خودباوری

فاش می گویم و از گفته خویش دلشادم

                                                   بنده عشقم و از هردو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

                                                  که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جانم بود

                                                    آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

                                                   به هوای سر کوی تو برفت از یادم

سلام

خوب راستش رو بگم حالم بهتره؛ خیلی بهتره! می تونم بگم خوبم! گریه هام رو کردم نه تنها به خاطر جنین ۱۳ هفته ای از دست رفته؛ که به خاطر اتفاقاتی که تا دیشب آخر وقت افتادن!

دیشب بنا به دلایلی؛ مهمترینش شوکی که بهم وارد کردن!! یاد خیلی چیزا افتادم! یادم افتاد که کی هستم! نمی دونم چرا گاهی فراموش می کنیم کی هستیم و از کجا اومدیم! نمی دونم چرا گاهی از یه ور بوم میوفتیم! یا زیادی خودمون رو بالا می بینیم و یا زیادی پایین. من از دسته دومم! سالهاس که فراموش کردم کیم! چیم! می دونین تو این چند ساله تمام قابلیتهام و خیلی چیزاهای دیگه رو از یاد بردم! خودمم رو پایین دیدم! دچار کمبود اعتماد به نفس عجیبی شدم! به کسایی اجازه دادم با هام برخوردهایی بکنن که اصلاْ در اون حد نبودن!

یکی یه روزی بهم گفت؛ یا شایدم یه روزی یه جایی خووندم که انسان قبل از تولد؛ در واقع روح آدمی؛ تمام زندگی رو که قرار پیش رو داشته باشه می بینه و بعد انتخاب می کنه که وارد این دنیا بشه یا نه؛ وقتی هم که اومد این دنیا تا زمانی که در بطم مادره می تونه تصمیمش رو عوض کنه و برگرده! اما لحظه ای که قدم به این دنیای خاکی گذاشت و از بطن مادر خارج شد؛ همه چیز رو فراموش می کنه! به دنیا میاد؛ زندگی می کنه؛ میمیره و روح پاک میشه پاک پاک! باز بر می گرده به همون جایی که ازش اومده! نمی دونم چرا اما من از این فرضیه خوشم میاد! خیلی هم زیاد! حتی یه جورایی باورش دارم! اینجوری همیشه به خودم می گم این انتخاب من بوده! پس هر اتفاقی که میوفته رو من خودم انتخاب کردم! و این آرومم می کنه! خیلی آروم.

نمی گم تکبر و خودپسندی خوبه نه! اما اینم که آدم خودشو دست پایین بگیره هم خوب نیست! یکباره به خودت میا و می بینی چی بودی و الآن چی هستی! گاهی از خودم می پرسم غرورم رو کجا تو اسن چند ساله جا گذاشته ام! دیشب رفتم سراغ اون صندوقچه قدیمی و خاک گرفته! خاک رو از روش پاک کردم و درش و باز کردم! غرورم خسته و تنها گوشه صندوقچه نشسته بود چشم به راهم! برش داشتم و غبارش رو گرفتم؛ اشکهام دوباره شفافش کرد. لبخنده بهش زدم و گذاشتمش سر جاش؛ توی قلبم! برای اینکه دیگه فراموش نکنم من کیم! که دیگه به کسی اجازه حرف زیادی زدن ندم! که یادم باشه قراره برم بالا؛ من صعود می خوام نه نزول! و از همه مهم تر اینکه خودم رو باور دارم؛ خودم رو دوست دارم و تمام محاسنم رو تحسین می کنم! تمام تلاشم رو می کنم که امروزم بهتر از دیروز و فردایم بهتر از امروزم باشه! حالا احساس می کنم گمده ام رو پیدا کردم! من تو این سالها یه سوال بی جواب داشتم که دیشب جوابش پیدا شد! فکر نکنین الآن چون داغم و خسته و عصبانی اینجوری حرف می زنم نه! اونایی که من رو می شناسن می دونن که من پای حرفم هستم تا آخرش! اینبار می خوام رو لب بوم راه برم! دیگه نمی خوام بیفتم! دیگه نه! دیگه کافیه!

دیشب دوباره دخترک توی آیینه بهم لبخند زد و شب رو کنار من تا صبح در آرامش کامل خوابید. و من تا صبح در آغوشش کشیدم؛ بوییدمش و صدها بار بهش گفتم که چقدر دوستش دارم؛ که دلم نمی خواد هیچوقت بزرگ بشه؛ که چقدر برای من عزیزه؛ چقدر می پرستمش؛ و اینکه چقدر برام ارزش داره صبرش. اینکه چطور ستایش می کنم صبرش وقتی من فراموشش می کنم! دختر توی آیینه؛ کودک شیرین درون من کمکم کن مثل همیشه! همراهم باش و منو تو این راه تنها نذار! ندای زیبای درون من باز هم مثل هر بار راهنمای راهم باش. دیشب وقتی دخترکم خوابید دیدم صورتش خیس از اشکه؛ اشکهاشو بوسیدم و محکم بغلش کردم. پری زیبای درون من امروز صبح با چمشهای معصومش به من صبح به خیر گفت! چه آرامش خوبیه!

خدایا این روزا و شبهای خوب رو ازمون نگیر! خدایا این همه عشق و سادگی و صفا رو ازمون نگیر! دیشب نگاه نگران خانوم مادر برام یه دنیا بود! اینکه صدبار اومد تو اتاق تا ببینه من حالم خوبه!

بعضی آدما عادت دارن هرچیزی رو که اونا یاد گذشته میندازه رو بندازن دور! اما من نه! نگهشون میدارم؛ نه به این خاطر که می خوام با گذشته ام زندگی کنم نه؛به دلیل اینکه یادم باشه که تو زندگیم چه اتفاقاتی افتاده! بعضی نشونه ها باید بمونن! چند سال پیش توی تصادف؛ پدر و مادرم مجروح شدن. آسیب بابا جدی نبود اما مامان چرا! بهترین جراح پلاستیک ایران رو اوردن بلا سرش! امروز خدا رو شکر می کنم که حتی اون جراح هم نتونست با تمام ظرافت کارش پیشونی مامان رو مثل روز اولش کنه. زیبایی مادرم کمتر شد! البته از دید دیگران که برای من همون فرشته ای که بود! حالا هربار؛ هر لحظه که به صورت مثل گلش نگاه می کنم و اون خط کمرنگ و نیمه محو رو پیشونیش می بینم؛ خدا رو هزاران بار شکر می کنم که پدر و مادرم از اون تصادف جون سالم بدر بردن! و هربار نا خودگاه صورتش رو بین دستام می گیرم و جای اون زخم رو می بوسم. شاید اگه جای این زخم نبود شاید من مدتها پیش؛ فراموش کرده بودم که می تونه تو زندگی اتفاقات خیلی بدتری هم برات پیش بیاد.

حالا علیرغم تمام مشکلات کوچولو و غمهای ریز ریز؛ من عجیب احساس خوشبختی می کنم؛ عجیب!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠


جهان را ادامه می دهيم!

امانت خدا بر زمین مانده بود. آدمیان می گذشتند؛ بی هیچ باری بر سرشانه هایشان. خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد.قول نخستین و بیعت اولین را.

پیامبر گفت:ای آدمیان! ای آدمیان؛ این امانت از آن شماست.بر دوشش کشید. این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست. پس به یاد آورید انسان را و دشواریش را.

اما کسی به یاد نیاورد.

پیامبر گفت: عشق است. عشق است. عشق است که بر زمین مانده است. مجال اندک است و فرصت کوتاه. شتاب کنید وگرنه نوبت عاشقی می گذرد.

اما کسی به عشق نیندیشید.

پیامبر گفت: آنچه نامش زندگی است؛ نه خیال است و نه بازی. امتحان است و تنها پاسخ به آزمون زندگی؛زیستن است؛زیستن.

اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت. و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گداشته بود؛ با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت.زیرا پیمانش را با خداوند به یاد می آورد. آنگاه خدا گفت: به پاس لبخند کودکی؛ جهان را ادامه می دهیم.

   پیامبری از کنار خانه ما رد شد

                                      عرفان نظری.

سلام

خوب راستش دلیل اینکه می نویسم فقط اینه که کمی آروم شم. چند روز بود که نیلوفر (خانم پسر عمه) به روز نکرده بود! خیلی تعجب کرده بودم چون معمولاْ هر روز آپ می کرد. دیروز دیدم به روز شده! رفتم سر وقت وبلاگ و شوک شدم! باورش برام سخته. از دست خان داداش( پسر عمه گلم-برادر خوبم) عصبانی بودم که چرا بهم حرفی نزده؛ من که تو این چند روز باهاش صحبت کرده بودم! یه بقض فروخورده تو گلوم بود! باورش سخت بود که بعد از ۱۳ هفته کوچولوی نازمون دووم نیاورد! برای خیلی ها این موجود فقط یک جنین ۱۳ هفته ای بود ولی برای من و خیلی های دیگه زیباترین و شیرین ترین اتفاق دنیا بود! با خان داداش صحبت کردم! کمی گرفته بود اما به روی خودش نمیاورد! گفت همه چیز خوبه و نیلوفر هم خوبه! تا غروب به روی خودم نیاوردم اما دیگه نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم! زنگ زدم به نیلوفر حالش خوب بود! روحیش هم خوب بود. خدا رو شکر کردم. دختر مقاومیه! روحیش رو خیلی خوب حفظ کرده! به روی خودش نمیاره اما من می دونم که درونش چه حسی داره! دیشب کلی گریه کردم. این فسقلی هنوز نیومده تو دل من جا خوش کرده بود. خلاصه اینکه غم دنیا تو دلمه! اما دارم باهاش کنار میام.

یه خواهش دلداریم ندین! خودخواهیه باشه؛ لوس بازیه باشه! دلداری نمی خوام!!! وقتی نیلوفر که ۱۳ هفته باهاش زندگی کرده؛ روحیش رو حفظ کرده و به کسی اجازه دلداری نمی ده؛ من چرا باید روحیم بد باشه! حالم خوبه مشکلی هم نیست. پس خواهش می کنم؛ نمی خوام؛ دلداری نمی خوام!!!

دیگه اینکه خوبم! هنوز کلیدر تموم نشه! فیلم هم بعد از مدتها تونستم «پرنده خارزار» رو ببینم. مثل کتابش برام جالب بود! حس نوشتن ندارم باشه برای بعد!

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸


يک غم کوچولو!

 

سلام

خوب نمی دونم تو این هوای برفی کجا هستین و جیکار می کنین! اما من نشستم اینجا تو محل کارم؛ توی اتاقی که حتی پنجره اش به هم به آسمون نیست (پنجره اتاق ما رو به یه حیاط خلوته) نتیجه اینکه نمی تونم برف رو ببینم! اتاقمون دلگیره اما ساکته! خوب نمی شه همه چیز رو با هم داشت که می شه؟

از صبح کمی دلم گرفته؛ کمی شور می زنه؛ نمی دونم چرا؛ شاید بخاطر خواب دم صبحه! نزیکهای صبح؛ یادم نمیاد ساعت چند بود؛ از خواب بیدار شدم عجیب احساس عطش می کردم؛ اونقدر مست خواب بودم که حتی ساعت رو نگاه نکردم! بلند شدم کمی آب خوردم و دوباره پلکهامو بستم! خوب دیدم یه خواب عجیب! اینکه چی بود خیلی مهم نیست. مهم اینه که عجیب بود و منو درگیر کرد! حس غریبی بود جالب اینکه علی رغم حس نفرتی که باید احساس می کردم حتی تو خواب هم خبری از نفرت نبود! حتی ناراحت هم نبودم. علی رغم پایان نا خوشایندش فقط احساس غمی ته دلم می کردم! همین نه از اشک و آه خبری بود نه از نفرت و عصبانیت. برای خودم هم عجیب بود! جالب اینکه از خوابم هنوز احساس غم مونده! نه خیلی زیاد ولی یه کوچولو! گاهی به خواب اعتقاد دارم و گاهی هم نه! نمی دونم چرا بعضی خوابها نگرانم می کنن! مثل این یکی! انگار می خواست چیزی رو بهم بگه! مثل یه نشونه بود! آه اصلاْ بیخیال! نمی خوام بهش فکر کنم.

دیروز رفتم دانشگاه! نخندین ها از دانشگاه تنها حسی که برام مونده انزجاره! از بس که اذیتمون کردن! دوران دانشجویی خوبی داشتم چون خیلی دوستای زیادی داشتم که باهاشون خوش می گذشت اما خود دانشگاه هنوز که هنوزه تنم رو می لرزونه! از اون همه آدم عقده ای حالم بهم می خوره! حالا دیگه خودتون تصور کنین حال و هوای من رو بعد از اینکه کارم تو دانشگاه تموم شد! امروز هم باید می رفتم وزارت علوم که نشد! اگه خدا بخواد شنبه! ببینیم چی پیش میاد!

فیلم «نوک برج» رو دیدم! سوژه تکراری بازیها تکراری! همه چی تکراری! همین! فقط گذران وقت بود!

هنوز با کلیدر درگیرم! هنوز تموم نشده! خوب با شبی نیم ساعت که کتاب به این قطوری تموم نمی شه که!چند تا کتاب دیگه هم دارم که هنوز شروع نکردم! دلم می خواد برم شهر کتاب اما از ترس اینکه دوباره کتاب بخرم نمی رم! خوب کمی دروغ گفتم دلیل دیگه ای هم داره! خوب نمی خوام برم و یکی رو اونجا ببینم! می ترسم تو این چند وقت که کمی دلتنگ بعضی چیزا هستم محبت یک نفر؛ خرم کنه! خوب ببخشید رک حرفم رو زدم دیگه! شرمنده!

امروز از صبح دلم می خواد یکی بهم زنگ بزنه؛ کی نمی دونم! چرا نمی دونم! فقط دلم می خواد با یکی حرف بزنم! هوا که اینجوری می شه منم کمی دیوونه می شم و حال و هوای عشقولانه می زنه به سرم! نگران نباشین قول می دم تا دو روز آینده دیگه خبری از حس و حالهای دیوونه گونه و احمقانه خبری نباشه! قول می دم.

ببینم یه سوال شما تو هوای برفی دوست دارین چیکار کنین؟ من دوست دارم بشینم کنار پنجره؛ شومینه رو هم روشن کنم؛ یک لیوان قهوه خوشمزه داغ بخورم و کتاب بخونم! یا اینکه اگه خیلی سردم نباشه برم کمی تو برف قدم بزنم!!!   خوب حالا شما به من بگین تو این هوا دوست داشتین کجا باشین و چیکار کنین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٢


طلوع زیبای خورشید

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
...
...
...
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که بهم می گفتند
سحر می داند سحر!
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آیینه ها آشفتیم.
                                                          سهراب

سلام
همیشه از خوندن این شعرش لذت می برم خیلی زیاد! گاهی عجیب منتظر یه اتفاقیم یه معجزه غافل از اینکه هر روز برامون یک معجزه اتفاق میوفته بی اینکه ما متوجه اش بشیم!
امروز صبح که میومدم سرکار، تو ورودی اتوبان صدر به مدرس جنوب، تو اون هوای نیمه روشن بی هوا برگشتم و به آسمون نگاه کردم. سمت چپم ماه رو دیدم اما! نه نمی تونست ماه باشه تو این ساعت صبح اونم شرق! خدای من محشر بود اونی که من از لابلای ابرا و اونقدر بیرنگ می دیدمش خورشید بود! اون همه ابر فیلتری برای دیدن زیبایی بالا اومدن خورشید بودن. دیدن خورشید اونم صبح با چمش غیر مسلح، محشر بود. دلم می خواست زمان می ایستاد و من می تونستم تا ابد اون صحنه رو داشته باشم! با خودم فکر می کردم کدوم دوربینی می تونه این صحنه رو ثبت کنه و باز از خودم می پرسیدم ذهن من تا کی می تونه ثبتش کنه! دلم می خواست ترافیک همونطور می موند و مجبور به حرکت نبودم! نمی دونم شاید از نظر بعضیها این مسخره باشه اما من فکر می کنم اینا همون معجزات کوچیک زندگی هستن! نمی دونم اونجا تو اون ترافیک چند نفر اون صحنه زیبا رو دیدن و از زیباییش لذت بردن! نمی دونم این صحنه صبح چند نفر رو تونسته زیبا، جذاب و به یاد موندنی کنه یا بقول خودمون روزمون رو بسازه؟ نمی دونم اما برای من این معجزه اول صبح خیلی زیبا بود!
خوب بریم سراغ اخبار! با دانیال قهوه نخوردیم چون تا 9 شب سرکار بود جمعه هم پرواز داشت! در عوض با خانواده شب زیبایی رو داشتیم! رفتیم بیرون و خیلی هم بهمون خوش گذشت!
جمعه: شهر پردیس! بابا عجب جایی ها! و مردم بعضیاشون چقدر سخت زندگی می کنن! دیروز هزاران بار خدا رو بابت تموم چیزایی که بهم داده شکر کردم! خوشحالم که مثل خیلیها زندگی سختی ندارم! خیلی هم مهم نیست که از خیلی ها هم پایینترم! مهم اینه که ما خوشبختیم! دیروز بهترین ناهار ممکن رو خوردیم! فکر کنین تو ماشین توی یک شهرک در حال ساخت ساعت 2 بعد از ظهر، نون سنگک سرد با ماست و تن ماهی! احمقانه ترین اما خوشمزه ترین ناهار! تازه بهمون هم خیلی خوش گذشت!
عصر جمعه هم خوونه در خدمت خانه و خانواده! شب خوابی آروم و امروز صبح هم سرکار! سرکار با تمام مشکلات که اصلاً اهمیت ندارن!
امروز صبح یاد دوستی افتادم، چند سال پیش یک روز وقتی خیلی داشتم سر کلاس دانشگاه غرغر می کردم، طرف بهم گفت : من دارم از زندگیم لذت می برم، می دونی من صبح که از خوونه میام بیرون تو اتوبوس به مردم نگاه می کنم و لبخند می زنم، به زندگی که در جریانه به صدای پرنده ها، به مادرایی که بچه هاشون رو به مهد یا مدرسه می برن نگاه می کنم و لبخند می زنم! تو چرا بلد نیستی از زندگیت لذت ببری! اون روزها اون طرف رو خیلی قبول داشتم! مدتها راجب حرفاش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که درست می گه! اونوقت شروع کردم به یاد گرفتن. سعی کردم دوباره لذت بردن از زندگی رو بخاطر آوردن! اون روزا نمی دونستم اون طرف فقط شعار میده! بعدها فهمیدم که اون دوستم از زندگیش لذت نمی بره حتی بلد نیست از زندگیش لذت ببره! نمی دونم شاید گذشت زمان از یادش برده بود! اما حرفهاش ( چه باورش بودن، چه شعار) زندگی من رو تغییر داد! حالا می خوام به شماها بگم که می شه با کوچکترین چیزا از زندگی لذت برد فقط کافیه دیدگاهتون رو عوض کنین! کافیه زاویه دیدتون تغییر کنه! همین!
خلاصه اینکه عمرمون کوتاهتر از این حرفاس! خوبه که یاد بگیریم زندگی کنیم!
خوب و خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸


لذت زنده بودن.

سلام

خوب می دونم چند وقته که آپ نکردم راستش رو بگم کمی وقت و بیشتر از اون کمبود حس و حال نوشتن! نمی دونم چرا اما خیلی حس نوشتن و حتی صحبت کردن نداشتم! نمی گم دچار افسردگی شده بودم نه ولی نمی دونم گاهی پیش میاد. دلم می خواست یا فیلم ببینم یا کتاب بخوونم!

خوب از کتاب شروع کنیم؛ کلیدر داره پیش میره تازه جالب شده! دلم نمی خواد بزارمش زمین! چند تا کتاب دیگه هم دارم که هنوز شروعشون نکردم!

بالاخره تونستم بعد از مدتها فیلم «خانه ای روی آب» بهمن فرمان آرا رو دیدم. خیلی محشر بود. فیلمهاشو دوس دارم! حالا دلم می خواد فیلم « بوی کافور؛عطر یاس» رو ببینم!

دلم تئاتر می خواد؛ اونم ژولیوس سزار!

الآن یه سوتی افتضاح دادم! می دونین چند ماه قبل ما با یکسری شرکت تماس گرفتیم ازشون خواستیم بهمون یک صفحه پیش طرح برای سایت بدن (قابل توجه دوست عزیزم وبلاگ چاکرها!!!) شرکتها هم لطف کردن و در سریعترین زمان ممکن برامون پیش طرح فرستادن! بعدش اینجا یکسری مسایلی اتفاق افتاد که برنامه سایت برای چند وقت اوفتاد عقب! یکی از این شرکتها هر از چندگاهی تماس می گیره و از اوضاع احوال می پرسه! تقریباْ ماه قبل پروژه سایت رو من تحویل یکی از همکاران دادم و به اون شرکت هم اعلام کردم که از این به بعد با آقای ... صحبت کنند! امروز صبح نماینده شرکت تماس گرفت که زنگ زدم با آقای ... صحبت کنم تشریف نداشتن گفتم حالی از شما بپرسم! من هم تشکر کردم. طرف پرسید از سایت چه خبر؟ گفتم : متاسفانه این پروژه به آقای ... محول شده! خودم دوزاریم افتاد چه گندی زدم و گفتم : یعنی نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه! می دونین خواستم بگم متاسفانه من دیگه نمی تونم کمک کنم چون ...! حالا این وسط من بخند اون طرف بخند! که خوب حرف دل بود و هرآنچه از دل برآید بر دل نشیند و ...! خلاصله که سوتی دادم بد!

دیگه اینکه دیروز باز هم این پسرک دانیال(همکار چینی ما تو پروژه) بهم گفت کی بریم قهوه بخوریم؟ منم  آخه دانیال آخر این هفته میره و فکر نکنم دیگه برگرده! پسر خوبیه! خیلی بامزه است! نمی دونم شاید دعوتش رو برای قهوه قبول کردم! احساس می کنم هیچ حرفی برای گفتن بهش ندارم! نمی دونم شاید گاهی بد نباشه آدم با غریبه ها قهوه بخوره!

دیروز این همکارای فیلیپینی ما خیلی ذوق کرده بودن! آخه اینا تا حالا برف ندیده بودن! براشون خیلی جالب بود که باریدن برف رو دیده بودن. به لسلی می گم چه حسی داشتی؟ می گه خیلی جالب بود. تا حالا ندیده بودم برف از آسمون بیاد! منم  مگه شماها اونجا زمستون ندارین؟ لسلی : چرا اما مثل بهار شماس! اونجا برف نمی باره! پرسیدم برف بازی هم کردین؟ لسلی: برف بازی آها منظورت اینه که بهم برف پرت کنیم؟ نه فقط دلمون می خواست عکس بگیریم! من ته دلم :آخی برف ندیده ها! بعد که با خودم فکر می کردم دیدم اینقدر به این مملکت چهار فصل با این همه زیبایی عادت کردیم که دیگه این چیزا به چشممون نمیاد اونوقت بود که خدا رو شکر کردم بابت همه چیزای زیبای دور و برم.

دیشب داشتم فکر می کردم اگه امروز بهم بگن فرزند واقعی پدر و مادر نیستم چیکار می کنم! جوابش رو نمی دونم شاید بگردم دنبال پدر و مادر واقعیم تنها برای اینکه بپرسم چرا! شایدم نمی دونم! ولی این وسط یک چیزی رو می دونم من همیشه عاشق کسانیکه این همه زحمت برام کشیدن و بزرگم کردن هستم! فکر که می کنم می بینم مادر فقط کسی نیست که کودک رو به دنیا میاره! مادر اونیکه کودک رو عاشقانه بزرگ می کنه! فکر نکنم دلم بخواد از پدر و مادر فعلیم بخاطر آدمهایی که نمی شناسمشون جدا بشم! نمی دونم!

یه سوال تا حالا با کسی که تغییر جنسیت داده برخورد کردین؟ چه حسی داشتین یا فکر می کنین داشته باشین؟ من برخورد داشتم و دارم! چندین ساله. وقتی برای اولین بار دیدمش نمی دونستم مرد بوده! از در که اومد تو یک خانم زیبا و خوش هیکل دیدم که انگار خبره ترین مجسمه سازهای دنیا پاها و هیکلشون رو تراشیده بودن! بعد بهم گفتن که مرد بوده! اوایل کمی احساس ترس داشتم! اما به مرور برام عادی شد! خانوم خیلی خوبیه! دل خیلی پاکی داره! خیلی مهربونه! ازدواج کرده و الآن چند ماه پسری رو به فرزند خوندگی قبول کرده! یک پسر بچه که در آخرین زلزله ای که اومد خانواده اش رو از دست داده! حالا یک پدر و مادر جدید داره که براش ضعف می کنن. وقتی عکس پسرش رو بهت نشون می ده طوری ضعف میره که باورت نمیشه مادر واقعیش که نیست هیچ؛ حتی یک روزی مرد بوده! این خانوم (یا آقای سابق) تنها پسر خانواده بوده و الآن هم سرپرستی خانواده اش رو به عهده داره! یک خواهر زاده داره که چند سال پیش مادرش رو از دست داده؛ آوردتش پیش خودش و بهش کار داده! پنجشنبه فهمیدم دخترک بیچاره پدرش رو هم از دست داده! حالا تنهای تنهاس و خاله اش داره ازش نگهداری می کنه! پنجشنبه شب احساس خوشبختی می کردم و شاکر خدا بودم بخاطر تمام چیزهایی که بهم داده! بخاطر سلامتی خودم و خانواده ام؛ بخاطر پدر و مادر خوبم؛ بخاطر لحظه به لحظه عمرم! گاهی فکر می کنم چقدر راحت می شه از زندگی لذت برد. فقط کافیه بخوای! تو این مدت دیدم رو زندگی عجیب تغییر کرده! نمی دونم این تغییر کی پیش اومد فقط می دونم تغییر خوبیه! زندگی کردن در لحظه خیلی هیجان انگیزه! جدی می گم یکبار امتحان کنین! کافیه دیدتون رو عوض کنین! دیگه احساس یکنواختی ندارم! دیگه هیچ طلوعی برام مثل طلوعهای قبلی نیست؛ حتی اگه من طلوع زیبای آفتاب رو نبینم!

خیلی نوشتم؛ بسه دیگه! خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٢


یک روز دیگه!

سلام

نمی فهمم یعنی چی!!! من صبح یک دنیا نوشتم و پستش کردم اما حالا می بینم که غیبش زده! خیلی مسخره اس ها! اصلاْ خوشم نیومد.

هنوز کتاب کلیدر تموم نشده. می خوام تمومش کنم برای همین هم کتاب دیگه رو شروع نکردم!

فیلم The Prince & Me رو دیدم. اگه می خواین کمی از دنیای واقعی دور شین کافیه این فیلم رو ببینین! یک نسخه دیگه از سیندرلا!

فیلم خانه روی دریاچه (Lake House) رو دیدم. اگه بیخیال منطق فیلم که همون زمان است بشین فیلم بدی نیست. من خوشم اومد چون بازیگراش رو دوست دارم. ساندرا بولاک رو خوب خیلی دوستش دارم، کیا نوریوز هم که خوب نمونه یک مرد شل و ول! نمی فهمم چرا از این ابله خوشم میاد ولی خوب خوشم میاد دیگه! اما مهمترینشون سرکار خانم شهره آغداشلو، البته باید بگم که این فیلم اصلاً به پای خانه از مه و شن نمی رسه ولی خوب من خوشم اومد. احساس خوبی داشت دیدن این هنرپیشه ایرانی در کنار بازیگران به نام هالیوود. یک چیز دیگه اینکه من یک فیلم قدیمی هم از خانم آغداشلو دیدم «آدری رز»! البته یک نقش کوتاه! ولی خوب!

دیگه اینکه کار مثل همیشه است و خبر خاصی هم نیست!

دیگه اینکه من احساس زندگی می کنم! دارم از زندگی لذت می برم!

یه اتفاق با مزه! دیروز دانیال این پسر چینی که با ما کار می کنه ازم خواست که براش شماره هواپیمایی امارات رو پیدا کنم تا بتونه تاریخ پروازش رو تغییر بده! وقتی در عرض 5 دقیقه پروازش تغییر کرد و بهش گفتم. فراموش کرد که اینجا ایرانه و ...! یکهو دیدم دستاش رو باز کرده و داره میاد طرفم! شاهین هم با چشمای گشاد داشت نگامون میکرد! فاصله چندانی نداشتیم همه چیز تو کمتر از 1 دقیقه اتفاق افتاد. فقط خودم رو کشیدم عقب، تازه دو زاریش افتاد و با دستهای باز یکهو دستای منو گرفت و تکرن داد و گفت ممنون! من و شاهین و چندتا دیگه از بچه ها دیگه مرده بودیم از خنده! بهش خندیدم :

Hey Danial you cannot kiss me or even hug me here, forget it!!!!

خلاصه که حسابی خندیدیم. خندید که:

but may I invite you for dinner or coffee or any thing that you want?

بهش گفتم درباره اش فکر می کنم! شاهین هم گفت من اجازه نمی دم باهات تنها بیاد. دانیال هم خیلی رک بهش گفت موردی نداره تو هم بیا ولی مهمون خودت!

قیافه شاهین دیدنی بود. می دونین از این خارجی ها خوشم میاد هیچ رقمه باهات تعارف ندارن خیلی رک حرفشون رو بهت می گن! اهل تعارف تیکه پاره کردن هم نیستن. راستی الآن چند روزه که اسم من تغییر کرده اسم من شده Angle، وقتی به لسلی گفتم چرا اسمم رو صدا نمی کنین بهم گفت آخه تو یه فرشته ای! با تعجب نگاهش کردم. داشتم با خودم فکر می کردم اینجا برای هموطنمون هزار و یک کار می کنیم طرف حتی تشکر نمی کنه و فکر می کنه که وظیفه اته! اما کافیه برای اینا زنگ بزنی یک آژانس بگیری اونقدر ازت تشکر می کنن که هیچی نمی تونی بگی!

خلاصه اینکه همین! اما خواهشن شما ها همون اسم خودم رو بگین بیشتر دوسش دارم!

دیگه اینکه خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٧


داستان ناتموم.

   نشسته بود روبروي پنجره و دانه هاي درشت برف را نگاه مي كرد . يك زمستان ديگر هم از راه رسيده بود . مثل هر سال پشت پنجره ، كنار شومينه نشسته بود و با طمانينه قهوه اش را          مي خورد .مثل اينكه اينكار برايش عادت شده بود . عاشق بارش اولين برف بود . از ديدن بارش برف سير نمي شد . وقتي برف مي نشست احساس مي كرد كه سپيدي دارد تمام دنيا را فرا       مي گيرد و ديگر تاريكي و بدي تو دنيا وجود ندارد . هر سال زمستان با خودش فكر مي كرد كه سال بعد ديگر تنها نخواهد بود ، حتما يكي هست كه باهم كنار پنجره بنشينند و به برف نگاه كنند . نا خودآگاه به ياد چند ماه پيش افتاد . اينكه چطور يك دفعه همه چيز جور شده بود و بعد از چند ماه به همان سرعت همه چيز از دست رفته بود . انگار كه يكباره زمان به عقب برگشت ، به چند ماه پيش .

- سلام ببخشید خواهر من می خواد یک رمان بخره؛ اما نمی تونه انتخاب کنه! می شه خواهش کنم راهنمائیش کنید؟

- با کمال میل!

مدتها بود كه پسر را توي شهر كتاب مي ديد . اما تا بحال خيلي با هم حرف نزده بودند . فقط نگاه بود و لبخند . اما آنروز پسر داشت با يك خانم و آقا صحبت مي كرد ، اما به محض ديدن دختر ، درست مثل اينكه كارش را فراموش كرد . سريع خداحافظي كرد و گوشه اي نزديك دختر و خواهرش ايستاد . هر از چند گاهي نيم نگاهي به دختر مي انداخت . دختر چشمان درشت مشكي داشت با نگاهي افسونگر و گيرا . پوستي سفيد ، گونه هايي برجسته ، لبهايي زيبا و اغواگر ، با لبخندي جادويي و ابدي . انگار نه تنها با لبهايش كه حتي با نگاهش مي خنديد . دختري شلوغ و پر سر و صدا ، مملو از انرژي . آرايش كمرنگي كرده بود . روسري سرخابيش ، هاله اي صورتي بر روي پوستش انداخته بود . انگار از يك دنياي ديگر آمده بود . انگار از درد چيزي نمي دانست . به نظر بيست ساله مي آمد . اندامي تو پر داشت . هر بار كه به شهر كتاب مي آمد با خودش شور و نشاط مي آورد . با همه كاركنان شهر كتاب سلام و عليك مي كرد و سر به سر همه مي گذاشت . حالا اين دختر جلوي روش ايستاده بود و با او صحبت مي كرد .

- خوب؛ خواهرتون معمولاْ چه نوع کتابهایی می خونن؟

پسر با اون لبخند مات و نگاه عميقش اونجا روبروش ايستاده بود و به او نگاه مي كرد . انگار زمان براي يك لحظه ايستاد . پسر بلند قد و لاغر اندام بود ، چشمان قهوه اي تيره ، موهايي كه هر از چند گاهي از سر لجبازي با خواسته پسر برروي پيشانيش مي ريخت و هربار پسر با انگشتان بلند و كشيده اش آنها به عقب مي زد . اين پسر ساده جذابيت عجيبي داشت . با نگاهش با دختر حرف مي زد . يك چيز غريبي ته نگاهش بود . وجودش خيلي اسرارآميز بود و اين براي دختر كه عاشق هيجان بود جالب بود . تا بحال هيچ پسري را با اين ديد نگاه نكرده بود . عادت كرده بود به پسرها به چشم پسر نگاه كند . احساس نمي كرد همجنسش نيستند . اما درباره اين يكي قضيه فرق     مي كرد . انگار پسر هم نوع ديگري به او نگاه ميكرد . زمان دوباره شروع به حركت كرد و اين شروع همه چيز بود .

سلام

خوب نمی دونم چرا ( البته می دونم چرا؛ اگه بخوام روراست بشم!) دوباره رفتم سراغ دستنوشته های قدیمی! سالها پیش ( انگار که هزار ساله پیشه- انگار که اصلاْ مال من نیست)؛ البته نه خیلی دور فکر کنم حدود ۲ سال پیش نوشتن داستانی رو شروع کردم که دستم به ادامه دادنش و تموم کردنش نرفت! بارها خواستم از روی سیستم پاکش کنم اما نمی دونم چرا نتونستم! خلاصه اینکه به علت پاره ای مسائل (چقدر رسمی شد!!!) دوباره رفتم سراغش؛ البته نه به قصد تموم کردنش که فقط خووندن مجددش! در حین غریب بودن برام عجیب آشناس! نمی دونم چرا هیچوقت نتونستم ادامه اش بدم! متن بالا چند سطر اولشه! بارها دلم خواست که تمومش کنم چون فکر می کردم با تموم شدن این داستان؛ یک کار نا تموم رو تموم می کنم؛ درست مثل اون نقاشی احمقانه! اونم همینطور بود! یک مشت رنگ روی یونولیت؛ شروعش یک آن بود و قرار بود روز بعد تمومشه! نتیجه اینکه سه سال بعد رفتم سراغش و فکر کردم دیگه کافیه؛ می خوام که تموم شه! اون تداخل احمقانه رنگها بالاخره تموم شد؛ به همون زیبایی که تصورش رو می کردم؛ می کردیم! من و کیمیا ( صمیمی ترین دوست دوران دانشگاه من) همونی شد که تو ذهن من بود! حالا گوشه اتاق روی زمین روبروی تخته و من هر روز بارها و بارها بهش نگاه می کنم و یادم میاد چقدر طول کشید تا تموم بشه! یادم میاد که چقدر تو اون مدت به خودم بد کردم و هزار و یک چیز دیگه که تنها به سرعت برق از ذهنم می گذرن و به من می گن که باید قدر این لحظات رو بدونم که باید یادم باشه که با خودم مهربونتر باشم و خودم رو بیشتر دوست داشته باشم! حس خوبیه! این دستنوشته ها هم شده همون حکایت! فکرکنم هنوز وقت تموم کردنش نرسیده!

پنجشنبه رفتم دیدنش! عشق دوران جوونی! شعراش رو که تایپ کرده بودم رو بهش دادم. گفت یک ناشر پیدا شده که قرار چاپشون کنه! دستنوشته های قدیمیم رو بعد از اینهمه سال بهم پس داد. بهم گفت از بس که خووندتشون از حفظ شده! گفت اینا تنها چیزایی بوده که براش مونده!بهش گفتم :هیس؛ دیگه نگو؛ دیگه ادامه نده! فرموش کن! به احترامم سکوت کرد ولی می تونستم از چشماش همه چیز رو بخوونم!

دیگه اینکه همین. تصمیم ندارم که بهش فکر کنم! دیگه نه!

راستی یادم رفت بگم امروز هم حالم خیلی خوبه! احساس زندگی و زنده بودن می کنم!

خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٤


خوشبختی!

سلام

خوب اول از همه؛ از تمام دوستای خوبم عذر خواهی کنم بابت برداشتن لینک تماس! حالا دلیلش: هیچی یک مشت آدم ابله و بیمار که به خودشون اجازه می دن بدون اینکه ازت اجازه بگیرن برای pm یا mail می زنن! اون چه مطالب جذابی! امروز احساس کردم این آدمهای بیمار اونقدر ارزش ندارن که وقتم رو بابت خوندن مطالبشون هدر بدم! عمرم کوتاهتر از این حرفاس! هرچه قدر هم که آدم بگه بیخیال و از حرفا باز هم ته دلت کمی اعصابت بهم میریزه! خوب نتیجه وقتی داریم جایی زندگی می کنیم که پر از آدمهای بیمار روحی و روانیه، مجبور میشیم اینجوری رفتار کنیم دیگه! هنوز فرهنگ خیلی چیزا رو نداریم! (تاکید می کنم نداریم، منم شامل میشم ها!) بهر حال شرمنده! اونایی که منو تو این مدت شناختن مطمئنم به خودشون نمی گیرن و از دستم ناراحت نمی شن!

دیگه اینکه دیشب با یکی از دوستای خوبم شام رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت حداقل به من. مدتها بود اینقدر آروم نبودم! موزیک عالی، غذای خوب، محیط آروم، سرویس خوب و از همه مهمتر یک همنشین فوق العاده! همه با هم دست به دست هم دادن و یک شب رویایی و یم خاطره خوب رو درست کردن! دیشب دوستم ازم پرسید :بزرگترین آرزوت چیه؟ گفتم : سلامتی و خوشبختی! خندید و گفت: اینکه آرزوی همه است! گفتم: آره اما اکثراً نمی دونن این آرزو، آرزوی خیلی بزرگیه! خوشبختی مفهوم گسترده اس داره! چیزی که مهمه اینه که بلد باشی چجوری زندگی کنی! فهمیدن اینکه چقدر خوشبخت هستی هنره! آدما معمولاً تو زندگیون درک نمی کنن چقدر خوشبختن برای همین هم نمی تونن از زندگیشون لذت ببرن! این کم درخواستی نیست که از خدا بخوای چشمهای بازی بهت بده تا بتونی خوشبختیت رو درک کنی! نگاهم کرد و لبخند زد: جالبه! آرزوی بزرگیه؟ احساس خوشبختی می کنی؟ گفتم: آره. بخصوص الآن.

دیشب دعا کردم: خدایا این روزا و شبها رو ازم نگیر!

آدم ممکنه خیلی وقتها خسته بشه، ناراضی باشه، تو فراز و نشیب زندگی گیر کنه! ممکنه مدارکت رو اونجور که میخوای بهت ندن، ممکنه که کارت برای رفتن درست نشه یا اینکه مثل همیشه طول بکشه( که حتماً مثل همیشه حکتی داره فراتر از درک تو!) اما همه اینا باعث می شن که تو خوشبخت باشی! بخاطر تمام این غصه های ریز و درشته که صبح که از خواب پامیشی علیرغم سر دردت، علی رغم اینکه تا مغز استوخونت یخه، دلت می خواد فریاد بکشی که من چقدر خوشبختم! خدای صد هزار مرتبه شکرت! بخاطر این احساس زیبا، بخاطر تمام لحظه های خوب و بخاطر هزار و یک چیز دیگه!

آدم مگه از زندگیش چی می خواد بیشتر از این! خوونواده خوب، سلامتی و هزار یک چیز کوچیک بزرگ دیگه!چقدر این سرخوشی و لذت زیباست! دلم نیومد بعد از اینهمه غرغر کردنام این حس قشنگ رو باهاتون شریک نشم.

راستی یه سوال از نظر شما خوشبختی یعنی چی؟ برای خوشبخت بودن به چی نیاز دارین؟ چقدر خوشبختین؟

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱