زندگی زيبا همراه با سايه های ترس

سلام

راستش نمی دونم چی بگم! فقط در این حد بگم که ننوشتن از سر تنبلی نیست؛ از بی حوصلگی هم نیست! فقط احساس می کنم غبار مرگ رو تموم زندگیم نشسته! نخواستم تلخ بنویسم! از ۵شنبه پیش تنها خبرهایی که داشتم از مرگ و رفتن بوده! کارم شده از این مسجد به اون مسجد؛ از این ختم به اون ختم رفتن! امیدوارم امروز آخریش باشه!

دیروز داشتم فکر می کردم زندگی گاهی زیادی کوتاهه! وقتی می بینی یه پسر جوون مثل دسته گل؛ چه زود پر پر شده؛ وقتی می بینی همسن خودت بوده؛ وقتی همسرش رو که تازه عروسی است یک سال و نیمه که ۸ ماه داشته مریض داری می کرده؛ وقتی پدری رو می بینی که یک شبه پیر شده؛ وقتی مادری می بینی که تو چشاش فروغ زندگی مرده؛ وقتی پرستاران بخش رو می بینی که غصه دار اشک می ریزن؛ ناخود آگاه از خودت می پرسی به چی می تونی دل ببندی؟ به پدر مادرت؟ به خواهر و برادرت؟ به همسرت؟ به فرزندت؟ به چی؟ نمی دونم از دست دادن کدومش سخت تره! دلمم نمی خواد بدونم!

گاهی از خودم می پرسم چرا با اینکه می دونیم آخر زندگی چیه؛ پس برای چی زندگی می کنیم؟ جوابش رو ندارم! اما این رو می دونم که با تمام این مسایل سعی می کنم عاشقانه زندگی کنم. سعی می کنم از لحظه لحظه ای که دارم لذت ببرم؛ چون همیشه فکر می کنم شاید لحظه بعدی نباشه. تو این چند وقته روال زندگیم خیلی عوض شده! دارم لذت بردن رو تجربه می کنم! زندگیم قشنگتر شده! اما می دونم که مرگ؛ بیماری و هزار و یک چیز دیگه تنها مال دیگران نیست؛سراغ من و زندگی منم میاد و این باعث می شه بیشتر برای بهتر زندگی کردن تلاش کنم! کمتر چیزی رو برای فردایی که نمی دونم هست یا نه واگذار کنم!

باورکنین اینجوری زندگی جالبتره! زندگی خیلی زیبا و جذابه حتی با سایه های ترسناک و سردی مثل مرگ.

راست گفته سهراب که : زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است.

دلم استخر خواست!!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٩


خانوم خانومها

سلام

راستش تو این مدت حس نوشتن نبود. از پنجشنبه؛ جمعه و شنبه هیچ نمی گم چون گفتن نداره. اما می خواستم از بابت محبتی که بهم داشتین تشکر کنم. از صبح بغض غریبی تو گلوم! دلم یه دنیا گریه می خواد ولی ....

اسمش خانوم خانومهاس. یعنی اسم شناسنامه ایش خانوم خانومهاس. خودش می گه اسمش این نیست. می گه این نام خواهرشه؛ برای ازدواج کردنش مجبور بوده شناسنامه اش رو عوض کنه و پدرش اون زمان ساده ترین راه رو انتخاب کرده؛ شناسنامه خواهر کوچکتر رو بهش داده! گویا بعداْ برای خواهر کوچکتر شناسنامه می گیرن! من که سر در نمیارم. اما می دونم اسمش خانوم خانومهاس. شخصیت غریبی داره. درست مثل نامش؛ بزرگی و خانومی خاصی داره! عجیب بزرگ منشه! عاشق همسرش بود؛ همسری که الآن چند ساله دار فانی رو وداع گفته. چند سال پیش وقتی حالش بد بود برده و برده بودنش بیمارستان؛ پرستارای بخش می گفتن تا جالا بیمار اینقدر صبور و آروم نداشتیم؛ واقعاْ که مثل نامشه؛ خانوم خانومها!

تا امروز صدای فریادش رو نشنیدم؛ حتی به یاد ندارم که صداش رو از یه حدی بلندتر شنیده باشم. آخه اون خانوم خانومهاس! مهربون و صبور. صبور به اندازه اقیانوس. حتی صدای بلند گریستنش رو هم به یاد ندارم. فقط اشک می ریزه اونم تو سکوت! دیگه مثل سابق نیست پیر شده و فرتوت اما هنوز که هنوزه خانوم خانومهاس! همیشه دلم خواسته مثل اون باشم؛ همون اندازه با اقتدار و .....! نمی تونم باکلمات توصیفش کنم! حتی نمی تونم حسم رو کاملاْ بیان کنم. فقط می دونم همیشه دلم خواسته مثل اون باشم؛ با گذشت؛ مهربان؛ صبور؛ بی توقع؛ عاشق و از همه مهمتر خانوم. رفتارش مثل یک بانوی کامله! شوهرش عاشق بود. بچه هاش هم همینطور. ماها هم که جای خود داریم.

دیروز حتی اشک نمی ریخت. می دونم شبها که برای خواهرش و برای همه رفتگان قرآن می خوونه تا سحر سر سجاده اشک می ریزه. برای رفته ها و حتی زنده ها. دیروز تو چشماش که نگاه می کردی غم تموم عالم رو می دیدی. کم کسی رو از دست نداده؛ خواهرش بوده!

خانومه؛ خیلی خانومه و من عاشقشم. همیشه خدا دلم براش تنگه و امروز خیلی دلتنگشم. عطر نمی زنه؛ اما همیشه بوی گل میده یاس یا مریم. عاشق گل مریمه. همیشه لابلای لباساش می تونی گلبرگهای خشکیده مریم و نرگس رو پیدا کنی. در کنار عطر مریم کمی هم بوی بادوم تلخ می ده. آخه سالهاست که از این کرم استفاده می کنه. می گه کرم بادوم پوست و نرم و شفاف می کنه. حالا هرجا که بوی بادوم باشه یاد اونهم هست. تلخی بادوم با شیرینی نگاهش شیرین می شه.

وقتی سر نمازه؛ وقتی سر سجاده شه؛ دلم می خواد مثل بچگیام بشینم یه گوشه و نگاهش کنم. کافیه نفس بکشی تا بتونی تو هر دمی عطری مریمی که از سجاده اش بلند می شه رو استشمام کنی.

وقتی خیلی دلم می گیره مثل بچگیام سرم رو می زار رو زانوهاش که دیگه قوت سابق رو نداره و اون با دستهای مهربونش نوازشم می کنه. باورتون میشه دستهاش زبر نیست. همیشه می گه دست زن باید نرم باشه. 

از در که وارد می شم تا زمان رفتن؛ زیر لب دعا می خوونه برام و دورم فوت می کنه؛ قبون صدقه ام می ره و لوسم می کنه. نگاهش پر از عشقه. من مرده حرفای این خانوم خانومهام. وقتی حرف از چاقی و رژیم می زنم با خنده می گه : مادر زن باید یه پرده گوشت داشته باشه! و من هربار ریسه می رم که : مامان جان یه پرده؛ مال من از این حرفا گذشته شده یه دیوار گوشت!!!

جونش به جون ماها بسته است کافیه یکیمون فقط بگه آخ! دلش ضعف می ره و تا بعد از خوب شدنمون هم آروم نمی گیره. منم وقتی می گه آخ دیوونه می شم.

خانوم خانومهای من حالا به قول خودش آفتاب لب بومه! (چقدر از این جمله بدم میاد). با یک دنیا خاطره و قصه.حتی داستان گفتنش هم مثل خانومهاس. من طاقت دوریش رو ندارم.

هربار که یکی از سن و سالدارای فامیل پر می کشه؛ من دلم می گیره و به ناگاه فکرهای ترسناک به سرم هجوم میاره و تا چند روز صدای زنگ تلفن برام غیر قابل تحمله! انگار که منتظرم مبادا! نه حتی فکرشم هم آزار دهنده است. نمی دونم چه ام شده شاید دلیلش این مراسم این چند روزه بوده. شایدم....

اسمش خانوم خانومهاس. مثل اسمش خانومه؛ خانوم خانومها و من دیوونه این بهترین مادربزرگ دنیام. هیشکی تو دنیا برای من خانوم خانومها نمی شه! هیشکی.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٦


پروازی غريب

سلام

راستش دلم نمی خواست بعد از اینهمه مدت اینجوری برگردم ولی عجیب نیاز به نوشتن دارم.

خاله مامان امروز فوت کردند. خیلی وقت بود که بیمار بودند. چند روزی بود که همه منتظر ایم مسئله بودند. دیشب وقتی مامان از پیشش برگشت گفت حالشون خیلی بده! فکر کردم ای کاش برم ببینمش؛ اما بعد تصمیمم عوض شد. نمی خواشتم تو این حال ببینمش. این خاله مامانم هیچ وقا اهل نالیدن از زندگی و درد و ... نبود. یه بار وقتی بچه بودم ازش پرسیدم : چرا شما هیچوقت آه و ناله نمی کنی؟ چرا هیچوقت نمی گی آی پام آی کمرم؟ بهم لبخند زد و گفت: با آه و ناله درد آدم که خوب نمی شه می شه؟ نمی خواستم اینجوری بیروح ببینمشون نمی خواست تصویر زیبایی که ازشون داشتم از بین بره! وقتی چند دقیقه قبل خبر رو بهم دادن تمام خاطرات کودکیم جلوی چشمام رژه رفتن! خانه قدیمی؛ حیاط با اون باغچه؛ خانه کوچیک خاله تو فرجام؛ لباسهایی که برامون می دوخت؛ آش رشته های محشرش؛ هیشکی مثل خاله نمی تونست آش رشته بپزه؛ دست پختشون حرف نداشت؛ فقط پیش خاله می تونستی غذاهای سنتی بخوری بخصوص اشکنه؛ قصه های شبونه و هزار و یک خاطره دیگه! وقتی دخترش فوت کرد؛ داد و فغان نکرد؛ فقط آروم اشک می ریخت همین اونم خیلی زیاد؛ میگفت بچه ام راحت شد. براش گریه زاری نکنین برای منم گریه زاری نکنین. دلم هنوز نرفته براشون تنگ شد.

زندگی همینه؛ رسم زمونه است یکی متولد می شه و یکی به آغوش خاک بر می گرده. آدم خوبی بود؛ من مطمئنم که آلان جاش خیلی خوبه! روحشم آرومه. به آرزوش رسید رفت پیش تنها دخترش.

فکر که می کنم می بینم تمام بزرگای فامیل دارن یواش یواش می رن و ما موندیم و غم تنهایی و دلتنگی.

روحش شاد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۳


تهران - محل کار من!

سلام

اینجا تهرانه - بانک ... - ستاد مرکزی - بخش ...! از صبح تا حالا تلفنها یک ریز زنگ زدن! حدود یک ماهه که وضع همینجوریه! خوب داریم سیستم رو عوض می کنیم همینه دیگه! فقط تجب می کنم که چرا بعضیها نمی فهمن؟صدای زنگ تلفن رو اعصاب ماهایی که خیلی با تلفن کار نداریم! تمرکز رو ازمون می گیره! کار کردن رو سخت کرده!

اینجا تهرانه - بانک ... - ستاد مرکزی - بخش ...! تلفنها بی وقفه زنگ می زنن! اما از اون بدتر فریاد و داد و هوار کسانی که به این تلفنها پاسخ میدن! نمی دونم چرا بعضیها درک نمی کنن! خوب داریم سیستم عوض می کنیم! یه سیستم جدید با کارایی و به الطبع اون مشکلات بیشتر! بچه های شعبه گناهی ندارن؛ سیستم رو نمی شناسن آخه کی می تونه تنها با دو هفته آموزش یک سیستم پیچیده و خوب مدرن و بسیار متفاوت با سیستم قبلی رو یاد بگیره! گناهی ندارن که! داد و فریاد نداره! نمی فهمم بچه های اینجا چرا اینقدر بد صحبت می کنن!

اینجا تهرانه - بانک ... - ستاد مرکزی - بخش ...! همه خسته اند! حق دارن یک ماهه که زودتر از ۱۲ شب نرفتن خوونه! صبح هم از ساعت ۸ صبح سر کارن! خوب داریم سیستم عوض می کنیم! همینه دیگه! باید کمی صبور بود! با عصبانیت و بدخلقی و داد و فریاد چیزی حل نمی شه!

اینجا تهرانه - بانک ... - ستاد مرکزی - بخش ...! داره فریاد می زنه! باهام بد صحبت می کنه! با لبخند نگاهش می کنم و می گم : خیلی خوب کمی آرومتر! صداش رو بالاتر می بره : شما اصلاْ می دونی کار ما چیه؟ می دونی کار با شعب یعنی چی؟ اصلاْ! نمی تونه ادامه بده؛ بجای پاسخ با اخم ازش رو یر می گردونم! نگاه کن تو رو خدا چوچه بی تچربه چند وقت استخدامی به من می گه می دونی کار با شعب یعنی چی! دلم می خواست فریاد می کشیدم! اما فقط سکوت کردم! جواب ابلهان خاموشیس! تازه کار تجربه اولشه! توقعی نیست! یک ساعت بعد بر می گرده! معذرت می خوام؛ نمی دونستم که شما سابقاْ راهبر سیستمهای قبلی بودین و تمام کارتون با شعبه! نمی دونستم که سیستم راه انداختین و ! نمی تونه ادامه بده! بعد از رفتن من قدیمی ترا بهش می گن که من کارم چی بوده! که سیستم راه انداختم که شبها تا دیر وقت بودم! که با شعب سر کله زدم اما نه با داد! بهش می گن که از بچه های شعبه درباره من بپرسه! نمی تونه ادامه بده! با اخم نگاهش می کنم : ای کاش اینقدر زود قضاوت نکنی! ای کاش صبور بودن رو یاد بگیری! دل آدما چیزی نیست که وقتی شکست بتونی با چسب رازی بچسبونیش! نمی خواستم جواب بدم اما نتونستم! برام لب ورچید و با چینی به پیشونی دور شد!

اینجا تهرانه - بانک ... - شعبه ... - ساعت ۹ شب! کار من نیست اما وقتی بچه های شعبه دبدنم و ازم خواستن نتونستم بگم نه! رفتم تو شعبه و سیستم رو درست کردم! سخت افزار نمی دونم ولی خوب با تلفن و کمی کمک که البته بی نتیجه بود و در نهایت کمی دستکاری و ابتکار! سیستم درست شد! رفته بودم بابا رو ببینم اما سر از شعبه درآوردم! همینه دیگه!

اینجا تهرانه.... نشستم و فکر می کنم منم این دوران رو داشتم! منم تا دیر وقت شعبه بودم! منم ماموریت شهرستان داشتم! تا دیر وقت موندم! بالا سر پیمانکار واستادم و باهاش جر و بحث کردم! حتی فریاد کشیدم؛ گریه کردم! اما سعی کردم خستگی و ناراحتیم رو سر همکارام سر بچه های شعبه خالی نکنم! یاد ماموریت هام افتادم حتی بدترینش ( عسلویه) هم به نوعی خوب بود! هنوز بچه های شعب تماس می گیرن؛ ابراز دلتنگی می کنن باهم گپ می زنیم و آخرش : خانم ... نمی شه خودت دوباره بشی راهبر سیستم این جدیدا! نمی زارم ادامه بدن: بچه ها خسته ان کار زیاده تعدادشون کمه ( مگه من چند نفر بودم؟ اینا حالا برای خودشون یه تیمن!) پیش میاد دیگه ( چرا سر من و قبلیهای من پیش نمیومد؟!!! نمی دونم) می خندن و می گن : از دست شما(‌صمیمی تر ها : تو) هی ازشون طرفداری کن! بحث عوض می شه و خستگی هر دو طرف درمیاد!

اینجا .... چه فرقی می کنه اینجا کجاست! مهم اینه که تلفن یک ریز داره زنگ می زنه و رو اعصابه! وای اینبار تلفن خودمه که داره زنگ می زنه! الآن داد همه در میاد! هرچند  که زنگش خیلی کمه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٦


خسته اما خوشحال

سلام

خوب من امروز خسته ام یه دنیا! یعنی چند روزه که خسته ام! خوب باشه چند وقته! اما به روی خودم نمیارم! الان هم دوست ندارم زیاد درباره اش حرف بزنم!

من خسته ام از کار! خسته ام از ترافیک! خسته ام از گرما! خسته ام از هوای آلوده! خسته ام از احساس مسئولیتی که نمی ذاره کار رو ول کنم و بیخیال شم! خسته ام از تهران موندن! خسته ام از تنهایی خودم؛ حتی وقتی با خوونواده ام هستم! خسته ام از تمام دلنگرانیهام! خسته ام از کابوسها و بیخوابیهای شبانه! خسته از کمبود وقتم برای درس خووندن! خسته از خستگیهای شبانه ام!خسته از آغوشی که نیست! خسته از بوسه گرفته! حتی خسته از قید و بندهایی که برای خودم ساختم! خسته از حصاری که دور خودم کشیدم! من خسته ام اما خوشحالم! اما دارم دووم میارم! من خوشحالم و خوشحال می مونم حتی اگه نتونم از زور خستگی کتاب کمدی الهی رو تموم کنم! خوشحالم حتی اگه نتونم فیلمهای مورد علاقه ام رو ببینم! خوشحالم علیرغم تمام کارهای نکرده و حرفهای نگفته! خوشحال از اینکه می تونم سرم رو روی زانوی مادربزرگم بزارم! خوشحال از اینکه می تونم به شاهین که چنتا میز جلو نشسته نگاه کنم و از دست دیوونگیهاش لبخند بزنم! خوشحال از سلامتی خانواده ام!

من خوشحالم و خوشحال می مونم چون عقیده دارم انتخاب با خودته! می تونی وقتی کار زیاده وقتی دنیا به کامت نیست وقتی ... اخم کنی؛ فریاد بزنی؛ حرص بخوری؛ اعصاب خودت و دیگران رو خورد کنی و یا اینکه تو این شرایط بازهم لبخند بزنی! من راه دوم رو انتخاب کردم! خسته ام هم روحی هم ذهنی هم جسمی! اما نمی ذارم خستگی منو از پا دربیاره! آخه می خوام روشو کم کنم!

خیلی احمقانه نوشتم می دونم فقط خواستم ذهنم رو آزاد کنم همین! می گین اینا فقط شعاره باشه مهم نیست! حرف مفته مهم نیست! من اهل اینجور زندگی کردن نیستم بازم مهم نیست! چرند می گم اصلاْ اهمیت نداره! هر کی هر چی می خواد بگه! مهم اینکه من غرغرم روکردم! حرفامو زدم! حالا می تونم دوباره کارام رو شروع کنم! حالا حالم کمی بهتره!

راستی یه سوال تا حالا شده بدونین که یه رابطه راه به جایی نداره اما شروعش کنین! کسی رو خیلی دوست نداشته باشین بدونین اونم شما رو اونجوری دوست نداره اما به پیشنهاد دوستیش فکر کنین؟ تا حالا شده! من دارم بهش فکر می کنم! چرا نمی دونم! شاید به هزار و یک دلیل! شاید هم کاملاْ بدون دلیل!

دیگه اینکه همین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٤


من از تو زرنگترم چون ...

به آدمها فکر کردن ...

وقتی به آدمها فکر نکنی ...

وقتی تنهاشون بذاری

وقتی احساس کمبود کنن و  تو اصلاْ بهشون فکر نکنی ...

وقتی گرسنشون نگهداری...

وقتی ضعیفشون کنی...

فکر می کنن؛ باور کن فقط فکر می کنن...

فکر می کنن...

فکر می کنن و بعد اندیشمند می شن...

و بعد از اندیشمند شدن... آزاده و قدرتمند می شن...

تو به همین راحتی باختی!

اون موقعه تو رو خواهند بخشید...

بهت غذا می دن و سیرت می کنن؛

تربیتت می کنن؛ تقویتت می کنن... و آزادت می کنن

آره اونها به همین سادگی می بخشنت...

و با بخشش و محبت به تو؛ تو فرصت رو از دست می دی

که فکر کنی؛ اندیشمند بشی... تا آزاده باشی...

باور کن؛

آدمها اینطور تو را مجازات می کنن

و باور کن تو برای همیشه بنده اونها خواهی بود

و هرگز نخواهی فهمید که چه چیزی رو از دست دادی...

                                                                            مهدی طباطبایی

سلام

این نوشته یکی از مطالب کتاب من از تو زرنگترم چون ... است. به نظر من بهترینشه! خوب آدمها حق انتخاب دارن؛ می تونی آزاده باشی می تونی بنده باشی! انتخابش با خودته! می تونی مظلوم باشی می تونی ظالم باشه! اگرچه این مظلومه که ظالم رو می سازه ولی بازهم انتخاب با خودته! هرچند که گاهی فکر می کنم یه حد وسطی هم وجود داره! نمی دونم باید درباره اش فکر کنم!

راستی اگه دیدی دیگه بهت فکر نمی کنم؛ بدون که خیلی دوست دارم چون نمی خوام بنده باشی؛ ترجیح می دم آزاده باشی!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٢


بازم یک صبح خوب دیگه

سلام

بازهم یک هفته دیگه شروع شد. هقته پیش عجیب هفته شلوغی بود با یک دنیا کار اونقدر که فرصت درس خووندن نداشتم نتیجه اینکه کلاس امروز رو کنسل کردم غافل از اینکه هفته آینده شنبه تعطیله!!!!! دیگه اینکه چهارشنبه ظهر خانه یکی از دوستان دعوت بودیم مراسم پیش درآمد نامزدی بود! برام عجیب بود که تو این دوره و زمونه هنوز باشن کسانی که مراسم سنتی برگزار کنن. فکر کنین مراسم بند اندازون عروس خانوم اونم تو این زمونه! البته از حق نگذریم که عروس تا حالا به صورتش دست نزده بود! که این هم خود بسی تعجب است! خانواده داماد از دوستان بسیار صمیمی و قدیمی آقای پدر و خانواده ما هستن! خانواده عروس رو هم چند سال پیش دیده بودیم! هر دوشون خیلی بهم میان از هر نظر! اما برگردیم سراغ مراسم! برام خیلی جالب بود. سالها بود دیگه خبری از مراسم زیبا و سنتی مون نبود. شاید یکی از دلایلش مسایل مالی باشه! بهر حال که جالب بود.

دیگه اینکه بابک (یکی از دوستان دوران دانشگاه) هم ازدواج کرد. عروس خیلی زیبا شده بود. خیلی به هممون خوش گذشت کلی شلوغ کردیم و رقصیدیم. دیگه مجرد نداریم البته از پسرا! من و کیمیا از اون گروه هنوز در دوران شیرین تجرد به سر می بریم!  بچه ها سر به سر مهدی و لیلا پیشکسوتان تاهل می ذاشتن که دیگه وقتشه بچه دار شین! از این دوتا ( من و کیمیا) که بخاری بلند نمی شه مثل اینکه از تجردشون خیلی خوششون اومده و باید براشون خمره گرفت؛ حداقل شما دوتا یه بچه بیارین حوصله مون سر نره!  خلاصه اینکه بعد از مدتها همه دور هم جمع شده بودیم و مثل دوران دانشگاه غافل از سن و سال و هزار و یک مسئله دیگه تو سر و کول هم می زدیم. امیدوارم این زوج جدیدمون هم مثل بقیه عاقبت بخیر شن!

دیگه اینکه پنجشنبه جمعه آرومی داشتیم! منکه همش خوونه بودم! غیر از جمعه شب که اونم به اصرار مامان اینا باهاشون رفتم خوونه عمه! آخه از اول هفته دعوت کرده بود و قول گرفته بود که بریم. مثل همیشه با امیر چرت و پرت گفتیم و کلی خندیدیم! امی بعد از ۶ ماه بالاخره چندتا از عکسهای تونس رو برام چاپ کرده بود البته از CD عکسها خبری نبود حالا کی CD رو بهم بده خدا می دونه! خان داداش دیگه! چه می شه کرد؟

دیگه اینکه همین خبر خاصی نیست. امیدوارم هفته آرومی رو پیش رو داشته باشیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۱


کار کار کار!!!

مرشد می گوید:

     اگر در جاده رویاهایت گام بر میداری؛ دل بدان بده و راهی برای بهانه هایی مانند " این آنچه می خواستم نیست!" ؛ باز مگذار که در این کار بذر شکست و ناکامی نهفته است.

    در راه خویش گام بردار؛ حتی اگر مجبور باشی قدمهای نا مطمئن برداری؛ حتی اگر بدانی که بهتر از این نیز می توانی این کار را انجام دهی. اگر توانایی هایت را در زمان حال بپذیری؛ شکی نیست که در آینده می توانی آنها را بهبود بخشی. اما اگر از پذیرفتم محدودیت هایت سر باز زنی؛ هرگز نمی توانی از شرشان رهایی یابی.

    با راهت با جسارت مواجه شو و از نکوهش دیگران بیم به دل راه مده و از آن بالاتر آنکه خود نیز به نکوهش خویش کمر مبند و بدین گونه توانت را هدر مده.

    خداوند در شب بیداری ها با توست و اشکهایت را با عشق خود پاک می کند. خداوند با مردمان دلیر است.

   مکتوب - پائولو کوئیلو

سلام بعد از چند روز بالاخره فرصت نوشتن پیدا کردم هرچند که تو این مدت بیشتر از کمبود وقت دچار عدم حس نوشتن بودم!!! اوضاع کاریمون بد بهم ریخته! همه اینجا کلافه اند! من هم دست کمی از بقیه ندارم! همه نگران هستن. و منتظر که ببینن زحمت ۲ ساله چه جوابی می ده! امیدوارم که نتیجه خوب باشه.

بالاخره دیشب کتاب کلیدر رو شروع کردم. هنوز برام غریبه! اما خوب باید پیش بره تا ببینم چی پیش میاد.

دیگه اینکه دیروز بعد از مدتها با رامین چت کردم! حالش خوبه و از شرایط فعلی راضی! فقط اصرار داره که منم زودتر برای رفتن اقدام کنم! دیروز حسابی سر به سرش گذاشتم! آخه بچه نفسش از جای گرم بلند می شه! اونم تو هوای خنک کانادا!!! می گه اینجا جمع مون جمع! فقط جای تو یکی کمه! منم بهش گفتم فقط یه راه برای رفتن من هست اونم ازدواج! حالا چیکار می کنی؟ خندید و گفت : خوب پس همون جا بمون! جات خوبه! کلی گپ زدیم و مثل قدیما سر به سر هم گذاشتیم! خلاصه اینکه اگه می شد منم می رفتم!!!

دیگه همین دیگه!

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٦