی جمله همیشگی رو گفت: « ای کاش یک پسر سن و سال تو داشتم و تو میشدی عروس خودم!!!» با خنده گفتم :« خوب مگه بده الآن یه دختر داری!» خنده های از سر شوق و لذتش بهم انرژی میده! میمیرم برای اون نگاه پدرانه و پر از عشقش! دلم براش و برای گپ زدنهامون تنگ شده بود! ته دلم گرفت وقتی که گفت :« آخر اردیبهشت میرم پیش بچه ها اگه کارام تا اون زمان جور شده باشه که بر میگردم دوباره اینجا اگه نه زود زود سه سال دیگه برمی گردم!» دلم گرفت و ...! دلم نمیخواد بهش فکر کنم! حالا تا اون وقت!

راستی یه سول چرا بعضی آدما اینقدر تو زندگیشون تاخیر دارن؟ شما چی شما هم تو زندگی تاخیر دارین؟ تو زندگی کردن، تو دوست داشتن، تو لذت بردن؟

ای کاش یاد می گرفتیم که اصولا تاخیر چیز خوبی نیست! گاهی بابت این تاخیر باید بهای زیادی پرداخت!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩


آدما!

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

          همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

...

یادم امد که شبی، با هم از آن کوچه گذشتیم

          پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

                               ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

 

سلام

خوب از آخر هفته بگم که به آرومی گذشت و در کل هفته زیبا و آرومی رو شروع کردم. هوای عالی و کتاب و آرامش!

سالهاست که دلم گیره این شعر کوچه است! چند سال پیش، یک روز غروب، با پدرخوانده گرامی و یک جمع دوستانه و کوچیک، تو همین روزا، رفتیم پیاده روی، پیاده روی که نه، قدم زدن تو کوچه پس کوچه ها و کوچه باغهای قدیمی شمرون، پدرخوانده گرامی شروع کرد به زمزمه شعر کوچه و ما هم به همراهش! چقدر اون روز ناخواداگاه اشک ریختم نه از سر غم که از سر شوق، به قول امروزیها فوران احساس! چقدر روزهای خوبی داشتیم! چقدر لذت بردیم! خوشحالم که از این لحظه ها لذت بردم. خوبه آدم راه و روش زندگی رو یاد بگیره!

امروز صبح تو ماشین با خودم فکر میکردم، وقتی به خودم اومدم دیدم انقدر فکر تو ذهنم دارم که نمیدونم اول به کدومش برسم، نتیجه یه راه ساده براش انتخاب کردم، صدای ضبط رو کمی بلند کردم و با آهنگهای دلخواه همخوونی کردم! گاهی نباید فکر کرد! ذهن هم نیاز به سکوت و آرامش داره!

گاهی بعضی آدما میان تو زندگیت که بفهمی چقدر ساده ای! گاهی بعضی آدما میان تو زندگیت که بفهمی چقدر خودتو و خواسته هاتو می شناسی! گاهی بعضی از آدما میان تو زندگیت که یادت بیاد به جای انتقام راههای بهتری هم هست! گاهی بعضی آدما میان تو زندگیت که یادت بیاد دروغ هنوز هم هست و میشه به سادگی آب خوردن دروغ گفت! گاهی بعضی ادما میان تو زندگیت تا یادت بیاد هنوز هم هستن دلهای پاک! گاهی بعضی آدما میان تو زندگیت تا یادت بیاد هیچ حسی زیباتر از دوست داشتن و عشق نیست، حتی اگه وصل ممکن نباشه! گاهی بعضی آدما میان تو زندگیت تا یاد بگیری جور دیگه هم میشه دید، میشه حس کرد، میشه زندگی کرد! و گاهی ...!

شما جزو کدوم دسته این؟

بهار که میشه دلم هوایی میشه و بازیگوش! اینجوری بیشتر دوسش دارم! فکر کنم دوباره چشام داره برق میزنه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٧


طعم کمی گس پوست سيب!

زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست!

سلام

فکرشو بکن، دوباره آخر هفته است! یک هفته دیگه هم تموم شد. و یک هفته زیبای دیگه در راهه! می بینی عمر چه زود می گذره! چقدر خوبه که میشه زندگی کرد، میشه آرامش داشت! برام جالبه یاد گرفتم بی تفاوت باشم!

فکرشو بکن، ماشین نداری و خیابون ولیعصر هم خیلی شلوغه، با اینکه میدونی کفشت مناسب نیست، بازم دل به دریا میزنی و پیاده می ری تا پارک وی! نیم ساعت پیاده روی زیبا، تنها و زیر بارون نم نم بهاری! نفس می کشی و با هر نفس خدا رو شکر می کنی و لذت میبری! از همه داشته ها و نداشته ها! میرسی خوونه با کلی انرژِی فقط پاهات کمی درد می کنه و یه تاول کوچولو زده!

فکرشو بکن، یکی بهت میگه :«چشمهات چقدر مهربونن!»، یکی بهت میگه: «چشمها جادو می کنن!»، یکی بهت میگه: «چقدر برق نگاهتو دوست دارم!» اونوقته که شب میری جلوی آیینه و به چشمهات، به نگاهت، نگاه می کنی و لبخند میزنی! نه نیاز به تائید داری و نه تکذیب! آدما اونی رو می بینن که دوست دارن! پس خیلی هم مهم نیست که چشمات جادو کنن یا مهربون باشن یا حتی اینکه نگاهت برق داشته باشه! مهم نیست ادما چی میگن از تعریفشون لذت ببر!

فکرشو بکن، دلت تنگه، اونم خیلی زیاد، برای رامین که تازه رفته، برای رابین هود که چند وقته ندیدیش، برای خودت حتی! دلت تنگه و هوس هزار و یک چیز خوب داره! دلت هوای اینو کرده که زنگ بزنی به دوستی که در طی روز خیلی باهم چت کردین، یادت میاد موبایلش قطعه، شماره محل کارش رو هم با خودت نداری، اما دلت میخواد زنگ بزنی بهش و بگی میای بریم قدم بزنیم؟ حتی وقتی پاهات درد میکنن! آخه بهاره و سال فقط یک بهار داره!

فکرشو بکن، دلت هوسهای غریبی داره، اونقدر غریب که باید تعجب کنی، اما به جای تعجب از این هوسها لذت میبری! چشمهاتو می بندی و قوه تخیلت رو فعال میکنی و حس میکنی تمام اون هوسها رو، و غرق لذت میشی! پنجره رو باز می کنی و باد با شدت برون اتاقت هجوم میاره، درست مثل یک مهاجم و تو غرق لذت میشی! گاهی لازمه حضور یک مهاجم رو حس کنی! نفس میکشی عمیق و طولانی! حس میکنی داری عاشق میشی! عاشق چی یا کی، نمیدونی، اصلا مهم نیست! فقط شکر میکنی و ذکر میگی! میخوای از شدت لذت فریاد بکشی و بگی «من خوشبختم، خیلی زیاد!» اصلا هم مهم نیست غم صدات رو بشنوه! بزار بشنوه! بزار تلاش کنه برای گرفتن این همه شاد زیستن و خوشبختی، به نفع تو، تو بیشتر و استوارتر می جنگی و بیشتر قدر این لحظات خوب رو میدونی!

فکرشو بکن، نه اینبار فکرشو نکن، پاشو به جای فکر و خیال عمل کن! پاشو از زندگیت لذت ببر! از تمام این لحظه ها از همه این آدما، ادمای خوب و بد اطرافت، از زندگی! دلم سیب میخواد، منی که سیب دوست ندارم دلم سیب میخواد قرمز قرمز میخوام با پوست بخورمش! صدای اولین گاز، اونم یک گاز گنده! آبی که روی لبهات میمونه و ناخوداگاه با زبونت اون رو هم مزه مزه میکنی! ببینم سیب میخورین؟ چه سیبی؟ سبز؟ فرانسوی؟ قرمز؟ نرم؟ سفت؟ شیرین؟ ترش؟ با پوست؟ یا بدون پوست؟

آخر هفته زیبایی داشته باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۳


قصر رويای ما!

عزیزکم سلام

گاهی چقدر نوشتن برای تو راحت و گاهی چقدر مشکله! گاهی کلمات بدون اراده من جاری میشن و گاهی ...! گاهی حرفها اونقدر تکراریه که حس می کنم نیازی به بیانشون نیست، اما باز دلم دووم نمیاره و برات می نویسم.

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی به جر تو گم شد و به قصه پیوست.

میدونی که من عاشق بهارم، عاشق فصلم! عاشق این هوا و این تازه شدنها! شاید بهار بهترین زمان باشه که تو زندگیت خیلی چیزا رو تازه کنی! شاید حتی فصلی باشه برای تازه شدن احساس.

شیرینم، وقتی دوباره دیدمت فهمیدم که چقدر دلتنگت بودم و لحظه جدایی که دلم می لرزید! منکه برای دیدار تو نیومده بودم، اما دیدار تو شد دلیل موندنم! نگاهت گویای همه چیزه، گویای دوست داشتنت که بعد از این همه وقت هنوز باقیست، با من یا بدون من! حتی از همون فاصله مابینمون، وقتی باهم صحبت می کردیم هم می تونستم تندی ضربان قلبت رو حی کنم، درست مثل اونوقتها! انگار که هیچ چیزی ما بین ما تغییر نکرده! گرمای وجودت رو حتی از مابین اون همه قفسه هم میشد حس کرد!

...، هنوز هم نگاهت گیراست! هنوز هم می تونه دلم رو بلرزونه! اما دریغ که من دیگه اون دخترکی که تو می شناختی نیستم! دلم میگیره هربار که این همه تمنا رو در نگاهت می بینم! حس می کنم با این بی تفاوتیم آزارت میدم! نگاهم می کنی و نگاهت تا ته وجودم رسوخ می کنه، با چشم باز خواب می بینم، شفاف، شفاف به شفافیت بیداری، به طرفم پرواز می کنی، در آغوشم می کشی و عاشقانه هات رو در گوشم زمزمه می کنی و من میشم خانومی تو! انگار دستی منو به واقعیت می کشونه، هنوز با فاصله روبروم ایستادی و نگاهم می کنی و گاهی سخنی!

آرام جانم، می خوام که بی تفاوت باشم، اما خیلی سخته بی تفاوت بودن در برابر این همه احساس پاک تو! مگه میشه در برابر دوست داشتن کودکانه تو بی تفاوت بود. هنوز هم از لابلای حرفها می تونم، رمز و راز قدیمی مون رو بخوونم!

-         آقای ... نشد دیگه! تکلیف رو معلوم کنین، شما طرف ... هستین یا دیگران؟

-         ای بابا، دیگرانی نیست، همه هرکه هست...!

و سکوت کردی، نیازی نبود نگاهم رو بالا بیارم و نگاهت کنم! بارها و بارها این جمله رو شنیده بودم! و اینبار ناتمام! دوست مشترک فقط خیره نگاهمون میکرد و ما که هرکدوم به سویی دیگر نظر می کردیم.

عزیزدلم، تنها می تونم بگم متاسفم، متاسف از اینکه نتونستیم از فرصتهامون استفاده کنیم، متاسفم که با رفتاری غیر معقول فنا کردیم هر آنچه را که برای ساختنش آنقدر زمان و انرژی گذاشته بودیم. متاسفم که بی طاقت شدیم و در عرض چند ثانیه قصر زیبای رویاهامون رو به ویرانی کشاندیم. متاسفم. گاهی حس می کنم هنوز هم، همانقدر پاک و معصومانه دوستت دارم.

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

باور نکرد یه موژشو به صدتا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد؛ گفت به تو دنیا نمیدم

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۱


راست يا دروغ!

سلام

خوب این آخر هفته هم گذشت، نمی دونم بگم آروم یا نه اما گذشت! مثل همه روزهای رفته!

پنجشنبه : ظهر کافی شاپ با دوتا دوست خوب – عصر پیش یک دوست خوب دیگه و کلی درد دل – شب هم همراه دوست خواهر گرامی خوونه و کلی سر به سر گذاشتن – البته تمام بعدظهر تا صبح روز بعد توام با درد!

جمعه : ظهر کلی مهمون و مشغول مهمونداری! شب دوباره با دوست خواهر گرامی، گپ و صحبت.

رامین رو دیدم، آخر هفته گذشته، فکر کنم چهارشنبه بود! تو این بیست روز فقط یکبار همدیگرو دیدیم. حالا هم که داره برمیگرده! چقدر حرف برای گفتن داشتیم و زمان چه کوتاه! اومد اینجا محل کارمون که همه رو ببینه! نمیشد صحبت کنیم! حالا اگه بشه فردا شب میرم برای خداحافظی! هنوز نرفته دلم براش تنگه! یکسال گذشت و چه زود هم گذشت!

سالها پیش یکبار بزرگی بهم گفت :« عمر آدما مثل عمر گل میمونه! خیلی کوتاهه، کوتاهتر از اونی که بتونی تصورش رو بکنی، پس قدر لحظاتت رو بدون و از اون مهمتر قدر فرصتهات رو! تو زندگی معمولا وقتی برای تکرار شدن فرصتها نیست! زندگی بیرحمتر از اونیه که بهت فرصت دوباره بده! مراقب فرصتهات باش!» شاید اون موقع بیتجربه تر و بچه تر از اونی بودم که معنی این حرفا رو بفهمم. اما با گذشت زمان این کلمات برام معنی پیدا کردن! فهمیدم که خیلی وقتها فرصت دوباره نداری! شاید برای همین هم تو روابطم با آدما سعی می کنم بهشون فرصت بدم! اما معمولا قدر این فرصتهای دوباره رو نمی دونیم و به سادگی اونا رو از دست میدیم! گاهی خیلی دیر میفهمیم که:« همیشه چه زود دیر می شود!» آره دیر می فهمیم! اونقدر دیر که دیگه راه برگشت نداریم! اما از همه اینا بدتر اینه که از گذشته درس نمی گیریم! ای کاش یاد بگیریم برای زندگی کردن، برای خوب زندگی کردن، برای باهم بودن، برای شاد زیستن اونقدرها هم وقت نداریم!

بعضیها فکر می کنن روراست بودن یعنی دروغ نگفتن! البته خیلی هم اشتباه نمی کنن. این برمی گرده به تعریف آدمها از دروغ یا راست گفتن! گاهی آدمها دروغ نمی گن اما حقیقت رو هم بهت نمی گن، اونوقت با پررویی هرچه تمامتر بهت می گن :« من که دروغ نگفتم!» گاهی نگفتن حقیقت همون اندازه بده که دروغ گفتن! اما خوب آدمیزاده دیگه کاریش نمیشه کرد! تازه ازت توقع دارن وقتی حقیقت رو میفهمی بروی خودت نیاری و به سادگی بگی مهم نیست! حالا شما چی فکر می کنین؟ به نظر شما دروغ یعنی چی؟

این مکالمه رو هم داشته باشین:

-         اگه بخوای برام گل بگیری چی می گیری؟

-         گل یخ.

-          خوب چندتا؟

-         تا جاییکه قابل حمل باشه و بتونم!

-         جالبه! اما چرا حالا گل یخ؟ از کجا میدونستی من گل یخ دوست دارم؟

-         تو همه گلها رو دوست داری، ولی : سمبلی از توست " همیشه یخ"، در ضمن فوق العاده خوشبو و شیک.

-         !

البته طرف بیربط هم نمیگه من همیشه یخم! فقط من نفهمیدم منظورش از یخ بودن قلب یخ منه یا دستهام!!! خلاصه که کلی خندیدیم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸


مهمونی زورکی!

سلام

خوب امروز دومین روز کاریه من در سال جدیده! البته کار که چه عرض کنم! از صبح یا دارم مقاله میخوونم یا کتاب! تازه باید رزومه هم بنویسم که حوصله ندارم! نمی دونم چرا دست به کار نمیره! خیلی خوابم میاد! آخه دیشب دیر خوابیدم! و اما دیشب!

ببینم تا حالا مهمونی زورکی رفتین؟ خوب منو دیشب بزور بردن! در واقع تو عمل انجام شده و رودربایسی قرار گرفتم! فکر کنین من، زور، رودربایسی!!! از عجایبه! اما خوب اتفاق افتاد!

دیشب تولد یکی از دوستان خواهر گرامی بود! همه تقریبا از من کوچیکتر! از سرکار اومدم خوونه بیحوصله و خسته! خلاصه که بزور بردنم! اولین مهمونی بود که نشسته بودم! 9 شب رسیدیم، 9:45 به خواهرم گفتم :« من برم، شماها با آژانس بر میگردین؟»

-         آره، اما چرا میخوای بری؟

-         خسته ام، همین!

-         خوب پس بزار بگم داری میری!

اما خوب صاحب خوونه وقتی فهمید قصد رفتن دارم، اونقدر شلوغ بازی درآورد که دیدم الآن آبروزی میکنه! بهم می گفت :«حوصله ات سر رفت، این همه پسر مجرد، با کدومشون میخوای گپ بزنی و برقصی! بیا ببرمت باهاشون آشنا شو!!!»

قیافه من دیدنی بود! « نه حوصله ام سر نرفته، پسر مجرد هم نمیخوام، فقط خسته ام!» خلاصه که تا ساعت 11 موندگار شدیم! حوصله ام سر رفته بود نافرم! همشون بچه بودن! منم که خسته! تازه کسی رو هم نمی شناختم! موزیک هم که افتضاح! حس رقص هم که نبود!!! ته دلم به خودم بد و بیراه می گفتم :« مگه قرار نبود دیگه تنها مهمونی نری! پس چی شد؟ اصلا برای چی اومدی؟ مگه زورت کرده بودن!»

خلاصه که شب گذشت! تازه منتظر تلفن هم بودم که چون موبایل آنتن نمی داد، مجبور شدم پست صوتی رو فعال کنم! که اگه کسی خواست تماس بگیره بتونه! که البته تماسی هم نداشتم! حالا نکته جالب مهمونی، آخر شب که رسیدیم خوونه فهمیدم تمام این رفتارها برای این بوده که من و یک نفر همدیگرو ببینیم! قیافه من وقتی خواهر عزیز قضیه رو تعریف میکرد دیدنی بود! وسط حرفاش چشم قره ای بهش رفتم که مجبور شد بحث رو عوض کنه! خنده ام گرفته بود! نگاه مشتاق خانوم مادر و آقای پدر دیدنی تر از قیافه من بود! سوالاشون! لبخندشون! آخرش خندیدم و گفتم : « خوونه عروس بزن و بکوبه، خوونه داماد سوت و کور! آخه بزارین طرف نظرشو بگه! شاید نپسندیده باشه! شما ها دارین برای خودتون میبرین و میدوزین!» خنده ام گرفته بود!

اینم از مهمونی زورکی! تا من باشم دیگه مهمونی زورکی نرم! اونم تنها! اینم یکی دیگه از تصمیمات جدید در سال جدید! اینم از این!

خوب خوش باشین!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٥


راز شاد زيستن!

سلام

خوب راستش دیروز نوشتم، کم هم نبود، اما پست نشد! اینبار عصبانی نشدم، با خودم فکر کردم حتما دلیلی داشته! هیچ کاری بی حکمت نیست!

بگذریم، امروز آخرین روز تعطیلات نوروزی منه! فردا باید بعد از 20 روز برگردم! باید به قول خانوم مادر رخت جنگ تن کنم و سال کاری جدید رو با درایت بیشتری شروع کنم! تغییر تو زندگی لازمه، نباید هم از تغییر ترسید! سال جدید و ایده های جدید! و خب به طبعش تصمیمات جدید.

دیشب یکی بهم یک خبر خوب داد. براش خوشحال شدم. یک دنیا تصمیم جدید و خوب برای زندگیش تو این سال جدید گرفته، امیدوارم بتونه بهشون جامه عمل بپوشونه! هرچند همین که تصمیمات جدید گرفته خودش یک گام مثبته!

دیشب یک اتفاق دیگه هم افتاد، یکی که چند وقته میشناسمش البته دورا دور، بهم ابراز علاقه کرد! بهم گفت :« بهت احتیاج دارم!!!» نمی دونستم بخندم یا عصبانی بشم یا ...! فقط خندیدم. خانوم مادر با تعجب بهم نگاه کرد:« با خودت می خندی؟»

-         نه دارم با یک بنده خدا چت می کنم، داره ابراز علاقه میکنه!

-         آدم احساسات دیگران رو مسخره نمیکنه!

-         نه مامانی، مسخره نمی کنم! تعجب کردم!

-         تعجب نکردی، کلافه شدی!

آره کلافه شده بودم! نمی تونم بپذیرم کسی که تا حالا ندیدتت، نمی شناستت و فقط چندبار اونم کاملا رسمی باهات صحبت کرده یک کاره بهت بگه دوستت دارم و بهت احتیاج دارم! احساس حماقت کردم! برام قابل قبول نیست! من فکر می کنم پایه و اساس دوست داشتن شناخته! بعدشم احتیاج یک بحثه، دوست داشتن هم یک بحث!

تا چند وقت پیش فکر می کردم من خیلی احساس تنهایی می کنم، اما حالا می فهمم نه بابا، من تنها حسی که ندارم تنهایی! حداقل در برابر این آدمایی که می بینم! نمیدونم چرا اینقدر جوونهامون افسرده شدن، چرا اینقدر احساس پوچی و تنهایی و از این چیزای منفی دارن! نمیدونم چرا نمیخوایم از راههای رفته درس بگیریم، مگه چقدر قراره عمر کنیم، مگه چقدر دیگه وقت داریم؟ این همه راه نرفته هست، این همه تجربه جدید! پس چرا میخوایم راههای رفته رو دوباره بریم! چرا نمی خوایم قبول کنیم که : آزموده را آزمودن خطا است! چی بگم!!! من عقیده دارم وقتی برای بار اول میری و بن بست میرسی به این می گن تجربه، اما اگه بار دوم دوباره بری تو همون کوچه و با اینکه میدونی بن بسته ادامه مسیر بدی، به این می گن اشتباه! آقای پدر همیشه میگه عمر ما کوتاهتر از اونه که بخوایم اشتباه کنیم، تجربه کن اما اشتباه نه! حرفش رو شاید چند سال پیش قبول نداشتم اما حالا چرا!

ما خودمون رو گم کردیم! نمی دونیم و کجا و کی باید چیکار کنیم و چه حرفی بزنیم! زندگی هم مثل صفحه شطرنج میمونه اگه حساب شده بازی نکنی، مات میشی!

یک کتابه که من هر از چند گاهی دوباره بهش نگاه میندازم، کتاب محشریه، به شرطی که بهش عمل کنی! بهتون پیشنهاد می کنم اگه احساس تنهایی، سرخوردگی، خستگی و ... می کنین، اگه حس می کنین که همیشه انتخابهاتون غلطه و آدمهای بیربط همیشه وارد زندگیتون شده، حتما بخوونینش! " آیا تو ان گمشده ام هستی؟" باور کنین کتاب فوق العاده ایه! نویسنده اش خانوم "باربارا دی آنجلیس" است! مهمترین نکته کتاب اینه که :« زمانیکه خسته هستی و احساس تنهایی می کنی روزه رابطه بگیر، این زمان بدترین زمان برای انتخابه، دلیلشم ساده است چون از سر تنهایی اولین کسی که سر راهت قرار میگیره رو انتخاب می کنی و از حرکاتش برداشت اشتباه می کنی! تو این شرایط گاهی به سادگی رفتارهای دوستانه رو پایه احساسات عاشقانه میذاری و از طرفت توقع پیدا می کنی، تو این زمان عادت رو با دوست داشتن اشتباه میگیری! تو این زمان فقط میخوای یکی باشه حالا کی، مهم نیست! اما بعد از اینکه از تنهایی دراومدی تازه اول جنگ و دعواست!» خلاصه که از ما گفتن! اول باید خودمون رو قوی کنیم! آره من مدتهاست که دارم روی خودم کار می کنم! دارم سعی می کنم روحیه ام رو قوی کنم! چون یک قانونی هست که میگه : « تو باید بتونی به تنهایی شاد زندگی کنی، شادی تو نباید وابسته به دیگری باشه!» امیدوارم روزی برسه که یاد بگیریم :« شاد زیستن حق مسلم ماست و هیچکسی اجازه نداره این حق رو از ما بگیره، در ضمن حق دادنی نیست، گرفتنیه! باید برای خواسته ها جنگید!»

همین! سال شاد و خوشی داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۳


باز نامه ای ديگر!

عزیزکم سلام،

سلام، سلام و دوباره سلام. عجیب است که قبل از قلم دست گرفتن پر بودم از فکر و حرف و حالا که قلم دست گرفته ام، انگار که دیگر حرفی برای گفتن نیست.شاید دلیلش سکوتی است که در این مدت بین ما حاکم بوده، سکوتی که نه از سر محبت و یا حتی احترام که از سر سرمای مابین ماست.

...م، مدتهاست که هر آهنگی گوش می کنم، برام نوعی وصف حاله! شاید یک دلیلش این است که تو این مدت هر موزیکی گوش نکردم و اما نکته جالب اینکه در اکثر مواقع این اتفاق خارج از اراده من است. می دونی انگار این من نیستم که آهنگها رو انتخاب می کنم، انگار باید این موسیقی نواخته بشه! تصور کن تلویزیون رو روشن می کنی و می شنوی که یکی می خوونه زمستون ....! و تو یاد نسخه اصلی که آهنگ معروف " گذشته" است میوفتی و با خودت فکر می کنی که یعنی چی؟

عزیزدلم، گاهی حس می کنم داریم توی یک کوچه بن بست قدم می زنیم و من می دونم که انتهای کوچه راه به جایی نداره و یک دیواره، یک دیواره، یک دیوار! اما باز مثل همیشه ته دلم امید معجزه دارم. منتظر معجزه ای هستم که ته کوچه راهی برای ادامه مسیر ما باز کنه! گاهی حس می کنم این آرزو تنها امیدی واهی است! سعی می کنم سرمای ما بینمون رو ندید بگیرم، اما بیفایده است! بیفایده! نمی تونم منکر سردی وجودم بشم!

...م، برات گفتم، برات تمام حسم رو گفتم و منتظر بودم کمکم کنی! اما باز هم تنها رهایم کردی! حس می کنم درون باتلاقی گیر افتادم و دارم دست و پا میزنم و به اطراف چشم می اندازم به امید دست آویزی برای نجات! می دانم که این دست و پا زدن بی حاصل تنها باعث بیشتر فرورفتنم میشه! دنبال تو می گردم تا کمکم کنی و تو را نمی یابم، حالا دیگه خسته و نا امید، آروم گرفته ام و دارم آروم آروم در این باتلاق شک و تردید فرو میروم! اما شاید باز ته دلم کور سوی امیدی داره سوسو میزنه!

شیرینم، برات گفتم که چطور دست تقدیر اون نوشته ها رو سر راهم قرار داد. نمی تونم حالم رو زمانی خووندن اون نوشته ها توصیف کنم، تنها حسادت نبود، احساس سرخوردگی می کردم حس می کردم ازم، از سادگیم، از محبتم سو استفاده شده! حس می کردم غرورم شکسته! تمام اون نوشته ها یک طرف اون یک جمله یکطرف :" بابا عزیز من عمر من جون من عشق من به قول خودت همه کس ..." شوک شده بودم، به سختی نفس می کشیدم، باورم نمیشد که تو این حرفا رو به کسی غیر من هم زده باشی، کسی شایدم کسانی! 10 روز بود که کسانی که از وجودت خبر داشتن و رابطه ما رو می دونستن روزی چند بار می پرسیدن که از تو چه خبر، زنگ زدی یا نه؟ و جواب همیشه یکی بود :"نه" و حالا این نوشته ها سندی بود بر تمام تردیدهای من! اطرافیانم سعی در آروم کردن من میکردند، هرچند که همگی مخالف و در جبهه مقابل تو هستن و بودن! اما در اون شرایط تنها چیزی که حایز اهمیت بود آرامش من بود و بس، ولو به قیمت جانبداری از تو و حتی گاهی دروغهای مصلحتی! زهی تلاش باطل، تو اون شرایط آرامش حرفی برای گفتن نداشت!!! و من وانمود کردم که آروم شدم، هرچند که نگاهم گویای همه چیز بود! سعی کردم از شوک دربیام! دراومدم اما شک و تردید وارد خوونه دلم شده بود. تمام نوشته هات رو بارها و بارها خووندم، اما تردید هنوز تو دلم بود. باهات حرف زدم اما بیفایده بود! نوشته ها ادامه داشتن و شک و تردید من مثل خوره، ذره ذره وجودم رو میخورد من به دنبال اثبات بیگناهی تو بودم، چه خیال کودکانه ای! و تو باز کاری نکردی، حرفای همیشگی، سرمای ما بین ما و ... این آتش رو شعله ور تر میکرد.

...م، خووندم نوشته آخر سال 85ات رو! خورد شدم، بیصدا و آروم، اونقدر آروم که کسی حتی صدای اونو نشنید! از خودم می پرسم چطور تونستی منو "گلم" خطاب کنی درحالیکه قصد جبران محبت دیگری رو داشتی؟

عزیزم، حالا دلیل حساسیتهای تو رو می فهمم، زمانی فکر میکردم این همه حساسیت بدلیل دوست داشتن بیش از اندازه است، اما امروز تردید دارم، حس غریبی بهم میگه از سر دوست داشتن نیست! بلکه طرز تفکر توست! تو معنی دوستی ساده و پاک میبین دو جنس مخالف رو نمی دونی! رابطه زن و مرد برای تو فقط رابطه احساسی معنی میشه! اما برای من نه! برای همین است که منو متهم می کنی، اون هم در اوج بی انصافی! منو بدلیل دلتنگیهام برای یک دوست دیرینه و شادی از دیدار دوباره اش، که هنوز هم میسر نشده، متهم می کنی. برای خودت دلیل آوردی که سردی رابطه ما بازگشت دوستی است که تنها 20 روز، تاکید می کنم تنها 20 روز، ایران خواهد بود! دوستی که در شرف ازدواجه و سالهاس که دل درگرو عشقی پاک داره! بی انصافی، خیلی بی انصاف! توقع بخشش داری، توقع داری چشمهامو ببندم و همه چیز رو فراموش کنم، تمام اشکها و ناراحتی هام، تمام فریادها و بدخلقیهای تو رو، تمام اتهامات و قضاوتهای عجولانه و بی انصافی هات رو، اما حاضر به فراموش کردن و بخشیدن نیستی! من هنوز محکومم، محکوم به دلیل بخاطر نیوردن سالروز تولد تو! می بینی توقع داری نوشته های عاشقانه دیگری رو که برای تو می نویسه و به نام تو، بخوونم و باور کنم این احساس یکطرفه است، اما دلتنگی من برای دوستی که اون سر دنیا زندگی می کنه، گناهه! نمی تونم قوانینت رو درک کنم!

عزیزکم، دیگر یارای نوشتم نیست، احساس خستگی می کنم، شک و تردید وجودم رو فراگرفته و بلد نیستم از درونم برانمش. ذهنم ساکت است و پرده اشم دیدگانم رو تار کرده، از من فرصت خواستی، اما ازش استفاده نکردی! دیگر امیدی به بهبود ندارم! هنوز شراب شبانه رو می طلبم و بیمناکم از خماری بامداد! می دونم که شک و تردید آفت رابطه است، بهت فرصت دادم تا به من اثبات کنی که بی گناهی و من اشتباه میکنم اما تو فراموش کردی که تا ابد فرصت نداری! گفتم فکر کن، گفتی زمان میخوای، هنوز داری فکر می کنی و باز فراموش می کنی که تا ابد وقت نداری! کاسه صبر آدما کوچیکه و مال من زیادی کوچیکه!

...م، دلم میخواست تمام این تیرگیها رو پشت در سال جدید می گذاشتم، اما نشد! می دونم که که این تیرگی تنها میهمانی چند روزه است و باید هرچه سریعتر بار سفر ببندد، چه همراهم باشی و چه تنها باشم! چه با تو چه بی تو! امیدوارم که این آسمون ابری هرچه سریعتر آفتابی بشه و سال جدید، سالی توام با آرامش خاطر باشه برای هردوی ما!

پ.ن.1: این نامه روز اول سال نوشته شده، اما از اونجایی که من تهران نبودم تازه امروز فرصت شد که تایپ و پستش کنم.

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۸


سلامي دوباره!

سلام

خوب فقط خواستم بگم من برگشتم. تازه رسیدم، دارم غش میرم از خستگی!

می دونین از نظر من، یعنی در واقع از نظر فیزیولورژیکی (این یه علم جدیده) کلمه آخرشه هم بار منفی داره و هم بار مثبت!!! باور ندارین از 118 بپرسین! اینکه مسیر 5-4 ساعته رو 8 ساعته بیای، دیگه آخرشه! اینکه راننده محترم اتوبوس فقط بخاطر نیم ساعت زودتر رسیدن حاضر نشه بین راه واسته، زمانی هم که وای میسته فقط از سر خستگی و گشنگی باشه، این دیگه آخرشه! اینکه از معده درد تو راه به خودت بپیچی و صدات هم در نیاد و کاری هم نشه کرد، دیگه آخرشه! اینکه بعد از چند وقت بالاخره برگردی خوونه، جایی که بهش تعلق داری، این دیگه آخرشه! اینکه خانوم مادر رو بعد از چند روز دوباره ببینی و بتونی به آغوشش پناه ببری، این دیگه آخرشه! اینکه شب بتونی تو تخت خودت بخوابی، دیگه جدی جدی آخرشه! راستی از همه مهمتر اینکه در حال غش کردن از گشنگی باشی و با یک شام دلچسب و گرم مواجه شی، خیلی خیلی آخرشه!

همین دیگه خیلی خسته ام، می خوام برم! فعلا خداحافظ.

راستی عیدتون مبارک، امیدوارم که سال خوب و خوشی رو آغاز کرده باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٥