دنيای ديوونه!

سلام

خوب امروز سه شنبه است! یک روزی که من معمولاْ کمی خسته ام! هفته داره تموم می شه و افتاده تو سرازیری و یکباره احساس می کنی هنوز چقدر کار عقب افتاده و نا تموم داری! امروز دنده غرغرم؛ بد فرمها!

نمی دونم چرا اینجا کارا درست پیش نمیره؛ اول هفته درخواست سابقه کار به اضافه شرح کامل وظایف دادم؛ امروز بهم می گن شرح وظایف رو که ما نمی تونیم بدیم ما فقط می تونیم بگیم کجا کار می کنی!!!(اونم اگه خودم زنگ نزده بودم نمی فهمیدم که!!!) خنده ام گرفته بود اداره کارگزینی یا منابع انسانی یا هر کوفتی (ببخشید کمی کفریم) که می خواین اسمش رو بذارین نمی دونه کارمندش ۳ ساله داره چه غلطی می کنه! اه ول کن مهم نیست یه کاریش می کنم!

نمی فهمم چرا بعضیها خوششون میاد دروغ بشنون؟ حدود یک سال پیش یا بیشتر با پسری آشنا شدم(یعنی از طریق یکی از دوستام اهم معرفی شدیم) یک اکیپ خوب بودیم که بعدها چون من وقتم کم بود یواش یواش کنار کشیدم یعنی دیگه تو دوره ها خیلی شرکت نکردم. این آقا پسر از من کوچیکتره! از روز اول هم این رو می دونست؛ برای من هم یکی بود مثل بقیه! رفتارم هم باهاش هیچ فرقی با باقی اعضای گروه نبود! بعد از یک مدت یک روز نشست جلوم که من دوستت دارم. من هم خیلی رک بهش گفتم که من می خوام ازدواج کنم؛ دوست پسر هم نمی خوام؛ از همه اینها گذشته تو از من کوچیکتری! فراموش کن! اما اون دیوونه فراموش نکرد! به تلفنهاش جواب ندادم. به اس ام اس هاش جواب ندادم و ...! تا اینکه یه روز غافلگیرم کرد و گفت من معذرت می خوام! بیا مثل سابق دوست باشیم! من احمق هم گفتم خوب! اما روز از نو روزی از نو! اونقدر که مجبورم کرد بهش دروغ بگم! بهش گفتم نامزد دارم؛ دارم ازدواج می کنم! و برای اینکه باورم کنه با یکی از دوستام (مثلاْ نامزدم؛ زیاد هم بیربط نبود ما درباره ازدواج صحبت کرده بودیم ...) رفتیم بیرون اون هم  دوست دخترش که می خواست باهاش ازدواج کنه رو آورد. خلاصه اینکه اون دوتا باهم به توافق نرسیدن؛ می دونین چرا چون این آقا به طرز عجیبی شکاک تشریف دارن! چند روز پیش دوباره تماس گرفت و حال و احوال فهمیدم که نامزدی بهم خورده! قبل از اون هم بهش گفته بودم مال من هم بهم خورده! نخندین ها از اون روز تا حالا با تلفن هاش و اس ام اس هاش دیوونم کرده! اونقدر که دیروز دیگه از کوره در رفتم! تازه نکته جالب فکر می کنه اینکار خیلی جالب و دوست داشتنیه! آقا دیشب اس ام اس زده می خوام بیام خواستگاری! نمی دونستم باید گریه کنم یا باید بخندم. موبایل رو دادم دست آقای پدر و گفتم به من بگو با این روانی چه بکنم! آها راستی این رو هم می دونه که من دارم میرم ها! حالا قرار شده آقای پدر بگه که چیکار کنیم! کلی این چند روزه رو اعصابم بود! جالب اینکه دوست داشتنش هم دیوونه دوست داشتن نیست. زنگ می زنه به من می گه دوست دارم بعد از کنارش تو ماشین صدای دختر میاد! میگم کیه کنارت؟ میگه دوست دختر جدیدم!!! حالا دارم فکر می کنم اون دیوونه است یا من! نمی فهمم آخه آدم باید کمی ظرفیت داشته باشه؛ کمی آدم بودن هم گاهی بد نیست!

بگذریم. تنها کار مفیدم تو این چند روزه تموم کردن یک کتاب بود! « رازی را به من نگو» فکر کنم آخرین اثر «جوی فیلدینگ» باشه! ترجمه به نسبه خوبی داشت اگه اشتباه نکنم ماله «نفیسه معتکف» بود. از کتابهای فیلدینگ خوشم میاد نمی تونی آخرش رو حدس بزنی! دقیقاْ اونجایی که فکر می کنی می دونی چی میشه؛ قصه کاملاْ تغییر می کنه! مثل کتابهای آگاتا کریستی! خلاصه اینکه برای فرار از این همه فکر احمقانه و خسته کننده راه حل خوبی بود. دیگه اینکه من و کلیدر هنوز اندر خم یک کوچه ایم! هنوز تموم نشده! اما داره جالب میشه!

دیگه اینکه فعلاْ دیوونه این هوام! از سرماش لذت می برم! دیشب یکی از دوستام بهم می گفت ما اخرش نفهمیدیم تو گرمایی هستی یا سرمایی! زمستون و تابستون دستات گلوله یخه! تو زمستون رکابی می پوشی و میگی دارم یخ می کنم! تو تابستون هم همش میگی مردم از گرما! دیدم راست می گه! خوب خودم هم نفهمیدم! منم دیگه چه میشه کرد!!!

دیگه اینکه همین! دیروز با دیدن برف نشسته روی زمین کلی شوق کردم! محشر بود! برف و خیلی دوست دارم!

دیگه جدی جدی همین. می خوام برم به کارام برسم.

خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳٠


يک فنجون قهوه

عشق به دیگری؛ ضرورت نیست؛ حادثه است.

               عشق به وطن ضرورت است نه حادثه.

                                 عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه.

عشق؛ محصول ترس از تنها ماندن نیست.

عشق؛ فرزند اضطراب نیست.

عشق؛ آویختن بارانی به نخستین میخی که دست مان به آن می رسد نیست!

سلام

اول از همه جملات بالا برگرفته از کتاب «یک عاشقانه آرام»؛ نادر ابراهیمی؛ است. من واقعاْ دیوونه این کتابش هستم. یک کتاب دیگه هم دارم ازش می خوونم به نام «چهل نامه کوتاه به همسرم»! وای که این کتاب محشره! گاهی فکر می کنم مگه مردی هم می توونه اینقدر عاشق باشه! می دونین هی کسی از این سبک نوشتن خوشش نمیاد اما من دوست دارم.

دیروز غروب بالاخره تونستم با پدرخوانده گرامی؛ نوه خاله مامان(که مثل دختر خاله خودممه) و دوستش بریم سینما! ( چندتا نکته: ۱- یادم رفت بگم پدرخوانده گرامی الآن دو هفته است که برگشته!!!  ۲- برای اون دسته عزیزانی که پدر خوانده گرامی رو نمی شناسن : پدر خوانده من قدیمی ترین و صمیمی ترین دوست آقای پدر و خانم مادر می باشند؛ که من بخاطر احساس خاصم به ایشون عنوان پدرخوانده رو عطا کردم!) حالا که فکر می کنم می بینم یادم نمیاد دفعه قبل؛ بعد از جشنواره پارسال؛ کی رفتم سینما! رفتیم «وقتی همه خواب بودند»! من خوشم اومد. شاید چون گلاب ادینه رو دوست دارم! نمی دونم بد نبود. خوب بود.

وقتی می خواستم از بانک بزنم بیرون؛ شاهین بهم گفت: کجا خانوم؟

- می رم سینما؛ وقتی همه خواب بودند!

- نرو؛ حالت گرفته میشه؛ خیلی سانسور داره؟

-  چی میگی؟ موضوعش اصلاْ سانسوری نیست که!!!

- از من گفتن بود؛ بعد نگی نگفتی! حالا برو اما اگه فقط یک صحنه از وقتی همه خواب بودند رو نشون داد من بهت شام می دم!

- ! دیوونه! راستی یادم رفت بهت بگم یک سانس جدید گذاشته ساعت ۱ صبحه فقط هم بالای ۴۰ سال و متاهل ها رو راه میدن!

- خوش بگذره!

می دونین گاهی فکر می کنم این پسره دیوونه است! اما گذشته از شوخی دوست خوبیه! به وقتش خیلی کنار آدمه و کمک بزرگی محسوب می شه!

امروز صبح ماشین نداشتم نتیجه اینکه پیاده اومدم البته نه کل مسیر که تا حدیش رو! هوا سرد بود و منم که اهل لباس پوشیدن نیستم! اما پیاده روی حتی تو سرما هم خوب بود. اونقدر حالم خوب بود که تنها چیزی که مهم نبود سرما بود. اونقدر لبخندم واضح بود که با خودم فکر کردم هرکی نگاهم کنه پیش خودش میگه یارو یا زیادی خوشه یا دیوونه! مهم نیست. نمی دونم چرا اما دلم شاده امروز! یکی یکبار بهم گفت اینقدر شادیت رو فریاد نکش؛ غم صدات رو از اتاق بغل می شنوه! مهم نیست بزار بشنوه! به قول سهراب:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه!

راستش ترسی از سررسیدن اندوه هم ندارم! چون همین ترس زیبایی امروز رو از بین می بره!

خودمونیم ها عجب سرده امروز. من که حسابی یخ کردم. نیست اهل زیاد پوشیدن نیستم! به قول اصفهونی ها با یه تا پیرهن؛ اونم نازک؛ یک ژاکت نازکتر! خلاصه کلام سردمه! دارم به یک فنجان چای یا یک لیوان قهوه داغ فکر می کنم!

وای که حتی تصور فنجون قهوه داغ؛ با بخار که ازش بیرون میاد؛ چه لذتی بی وصفی بهم می ده! خوب دیگه تاب مقاومت ندارم! رفتم برای نوشیدن فنجانی قهوه!

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۸


پنجشنه ...!

سلام

دیدی گاهی حرف برای گفتن داری اما نمی تونی بگی؟ الآن اینجوریم.

یه جوری سردرگم! یکسری اتفاق افتاده و من وسط این اتفاقات نشستم و دارم فقط بهشون نگاه می کنم انگار که این من نیستم انگار که اینا بخشی از زندگیه من نیست. اونقدر خسته ام که نگو! خستگی از تنم بیرون نمیره!

چنر روز پیش رفتم پیش یکی از دوستام و خیلی (لغت مورد نظر رو پیدا نمی کنم!!!) نمی دونم چی!!! خوب اصلاحش می کنم کاملاْ بدون مقدمه بعد از سلام بهش گفتم بیا فرار کنیم قیافه اش شده بود : ! نه آخه فکر کن بری جلوی یک پسر و یهو بهش بگی بیا فرار کنیم؟ گفت کجا؟

- نمی دونم!

- چرا؟

- نمی دونم!

- پس چی می دونی؟

- نمی دونم!

-  فرضاْ که فرار کردیم؛ جاش هم با من؛ بعدش چی؟

- بعد از چی؛ چی؟

- وقتی رسیدیم لابد کلبه؛ آخه تو همیشه دلت کلبه می خواد!

- آره خوب؛ هورااااااااااا! خوب بعدش تو برو دنبال کارات منم می شینم کنار شومینه و کتاب می خونم.

- همین؟

- آره خوب!

- پس چرا من بیام!

- تو کلبه از تنهایی می ترسم!

- مسخره کردی منو! نه!

مردیم از خنده! از این بازی مسخره!

نکته: من و این آقا فقط دوست هستیم؛ هیچ احساس خاصی بهم نداریم؛ فقط گاهی تو رویاها و خستگیهای هم در حد حرف شریک می شیم.

حالا بعد از چند روز هر بار همدیگه رو می بینیم میگه «عجب فرار جالبی بودها!!!» خودمون با فکرش هم حال کردیم! گاهی بهم می گه تو که اهلش نیستی تو که اونی نیستی که نشون می دی چرا از این اراجیف میگی؟ - نمی دونم!شاید چون من هم دیوونه ام!

پنجشنبه یک پیشنهاد خوب رو رد کردم! راستش اصلاْ پشیمون نیستم ولی اصولاْ هربار که تو زندگیم به کسی میگم نه!!! تا چند روز کلافه ام!

پنجشنبه کسی رو دیدم که سه سال بود ندیده بودمش! اولین مرد زندگیم؛ اولین عشقم؛ اولین تب زندگیم! تو این مدت سه سال فقط دوبار همدیگر و دیده بودیم فقط در حد سلام! ولی اینبار سلام نبود! فکر می کردم دیگه دوستش ندارم اما حالا؛ نمی دونم این یکی رو جدی جدی نمی دونم! این یکی قضیه مسخره بازی فرار نیست! اونم چون صرفاْ خسته ام نه! نمی تونم باور کنم این من بودم که اونقدر خونسرد نگاهش می کردم و باهاش حرف زدم؟ چرا فرار نکردم ؟ چرا وقتی دیدمش از اونجا نیومدم بیرون؟ چرا گذاشتم همه چی برگرده! چرا به خودم می گم حسم فقط یه تب تند نبوده؟ چرا فکر می کنم شاید اون موقع اشتباه کردم و تصمیم بچگانه بود؟ چرا دلم کمی لرزید؟ چرا نمی خواستم برگردم خوونه؟ چرا وقتی حرف از گذشته زد بهش گفتم تموم شده و گذشته؟ چرا وقتی خواست برام توضیح بده بهش گفتم هیچی نگو! مگه سه سال منتظر نبودم که بهم بگه چرا؟ چرا ازش درباره زندگیش پرسیدم؟ اینکه چیکارا می کنه؟ چرا وقتی گفت هنوز هم شعر می گه بهش گفتم دلم می خواد بخوونمشون؟ چرا ازش پرسیدم که چرا نمی ده شعراش رو برای چاپ؟ چرا دلم می خواست بهم بگه که شعرهایی رو که برای من گفته رو دوست نداره بده برای چاپ( درست مثل اون موقعها)؟ و هزار و یک چرای دیگه! از همه مهمتر چرا دستنوشته هاش رو ازش گرفتم؟ نمی دونم جواب هیچکدومش رو نمی دونم! فقط احساس حماقت می کنم همین! به همین سادگی.

می بینین چه پنجشنبه مهیجی داشتم؟ حالا از پنجشنبه تا حالا گیجم! خسته ام و ذهنم درگیره!

جمعه: خانه خاله- فال قهوه لیلا- کامپیوتر شهاب- نگاه های عاشقانه و قربون صدقه های خانوم خانومها که خدا رو شکر حالش خوبه خوبه.

از امروز شروع کردم به تکمیل مدارکم برای رفتن! یکی نیست بگه چته تو که می خوای بری چرا اینقدر سردرگمی دختر؟

اما گذشته از همه این درگیریها از صبح لبخند از رو لبهام محو نشده! این لبخند از سر حفظ یک نقاب بر چهره که از ته دلمه! جالبه این همه ذهنت درگیر باشه و خسته باشی اما باز دلت شاد باشه و بتونی با تموم وجودت لبخند بزنی!

گاهی احساس می کنم زندگیم هیچ قاعده و قانونی نداره! اما در عین حال قانونمنده! خدای من امروز عجب روز احمقیه! کلی کار احمقانه کردم. اما خوب یه جورایی هم  دارم با هاشون حال می کنم!

نمی دونم هیچی نمی دونم! خدای شکرت. بابت تمام این اتفاقات عجیب که باعث می شه زندگی من از یکنواختی دربیاد! خدای شکرت بابت تمام این روزهای خوب. دلم می خواد برم بیرون کمی قدم بزنم! خوب باشه برای بعد فعلاْ یک دنیا کار دارم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٧


وجه زنانه

از بهشت که بیرون آمد؛ دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد؛ پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر؛ آکنده از حق و باطل؛ از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو بازخواهی گشت وگرنه....

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او « اختیار» داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت؛ پاداش به گزیدن توست.

سلام

متن بالا برگرفته از کتاب « پیامبری از کنار خانه ما رد شد» نوشته عرفان نظر آهاری است. کتاب جالبیه. هنوز تمومش نکردم اما تا اینجا رو که دوست داشتم. کتاب یکسری داستان یا شاید بهتر باشه بگم متن کوتاهه! من خوشم اومد.

این همون قضیه چند تا کتاب با هم دیگه! اینبار دارم ۴ تا کتاب رو با هم می خونم. کاملاْ بی ربط! خوب اینم یکجورشه!

دیشب موقع رانندگی؛ تو راه برگشت خوونه یه اتفاق ساده اما احمقی افتاد. داشتم برای خودم می رفتم جایی که کاملاْ حق با من بود یک پسر ( در واقع پسر بچه) به زور راهم رو گرفت و مجبورم کرد تو اون ترافیک وحشتناک اونم تو اون کوچه باریک یک حرکت اکشن انجام بدم و مسیرم رو عوض کنم تا آقا بتونه رد شه! بعد که همه چی تموم شد وقتی تازه یادم افتاد به خاطر تقلای زیادم مبنی بر رد کردن یک مسیر باریک از کنار یک جوی پهن اونم با یک فرمون؛ چقدر احساس خستگی و درد در ناحیه کتفم می کنم؛ به فکرم رسید چرا مسیرم رو عوض کردم؟ چرا گذاشتن اون بچه پرو به زور ازم راه بگیره؟ جوابش ساده بود چون دلم نمی خواست ماشین پشت سریم بگه می بینی خانومه ها اگه من بودم....! بعد از خودم پرسیدم کدومش مهمتره؟ اون همه تقلا و خستگی یا یک مشت حرف چرت!

نا خودآگاه یاد متنی افتادم که مدتها پیش خوونده بودمش در رابطه با زنان. اینکه زنها برای بدست آوردن حقوق مساوی با مردان چه چیزهایی رو از دست دادن. به این نتیجه رسیدم فقط دارم خودم رو گول می زنم. من از مادر بزرگم خوشبخت تر نیستم! اینکه مثل مردها بشی رو پای خودت واستیو هزار و یک چیز دیگه برای اثبات این موضوع که من میتونم؛ اصلاْ ارزش از دست دادن خصائص زنانه ات رو نداره!

آقای پدر عقیده داره که من شدم مثل مردها! (چقدر از این جمله بدم میاد!) می گی دیگه هیچ ملاحت زنانه ای ندارم. هیچ ظرافتی وجود نداره!

خوب من مثل پسرها و مردها متکی به خودمم هستم؛ مثل اونا خوشم نمیاد کسی برام تعیین تکلیف کنه؛ اگه ماشینم پنچر کنه صبر نمی کنم یکی از راه برسه و بهم کمک کنه( به آقای پدر هم زنگ نمی زنم که حالا چیکار کنم؟) خودم دست به کار می شم و لاستیک ماشین رو عوض می کنم و هزار و یک کار دیگه! خوب این خوبه اما به چه قیمتی؟

دیشب فکر با خودم فکر می کردم نمی شه هم زن بود و هم مرد! من باید یکیش باشم. فکر می کردم چه ایرادی داره مثل یه خانوم رانندگی کنم و گاهی خودم رو بزنم به اون راه! آخرش اینه که ملت ( مخصوصاْ آقایون) می گن :«she is a blond» خوب قبول من اصلاً بلوند نیستم؛ اما چه ایرادی داره! گاهی فکر می کنم که ما با خودمون چیکار کردیم؛ چرا وجه زنانه مون رو داریم از دست می دیم. چرا من باید ا به ای یک مرد باشم؟ خوب اگه قرار بود اینجوری باشه خدا فقط مرد رو می آفرید؟

حالا از دیشب تصمیم گرفتم وجه زنانه وجودم رو پیدا کنم! شاید عامل سردرگمی ام هم همینه! خوب چه ایرادی داره بزار مردها رئیس باشن! ما هم کار خودمون رو می کنیم. مهم اینه که من می دونم که می تونم! که برای زندگی کردن به اونا وابسته نیستم اما اگه این باعث می شه که هم اونا دلخور شن و هم من بخشی از وجودم رو از دست بدم بزار فکر کنن که من نمی تونم. باشه آقا اصلاً قبول زنها ضعیفه اند! شما اینجوری فکر کنین!

ترجیح می دم مثل مادر بزرگم زندگی کنم. ترجیح می دم یک مدیر کامل باشم تا چند تا مدیر ناقص! ترجیح می دم مدیر عامل خوونه ام باشم تا مدیر عامل یک شرکت بزرگ! هرچی باشه نقشم رو تو خوونه همه قبول دارن اما تو شرکت نه! نمی گم با کار کردن مخالفم نه! اما فکر می کنم نیازی نیست به مردها ثابت کنم که فرقی با اونا ندارم که هیچ شاید حتی قابلیتهای بیشتری هم دارم. خوب خودم می دونم کافیه دیگه!

امروز که فکر می کنم می بینم چقدر از زن بودن خودم راضی هستم. علیرغم این همه ظلمی که بهم شده و خواهد شد! می دونین اگه زمانیکه مردها به شکار می رفتن؛ زنها به رشد گیاهان نگاه نمی کردن و کشت و کار رو به مردها یاد نمی دادن؛ احتمالاً الآن ما هم مثل دایناسورها بودیم.

خوب نمی دونم چقدر واضح نوشتم حوصله بازخوونی ندارم. آخه خیلی خسته ام و روح زنانه من نیاز به توجه؛ نوازش و آرامش داره! خداییش گذشته از شوخی از شدت فکر و خیال خستگی دارم غش می کنم. بدم نمیومد می تونستم برای چند ساعت برم تو کما!( آقا نا شکری نمی کنم اما به کمی آرامش و خواب آروم نیاز دارم. قرص هم نمی خورم! وقت مدیتیشن هم نداشتم) اما فکر کنم مجبورم امشب کمی تمرین تنفس کنم. احتمالاً به خواب کمک کنه!

به این می گن نوشتن به شیوه زنانه!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤


گم شدن(کردن) روياها

قلب تو قلب پرنده

   پوستت اما پوست شیر

زندون تن رو رها کن

   ای پرنده پر بگیر

اونور جنگل سرسبز

   پشت دشت سر به دامن

اونور روزای تاریک

   پشت نیم شبهای روشن

برای باور بودن

   جایی شاید باشه شاید

برای لمس تن عشق

   کسی باید باشه باید

که سر خستگیهاتو به روی سینه بگیره

   برای دلواپسی هات واسه سادگیت بمیره

.....

سلام

امروز از صبح تا حالا اونقدر کار داشتم که فرصت خیلی چیزا رو پیدا نکردم. روزها اونقدر تند می گذرن که حتی کذرشون حس نمی کنم و این خیلی بده چون گذر این روزها گذر عمره! دیروز سر موضوعی داشتیم با همکارا صحبت می کردیم بحث سر زمان موضوعی بود! که من بهشون گفتم این اتفاق ماله اردیبهشته! و بعد همه با تعجب به هم نگاه کردیم که چه زود گذشت. واقعاْ هم زود گذشت دیگه چیزی تا پایان سال نمونده چهار ماه و چند روز! امسال هم گذشت به سرعت برق و باد. اونقدر از دیروز فکرم درگیر این موضوع گذر زمان و عمر بوده که حتی خواب آروم هم نداشتم بگذریم که الآن چندین و چند وقته که یک ساعت خواب آروم شده برام آرزو. دیدن یک رویای شیرین. مثل دوران نوجوونیم! مثل اون روزایی که قبل از خواب می رفتم توی رویا؛ این رویا می تونست آینده ای باشه که آرزوشو داشتم یا یک افسانه دخترانه! یک افسانه غیر ممکن مثل همه افسانه ها! و صبح رو با امید به حقیقت پیوستن رویاها آغاز کردن. ( می بینید تو رو خدا حتی برای ۵ دقیقه هم وقت برای خودم ندارم! البته خوب تو محیط کار فقط باید کار کرد دیگه!! ؛ خوب کجا بودیم؟ آها یادم اومد.) تو این چند روز داشتم فکر می کردم ( راستش رو بگم یادم رفت چی می خواستم بنویسم ) تو این چند روز داشتم فکر می کردم چند وقته که شبها دیگه رویا نمی بینم؟ چند وقته که خیلی چیزا رو فراموش کردم؟ یادم نمیاد از کی و کجا رویاهامو و یکسری از خواسته ها و حتی بعضی احساساتم رو جا گذاشتم. احساساتم رو پیدا کردم همینطور خواسته هام رو! اما رویاهای زیبای شبانه ام رو؛ هنوز نه! شبها سعی می کنم مثل اونوقتها با رویا بخوابم اما تنها چیزی که اتفاق میوفته فکر کردن مکرر و مداوم به اتفاقات روزانه و دلمشغولی هامه! جالبه نه! حالا من دنبال راهی هستم تا بتونم شبها دوباره رویا ببینم؛ رویایی که وقتی صبح شد نه از سر خستگی که از بخاطر شیرینی رویام نخوام از خواب بیدار شم.

از دیروز فکرم مشغولتر هم شده! یک چیزی همینطور تو سرم داره چرخ می زنه و من سعی می کنم بهش توجهی نکنم! می دونین دیروز یکی یه سوالی پرسید و من اون سوال رو از خودم پرسیدم اما هنوز جوابی براش پیدا نکردم. جالبه نه گاهی یک سوال ساده مثل یک تلنگره؛ مثل خوره میوفته به جونت و تو رو از اون سوال ساده به سمت یک دنیا سوال دیگه و هزار و یک چیز فراموش شده رهنمون میشه!

از صبح برای اینکه فکر نکنم؛ برای اینکه بتونم تمرکز کنم و کار کنم دارم چندتا آهنگ خاص رو بی وقفه و پشت سرهم گوش می کنم! اونی که بیشتر از همه آرومم می کنه آهنگ پرنده ابی! همیشه دیوونه این آهنگ بودم. هنوزم هستم! حس خوبی داره! با این آهنگ یک دنیا خاطره دارم از تنهایی های خودم. از اون شبهایی که تهران تنها بودم؛ من بودم و موزیک و آرامش که بسته به فصل یا روی بالکن یا کنار شومینه؛ شمع و عود و با یک دنیا کتاب و گاهی کمی شراب فقط برای خالی نبودن عریضه و زیبا تر شدن محیط. خدای من چه حسی بود. مدتها هاست که برای خودم زندگی نکردم! راستی چرا؟ چرا گاهی خودمون رو فراموش می کنیم؟ الآن که فکرش رو می کنم دلم می خواد باز هم تهران تنها باشم و مثل اونوقتها برای خودم آشپزی کنم و موزیک گوش کنم. برای خودم زندگی کنم! جواب تلفن ندم؛ موبایل رو خاموش کنم؛ جواب زنگ در رو ندم! اگه کسی زنگ زد و گفت « آخی تنهایی خوب من میام پیشت!!» بهش بگم « از کجا می دونی تنهام؟ نه ممنون از لطفت دارم می رم خوونه خاله. شب خوونه نمی مونم.» و بعد غیر از تلفنهای مامان و خاله به هیچ تلفنی جواب ندم. ساعت ۹ هم به بهانه اینکه می خوام بخوابم؛ جواب تلفنهای اونا رو هم ندم! و شب تا صبح بیدار باشم و وقتی به خودم بیام که هوا روشن شده باشه! محشره نه؟ هی مثل اینکه هنوز هم می تونم به رویاهام فکر کنم! جواب داد! آهنک ابی کار خودش رو کرد.

حالا گذشته از شوخی چرا گاهی خودمون رو فراموش می کنیم؟

یه سوال شما دلتون چی می خواد؟ همین الآن! یهو یکدفعه! هوای چی یا شایدم کی رو دارین؟

اگه نتونستین جواب این سوال رو به خودتون بدین باید به فکر باشین؛ چون این اصلاْ خوب نیست. این یعنی که شما هم مثل من گم شدین. شاید اگه خودتون رو پیدا کنین رویاهاتون رو هم پیدا کنین؛ چون احتمالاْ اونا سرجای خودشون هستن فقط شما اونها رو نمی بینین چون توی یک دنیای مجازی دیگه هستین! اینجاست که آدم مجبور میشه کمی به فرضیه ماتریس اعتقاد پیدا کنه!

شما چی می خواین؟ شما چی دوست دارین؟ به من نه اما به خودتون جواب بدین. حالا اگه دوست داشتین بلند فکر کنین من خوشحال می شم بشنوم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۳


اخبار من!!!

سلام

خوب اول از همه ممنون از این همه لطف و محبت. خدا رو شکر حال خانوم خانومها خوبه! چهارشنبه مرخص شد و من هم که یک دنیا دلم برای دیدنش لک زده بود پنجشنبه از سر کار رفتم پیشش.فعلاْ رفتن خوونه خاله تا حالش کمی بهتر شه. خدا خیلی بهشون رحم کرده و از خودشون بیشتر به دل ما!

جواب امتحان اومد. خوب بود! راستش از اونجایی که من همیشه خیلی از خودم توقع دارم فکر می کنم می تونست بهتر باشه ولی خوب راستش رو بگم نتیجه واقعاْ خوب بود. معلمم که خیلی راضیه. قرار شد تا بهمن کلاس نداشته باشم و از بهمن ماه کلاسمون دوباره شروع بشه این یکی سخت تره! آخه برای دانشگاهه! احساس خوبی دارم.

دیگه اینکه آخر هفته به آرومی سپری شد. البته تقریباْ. تو این چند روزه علاوه بر نگرانی برای خانوم خانومها دلنگرانی دیگه ای هم داشتیم. رعنا خانومُ خواهرک حرف نشنو من؛ دچار مشکل شده بود. از همون مشکلات همیشگی دخترا! سر کار یک پسر ( می خوام فحش بدم ولی زبونم نمی چرخه!!!) ... مونده بود. بعد از ۶ ماه رفتن و امدن و وعده وعید ازدواج فهمیده که آقا سه ماهه دوست دختر داره! در رابطه با دخترا و پسرهایی که چنین رفتارهایی دارن هیچ حرفی برای گفتن ندارم جز « متاسفم»!!! خواهرک دلسوخته من تمام این مدت اشک ریخت ضجه زد فریاد کشید دشنام داد و... تقریباْ به مرز جنون رسید و من اون شب فقط اشک ریختم. حریفش نبودم زورم بهش نمی رسید. مامان بیمارستان بود و بابا هم خوونه نبود. من بودم و رعنا و اردلان. شب بدی بود. من همیشه خود دار بودم؛ می ریختم تو خودم. بعد کارم به بیمارستان می کشید و غش! رعنا نه می ریخت بیرون اونم چه بیرون ریختنی! هرچی بگن نمی تونم حس و حالمون رو توصیف کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم دلم بخواد کسی رو با دستای خودم خفه کنم. اون شب این قدرت رو در خودم می دیم که اون پسرک رو خفه کنم!!! بگذریم این حرفا گفتن نداره! سپردمش دست خدا! بدترین رعا رو در حقش کردم!

دیگه اینکه باید اعتراف کنم الان مدتهاست که تنها تفریح من فیلم و کتاب است. خیلی از خوونه بیرون نمی رم. دوست پسر ندارم (نمی دونم شاید چون حوصله اش رو هم ندارم)؛ حوصله تلفن کردن به این و اون و غیبت و حرفای صد من یک غاز رو هم ندارم!!!!خوونه و فنجون قهوه رو ترجیح می دم. چون زمانم رو بیشتر تو خوونه می گذرونم سرم رو فیلم و کتاب پر می کنم! یاد گرفتین! دیدین چه بچه مثبتی هستم من!!!!  آها یادم رفت بگم درس هم می خوونم!

دیگه اینکه دارم تصمیم می گیرم برای مهاجرت وکیل بگیرم یا خودم اقدام کنم! هنوز با آقای پدر به نتیجه نرسیدیم! این یکی کار خیلی سختیه! از اون تصمیم گیری هاس ها!

دیگه اینکه همین دیده!

خوب و خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٠


هوای محشر بارونی!

سلام

بازم نمی دونم از کجا شروع کنم. دیروز روز خسته کننده ای بود؛ خیلی خسته کننده! غروب که رفتم خوونه هنوز هیشکی نیومده بود؛ خوونه انگار که زلزله اومده باشه حسابی بهم ریخته بود. تنها کاری که می تونستم بکنم جمع و جور و آشژزی بود. شام پختم اونم چه شامی دلتون نخواد! افتضاح! به یاد ندارم هیچوقت اینجوری آشپزی کرده باشم. باور می کنین اونقدر فکر درگیر بود که آشپزی کردن یادم نمیومد! ناهار امروز و شام خودم؛ ناهار برای امروز مامان اینا درست کردم. خدا رو شکر اینا رو دیگه گند نزدم!  خلاصه تا زمانیکه مامان و بقیه اومدن خوونه جمع و جور شده بود! فکر نکنین من خیلی خوونه دار هستم ها! نه؛ چون خوونه تنها بودم و فقط برای فرار از فکر کردن اینکارا رو کردم همین!

خدا رو شکر خام مادر بزرگم بهتره! خطر برطرف شده ولی فعلاْ باید تحت مراقبتهای ویژه باشه! اگه بشه امروز می رم می بینمش. دیشب بدجوری جاش تو خوونه خالی بود. منم که عین دیوونه ها هربار چشمم به وسایلش میوفتاد دلم تنگ می شد و اشکام جاری!!! البته نه جلوی مامان!

خوب بگذریم!

هفته پیش چندتا فیلم خوب دیدم؛ ببینین جالبن!

۱- Proof . جالب بود من خوشم اومد. شایدم چون من آنتونی هاپکینز رو خیلی دوسش دارم.

2- Click . یکجور کمدی اما تلخ یا شاید بهتر باشه بگم واقعی. به جورایی صحنه هایی از زندگی امروزمون!

3- Ella enchanted . یک داستان افسانه ای، شاید بشه گفت یه نسخه دیگه از سیندرلا! اگه از زندگی خسته هستین و حوصله مسایل جدی رو ندارین پیشنهاد می کنم حتماً ببینینش! حال و هوای آدم رو حسابی عوض می کنه!

4- Before sunrise . محشر بود. فیلم عملاً دو تا هنر پیشه داره و یک دنیا حرف! من باهاش خیلی حال کردم. واقعاً لذت بخش بود.

دیگه همین دیگه. چون این هفته از کلاس زبان و درس خبری نیست فرصت کتاب خووندن هم داشتم و دارم! چندتا کتاب جدید. بزارین بخوونمشون اگه خوب بودن پیشنهاد می دم!

دیگه اینکه، راستی هوا امروز خیلی خوبه! اگه می تونین جای من برین بیرون به خصوص جاده چالوس! عجیب دلم هوای جاده چالوس و چای گرم کنار رودخانه اونم زیر بارون رو داره! بعدشم بشینی تو ماشین و هر موزیکی که دوست داشتی از نفرین آرتوش بگیر تا مداد رنگی ابی یا حتی Dale Don Dale!!!! (می دونین کدوم آهنگ رو که می گم آهنگ روی تبلیغ Sun Silk)

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٥


اگه حوصله ندارین نخونین!

سلام

اول از همه اگه حوصله غرغر ندارین نخونین!

دوم حوصله بحثها فلسفی رو امروز اصلاً ندارم.

سوم راستش هنوز خودمم نمی دونم می خوام بنویسم یا نه! نمی دونم شاید بنویسم و پستش نکنم. نمی دونم.

امروز هم برای خودش روزیه! عجیب شروع شد و امیدوارم خوب تموم شه! صبح مثل همیشه با زنگ موبایل بیدار شدم. مثل همیشه زنگ رو قطع کردم و باز چشمام و بستم! نمی دونم اون صدا رو به چی تشبیه کنم! فقط می دونم صدای آرومی مثل افتادن چیزی خیلی آروم اومد و پشتش یک ناله خیلی کوتاه و آروم. اونقدر آروم که فکر کردم توهمه اما نمی دونم چرا یک حسی مثل برق از جا بلندم کرد و بدون فکر دویدم سمت اتاق خانوم خانومها (مادر بزرگم) دیدم کنار تخت رو زمین افتاده و داره سعی می کنه بلند شه! رعنا هم پشت من وارد شد. آروم بلندش کردیم و نشوندیمش رو تخت. سرش رو بالا آورد؛ دستش روی گیجگاهش بود و از لابلای انگشتای ظریف و سفیدش خون جاری. دیگه نفهمیدم! حرکاتم غیر ارادی بود. اردلان کنار در واستاده بود و تو شک بود من و رعنا رو نگاه می کرد. رعنا فقط با دستمال سعی می کرد جلوی خون رو بگیره! و من انگار که کس دیگه ای بجام داره تصمیم می گیره و حرف می زنه به سمت اتاق خانم مادر دویدم. باقی ماجرا خیلی سریع گذشت. فقط تصاویری گنگی بیادم مونده! اورژانس بعد از ۲۰ دقیقه رسید. آخر هم بردنش بیمارستان.

از این اتفاقها برای همون میفته و یا افتاده؛ اما نکات جالب قضیه:

۱- اورژانس ۲۰ دقیقه طول کشید تا بیاد. اونم در شرایطی که فاصله ایستگاهشون با ما حدود ۲ دقیقه است.

۲- وقتی به اورژنس زنگ زدم؛ خانومی گوشی رو برداشت. من حتی نمی دونستم چی باید بگم اونم در کمال آرامش (آرامشی اعصاب خورد کن!!) سکوت کرده بود. وقتی ماجرا را گفتم؛ آدرس خواست؛ آدرس رو دادم. باورتون می شه عجیب ترین سوال ممکن رو پرسید « از جای دیگه ای نمی تونی آدرس بدی؟» دلم می خواست فریاد بکشم! ما یه بیمار خیلی بد حال تو خوونه داشتیم اونوقت طرف از من آدرس دیگه ای می خواست؛ اونم در شرایطی که آدرس ما خیلی سر راسته! کافیه در بدترین شرایط فقط نگاهی به نقشه بندازی! بگذریم!

۳- اورژانس اومد. از حق نگذریم خیلی کارشون خوب بود. خیلی با آرامش و مهارت. این مثبت ترین قسمت قضیه بود.

۴- اورژانس فقط بیمار رو به نزدیک ترین بیمارستان می رسونه! حالا اگه شما به هر دلیلی نخواین بیمارتون رو به اون بیمارستان ببرین؛ مسئولیتش با خودتونه!

۵- از وضعیت آمبولانسهای خصوصی چیزی نمی دونم. فقط این رو می دونم که دفعه قبل که بهشون زنگ زدیم یک ساعت طول کشید تا اومدن. در این شرایط یا باید قبول کنین که اورژانس بیمارتون رو به نزدیکترین بیمارستان منتقل کنه یا اینکه قبول مسئولیت کنید و خودتون بیمار رو به بیمارستان مورد نظرتون منتقل کنین.

۶- بیمارستان بانک ملی یکی از بهترین بیمارستانهاست! فقط ایرادش اینه که راهش خیلی دوره! حداقل برای ما! نکته بعدی اینکه بیمه بانک ملی فقط برای این بیمارستان قابل قبوله! اگه بیمارتون رو هر جایی غیر از اونجا بستری کنین یا اصلاْ پرداختی در کار نخواهد بود یا فقط بخش اندکی!

۷- از همه مهمتر پرونده بیمار است! بدلیل عدم یا کمبود تکنولوژی در اینجا هنوز پرونده ها روی کاغذ هستن! حالا فکر کنین بیماری دارین با یک پرونده قطور پزشکی که سالهاست تحت نظر پزشکان خاصیه! حالا این بیمار دچار حمله شده و باید هرچه سریعتر به نزدیکترین بیمارستان منتقل بشه! چند بار براتون پیش اومده یا حتی شنیدین که فلان بیمار در فلان بیمارستان مرده یا دچار فلان عارضه شده فقط بدلیل اینکه پزشک معالج به پرونده بیمار دسترسی نداشته! در بعضی کشورها یک چنین اطلاعات مهمی در یک شبکه سراسری قرار داره؛ در نتیجه وقتی بیمار در بیمارستانی بستری می شه دسترسی به پرونده پزشکی وی کار خیلی ساده ای است. در برخی کشورها بیمه و اطلاعات پزشکی افراد در یک Chip card ( یک کارتی مثل کارت اعتباری همراه یا چیپ- یجور کارت هوشمند است. روی این کارتها نه تنها اطلاعات بانکی و حساب و اعتباری که فرد که حتی بیمه فرد و پرونده پزشکی و هر نوع اطلاعاتی که فکرش رو بکنین؛ می تونه قرار بگیره! به همین راحتی؛ قرار می گیرد. درنتیجه با همراه داشتن این کارت فرد همواره اطلاعات ضروری و مهمش رو بهمراه داره. این کارت قابلیت بهنگام شدن رو هم داره. این تکنولوژی خیلی تازه نیست. فقط سه ساله که من ازش خبر دارم. اونوقت اینجا هنوز پرونده بیمار روی کاغذه!!!

نمی دونم چی باید بگم؛ نمی خوام هم غرغر کنم. ولی گاهی با خودم فکر می کنم کی وقتش می رسه یاد بگیریم راه و روش زندگیمون رو عوض کنیم. جالبه بدونین که ما تو مد از همه کشورها جلوتریم. اینو من نمی گم اینو اونهایی می گن که اونور آب دارن زندگی می کنن. اینبار که گذرتون به فرودگار رسید به چشمان متعجب مسافرانی که سالها اینجا نبودن یا بار اولشونه میان اینجا نگاه کنین. ما تو مد اولیم تو خیلی چیزای دیگه هم اولیم. استعدادش رو داریم؛ به حق می تونم بگم سوادش رو هم داریم؛ نیروی مستعد هم خیلی داریم؛ فقط نمی فهمم چرا نباید یه تغییرات کوچیکی تو زندگیمون بدیم!

بیخیال. مهم نیست! اما راستش رو بخواین برای من هنوز خیلی مهمه! من خیلی عصبانیم؛ خیلی! اما این عصبانیت به هیچ دردی نمی خوره! هیچ دردی رو هم دوا نمی کنه!

امروز باز غم عالم اومد تو دلم و به خودم زیر دوش آب گفتم با همه این مزخرفات همه دنیای تو اینجاست. خانوم خانوما اینجاست؛ کجا می خوای بری. تو که می گی اگه اون نباشه می خوام دنیا نباشه! پس داری چه غلطی می کنی! می ری که یک روز با صدای تلفن بیدار شی که بدترین خبر رو بهت بدن. بعدش خودت رو ملامت کنی که چرا کنارش نبودی! اونجا دیگه از قربون و صدقه، از نوازش و لوس کردن، از بوسه ها و بوییدن های عاشقانه، از دعاهای صبح موقع بدرقه کردنت، از نگاه منتظر به در برای رسیدنت خبری نیست. اونجا دیگه خانوم خانوما یی نیست که تموم اینکارا رو برات بکنه. پس کجا می خوای بری! نمی دونم. نمی دونم. فعلاً که فکرم کار نمی کنه!

همین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٤


تموم شد!!!

سلام

خوب امتحان آخری رو هم دیروز دادم. بد نبود یعنی نمی دونم. حالا منتظر جواب هستم. تا ببینیم چی پیش میاد. تا هفته آینده استراحت دارم؛ اما بعدش می خوونم برای Academic ! امروز یک دنیا کار دارم. اما فکر کنم از شنبه اوضاع بهتر بشه! اونوقت می تونم بیشتر بنویسم.

دیگه همین دیگه.

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱


سلامی به زیبایی تمام روزای پاییز

سلام
یه سلام به وسعت تموم دلتنگیهای من تو این مدت، یه سلام به اندازه این همه محبت صادقانه، یه سلام به بزرگی تموم خستگیهای من!!!! ( این آخری اصلاً دلنشین نبود!!!
سلام به تمام دوستای خوبم، به همه اونایی که ... ! خوب اونایی نداره همتون خیلی گلین. دلم برای همه تنگ شده بود.
خودمم برام سخته که بپذیرم تو این مدت اینقدر به این محیط ( به قول عزیز دلکم - روشنک خانومی - محیط مجازی) عادت کرده باشم. هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر دلتنگ بشم! ولی خوب زندگی همینه دیگه! به قول استاد : زندگی رسم خوشایندی است!
حالا از همه این دلتنگیا بگذریم، آخرش اینه که برگشتم! تازه رسیدم بانک، با یک دنیا کار عقب اوفتاده! که البته اینهمه عقب افتادگی کاری رو مدیون یک نفر بیشتر نیستم!!! (شاید بهتر بود می گفتم نیستیم!!!)
این تعطیلات بدون برنامه ریزی و غیر مبرقبه هم گذشت! تنها حسنش برای من این بود که فرصتی شد برای دوره کردن درسم!
امروز صبح امتحانم رو دادم! نمی دونم بگم خوب بود، بد بود، یا هرچیز دیگه ای!!! مهم اینه که اولیش تموم شد! از هفته آینده دوباره شروع می کنم! اینبار در سطح پیشرفته تر! امتحان دومم می دونم به مراتب سخت تر خواهد بود. اما خوب فعلاً براش زمان دارم.
دیگه این که همین! می خوام برم کمی به کارام برسم. فکر نمی کنم امروز فرصتی دست بده که بتونم به شما دوستای خوبم سر بزنم، ولی تمام سعیم رو می کنم!
آها راستی یه خبر خوب! یعنی دوتا!!! اولیش این که پدر خوانده گرامی دوباره برگشته ایران و من مثل هربار روی ابرام!!! دومیش هم اینکه دارم عمه می شم! خان داداش گرامی بالاخره در شرف پدر شدنه! نکته جالب ماجرا اینجاست که وقتی امیر زنگ زد این خبر رو بهم بده، فهمیدم که زن و شوهر درباره یک موضوع مهم درگیری دارن! نخندین ها! موضوع درگیری من بودم! خان داداش می گفت که من باید عمه باشم! خانم خان داداش هم اصرار که چون نی نی خاله نداره و من مثل خواهرش می مونم پس من باید خاله نی نی بشم! کلی سر این موضوع خندیدیم! آخر سر هم به این نتیجه رسیدیم که از اونجایی که من موجود خیلی با قابلیتی هستم هر دو نقش رو با هم ایفا کنم!!!!!!! طفلی نی نی حتماً خیلی گیج می شه!
این هم از این.
خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٦