حال و هوای عجیب و غریب من!

سلام
سلام به همه دوستانی که اینقدر لطف دارن و به من سر می زنن. به اونایی که وقتی یک مدت کم پیدا می شم دلشون تنگ می شه و بازم لطف می کنن و سراغ می گیرن.
اول از همه می خوام از همه عذر خواهی کنم، چون تا انتهای هفته فکر نمی کنم فرصت نوشتن پیدا کنم. شنبه که میاد امتحان زبان دارم و این هفته فقط قراره درس بخوونم! پس در کمال شرمندگی قراره کم پیدا بشم. شاید حتی فرصت نشه به خیلیها سر بزنم. پس پیشاپیش شرمنده همگی!
دیگه اینکه تو این هوا من تکلیفم با خودم معلوم نیست. گاهی حالم خوبه و گاهی بد. گاهی زیر بارون در اوج لذت و گاهی عجیب دچار افسردگی مزمن. نمی دونم شاید اینم خصلت ماه منه! خانوم مادر همیشه میگه حالت مثله هوای ماه تولدته! یک دفعه رگبار می گیره و یکباره آفتابی می شه! نمی دونم شاید!!!
خوب دیگه باید برم. هنوز نرفته دلم برای همه تنگ شده، بخصوص روشنک خانومی و سامه خانوم گل. برای دعا کنین که بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم.
خوب وخوش باشین. به اندازه یه دنیا.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٩


نبرد ابر و خورشید

سلام
خوب این تعطیلات هم گذشت. من امسال اصلاً حس و حال سالهای قبل رو نداشتم.
دیروز خیلی بی حوصله بودم. آماده بودم تا یکی بهم بگه بالای چشمات ابرو، تا از کوره در برم. خدا رو شکر که کسی بهم حرفی نزد. خلاصه که گذشت. درس خووندم، کتاب خووندم و از همه مهمتر فیلم دیدم.
Akeelah and the bee شاید باورتون نشه اما این یکی از بهترین فیلمهایی بود که تا حالا دیدم. موضوعش در عین سادگی محشره، عشق آدمها توی این فیلم به همدیگه و بلاششون برای رسیدن به اهدافشون خیلی دیدنی و جذابه! مدتها بود فیلمی اینجوری متحولم نکرده بود. فیلم مملو از جملات جذاب و زیبا است. یک دنیا لغت خوب برای یاد گرفتن. اگه فرصت کنم جمعه می شینم و لغات بدرد بخور و مهمش رو در میارم. خلاصه که فیلام خوبی بود. بهترین وجه اش سادگی دنیای بچه هاست.
امروز سردرد بدی دارم. حالم اصلاً خوب نیست. یک دنیا هم کار دارم. دارم سعی می کنم رو کارم تمرکز کنم. اما خوب کمی سخته دیگه. امروز می خوام زود برم خوونه، آخه هنوز کمی درس نخوونده دارم بعلاوه یک دنیا کار عقب مونده.
دیگه اینکه علیرغم دنیای درگیر و پر از مشکلات اطراف من، علیرغم خوش نبودن حال من و هزار یک چیز دیگه، هوا فوق العاده است و شاید همین هم هست که داره منو رو پا نگه می داره. بازی ابر و خورشید امروز محشره! حالا اینکه تو این بازی ( شاید بهتره بگم تو این نبرد) کدوم طرف زورش می چربه و برنده می شه، دیگه کار زمان است. باید صبر کرد و دید بلاخره خورشید کمرنگ پاییزه می تونه از قفس ابرهای اطرافش فرار کنه یا نه، قراره اسیر بمونه. حالا خودمون هرچند که اسارت از هر نوعش خوب نیست، اما این نوع اسارت هم جذابیت های خودش رو داره!
همین دیگه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤


یک آخر هفته آروم

سلام
دیدید گاهی وقتها یک دنیا حرف برای گفتن داری اما نمی تونی بگی! نه اینکه روت نشه یا خجالت بکشی با اینکه گفتنشون سخت باشه، نه! گاهی یک دنیا حرف برای گفتن داری اما نمی دونی از کجا باید شروع کنی، آخه حتی دقیقاً نمی دونی حرفات چی هستن! یک مشت فکر تو سرته که باید تبدیل به کلمات بشن اما خوب نمی شن! نتیجه اینکه یک ذهن درگیر داری، می خوای درباره اش حرف بزنی تا آروم شی اما برای بیانشون هیچ لغتی رو پیدا نمی کنی! این می شه که تو کتابها، تو فیلمها و گاهی هم تو زندگی و خاطرات دنبال پیدا کردن لغات می گردی! من الآن دقیقاً تو همین شرایطم!!!
این روزا خیلی درگیر درس خوندنم در نتیجه فکرم بیشتر رو این موضوعه! در ضمن برای کارم هم باید یک گزارش بنویسم با ترجمه اش مشکل دارم!!! اما خوب داره پیش می ره!
آخر هفته به آرامی و توام با آرامش گذشت، خیلی خوب بود! به خیلی از کارهام رسیدم. بعد از مدتها فرصتی بود برای فیلم دیدن.
مکس! جالب بود ! من موندم که چرا وزرات ارشاد بعد از خووندن فیلمنامه مجوز ساخت براش صادر کرده بعد هم چند روز رو اکران و آخرش هم توقیف!!!! فیلم خیلی حرف برای گقتن داره، خیلی!
Over the Hedge اگه اهل کارتون دیدن هستین براتون جالب خواهد بود. من که خیلی باهاش حال کردم! آخه می دونین من و کودک درونم هنوز که هنوز عاشق بچگی کردنیم! با هم کارتون می بینیم، گاهی شبها با هم می ریم پارک و تاب سواری می کنیم! تازه این کودک درون من ( نیست که خیلی کوچولوه، تا زه یک مدت طولانی هم از من دور بوده) گاهی شبها میاد پیش من می خوابه و من براش کتابهای داستان قدیمی ( مال زمان بچگی خودم) می خونم و گاهی هم براش قصه می گم، از اون قصه هایی که مادر بزرگها برای نوه هاشون می گن و یه روزه اونا هم برای نوه هاشون! خلاصه که اگه اهلشین بشینین با کودک درونتون به همراه یک ظرف بزرگ پاپ کورن و یا شایدم چیپس ببینینش!
Davinci Code این یکی خیلی محشر بود. قبلاً کتابشو خوونده بودم خیلی وقت بود منتظر بودم که فیلمش رو ببینم! خیلی محشره! نمی دونم نظر من اینه، من هم داستانش رو خوشم اومد هم خوب بازیها رو بخصوص تام هنکس! خلاصه اینکه خیلی لذت بخش بود!
دیگه اینکه همین، کلیدر رو هنوز تموم نکردم. کتاب تازه داره جذاب می شه و من فرصت خووندن ندارم!
خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٢


بدون موضوع

سلام

الآن چند روزه که تصمیم به نوشتن دارم اما موضوعی به ذهنم نمی رسید. علیرغم تمام خستگیها و حتی حرص خوردنهای دیروزم یک نوع آرامش تو وجودم اومده. یه حسی که بهم می گه دیگه خیلی طول نمی کشه! همه چیز داره درست میشه. انگار داره یک معجزه اتفاق می افته و من کاملاْ حسش می کنم. فکر رفتن هر بدی که داشت و داره یک حسن خیلی بزرگ هم داره؛ کمک کرده تا دیدگاهم نسبت به زندگی تغییر کنه! می شه اتفاقات رو جور دیگه ای هم دید.

تو این روزا بد جوری خاطرات زیبای گذشته ام رو دارم مرور می کنم؛ یعنی همیشه یک اتفاقی باعث شده به عقب برگردم. حالا ماه رمضان من رو به ماه رمضان سالهای قبل و سفره های افطاری و پربرکت خانه مادربزرگ پدریم می بره! قرآن خووندن پدر بزرگم؛ اولین روزی که روزه گرفتم و حتی طعم خوش شله زرد مادربزرگم که الآن سالهاست دیگه تجربه اش نکردم. هیشکی نمی تونست و نمی تونه مثل اون شله زرد بپزه؛ حتی من! مامان همیشه می گه شله زردای من طعم شله زردای مامان بزرگم رو میده! اما شوخی می کنه! من مطمئنم!!!  یادشون بخیر و روحشون شاد.

راستی یک چیز دیگه احساس بخشش اشتباهات دیگران خیلی لذت بخشه! حتماْ تجربه اش کنین.

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٧


ورود بزرگسالان ممنوع!

ورود بزرگسالان ممنوع

داریم بازی می کنیم

نمی خواهیم کسی به ما بگه

« این کار و بکن؛ اون کار و نکن؛ مواظب باش.»

ورود بزرگسالان ممنوع

ما کلوب تشکیل می دیم

قرارهای سری ما

نمی خواهیم فاش بشه.

ورود بزرگسالان ممنوع

می ریم پیتزا بخوریم

نه؛ هیچکس. فقط منو دوستانم

لطفاْ بیرون.

راستی پول پیتزاها رو نگفتم

ورود بزرگسالان آزاد.

سلام

امروز جدی جدی یا شوخی شوخی؛ هرجور که میل دارین؛ هرجور که راحتین؛ ورود بزرگسالان ممنوع.

دلم هوای بچگی مو کرده. امروز می خوام بچه باشم و دوباره با دید اونا زندگی رو ببینم. حال و حوصله نصیحت ندارم!

ورود بزرگسالان ممنوع؛ امروز می خوام حتی قهر و آشتیم هم مثل بچه ها باشه. خوب می خوام مثل اونا بتونم با یه لبخند ببخشم و با یه معذرت خواهی ساده بتونم آشتی کنم.

ورود بزرگسالان ممنوع؛ امروز می خوام با خوشیهای خیلی کوچولو مثل بچه ها به اندازه یک دنیا(یادم رفت ۱۰تا) خوشحال شم.

ورود بچه ها آزاد. همه دعوتید. هر کسی که دوست داره می تونه بیاد. دختر و پسر هم فرقی نمی کنه. مهم نیست کی کجا زندگی می کنه یا خونش چقدر بزرگ یا کوچیکه؛ مهم اینه که بچه باشه.

خوب ورود بچه ها آزاد. در بازه بفرمایین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٢


شوخی و جدی

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنن و گنجشکها جدی جدی می مردن!

آدمها شوخی شوخی زخم زبان می زدن و قلبها جدی جدی می شکستند!

و  تو شوخی شوخی لبخند می زنی و من جدی جدی عاشق می شم!

نمی خوای شوخی شوخی به اینکه جدی جدی دوستت دارم فکر کنی؟

سلام

بازهم یک روز پاییزی و زیبای دیگه! اینم یک پاییز دیگه! نمی دونم فرصت دارم چندتا پاییز دیگه رو ببینم شاید این آخریش باشه شایدم هنوز خیلی پاییز دیگه انتظارم رو می کشه!

نمی دونم پاییزی میاد که من توش عاشق نباشم و دیوونه طبیعت زیباش! نمی دونم پاییزی میاد که این حس غریبه چند ساله دست از سر من برداره و من بتونم راحت باشم! الآن چند ساله که شروع پاییز یادآوز خاطراتیه که هم شیرین هستن و هم تلخ! یک روزی فکر می کردم که فراموش می کنم اما نشد. بگذریم. پاییز دیگه؛ با زیبایی های خاص خودش! یادت میاره که گذر عمر هم همینه!

متن بالا رو خیلی دوست دارم! راستش باورش دارم! گاهی شوخی شوخی بازی رو شروع می کنم که بعد خیلی جدی می شه! راستی چندبار از این بازیها کردین؛ فرقی نمی کنه شروعش کرده باشین یا اینکه تو بازی بوده باشین؟ چند بار مسایل شوخی شوخی جدی شدن؟ بعدش چیکار کردین؟ چه احساسی داشتین؟

حالا من شوخی شوخی تصمیم به مهاجرت گرفتم و جدی جدی دارم کارام رو می کنم که برم! خودمم هم باورم نمی شه! شاید باورتون نشه ولی قضیه کاملاْ شوخی شوخی شروع شد! مثل هزار و یک چیز دیگه!

راستی دیشب خانوم خانومها اومد خوونه ما! فعلا یک مدتی هست! برکت خوونه است! اومد و آرامش هم با خودش اورد! از دیشب حالم خیلی بهتره! وقتی میاد خوونه روشن می شه! دل من هم همینطور! غصه هام فراموشم می شن! صبحها دوست دارم بشینم پای تختش و نگاهش کنم تا اینکه چشمهاشو باز کنه! وقتی هست انگار دیگه غمی نمی مونه! انگار دیگه غصه جایی برای موندن نداره! چقدر با اومدنش دنیا امن و آروم می شه! می دونم که خیلی نمی مونه! ولی خوب اینم خودش غنیمته!!!! اصلاْ دلم نمی خواست امروز بیام سرکار! ترجیح می دادم می موندم خوونه پیشش!

دیگه اینکه همین دیده!!!! ولی خودمون بیاین کمی بیشتر مراقب این شوخی شوخی ها باشیم! همیشه نمی شه گذشته رو جبران کرد!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٩


حس و حال من!!!

سلام
راستش نمی دونم چرا، اما امروز هرجا که سرک کشیدم همه جا بوی دلتنگی می داد! توی بانک هیشکی حوصله نداره! نمی دونم شاید چون من دلتنگ و بی حوصله ام فکر می کنم که همه هم همینجورن!!!! نمی دونم!
تا حالا شده وقتی یکی داره باهاتون حرف می زنه اونقدر بغض تو گلوتون باشه که حتی نتونین جواب بدین و فقط سر تکون بدین؟ اشک تو چشمتون باشه اما پایین نیاد، وقتی طرف یک سوالی می پرسه که باید بهش جواب بدین و دیگه تکون دادن سر کاری از پیش نمی بره، تمام بغض توی گلو رو قورتش بدین و هر جون کندنی هست بدون اینکه صداتون بلرزه جوابش رو بدین؟ وقتی بهتون می گه : تو مطمئنی حالت خوبه؟ به زور لبخند بزنین و بگین : آها! اونم جایی که حالتون خوب نیست و دلتون می خواد دست طرفتون رو بگیرین و مثل یک بچه گریه کنین و بهش بگین که چقدر.....؟ ولش کنین! فکر کنم برای همه مون پیش اومده؟ نه؟
این آخر هفته اصلاً خوب نبود. من دقیقاً شب جمعه شرایط مشابهی رو داشتم! نمی دونم چرا با خودم لجبازی می کردم، می خواستم طرفم رو حرص بدم یا اینکه بلد نبودم اونجور که باید رفتار می کردم! همیشه همینطوره! جایی که باید حرف بزنم خفه می شم! جایی که باید گریه کنم اشکام از چشام پایین نمیان فقط چشمام رو تر می کنن و جلوی دیدم رو می گیرن! خوب من بلد نیستم! چیکار کنم؟ تو این لحظات انگار جادو شدم هیچ کاری نمی تونم انجام بدم!
امروز از اون روزاست! از اون روزایی که دوست داری سر به بیابون بذاری! فقط می خوای بری! آخر هفته یکی حرف از پر کشیدن روح می زد، تو جمعی که بودیم یکی فکر کرد طرف منظورش مرگه! اما من می دونستم طرف چی میگه! وقتی بهش گفت : آقای ... شما جوونتر از اونی هستین که از مرگ حرف بزنین! طرف خندید: مرگ!!! نه بابا من دارم از پرواز روح به گذشته حرف می زنم، اینجا بعضیا خیلی خوب می دونن من چی می گم! منظورش من بودم، خوب آخه من می دونستم اون چی می گه! فقط نمی فهمیدم از کجا فهمیده بود که منم دلم می خواست زمان به عقب برگرده؟؟؟!!!
ببینم مشخص بود حس نوشتن ندارم نه!!!! خوب ندارم دیده!

خوب همین دیده!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۸


بهای روياها

سلام

امروز صبح یکی از دوستان برام لینکی فرستاده بود. وقتی لینک رو باز کردم نا خودگاه اشک توی چشمام جمع شد. البته نه از روی دلتنگی و غصه و ....! بلکه از شدت هیجان! حس خیلی خوشایندی بود اونقدر که چندین بار عکسها رو مرور کردم. احساس غرور می کردم. احساس افتخار! خوشحالی عجیبی تمام وجودم رو گرفته بود. خدای من محشر بود. خیلی خوب داد نزنین بهتون می گم لینک چی بود. لینک حاوی عکسهای خانم انوشه انصاری بود قبل از پرواز. درباره شخصیت و زندگی خصوصی این خانم حرفی برای گفتن ندارم اما از یک نظر عجیب ستایشش می کنم! من تحسینش می کنم که حاضر شده دنبال رویاهاش بره! جایی خووندم که انوشه انصاری رویای دختران ایرانی! نمی دونم شایدم رویای خیلی از دختران دنیا باشه. کاری ندارم به عقاید دیگران که با پولی که صرف این سفر شد چه کارها که نمی شد کرد و خیلی حرف و حدیثهایی که درباره این خانم هست! اما اول از همه متاسف از کشورم و دولتم که بجای افتخار به این آدم این فرد رو هم مثل خیلی های دیگه ندید گرفتن؛ دوم بهش افتخار می کنم؛ به این زن ایرانی که حاضر شده بهای خیلی بالایی برای رسیدن به رویاش بپردازه! امیدوام که سالم و سلامت برگرده؛ اما اگه برنگرده یا سلامتش رو از دست بده این بها از پولی که پرداخت شده برای این سفر خیلی گزافتره! اما با همه اینها من دوستش دارم و ستایشش می کنم! این خانم باعث شد که من دوباره به افسانه شخصیم فکر کنم و یادم بیاد که خیلی چیزا رو فراموش کردم. تو این مدت یعنی از زمانیکه خبر سفر فضایی خانم انصاری رو شنیدم تا الان دارم با خودم فکر می کنم رویاهای من چی هستند ؟ و من چقدر حاضرم دنبال رویاهام باشم؟ چه بهایی رو حاضرم برای رسیدن به رویاهام بپردازم؟

درباره رویاها دو تا راه وجود داره : ۱- بیخیال رویاهات شی و برای خودت هزار و یک دلیل بیاری و آنها تو یک صندوقچه تو زیرزمین خونه ات قایم کنی! ۲- یا اینکه بری دنبالشون.

من راه دوم رو ترجیح می دم. نمی خوام یک روزی سالها بعد وقتی دارم دنبال چیزی برای نوه هام تو زیرزمین خوونه می گردم صندوقچه رو پیدا کنم و حس کنم که زندگی ام رو از دست دادم و هیچوقت برای خودم زندگی نکردم. نه من راه دوم رو ترجیح می دم.

راستی یه چیزی خواهشن بحثهای فمینیستی و آنتی فمینیستی راه ندازین. نمی گم برام فرقی نمی کرد که اولین ایرانی که به فضا میره مرد باشه یا زن! چرا برام خیلی مهمه که خانم انصاری اولین زن فضانورد ایرانیه! اما این مسئله اصلاْ ربطی به عقاید فمنیستی نداره! من همون اندازه برای این خانم احترام قائلم که برای مرحوم پروفسور حسابی و یا مرحوم دکتر محمد علی طوسی! برای یکبار هم شده یاد بگیریم دنیا رو جور دیگه ای نگاه کنیم!

یادم رفت لینک رو بزارم  : http://www.anoushehansari.com/slideshow/slideshow.html

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٥


حس و حال پاييزی!

نخستین بار گفتش از کجایی؟

بگفت از دار ملک آشنایی!

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟

بگفت اندوه خرند و جان فروشند!

بگفتا جان فروشی در ادب نیست!

بگفت از عشقبازان این عجب نیست!

بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟

بگفت از دل تو می گویی من از جان!

بگفتا عشق شیرین بر تو چونست؟

بگفت از جان شیرینم فزون است!

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟

بگفت آری؛ چو خواب آید کجا خواب؟

بگفتا گر خرامی در سرایش؟

بگفت اندازم این سر زیر پایش!

بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟

بگفت این چشم دیگر دارمش پیش!

بگفتا گر بخواهد هرچه داری؟

بگفت این از خدا خواهم به زاری!

بگفتا دوستیش از طبع بگذار!

بگفت از دوستان ناید چنین کار!

بگفتا رو صبوری کن در این درد!

بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟

بگفتا درغمش می ترسی از کس؟

بگفت ازمحنت هجران او بس!

بگفتا چونی از عشق جمالش؟

بگفت آن کس نداند جز خیالش!

بگفت از من کند در وی نگاهی

بگفت آفاق را سوزم به آهی!

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نیامد بیش پرسیدن صوابش!

                                نظامی گنجوی

سلام

خیلی خوب قبوله می دونم تکراری بود! خوب چیکار کنم از صبح تا حالا از سرم بیرون نمی رفت! دلم بدجوری هوای این شعر رو داشت. خیلی باهاش حال می کنم.

دیشب بطور کاملاْ اتفاقی وقتی داشتم دنبال یکی از کتابام می گشتم چشم خورد به کتاب " شبهای ایرانی " نوشته ر.اعتمادی ! کتابم داره از بین میره آخه خیلی قدیمیه! برگه هاش کاهی هستن! دوباره شروع کردم به خوندش نه بطور کامل فقط اون قسمتهایی که خیلی دوست دارم. بخصوص قسمتی که پیتر دفترچه خاطراتش رو به شهرزاد میده و تو نوشته که چه شبهایی رو با داستانهای لیلی و مجنون و خسرو و شیرین گذرونده و الباقی!!! این بخش کتاب منو همیشه جادو میکنه! احساس اینکه از دید خیلی ها ایران زمانی سرزمین افسانه ها بوده و این کشور؛ کشور منه؛ بهم احساس غرور خاصی می ده! گاهی آرزو می کنم که ای کاش می شد مسافر زمان می شدم و بر می گشتم به گذشته دور و از نزدیک خیلی چیزا رو می دیدم! دلم می خواست می تونستم مولانا رو از نزدیک ببینم! نمی دونم این عشق کی می خواد تموم بشه! احساس غریبیه! نمی دونم چطوری می تونم توصیفش کنم! فقط می دونم که خیلی دوستش دارم! از طرفی احساس می کنم که اینا همه یه افسانه است! برام سخته که ببینم ایران امروز من هیچ تشابهی با اون ایران نداره! شاید همین مسیله باعث می شه خیلی برای رفتن غصه نخورم. خوب اینم بخشی از زندگیه! می خوام مهاجرت رو هم تجربه کنم! رو راست باشم کمی ترسیدم!!!!

فکر کنم زیادی احساسی نوشتم! مدتها بود که این حس به سراغم نیومده بود. حس خوبیه! خوب پاییزه دیگه! برای من پاییزم مثل بهاره! احساساتم قلیان می کنه !!!( درست نوشتم؟) پاییز رو همیشه با همه خاطرات خوب و بدش دوست داشتم! هوا که امرز صبح محشر بود. نمی دونم شاید این حس و حال کمی هم بخاطر پیاده روی باشه. نمی دونم که!!!!

همین دیگه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۳


پاییز زیبا

          "آرزو"

کودک به دنیا آمدم؛

بزرگ شدم؛

ترا دوست داشتم؛

اکنون آرزو می کنم که ....

پیر به دنیا می آمدم؛

بزرگ می شدم؛

و...

و بعد ...

خاطره عشق تو را در کودکی گم می کردم.

سلام

خوب از آخر هفته بگم که هم خوب بود و هم بد!!!

اول از بدش!!!!! پنجشنبه تصادف کردم؛ مقصر خودم بودم؛ ماشین رو له کردم؛ رکورد شکوندم تا حالا تصادفی که توش من مقصر باشم نداشتم! حسابی حالم گرفته شد! بمیرم الهی برای آقای پدر که هیچی که بهم نگفت هیچ؛ تازه همش به خانوم مادر می گفت مراقبش باش طفلک هول کرده!!!! منم که فقط اشک ریختم! نمی دونم چرا! اما نمی تونستم اشکهامو کنترل کنم!!!

پنجشنبه شب هم علیرغم میل باطنی(اصلاْ حوصله نداشتم) فقط و فقط به دلیل اصرار خانم مادر و آقای پدر رفتم مهمونی! خوب بود خوش گذشت. از اون مهمونی هایی بود که اگه حالم خوب بود خیلی خیلی خوش می گذشت!!!! و حسابی آتیش می سوزوندم. حالا همچین هم فکر نکنین عین بچه مثبتها و دخترهای خانوم همش نشسته بودمها نه! کلی رقصیدیم. یا با رامین یا با شاهین! دختر هم که جای خود داشتند!!! ساعت ۱:۳۰ صبح هم به زور من بچه ها جمع کردند. ولشون می کردی می خواستن صبحانه رو هم اونجا بخورن!!!

دیگه اینکه خبر خاصی نیست. امیدوارم این هفته؛ هفته خوبی باشه! هفته پیش که افتضاح بود.

امروز صبح که میومدم سرکار - من امروز مثل سابق اومدم سرکار آخه ساعت کاری ما تغییر نکرده؛ نیست که ما شتر مرغیم- بچه مدرسه ایها رو میدیم و یاد اون روزها میوفتادم. چه زود گذشت! هنوزم عاشق بوی مهر و پاییزم! هرچند که پاییز خاطره .....! ولش کن! هنوز باورم نمی شه. اردلان امسال کنکور داره. دیشب داشت خودش و لوس میکرد که منو دیگه از فردا نمی بینین و وقتم طلاس و ماها هم هی سر به سرش میزاشتیم که خدا رو شکر تلفن آزاد داریم و از این حرفا! یهو بهش گفتم داداشی من حالتو می فهمم ۱۰ سال پیش همین موقع...! که یک دفعه حرفمو قطع کردم؛ دیدیم خانم مادر و آقای پدر با تعجب نگاهم می کنن!!! خندیدم : مامانی راستی ۱۰ سال گذشت! انگار دیروز بود ولی اعداد و ارقام می گن کمی بیشتره!!!خلاصه اینکه دیشب به این نتیجه رسیدم که گذر عمر سریعتر از اونیه که فکرشو می کنی! به قول قدیمیا مثل یک پلک زدنه! این قافله عمر عجب می گذرد   دریاب دمی که با طرب می گذرد.  درست نوشتم؟ نمی دونم! یادم نمیاد.

شعر بالا رو از دفتر شعر آقای در برداشتم. خیلی دوسش دارم. نمی دونم گاهی احساس می کنم عشق اونقدر با عظمت است که حیف تو کودکی گم شه. نمی دونم مثل اینکه قرار نیست سرم به سنگ بخوره. همینه دیگه! خوب زندگی بدون عشق( البته نه از نوع کشکی و اینترنتی اش) بی معنیه دیگه. پنجشنبه شب یادم نیست چی شد رسیدیم به بحث تنهایی، شاهین خندید که خوب تو اول معلوم کن چی می خوای همکار یا دلدار؟ شونه هامو دادم بالا : خوب هر دوش!!! گفت: نمی شه، یکیشو انتخاب کن! خنده ام گرفته بود : خیلی خوب دلدار! گفت : باشه!!! بعدشم رفت! نمی دونستم باید بخندم یا تعجب کنم! من که نفهمیدم چی شد و به کجا رسیدیم و این حرفا اصلاً برای چی بود!!! فکر کنم طفلی کمی مست بوده!!! یا اینکه مثل همیشه دیده من بداخلاقم خواسته سر به سر من بزاره! نتیجه اینکه تا آخر مهمونی این شده بود تیکه بچه ها!!!!! کلی خندیدیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱