هوا را از من بگیر؛ خنده ات را نه!

هوا را از من بگیر؛ خنده ات را نه!

نان را از من بگیر؛ اگر می خواهی؛

هوا را ازمن بگیر؛ اما

خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری؛

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می کند؛

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.

عشق من؛ خنده تو

در تاریکترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی؛ به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاریست؛

بخند؛ زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

بخند بر شب

بر روز؛ بر ماه؛

بخند بر پیچاپیچ

خیابانهای جزیره؛ بر این پسر بچه کمرو

که دوستت دارد؛

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم؛

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند؛

نان را؛ هوا را؛

روشنی را؛ بهار را؛

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا ببندم.

                               پابلو نرودا

سلام

شعر بالا یکی از زیباترین شعرهای پابلو نرودا ست. البته به نظر من!!! این شعرش رو خیلی دوست دارم و البته متن بالا متن کامل شعر نیست! تنها قسمتی از شعر است!

خوب بگذریم.

آخر هفته مثل همه اخر هفته های من در آرامش گذشت. پنجشنبه خوونه؛ فیلم؛ کتاب و جمعه با آقای پدر دوتایی امامه؛ درس؛ هوای خوب و از همه مهمتر آرامش اونهم بدور از تکنولوژی!!!! اگه می شد بدم نبود شب هم می موندم.

شنبه مثل همه شنبه ها پرکارترین روز هفته! اصلاْ نفهمیدم کی ساعت ۵ شد. بعدش کلاس؛ بعدش خوونه و خواب!!!

امروز هم که تا حالاش خوب بوده! یه خبر خوب بهم دادن که خیلی خوشحالم کرد! منتظرش بودم اما نه اینقدر زود!!!!

امروز داشتم فکر می کردم که چقدر بده که ما فرهنگ خیلی چیزا رو نداریم. یکیش همین وبلاگ نویسیه! دیروز وبلاگ یه بنده خدایی رو می خووندم متنی که نوشته بود جالب بود اما طرف اینو در نظر نگرفته بود که هر کسی حتی یه دختر یا پسر ۹ ساله هم ممکنه خیلی اتفاقی این وبلاگ رو پیدا کنه و بخوونه! خوب اونوقت! و یا هزار و یک چیز دیگه! تو این مدت کوتاه تعجب می کردم که چرا بعضیا دست از وبلاگ نویسی می کشن! چند روزه که دلیلش رو فهمیدم! نمی دونم اگه شرایط همینطور بمونه و یاد نگیریم حد خودمون رو نگه داریم احتمال اینکه منم دوباره روش قدیمی کاغذ و قلم رو پیش بگیرم خیلی زیاده! تازه می فهمم که چرا سامه اون عکس رو از وبلاگش حذف کرده! ما همیشه چیزای نو رو قبل از اینکه فرهنگ استفاده از اونا رو آموزش بدیم و یاد بگیریم مورد استفاده قرار می دیم!!! ( خودمم نفمیدم چی گفتم! )

دیگه اینکه همین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٩


زنان بی پناه - کودکان مظلوم

چه زود

    دیر آمده ای که نمی دانم

    راه این عبور

            .... کجاست - به کجاست این همه خیال ها که می آیند و

               ذهن پرنده روح ام را

                مدام به اشاره ای پر - پرواز می دهند

                     در تردیدهای ممنوع ...

          آمدن از کجاست؛ این آمده ای که می آید و

                                                       دیگر نمی آید ... ؛

   همیشه   چه زود - دیر می شود!

سلام

جند سال پیش این شعر رو یه دوست برام نوشت! به گفته خودش سروده خودشه من نمی دونم! راست یا دروغش پای خودش!! روزی که این شعر رو برام خووند لبخند زدم و فکر کردم یعنی چی که "چه زود؛ دیر می شود!" اما مدت زیادی برای فهم این مطلب نیاز نبود خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم زندگی معنای این جمله رو نه تنها به من که به اون هم فهموند و برای ما خیلی زود؛ دیر شد! شاید چون من زود دیر اومده بودم کنارش! امروز از اون دوران فقط یه دنیا خاطره ته یک صندوقچه خاک گرفته باقی مونده!!!! بگذریم! که این نیز بگذرد!!!

دیروز اخر وقت حدود ساعت ۵:۳۰ داشتم جمع و جور می کردم و به فکر رفتن بودم که سر و صدای عجیبی توجه نه تنها من که همه بخش رو جلب کرد. میز من ته سالن و کنار پنچره است روم رو برگردوندم و دیدم یکی از نگهبانهامون با مرد جوانی دست به یقه شده!!!! برام عجیب بود چون این پسر یکی از آرومترین و خوشروترین بچه های اینجاست! بعد از چند دقیقه سر و صداها آروم گرفتند من هم قصد رفتن کردم! وقتی کارت زدم و از در ساختمان وارد پارکینگ شدم دیدم خانمی به همراه یک دختر بچه تو پارکینگ رو زمین نشسته اند و آقایون بانک هم عصبی و کلافه دارن با هم صحبت می کنن و حرف از ۱۱۰ و این چیزاس!!! تازه فهمیدم مسئله تموم نشده! تو فکر خودم بودم که نگهبان بانک به طرفم اومد و گفت : قصد رفتن که ندارید؟ کمی صبر کنین در رو بستیم!!! به پیراهن خونیش نگاه کردم و با لبخند گفتم: آقای ... از شما بعیده! برای اولین بار صدای فریادش رو شنیدم و اعتراضش رو!!! متعجب نگاهش می کردم!!! هم به اون و هم به کودک و زن گریان! نا خوادآگاه بازوش رو گرفتم و کشیدمش تو ساختمان و به بچه ها گفتم براش آب بیارن و فقط نگاهش کردم! اومدم بیرون زن بیصدا اشک می ریخت و دختر بچه با ترس به اطراف نگاه می کرد. کنارشون زانو زدم و سلام کردم از زن خواستم که بلند شه و به داخل ساختمان بیاد با کمک بچه ها اوردیمشون تو ساختمان! زن فقط اشک می ریخت و هر از چند گاهی عذرخواهی می کرد! کسی جرات بیرون رفتن نداشت! کنار دختر بچه زانو زدم و شروع کردم باهاش صحبت کردن! برای زن آب آوردیم و ازش خواستیم بخاطر دختر هم که شده خودش رو کنترل کنه و اشکهاشو پاک کنه! دور و برمون خلوت شد و با آمدن پلیس زن حرف زد! حرفهایی که دل آدم رو بلرزه در میورد! پلیس رفت بدون هرگونه کمکی و من موندم این زن بی پناه که منتظر بود تا بیان دنبالش! زن حرف زد گفت؛ هرآنچه را که باید می گفت!!! شوهر زن بیمار است پرونده داره! شهریور زمان جلسه دادگاه خانواده است! مرد به دنبال بچه است و زن هم مخالفتی نداره!!! اما مرد دست بردار نیست! مرد یک ماهه از زندان آزاد شده! قاضی از زن خواسته بوده که رضایت بده تا مرد آزاد بشه! وقتی به اینجا رسید بی اختیار گفتم: چه حماقتی!!! و بعد خجالت زده از حرفم سرم رو به زیر انداختم و با شرمندگی گفتم : ببخشید قصد بی احترامی نداشتم! زن لبخند زد: نه عزیزم خیلی حماقت کردم. حدود یک ساعت ونیم نشستم اما دیگه امونم برید و تاب نشستنم تموم شد از زن عذرخواهی کردم و دخترک رو بوسیدم و راهی خوونه شدم! دم در شیفت شب نگهبانی بهم لبخند زد و گفت : با چه آرامشی راه می ری!!! لبخند زدم : ظاهر و باطن آدما یکی نیست زود به قاضی نرو!

صبا دختر بچه زیبا؛ تمام فکر منو مشغول کرده! صبا ۷ سالشه و شاگرد اوله! می خواد کنار مادرش باشه و از پدرش وحشت داره!

زن کسی رو نداره و تنهاست! پلیس ۱۱۰ با نیم ساعت تاخیر به دلیل ترافیک!!!! اومد. و در ضمن هیچکاری هم انجام نداد! نتیجه اومدن پلیس:  فرار شوهر زن؛ راهنمایی زن برای مراجعه به دادسرا( انگار که زن نمی دونست!!!!) و در آخر رفتن! بدون توجه به التماسهای زن و وحشتش! بدون توجه به بی پناهی زن!

از دیشب دارم با خودم فکر می کنم چرا اینجا هیچ قانونی برای حمایت از زن وجود نداره! زن بدلیل ضرب و شتم شوهرش از ناحیه پا آسیب دیده و مجبور با عصای زیر بغل راه بره! اما مرد داره برای خودش ول می گرده!!!!

همه با زن حرف از طلاق می زدن! و من با خودم فکر می کنم به فرض که زن طلاق گرفت؛ با وضعیت پاهاش؛ بدون یک نفر حامی( تنها حامی زن؛ خاله پیری که خوب اونم دیگه وضعش معلومه دیگه!!!) با یک دختر ۷ ساله چطور می خواد گذران زندگی کنه! تازه اول بدبختیاشه!!! تازه اگه دادگاه بچه رو به زن بده که در غیر اینصورت غم دوری بچه رو هم باید به این اضافه کرد!!!!

نمی خوام بین این زن و مرد قضاوت کنم! اما دلم برای بی پناهی زن و تنهاییش می سوزه! دلم برای مظلومیت زن و اشکهای بی صداش می سوزه. دلم برای خودم که دارم جایی زندگی می کنم که به حسابم نمیارن می سوزه! دلم برای بدبختی و دیوانگی مرد می سوزه!

اما بیشتر از همه اینا دلم برای صبای زیبا و کوچیک می سوزه! نمی دونم وقتی بزرگ شد صحنه چاقو کشی پدر بر روی مادرش رو از یاد می بره؟ تمام این جنجالها رو فراموش می کنه! آیا آدم سالمی خواهد بود؟!!! دلم برای ترسها و وحشتهاش می سوزه! چه آینده ای در انتظارشه!

ما اینجا ادعا می کنیم داریم تو مهد دین و تمدن زندگی می کنیم! دینمون حرف از صلح آرامش و احترام و هزار و یک چیز دیگه می زنه! سالهاست داریم برای مظلومیت فلسطینی ها( که من تو این نوع مظلومیت شک دارم) دلسوزی می کنیم حرف از پناه دادن به بی پناهان می زنیم اما این همه بی پناه رو تو جامعه خودمون نمی بینیم!

امثال صبا و این زن تو جامعه ما زیادن و ما فقط شعار می دیم همین! نه بیشتر فقط حرف مفت می زنیم! از دیشب بغض فرو خورده ای داره اذیتم می کنه! دلم می خواد فریاد بزنم! اونقدر حالم بد بود که حتی نمی تونستم با مامان صحبت کنم!

من فقط به صبا فکر می کنم! می دونم خدا عادله اما نمی تونم درک کنم!!! تو این دنیا خیلیها دارن تو حسرت داشتن یه بچه می سوزن و در عوض بعضیها قدر این موهبت رو نمی دونن! نمی فهمم! می دونم که همه چیز اونجور که به نظر می رسه نیست! اما نمی دونم! از درکش عاجزم!

همین دیگه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٦


قضاوت خود

سلام

خوب راستش فعلاْ خبر خاصی غیر از کار نیست!!! همین.

چند وقته تو وبلاگهای مورد علاقه ام که سر می زنم می بینم خیلیها علاقه شدیدی به بحث آنتی فمنیست دارن!

من اصولاْ آدم افراطی نیستم نمی شه هم گفت که فمنیست ام! خوب نیستم! اما گاهی بعضی بحثها برام کمی سنگین تموم می شه!

من نمی گم جنس زن خیلی خاصه؛( هرچند که بنا به دلایلی هست حداقل مسئله مادر شدن و بارداری زن) من نمی گم زنها اشتباه نمی کنن چون انسان جایز الخطا است! ربطی هم به جنسیت نداره!

نمی گم خارق العاده ایم؛ چون انسان خارق العاده است و اینهم ربطی به جنسیت نداره!

فهم و شعور؛ خوب زندگی کردن؛ سالم زیستن؛ با احساس بودن و هزار و یک چیز دیگه ربطی به زن یا مرد بودن نداره!

می خوام بگم که یه طرفه به قاضی رفتن کار سختی نیست؛ خیلی راحته!!! به قول شازده کوچولو :

" شاه که دلش برای داشتن يک رعيت غنج می‌زد گفت:
-نرو! نرو! وزيرت می‌کنيم.
-وزيرِ چی؟
-وزيرِ دادگستری!
-آخر اين جا کسی نيست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نيست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده‌ايم. خيلی پير شده‌ايم، برای کالسکه جا نداريم. پياده‌روی هم خسته‌مان می‌کند.
شهريار کوچولو که خم شده‌بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بيندازد گفت: -بَه! من نگاه کرده‌ام، آن طرف هم ديارالبشری نيست.
پادشاه به‌اش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. اين کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه‌کردن ديگران خيلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود يک فرزانه‌ی تمام عياری.
شهريار کوچولو گفت: -من هر جا باشم می‌توانم خودم را محاکمه کنم، چه احتياجی است اين جا بمانم؟ پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر می‌کنيم يک جايی تو اخترک ما يک موش پير هست. صدايش را شب ها می‌شنويم. می‌توانی او را به محاکمه بکشی و گاه‌گاهی هم به اعدام محکومش کنی. در اين صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پيدا می‌کند. گيرم تو هر دفعه عفوش می‌کنی تا هميشه زير چاق داشته باشيش. آخر يکی بيش‌تر نيست که.
شهريار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمی‌آيد. فکر می‌کنم ديگر بايد بروم. "

درسته؟ اگه تونستیم حرف هردو طرف رو بشنویم و عادلانه قضاوت کنیم اونوقت دنیا گلستانه!

کارمون شده اینکه بشینیم و بگیم پسرا اینطوری؛ دخترا اونطوری!!! تا حالا شده پیش خودتون فکر کنین که تمام اعمال ما نتیجه معلولی است؟ تا حا لا شده فکر کنین که خیلی از رفتارهامون خیلی از عملکردهامون تنها یک عکس العمل است؟

آقایون محترم تا حالا شده از خودتون بپرسین چرا فلان دختر اینجوری رفتار می کنه؟ چرا یک زن که خمیره وجودش رو با محبت گرفتن پرادوی سفید رو به پراید سفید ترجیح می ده؟ تا حالا شده فکر کنین شاید دلیلش برخی رفتارهای همنوعاتونه!

خانمهای عزیز تا حالا شده از خودتون بپرسین چرا فلان پسر اینقدر دیدش نسبت به زن جماعت منفی؟ چرا زن براش فقط یه موجودی برای رفع حاجته؟ تا حالا شده فکر کنین که خوب تقصیر خودمونه؟

نمی خوام کسی رو متهم کنم فقط می خوام بگم دلیل رفتارهای اطرافیانمون رو باید تو خودمون جستجو کنیم!

قبول کنیم که زن و مرد از دو سیاره متفاوت هستن با دید و آرمانهای متفاوت از همه نظر متفاوت! خوب معلومه که نمی تونن درک کاملی از هم داشته باشن! اما این دلیل نمیشه که با هم نباشن! همین تفاوتهاست که یک دنیا هیجان رو بوجود میاره! هیجان شناختن ناشناخته ها!!! همینه که رابطه ها زیبا می کنه! فقط باید دیدمون رو عوض کنیم همین!

همه مردها مثل هم نیستن؛ زنها هم همینطور! پس چرا به خودمون اجازه می دیم گناه یکی رو به پای همه بنویسیم! شاید ایراد از ماست نه طرف مقابل!

قضاوت خود خیلی سخته خیلی هم شهامت می خواد! به نظر من جمع بستن آدمها و بیان گناه دیگران و مقصر شناختن بقیه و ... ساده ترین راهه! اما نکته اینجاست که : همیشه ساده ترین راه بهترین راه نیست!!! قضاوت ناعادلانه دیگران فقط از سر بزدلیه همین!

خوبه که ایرادات و محاسن خودمون رو بشناسیم سعی کنیم حسنها رو پررنگ و ایراداتمون رو کمرنگ کنیم! و بپذیریم که ذات آدمها رو نمی شه عوض کرد!

خوبه امروز اصلاً رو مود بحث نبودم ها!!!!

خودمم خسته شدم! شرمنده دیگه!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٤


ناگفته ها

صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
 كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
 من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
 و خاصيت عشق اين است
 كسي نيست
 بيا زندگي را بدزديم آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
 مرا گرم كن

سلام

روز خوش! ( ماله ما که زیادی خوش بود- خوب باشه ناشکری نمی کنم از این بدتر هم می تونست باشه!!! قبول دیگه. ) خوب من چهارشنبه نوشتم ولی چون اینترنت نداشتیم پست نشد دیگه!!!

چهارشنبه : بالاخره بعد از چند روز کار وحشتناک فرصت نوشتن پیدا کردم .( خوب باشه قبول! زمان بهانه است حسش نبود!!!!) چند روز گذشته عجیب شلوغ بود! خیلی احساس خستگی می کنم البته خستگی جسمی فکر کنم راه حلش کمی استراحت باشه!

اوایل هفته پدر دوست رعنا کاملاً ناگهانی فوت کرد! حس بدی بود! من که هنوز خوونه شون نرفتم! نمی تونستم باور کنم در ضمن دلیل دیگه ای هم بود! این اتفاق منو به چندین سال قبل برد! وقتی مادر مریم فوت کرد! هنوز که هنوزه نمی توونم نسبت به این مسئله بی تفاوت باشم! با اینکه سالهاست که از اون موضوع وحشتناک گذشته. نتونستم برم مراسم! نتونستم و از دست خودم بابت این ضعف عصبانیم! نمی فهمم چرا! یک مرد ظاهراً صحیح و سالم صبح می ره دادگاه و یکباره همه چیز تموم می شه به سرعت برق و باد! در یک آن! داشتن برای عروسی پسر خوونواده آماده می شدن! دنبال خرید و باقی کارای عروسی بودن و حالا به جای عروسی، عزادارن! رسم غریبیه رسم زمونه! به یک ثانیه بعدتم اعتباری نیست!

از اول هفته دوباره به یاد حرفای نگفته کارای نکرده ام هستم! دوباره این حس که بعدی وجود نداره با قدرت هرچه تمام تر اومده سراغم و این سوال که : اگه فردایی نباشه اگه بدونی مدت زیادی از عمرت نمونده اونوقت چیکار می کنی؟ حالا شما این سوال رو جواب بدین! چیکار می کنین!

من شروع کردم! دلم می خواد اگه یه روزی بهم گفتن دیگه وقت نداری ، خیالم راحت باشه که کار نا تموم ندارم!

وای خدای من اینقدر کتاب ناتموم دارم که نگو! نمی فهمم چرا دارم وقت کم میارم! نه می رسم عین بچه آدم زبان بخوونم نه می رسم کتاب بخوونم نه می رسم با دوستام برم بیرون از همه جالبتر که حتی نمی رسم فیلمهایی رو که می گیرم رو ببینم!!! ای کاش 24 ساعت شبانه روز می شد می شد 26 ساعت! گاهی از خودم می پرسم چطوری می شه زمان ساخت؟ چطوری می شه درست مدیریت زمان کرد! خوب برنامه ریزی ولی چکنم که ازش عقبم دیگه!!! شدم مثل بچه هایی که شب امتحانشونه می خوان درس بخوونن اما یک شب براشون کمه!!!

همین دیگه!

به امید یه آخر هفته آروم!

پنجشنبه: کار کار کار کمی هم درس!!! خوب راستش رو بگم یه گردش کوتاه هم روش!!! با شاهین رفتیم بیرون آبمیوه بخوریم! رفتیم جاتون خالی! من هوس کوکتل میوه داشتم اونم با خامه!!!!!! خوب خوردیم! بعدش شاهین جان اعلام فرمودند که خوب باید یه جوری از چاقی این آبمیوه جلوگیری کرد! نتیجه : بریم آب انار بخوریم! منم که دیوونه گفتم خوب! چشمتون روز بد نبینه تا شب حالم بد بود!!!!! فشار پایین به اضافه سر درد و هزار و یک چیز دیگه!!!  هربار به خودم میگم اینبار آخره آب انار می خورم باز دفعه بعد....!!!! همش تقصیر این کودک درونه دیده!!!! (خودمونیم دیگه اینو نگم چی بگم)

جمعه: من و آقای پدر – دو نفری- رفتیم امامه! من فقط درس خووندم یه کوچولو هم به آقای پدر کمک کردم! در حد قدم زدن در باغچه و چیدن 5 تا دونه آلبالو!!! خیلی خسته شدم!!!!!!!!! شب هم با خانواده- منهای رعنا که پیش پگاه بود- رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشت!!!

شنبه : کار کار کار – یک دنیا اخبار بد و مزخرف!!! آخریش دیگه نوبر بود!!! اینقدر ذهنم رو درگیر کرد که یک نامه رو ( البته از نوع الکترونیکی) 2 بار اشتباه زدم و بعد از بازخوونی و صد البته بدون دیدن اشتباه ها!! ارسال نمودم!!! خداییش کارم خیلی درسته! روز غریبی بود امروز.

خوش باشین.

 

 

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢۱


صبح زیبا

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش را نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست نياريم نميدونيم چي رو از دست داديم.

اينكه تمام عشقت رو بدست كسي بدي تضميني نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش.فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده .

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد. ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.

دنبال نگاها نرو چون ميتونن گولت بزنن . دنبال دارايي نرو چون كم كم افول ميكنه . دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يه لبخد ميشه يه روز تيره رو روشن كرد . كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه .

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواهي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني .

رويايي رو ببين كه ميخواي . جايي برو كه دوست داري .چيزي باش كه ميخواي باشي . چون فقط يه جون داري و يه شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي .

آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي. به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي. به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني .

هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.

شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارند . اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است . براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه امتحانش كردن . چون فقط اينها هستند كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن .

عشق با يه لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه . خوش به حال اوناييكه خوب خنديدن و خوب گريه كردن و به عشقشون وفادار موندن حتي اگه به هم نرسيدن . روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره . نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي  توي زندگي به درستي پيش بري .

وقتي به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن . سعي كن يه جور زندگي كني كه وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن..لطفا اين متن رو براي اونايي كه براتون  ارزش دارن و ميتونن دركتون كنن  بفرستيد . براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن. اونايي كه وقتي احتياج داشتين باعث شدن بخندين . اونايي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين سمت روشن واقعيتها رو ببينين . اونايي كه ميدونن عشق چيه  .اونايي كه شما ميخوايد بدونن كه شما قدر دوستي با اونارو ميدونين . فقط جوري باشه كه اونا هم قدر اين دوستي رو بدونن.

اگه اين كارو نكنيد خوب براتون اتفاق بدي نمي افته ولي تنها شانس روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون گرفتيد .

خوش بحال اوناييكه خوب شروع كردنن و خوب ادامه دادن و خوب تمومش كردن . و حتي ندونستن كه رنگ خيانت چيه.

سلام

امروز صبح که از خواب پا شدم به محض اینکه چشمام رو باز کردم اولین چیزی که به ذهنم اومد یه آهنگ بود. Carry Me این یکی از زیباترین آهنگهای کریستی برگ! وقتی دبیرستانی بودم با صمیمی ترین دوستم - با اون زبان افتضاحم - 2 روز طول کشید تا متنش رو اونم از روی یک نوار با کیفیت پایین در بیارم!!! اخه زمان ما که اینترنت و Lyrics و از این جور چیزا نبود مادر!!!! ( جای اردلان خالی که بگه : "مادر بزرگ قصه گو، برای ما قصه بگو!!!! ) خلاصه کجا بودیم؟ آها : اونم تازه چه متنی با چند تا غلط برای اون زمان خوب بود بعد هم ترجمه اش کردم! وقتی خان داداش ترجمه رو خووند خیلی بهم تبریک گفت و تشویقم کرد که برم دنبال زبان و ترجمه رو قوی کنم! یادش بخیر! با این آهنگ و کلی آهنگ دیگه یه دنیا خاطره خوب دارم! یه دنیا اتفاق!!!!!!! خیلی خوش می گذشت! حالا بعد از سالها که این اهنگها رو گوش می دم همون حس قدیمی بر می گرده و من می شم همون دختر دبیرستانی! که نقشه فرار از مدرسه می کشید!!!!!!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٦


کار کار کار!!!

" شما و تو "

به اشتباه جاي شماي " خشك و مودبانه را با " تو "ي صميمانه عوض كرد ، و مرا بعوض " شما " ، " تو " خواند .

بي اختيار روياي خوشبختي بر روح شيفته من بوسه زد .

اكنون متفكرانه پيش روي او ايستاده ام و نميتوانم لحظه اي از او ديده برگيرم .

بزبان ميگويم :

" شما " چه دختر مودبي هستيد .

اما در دل فكر ميكنم :

« چقدر " تو " را دوست دارم ! »

 

" پوشكين"

سلام

این چند روزه گذشته اونقدر سرم شلوغ بود که حتی فرصت نوشتن هم پیدا نکردم. بخصوص 5شنبه!!!!

پنجشنبه : بانک بودم. دکتر برگشته! اومد سر کار و خوب همه شوک شدن برای شنبه منتظرش بودیم!!! یه دنیا کار عقب مونده بود! یک ساعتی که تو جلسه بود فرصت داشتم همه چیز رو براش مرتب کنم! مثل همیشه همه چیز سر جاش قرار گرفت و من آخرش مثل یه جنازه بی حال!!!! ولی خوب به خیر گذشت! مدیر مستقیم دیگه!!!! یا حداقل بود!!!! چه کنیم دیگه سیستم پاچه خواریه دیگه !!!   RTPK یعنی : Real Time Pache Khari!!! : پاچه خواری لحظه ای!!!!! دیگه اینکه کار کار کار!!!! شب عمه اینا اومدن. احمد رتبه اش شده 2000 همه خوشحال بودیم جز خودش – البته تقریباً – خیلی زحمت کشیده بود تمام هدفش رتبه 3 رقمی بود!!! ولی خوب! حالا باید صبر کنیم ببینیم بعد از انتخاب رشته چی پیش میاد! فکر سال دیگه این موقع رو که می کنم احساس غش بهم دست میده!!! وای امسال چه سالی خواهد بود! هر روز می تونم براتون از اتفاقات اردلان و کنکور بنویسم!!!!

جمعه : خوونه با اردلان – خانم مادر به همراه آقای پدر و رعنا رفتن امامه! عصر با 2 تا از دوستام رفتیم بیرون! دوستای دوره دبیرستان یکیشون که همکارمه و هر روز می بینمش ولی اون یکی تازه از ایتالیا برگشته 10 روز دیگه هم میره! یه دنیا حرف برای گفتن بود!!! از اون روزا تا امروز اینکه هر کدوم از کیا خبر داریم! کی داره چیکار می کنه! دوستای مشترک دوره دانشگاه و هزاران هزار حرف و حدیث دیگه! خیلی خوش گذشت!!!!

امروز : از صبح کار کار کار! اسمشه که من کارم عوض شده! امروز از صبح هم دارم کارای فعلی رو انجام می دم و هم کارای دکتر رو! از بس این 5 طبقه رو رفتم بالا و اومدم دارم دیگه از حال می رم! حریف نمی شم! می گه نمی تونم با کسی غیر خودت کار کنم!!! منم که خوب حرف خودم رو می زنم دیگه!!!!!!!! آخه من نمی فهمم مهندس رو چه به کار دفتری!!!نمی ذارن راحت زندگیمون رو بکنیم که!!!

دیگه اینکه زبان از برنامه خیلی عقبم!!! اردلان دیروز اومده بالا سرم می گه: ببینم جلسه اول اینهمه درس داده و اینقدر تکلیف داری؟؟؟؟ بهش نگاه کردم و گفتم : کلاس؟ نه! هنوز کلاسم شروع نشده!!! خودم دارم می خوونم!!! با تعجب نگاهم کرد ( به خوونیم عاقل اندر سفیه) : اونوقت دیشب می گی از برنامه ات عقبی؟؟؟؟؟ گفتم : آره خوب!!! من برای خودم برنامه دارم!!!! برو دیگه نمی ذاری درس بخوونم ها!!!!!!!

گاهر سر به سر گذاشتناش عصبیم می کنه اما من هربار خدا رو شکر می کنم ! آخه این یعنی که هنوز سالم و سرحاله!!! این ته تغاری خوونه، پسر گل مامان و بابا، عزیز دل من-اونم خیلی زیاد- نمک خوونه است! وقتی که نیست خوونه سوت و کوره! هربار که نگاهش می کنم ته دلم یه دنیا قربون و صدقه اش می رم! مردیه برای خودش! نکه فکر کنین من پسر دوستم ها نه!!! اصلاً!!!!!!!!!

دیگه این که مثل همیشه چند تا کتاب ناتموم! وقت هم نمی کنم تمومشون کنم!!! باید کمی برنامه ریزی کنم براش!!!

دیگه اینکه کار!!! همین دیگه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٤


فکر نا آروم من!

سلام

امروز انقدر کار دارم که حتی وقت نوشتن ندارم. اما خوب چه کنم که نوشتن شده

یه تکه جدایی ناپذیر تو زندگی من!!!!

دیروز خیلی خسته برگشتم خوونه! ذهنم بدجوری درگیر بود. خوونه که رسیدم

دیدم فقط دلم می خواد ذهنم رو آزاد کنم و خوب تنها راهش آب بود!!! سریع کارام

و کردم و از خانم مادر پرسیدم با من میاد استخر یا نه!!! جواب منفی بود!

خودم تنها رفتم! قبل از رفتنم سر یک موضوع بی نهایت کوچیک با مامان بد

صحبت کردم! خیلی عصبانی بودم! از دست خانم مادر بیشتر!!! چون هنوز بعد

از اینهمه سال نتونستم بهش بگم مادر من وقتی من اینقدر کلافه ام سراغم نیا!

نکه فکر کنین بهش نگفتم ها! بارها و بارها! اما خوب نمی تونه خودشو تغییر بده!

میگه نگرانتم! هر وقت مادر شدی خودت می فهمی و من هربار دچار عذاب وجدان

می شم که چرا باهاش نا مهربان برخورد کردم! ولی چیکار کنم واقعاً دست

خودم نیست! برای همین هم اصرار دارم وقتی کلافه ام سراغم نیاد چون دلم

نمی خواد بد برخورد کنم! اما کو گوش شنوا! مادر دیگه! و من عاشقشم! امروز

باید سر راه گلی، شیرینی چیزی بگیرم و برم خوونه! قهر نیست ولی خوب باید

معذرت خواهی کنم!!!

اما از این حرفا بگذریم دیروز آب آرومم کرد. احساس خوبی بود. زیر آب احساس

می کنی دنیا ساکته! خیلی ساکت! انگار زمان هم از حرکت می ایسته! گذر زمان

اونقدر آرومه که حسش نمی کنی! آرامش عجیبی بهت می ده و این آرامش تا

ساعتها ادامه داره! بهترین قسمتش خواب آروم شبانه است و صبحی که خیلی

زیبا و شاد شروعش می کنی! انگار به سادگی می تونی غمها و دل مشغولیات

رو بدی به آب! بعدش احساس سبکی می کنی!

راستی امروز یکی منو چهره شناسی کرد!!!! یعنی روانشناسی از روی چهره!!!

خیلی جالب بود!

خوب همین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٩


باورهای ما؟؟؟

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند  

                                     چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس                  

                                     توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوییا باور نمی دارند روز داوری                             

                                     کین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

یارب این نو دولتان را با خر خودشان نشان       

                                     کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند
ای گدای خانقه بر جه که در دیر مغان             

                                     می دهند آبی که دلها را توانگر می کنند
حسن بی پایان او چندانکه عاشق می کشد   

                                     زمره ای دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گو                          

                                     کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند
صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت         

                                     قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

سلام

از دیروز تا حالا می خوام بنویسم اما اصلاً حسش نیست!! راستش حسش هست ها ولی دلم نمی خواست بنویسم. چند روزه که بد بهم ریختم! کلی کلافه ام و عصبانی! اما به روی خودم نمیارم! ننوشتم چون اگه می نوشتم همه اش غرغر بود! البته الآن هم دست کمی نداره ها!

چند روزه فکرم درگیر یک جمله است :" من با بقیه فرق دارم!!!" بارها و بارها این جمله رو شنیدم، از دختر و پسر! حتی یه زمانی خودم هم بکار می بردمش! تا اینکه دیدم نه من با بقیه از خیلی از نظرا فرق ندارم! من عقیده دارم همه آدمها منحصر به فرد هستند نتیجه اینکه همه با هم فرق دارن! قبول! اما این مسئله معنیش این نیست که آدمها بهم شبیه نیستند بخصوص عقایدشون! وقتی مردمی توی یک کشور با یک فرهنگ اونم کشوری که اصالت داره و مهاجر پذیر نیست، زندگی می کنن مگه ممکنه شبیه هم نباشن!!!

بارها در برخورد با پسرها شنیدم که :" من مثل بقیه پسرها نیستم، من فرق دارم!!!" اما در عمل همه مثل همه اند! دخترها هم همینطور!

یه دوستی دارم که 3 سال آمریکا زندگی کرده و اصولاً این آقا اعتقاد داره که اصلاً اعقاید مردهای ایرونی رو قبول نداره و با اونها خیلی فرق داره! این طرف الآن حدود 2 سال ایرانه و ما حدود 1سال و نیمه که همدیگرو می شناسیم و یکساله که خیلی مثلاً با هم رفیقیم! من تو دوستیم کم نذاشتم، حداقل سعی کردم نذارم!!!! برام دوست بدی نبود! خیلی تو این مدت سعی کردم بهش بفهمونم که اونم یه ایرونیه و همون باورها رو داره! ولی زیر بار نرفت!!! چنر وقت پیش این آقا دختر خانومی رو پسندید من هم ترتیب یه مهمونی دادم که مثلاً تو اون مهمونی بتونه کمی به خانوم نزدیک شه و مثلاً رابطه رو صمیمی کنه!!! تو مهمونی آقا خیلی دیر جنبیدن و خانوم هم با یکی دیگه گرم گرفت!!! روز بعد کلی با هم صحبت کردیم و بهش گفتم چرا کاری نکرد و از این حرفا!!! شروع کرد به توجیه کردن!!! بهش گفتم حالا هم طوری نشده که باز هم فرصت داری! شروع کرد بهونه اوردن! آخرش معلوم شد قضیه چیه!!! " می دونی من نمی تونم دیگه رو این دختر فکری کنم چون تو مهمونی تو( منظور یه جمع 7-8 نفره است ها!!!!) با یکی دیگه گرم گرفته بود!!!!" بعد از کلی صحبت کردن سعی کردم ( تاکید می کنم : سعی کردم) خودم رو قانع کنم که خوب حق داره و این حس خیلی خوبی نیست و از این حرفا!!! اما راستش اصلاً قانع نشدم. ته دلم یه چیز دیگه بود! ته دلم بهم می گفت: اگه یه پسر همین کار رو بکنه یا حتی خیلی بیشتر از این ( چند دست رقص ساده) و بعد بره تو همون جمع سراغ یه دختر دیگه، کارش کاملاً موجه است و دختر باید از خوشحالی بمیره!!!! اما حالا که یه دختر با یه پسر( که همکار و دوست عادیشه) چند دست رقصیده، دختر خیلی خوبی نیست و خوب آدم حس خوبی نداره دیگه!!!! من نمی تونم قبول کنم!!! سعی کردم خودمم رو قانع کنم اما نشد! این مسئله باز هم تکرار شد. چند وقت پیش دوباره از این طرف رفتاری دیدم که قبولش برام خیلی سخت بود! یادمه یه بار بهم گفت من آدمی رکی هستم و با طرفم صحبت می کنم اونم بدون رودربایستی!!! یادمه بهم می گفت : دخترا هم مثل پسرا حق انتخاب دارن!!! یادمه بهم می گفت : اگه یه روزی یه دختر بهم بگه دوست دارم اما من دوسش نداشته باشم به شرطی که طرف آدم با ظرفیتی باشه و بتونه این مسئله رو قبول کنه!!! من دوستیم رو باهاش مثل قبل ادامه می دم! یادمه بهم می گفت : به آدما باید زمان داد! باید به آدما زمان بدی تا دوست داشتنشون رو بهت ثابت کنن! باید به خودت زمان بدی شاید بتونی طرف رو دوست داشته باشی! یادم میاد..... هزار و یک حرف و تئوری و شعار زیبای دیگه!!! چه حالی بهتون دست میده وقتی یه روز می بینین تمام این حرفا با هوا بوده و یه مشت اراجیف و دری وری؟؟؟!!!! چه حالی بهتون دست می ده وقتی یه روز بفمین از حرف تا عمل یه دنیا فاصله است!!! نمی فهمم چرا بعضیها وقتی نمی تونن معنی باور رو درک کنن ازش استفاده ( چه عرض کنم سوء استفاده) می کنن! چطور به خودمون اجازه می دیم قبل از اینکه مطمئن شیم واقعاً به موضوعی اعتقاد داریم یا نه، به دیگران می گیم من اعتقاد دارم که؟؟؟!!! جداً به چند درصد اعتقاداتمون اعتقاد داریم؟ چند درصد باورهامون رو باور داریم؟؟؟ نه در حد حرف که در عمل!!! یه بزرگی همیشه می گفت آدم حرف رو با دهنش می زنه! حرف آدم سند است! واقعاً حرفهایی که می زنیم سند هستن؟؟!!! نمی دونم! فقط می دونم که شاکیم! خیلی شاکی! ی کاش وقتی می خوایم حرفی بزنیم کمی فکر کنیم! بزرگترین دروغ زیر پا گذاشتن باورهاته! اون چیزایی که به دیگران می گی باورت هستن اما در عمل نمی تونی ثابتشون کنی!!! نمی دونم دیگه به چی یا به کی می شه اطمینان کرد! احساس می کنم آدما فقط حرف می زنن همین! حرف می زنن که فقط حرفی زده باشن! حس میکنم ته دلم به هیچ کس جز یه عده خیلی خیلی محدود اطمینان ندارم! درکش برام سخته! نمی دونم.

پنجشنبه : تا ظهر سر کار بودم خبر خاصی نبود. عصر هم رفتیم سینما – سوغات فرنگ – اگه خواستین وقت بگذرونین حوصله کار مفید هم نداشتین درضمن کمی هم بخندین فیلم بدی نیست! اصولاً حرفی برای گفتن نداره! ولی گاهی خوبه بری سراغ مسائل سطحی و بی محتوا!

جمعه : برخلاف همیشه تهران، مامان و بابا هم مثل همیشه امامه! رفتم پیش خاله می خواستم پیش مامان بزرگم باشم. دلم براش تنگ شده بود. کلی با خاله حرف زدیم! البته بیشتر خاله! کلی راهنمایی و کلی حرفهای عاشقانه و کلی اعتراض بی غرض و تنها از روی دوست داشتن. هر روز که می گذره بیشتر متوجه شباهتم به شخصیت خاله می شه!!! هم خوبه و هم بد! خاله دختر نداره و عاشق من و رعنا است! هرچند که عروسش رو مثل دختر نداشته اش دوست داره ولی خوب ماها – بخصوص من – یه چیز دیگه ایم! عصر جمعه هم خوونه! تنها اونم همراه یک غروب غم انگیز و دلگیر. رفتم رو تراس نشستم با یک کتاب و یه فنجون چای! یه یک ساعتی برای خودم بودم و متوجه گذر زمان نشدم!

شنبه : کار- کار- کار و مثل همیشه کار! دلم هوس کافی شاپ کرده! شاید با یکی یه قراری بذارم! با کی نمی دونم! شاید با پریسا! نمی دونم!!!!

همین دیگه!!!

 

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۸


آخر قصه.

پرده اول :

از کلبه ات میای بیرون روز آفتابی و زیباست! احساس شعف می کنی! صدای ناله می شنوی! جلوی پات یه چاله است اون ته چاله غمگین و زخمی نشسته. نگاهش می کنی! سرش پایینه و آروم اشک می ریزه! از کنارش می گذری اما فکرش راحتت نمی ذاره! به کلبه بر میگردی و براش کمی غذا میاری!

دیگه عادتت شده هر زو کنار چاله رفتن و غذا دادن بهش تو اون بالا می شینی و نگاهش می کنی! یواش یواش حرف می زنین. اون از غصه هاش می گه، از زخمهاش و بدی روزگار. بهت می گه که دیگه توان بلند شدن نداره! خسته است خیلی خسته!!!!

پرده دوم :

بالاخره تصمیمت رو می گیری. دستت رو دراز می کنی و کمکش می کنی تا بلند شه! از چاله میاد بیرون! می بریش به کلبه ات! کمکش می کنی تا خودشو تمیز کنه! زخمهاش رو می شوری و پانسمان می کنی! شبها کنارش می شینی و به درد دلش گوش میدی! هر روز بهش می گی که دنیا به آخر نرسیده که می تونه دوباره احساس شادی کنه که این زخمها خوب و می شن و زندگی جریان داره! می شه رود بود و به دریا رسید! بهش می گی هر غروبی طلوعی داره! هر روز که خورشید اینجا غروب می کنه همون لحظه یه جای دیگه داره طلوع می کنه! که لازمه طلوع غروبه و لازمه غروب طلوع! بهش می گی : هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است، پنجره عشق هوا فکر زمین مال من است، چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت!!!!

پرده سوم :

زخمهاش خوب شده! حالا زیبایی های زندگی رو می بینه! احساس لذت می کنه! هر روز در آغوشت می کشه و می گه دنیا دیگه مثل تو نداره و تو عاشق می شی! حالا سراغ دوستای قدیمیش می ره و دوستای تازه پیدا می کنه! اما هنوز تو بهترینی!

پرده چهارم :

در رو باز می کنی. با یه دسته گل و یک سبد لبخند روبروته در آغوشت می کشه و مثل همیشه می گه تو بهترینی! وارد می شه و از جلوی در کنار می ره! احساس می کنی الآن پس میوفتی! لبخند می زنه و می گه بهم تبریک نمی گی این همراه زندگی منه! به کسی که کنار در ایستاده نگاه می کنی و غم عالم تو دلت خوونه می کنه! از خودت می پرسی مگه ممکنه؟!!! هربار از اون برات می گه و از احساس زیباش و تو هربار با لبخند نگاهش می کنی و به حرفهاش گوش می دی! هر بار موقع رفتن در آغوشت می گیره می گه : تو بهترین دوست منی! و تو می خوای فریاد بزنی من نمی خوام فقط یه دوست باشم منو ببین!اما فقط لبخند می زنی! آخه تو یک زنی و تو این فرهنگ و جامعه زن نمی تونه از احساسش بگه، درخواستی کنه، قبل از اینکه ازش درخواست کنن!!! برای مراسم ازت کمک می خواد و می گه: کسی رو غیر تو نداره، می ترسه و حضور تو بهش اطمینان می ده! کنارشون می ایستی و نگاه عاشقش رو می بینی! لبخند می زنی اما ته دلت فقط اشک!

پرده آخر:

حالا تنها نشستی توی کلبه ات! به خودت می گی : خوشحالی از اینهمه قدرت روحی و از اینکه تونستی به یه انسان کمک کنی! اما ندایی از درونت می گه به خودت چی ؟ به خودت هم تونستی کمک کنی؟ روحت رو ارزون فروختی! آتیش روشنه، اما کلبه تو تاریک و سرد! قلبت یخ زده و خسته ای خیلی خسته! صدای بارون میاد و همراهش اشکهای فرو خورده تو!

 

سلام

خوب این هفته هم تموم شد!امیدوارم این آخر هفته هم مثل هفته های پیش به آرومی سپری شه!

نمی دونم از آخر نوشتم خوشم نیومد! شاید زیادی واقعیه! گاهی دلم افسانه می خواد مثل بچگیام!!! راستی چرا؟ تا حالا براتون پیش اومده؟ چرا اینجوری تموم می شه! نمی دونم اما چند روز بود بی دلیل ذهنم درگیر این مسئله بود! چرا گاهی نمی تونیم درباره خواسته هامون صحبت کنیم؟!!! چرا خانومها همیشه باید منتظر بمونن تا آقایون پیش قدم بشن؟! نمی دونم! بی خیال! گاهی از این فکرا به سرم می زنه!

 خوب ژیش به سوی یک آخر هفته خوب!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٥


جاده زندگی

"به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم يا شماره‌اش را می‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و می‌خنديد و دلش يک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمی‌پرسند. اين جوری‌اند ديگر. نبايد ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

 

من باز همان جور بی‌توجه گفتم:

-ای داد بيداد! ای داد بيداد! نه، من هيچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!

هاج و واج نگاهم کرد و گفت:

-مساله‌ی مهم!

مرا می‌ديد که چکش به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی که خيلی هم به

نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.

-مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!

از شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور بی‌رحمانه می‌گفت:

-تو همه چيز را به هم می‌ريزی... همه چيز را قاتی می‌کنی!

حسابی از کوره در رفته‌بود.

موهای طلايی طلائيش تو باد می‌جنبيد.

-اخترکی را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک ستاره‌را تماشا نکرده هيچ وقت کسی را دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که بگويد: «من يک آدم مهمم! يک آدم مهمم!» اين را بگويد و از غرور به خودش باد کند. اما خيال کرده: او آدم نيست، يک قارچ است!

- يک چی؟

- يک قارچ!

حالا ديگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفيد شده‌بود:

- کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود اين کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهايی که هيچ وقتِ خدا به هيچ دردی نمی‌خورند اين قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ ميان برّه‌ها و گل‌ها هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نيست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ جای ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی اين که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟

ديگر نتوانست چيزی بگويد و ناگهان هِق هِق کنان زد زير گريه.

حالا ديگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. ديگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سياره‌ای، رو سياره‌ی من، زمين، شهريارِ کوچولويی بود که احتياج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نيست. خودم واسه گوسفندت يک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گفت يک تجير می‌کشم... خودم...» بيش از اين نمی‌دانستم چه بگويم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور بايد خودم را به‌اش برسانم يا به‌اش بپيوندم...چه ديار اسرارآميزی است ديار اشک!"

 سلام

-         گاهی با خودم فکر می کنم اون سادگی و پاکی دوران کودکیمون رو کجا جا گذاشتیم! یکبار داشتم با یه بزرگی بحث می کردم، بحث جلو رفتن و سرعت بود! بهم گفت : "می گن یه بار یه بابایی مجبور می شه برای اینکه به شهری بره همسفر یه راننده کامیون بشه. راننده کامیون بدون لحظه درنگ و ایستادن میان راه با سرعت رانندگی می کرده، انگار که برای رسیدن خیلی عجله داشته! بین راه کامیون مشکلی پیدا می کنه و مجبور به توقف می شن! راننده پایین میاد و شروع به تعمیر کامیون می کنه! بعدش هم انگار نه انگار که تا اینجای مسیر رو اینقدر با عجله اومده می شینه کنار جاده و چای می خوره! مرد می ره طرفش و با لبخن می گه نه به اون همه عجله برای رسیدن و نه به اتلاف وقت!!! راننده می خنده و می گه: گاهی لازمه بزنی و کنار و به راه اومده نگاهی بندازی!!!" اون بزرگ بهم نگاه کرد و گفت : " زندگی هم مثل همون جاده است. هر از گاهی باید بزنی کنار و به راه اومدت نگاهی بکنی! نگاهی به جاده بندازی و از زیبایی جاده لذت ببری، بیراهه های مسیر ببینی و یادت باشه دیگه بیراهه نری! به راه پیشروت نگاه کنی و ببینی از حالا بعد چطوری باید حرکت کنی! گاهی لازمه کمی اندیشه کنی و ببینی تو مسیر زندگیت چی رو جا گذاشتی!" حالا که به عقب نگاه می کنم می بینم تو این جاده خیلی چیزا رو جا گذاشتم، چیزایی مثل یه عشق قدیمی،دوستای بچگی، آرزوهای کودکی و هزار و یک چیز دیگه! گاهی می تونی به عقب برگردی و اونایی رو که جا گذاشتی رو دوباره برداری ولی گاهی نه!!!!

-         راستی یه سوال آخرین باری که گریه کردین کی بوده؟ هنوز که هنوزه دل دیدن اشک کسی رو ندارم بخصوص اشک بچه ها رو! نه اشکی که از روی لجبازی، اشکی که از استیصال! اشک بچه ها وقتی می ترسن، وقتی نمی دونن باید چیکار کنن پاکترین اشک دنیاس! از اون زیباتر لحظه ایه که برای کسی اشک میریزن! یه اعتراف بزرگ خیلی بزرگ علی رغم اینکه از مادر شدن خیلی وحشت دارم، چند وقتیه دلم عجیب بچه می خواد. الو فکر بی ربط نکنین! فقط یه بیان احساس صادقانه بود! کنار زدن نقاب! می بینین تو رو خدا اینجا آدم حتی جرات نداره از احساس واقعی خودش- خود واقعیش نه با نقاب- حرف بزنه! از تظاهر حالم بهم می خوره! چند وقته نرفتم بهزیستی پیش بچه ها! شاید همین روزا یه سری بزنم! بهترین جا برای بودن با بچه هاس! تازگیها خیلی سخت می گیرن! دیگه مثل سابق نمی ذارن راحت بری سراغ بچه ها! دلم برشون تنگ شده!!!

نه که فکر کنین من عاشق بچه ام ها!!! نه!!! اصلاً!!!! دیروز چند ساعت با نوه خاله ام که یه دختر سرتق و فسقلیه سر و کله زدم! بعد از 2 ساعت احساس می کردم دیگه برام رمق نمونده! ماشاالله دنیای انرژیه! البته دیروز خانوم مادر اعلام فرمودند که اینجانب نیز دست کمی از این خانوم خانوما نداشتم و یک لحظه یه جا بند نمی شدم! نه که فکر کنین بچه شیطونی بودم ها نه!!!! فقط کمی امون ملت رو می بردیم!!! نه که فکر کنین عین گربه از در و دیوار بالا می رفتم یا مثلاً با پسرا فوتبال بازی می کردم یا مثلاً سر دسته پسرا می شدم و خرابکاری می کردیم ها نه!!! یه وقت فکر نکنین دست شیطون رو از پشت بسته بودم ها!!! نه!!!

قصد نوشتن نداشتم ولی خوب دیده ( منظور همون دیگه آدم بزرگاس!!!)

همین

 

 

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٤


خلقت زن

جهان داور چو گيتي را بنا كرد
پي ايجاد زن انديشه ها كرد
مهيا تا كند اجزاي او را
ستاند از لاله و گل رنگ و بو را
ز دريا عمق و از خورشيد گرمي
ز آهن سختي از گلبرگ نرمي
تكاپو از نسيم و مويه از جوي
ز شاخ تر گراييدن به هر سوي
ز امواج خروشان تندخويي
ز روز و شب دورنگي ودورويي
صفا از صبح و شور انگيزي از مي
شكر افشاني و شيريني از ني
ز طبع زهره شادي آفريني
 ز پروين شيوه بالا نشيني
ز آتش گرمي و دم سردي از آب
خيال انگيزي از شبهاي مهتاب
گرانسنگي ز لعل كوهساري
سبكروحي ز مرغان بهاري
فريب مار و دورانديشي از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوي فلك تزوير و نيرنگ
تكبر از پلنگ آهنين چنگ
ز گرگ تيز دندان كينه جويي
ز طوطي حرف نا سنجيده گويي
ز باد هرزه پو نا استواري
ز دور آسمان نا پايداري
جهاني را به هم آميخت ايزد
 همه در قالب زن ريخت ايزد
ندارد در جهان همتاي ديگر
به دنيا در بود دنياي ديگر
ز طبع زن به غير از شرر چه خواهي ؟
وزين موجود افسونگر چه خواهي ؟
اگر زن نو گل باغ جهان است
چرا چون خار سرتا پا زبان است ؟
چه بودي گر سراپا گوش بودي
چو گل با صد زبان خاموش بودي
چنين خواندم زماني دركتابي
ز گفتار حكيم نكته يابي
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
 در دولت به رويش باز گردد
يكي آن شب كه با گوهر فشاني
 ربايد مهر از گنجي كه داني
دگر روزي كه گنجور هوس كيش
به خاك اندر نهد گنجينه خويش

                                           رهی معیری

نه که یه وقت فکر کنین من فمینیستم ها؛ نه!!!! ولی خوب! من این شعر ور خیلی دوست دارم! همه چیزش خوبه ها الا آخرش! البته اونهم در نهایت در تمجید خانومهاست!!!

راستی سلام

خوب امروز خبر خاصی نیست! فعلاْ که همه چی خوبه!!!

همین

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۳


کوچه

" كوچه "

بي تو ، مهتاب شبي ، باز از آن كوچه گذشتم

         همه تن چشم شدم خيره بدنبال توگشتم

                  شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

                                شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

                      باغ صد خاطره خنديد

                           عطر صد خاطره پيچيد :

 

يادم امد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

       پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

                            ساعتي بر لب آن جوي نشستيم .

تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت .

                            من همه ، محو تماشاي نگاهت .

 

آسمان صاف و شب آرام

        بخت خندان و زمان رام

            خوشه ماه فروريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

                شب و صحرا و گل و سنگ

                        همه دلداده به آواز شباهنگ

 

 

يادم آيد تو به من گفتي :

             " از اين عشق حذر كن !

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن ،

                   آب آيينـه عشـق گـذران است ،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

               باش فردا ، كه دلت با دگران است !

                  تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن ! "

 

با تو گفتم : " حذر از عشق !؟ - ندانم

                سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ،

                                                   نتوانم !

روز اول ، كه دل من به تمناي تو پر زد ،

                         چون كبوتر ، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم ...

باز گفتم كه : " تو صيادي من آهوي دشتم

            تا بدام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم

                                حذر از عشق تو ندانم ، نتوانم ! "

 

اشكي از شاخه فروريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ...

                          اشك در چشم تو لرزيد

                                    ماه بر عشق تو خنديد !

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

                   پاي در دامن اندوه كشيدم .

                                    نگسستم ، نرميدم .

رفت در ظلمت شب ، آن شب و شبهاي دگر هم ،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

            نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو ، اما ،  به چه حالي من از آن كوچه گذشتم !

" فريدون مشيري "

 

سلام

امروز بعد از 4 روز برگشتم سرکار!!! فعلاً اول صبح شبکه نداریم! تیم داره روش کار می کنه! حالا تا ببینیم چی پیش میاد! دیگه اینکه تعطیلات خوب بود، خوش گذشت. اما من احساس می کنم هنوز جا دارم!!!! اگه تا دو هفته هم تعطیل بودم احساس ناراحتی نمی کردم!!!! خوب چبکار کنم خیلی خسته ام! بگذریم. بالاخره شبکه وصل شد!!!!

شعر بالا هم بدون شرحه دیگه!!! این حال من بی تو !!!!

همین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢


آخرين روز تعطيلات

"سوره تماشا"

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم:

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ.

در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.

به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :

چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که بهم می گفتند :

سحر می داند، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

سلام

خوب من هنوز تو تعطیلاتم! البته امروز آخرین روزشه!!!

جمعه با خاله اینا رفتیم امامه! هوا عالی بود خنک!!! گیلاس چینی و آلو چینی! خوش گذشت! خاله مثل همیشه سر به سر همه می ذاشت! خلاصه که خوب بود!!! شب خانم مادر مهمون داشت که من اصلاً حوصله اش رو نداشتم! ولی خوب چه میشد کرد!!!

شنبه : با شبنم رفتیم بازار بزرگ! خوب بود مدتها بود اون طرفا نرفته بودم! حسابی تو بازار برای خودمون چرخیدیم! شانس اوردیم هنوز حقوقامون رو واریز نگرده بودن و پول نداشتیم!!! چون با همون پول کمی هم که داشتیم نتونستیم جلوی خرید کردنمون رو بگیریم!!! بعد از بازار هم رفتیم کاخ گلستان و حسابی حالمون گرفته شد!!! باورم نمی شه که از کل کاخ فقط ورودی عمارات مختلف رو باز گذاشته بودن!!! فکر می کردم مثل کاخ نیاوران می شه جسابی توش چرخید! اما خوب خودمون رو کشتیم تو هر عمارت 5 دقیقه چرخیدیم تازه تمام تابلوها رو هم خووندیم!!! احساس بدی داشتم! از همه بدتر اینکه نتونستیم عمارت شمس العماره رو ببینیم گفتن برای تعمیرات تعطیل و این تعطیلی احتمالاً چندین ماه طول خواهد کشید! این دیگه آخر ضدحال بود!!! همینه دیگه!

وقت برگشتن با خودم فکر میکردم دنیا کجاست و ما کجاییم!!! هربار سوار مترو می شم ناخودآگاه تصویر ایستگاههای زیبای متروی مسکو جلوی چشام رژه می رن! هر بار که به یه کاخ یا مکان تاریخی می رم تصویر پیطروف (پیتروف) کاخ تابستانی پطر کبیر، موزه آرمیتاژ و ..... هزار و یک جای دیگه میان جلوی چشام و با خودم فکر میکنم اونا چه جوری از آثار تاریخی و باستانی شون مراقبت و ما چطور!!! وارد اولین عمارت کاخ گلستان – تخت مرمر یا ایوان مرمر – که شدیم من منتظر یه راهنما بودم وقتی از کاخ اومدیم بیرون با خودم فکر میکردم که این لغت اصلاً برامون معنی نداره! برای ما راهنما یعنی کسی که پشت یه میز می شینه و به کارای خودش می رسه حتی نگاه نمی کنه که آیا تو واقعاً به علایم راهنما دقت می کنی یا نه! مثلاً اگه کنار مجسمه ای نوشته لطفاً دست نزنی آیا واقعاً ملت رعایت می کنن؟ خوب البته این دلیلش اینه که ما ذاتاً مردمان قانونمندی هستیم و عجیب به قانون احترام می ذاریم و از این نظر دست تمام مردم دنیا رو از پشت بستیم. لذا نیازی به مراقب جهت نظاره کردن اجرای مقررات نداریم!!!!! جدی نمی دونم چی باید بگم!!!!

امروز – یکشنبه : بیشتر روز رو خوونه بودم! استراحت! فیلم فیلم فیلم! خانم مادر دیگه دادش درومده!!! خوب چبکار کنم یه روز بیشتر وقت نداشتم تازه خبر نداره که الآن می خوام برم سراغ کتاب!!!! فردا کار کار کار!

نکته جالب تعطیلات اینه که من هر روز صبح زود بیدار شدم و از خوونه زدم بیرون! حتی امروز! انگار که خواب ممنوعه!!!!

همین دیگه!

خوش باشین.

راستی دلم پیاده روی می خواد!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱