اولين روز تعطيلات!!!

سلام

خوب امروز اولين روز تعطيلات منه!!! تا الآن كه نصفش گذشته!!! اونم چه روزي؟!!!

ديشب خوونه امير (خان داداش) بوديم – من و رعنا. يكي از دوستاي نيلوفر (عروس خانوم) هم بهمراه شوهرش بود . شب خوبي بود خوش گذشت! آخر شب مثل هربار امير نمي ذاشت بيام خوونه مي گفت نمي شه 2 تا دختر ساعت 12 شب تنها برين خوونه! خنديم و گفتم نگران نباش تهران شهر زنده ايه رسيدم زنگ مي زنم! خوب حق داره برادر ديگه!

امروز از صبح رفتم دنبال كاراي عقب مونده ساعت 1 با شبنم قرار داشتيم كه بريم جايي . قرارمون تو فرشته بود. ريلكس تو ماشين نشسته بودم كه يهو صداي برخورد و ....! تصادف كردم يك بيوك از عقب زد بهم جلوم هم يك سمند بود ماشين تقريباً له شد! علي رغم كمربند ايمني بدجوري رفتم توي فرمون و برگشتم عقب! هنوز سرم درد مي كنه ! طول كشيد تا به خودم بيام و بفهمم چي شده!!! خوب اينم از امروز! شروع جالبي بود نه! نمي دونم ولي فكر مي كنم حتماً دليلي داشته كه من تو اون ساعت اونجا بودم و تصادف كردم! شايد حادثه بدتري قرار بود برام اتفاق بيفته! نمي دونم! نمي شه به كار خدا شك كرد اينهم حتماً حكمتي داشته! الآن فقط نگران خسارت وارده ام! طرف گفته كه خسارت رو تمام و كمال مي ده!!! خدا داند! حالا تا شنبه كه بابا ماشين رو ببره تعميرگاه و بعدش ببنيم چي پيش مياد!

چيزي كه خيلي اين وسط ناراحتم مي كنه تبعيضيه كه بين زن و مرد قائل مي شيم! وقتي افسر اومد و مدارك رو خواست طرف بيمه نامه نداشت گواهينامه اش هم اعتبار نداشت! اما افسر وظيفه شناس مملكن من نه تنها طرف رو جريمه نكرد كه هيچ تازه فرمودند كه بهتره باهم كنار بياين خوابوندن ماشين دردي ازت دوا نمي كنه! آخه من يك زن هستم!!!! اين در حاليه كه سال پيش وقتي من تو يه خيابون كه به گفته افسر راهنمايي و رانندگي ورود ممنوع بود!(البته بدون تابلو) تصادف كردم نه تنها خسارت كه جريمه هم شدم! جالبه نه آخه من يك زنم!!!! خيلي دلم مي خواست امروز سر اون مامور راهنمايي و رانندگي فرياد بكشم كه چرا اينقدر راحت داره با مسئله برخورد مي كنه! چرا طرف رو جريمه نمي كنه، گواهينامه بي اعتبار مثل اينه كه آدم گواهينامه نداشته باشه! تازه مامور محترم بعد از كار شناسي اعلام كردند كه من فاصله ام با ماشين جلويي كم بوده لذا طرف فقط بايد خسارت عقب ماشين رو بده!!! به اين مي گن مملكت قانون مند!!!! هربار كه چنين مسئله اي برام پيش مياد براي مهاجرت راسخ تر مي شم!!! جدي مي گم براي مملكتم براي ايرانم فقط احساس تاسف مي كنم!!!! تصميم مهاجرت امروز قطعي شد، اينجا ديگه جاي موندن نيست! اينجا مال اونايي كه به گند كشيدنش! ديگه براي ايران كاري نمي شه كرد!!! مثل بيماري مي مونه كه ازش قطع اميد شده! طاقت نشستن و ديدن ندارم ديگه حتي ادعايي روش ندارم! حالا فقط دلم مي خواد برم! اگه اين فرار است آره من مي خوام فرار كنم! اردلان رو هم با خودم مي برم چون دلم نمي خواد مثل چندين سال پيش خودم براي كنكور استرس داشته باشه و اين استرس زندگيش رو نابود كنه! دلم نمي خواد مثل من و امثال من روحش بيمار بشه! اينبار تصميمم جديه خيلي جدي!!!!

يه خبر ديگه ديروز بالاخره بعد از ماهها و شايدم سال، دعوا . بحث و گفتگو، حكمم عوض شد شدم كارشناس3 احساس خوشحالي ندارم چون هنوز برام كمه!!! سه سال با حكم كمك كارشناس برون حضور كارشناس ارشد كار كارشناسي كردم، سيستم راه اندازي كردم سيستمم رو مديريت كردم پدرم درومد تا اسن سيستم، سيستم شد!!!! هربار اعتراض كرديم بهمون گفتم قانونه! حالا حكم من و چند تاي ديگه عوض شده اونم با منت!!! اگه دليلش رو گفتين چرا؟!!! آخه يكي كه از من كم سابقه تره كمتر كار مي كنه كمتر معلومات داره، مي خواست بشه معاون دايره يعني حكمش يهو چندتا پله بره بالا! خوب بايد من و مونا هم يه پله مي رفتيم بالا ديگه نه؟!!!!! بازم بگجين اينجا همه چي خوبه!

دارم غرغر مي كنم مي دونم! تصادف امروز، حرف و سخنهاي ديروز، بحث و گفتگو با علي و خيلي چيزاي ديگه دست به دست هم دادن و ....! ديگه بريدم!!! حالا دارم غرغر مي كنم و شكايت!!! بيخيال تو تعطيلات بايد خوش بود! اين نيز بگذرد!

همين.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٩


يک روز خوب زندگی

حافظه ، براي عتيقه كردن عشق نيست ، براي زنده نگه داشتن عشق است .

اگر پرنده را به قفس بيندازي ، مثل اين است كه پرنده را قاب گرفته باشي .

و پرنده قاب گرفته ، فقط تصور باطلي از پرنده است .

عشق ، در قاب يادها ، پرنده يي ست در قفس . منت آب و دانه بر سر او مگذار و رفاه به رخ او نكش .

عشق ، طالب حضور است و پرواز ، نه امنيت و قاب .

 

بهار ، بيش از آنكه حادثه يي در طبيعت باشد ، حادثه يي ست در قلب آدمي .

و پيش از آنكه در طبيعت ، محسوس باشد ، در حسي انساني وقوع مي يابد .

 

 

" یک عاشقانه آرام " – نادر ابراهیمی

 

سلام

کتاب یک عاشقانه آرام – نادر ابراهیمی یکی از بهترین کتابهایی است که من خووندم. سبک نگارش خاصی داره. فکر کنم این سبک نوشتاری نادر ابراهیمی ! من ازش تنها دو تا کتاب خووندم : 1-  یک عاشقانه آرام . 2- و اینک شهری که دوست می داشتم.

هر دو کتاب نامه هایی هستند برای فردی خاص! هر کسی با این نوع نگارش ارتباط برقرار نمی کنه! اما من خوشم اومد. برام جالب بود. شاید چون خودمم عادت دارم خیلی از حرفام و خیلی نوشته هام رو به صورت نامه بنویسم.

کتاب دختر مغول رو دیشب شروع کردم! تا اینجاش که جالب بود.

 

وای خدای من! امروز روز خوبیه! مشکلات Application تقریباً برطرف شده، هنوز خطا داره، که اونم طبیعیه خوب بابا دوره تست دیگه! ولی اینکه ادم کار داره خیلی خوبه! خدا رو شکر می کنم که سرورها داره کار می کنه می تونیم کارا رو پیش ببریم. به این میگن زندگی!

 

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تن هوشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

 

گاهی حس می کنم هیچ چیزی نمی تونه یک روز زیبا رو خراب کنه! می دونم منطقی نیست، ولی وقتی مثبت فکر می کنی کمک می کنی که چیزی روز خوبت رو خراب نکنه! و امروز یک روز خوبه! با تمام خستگیها و مشکلات و درگیریهاش!

 

یک سوال چند بار تو زندگیتون پیشنهاد بیشرمانه داشتین؟ چند بار به کسی پیشنهاد بیشرمانه دادین یا چند بار بهتون پیشنهاد بیشرمانه دادن؟ حالا سوال اینه که پیشنهاد بیشرمانه در چه زمینه ای؟ اصولاً بطور کلی پیشنهاد بیشرمانه می تونه در هر زمینه این باشه:کاری- احساسی- اخلاقی و ...! من غیر از 2 بار به هیچ کسی پیشنهاد بیشرمانه ندادم! جدی می گم!!!! اونم تازه احساسی بوده! تازه خودمم نه، خوب کسی احتیاج به کمک داشت منم خوب از افکار شیطانیم استفاده کردم!!!! خوب اینم یه جور پیشنهاد بیشرمانه است!!! اما جالب اینجاس که پیشنهاد بیشرمانه زیاد بهم دادن بخصوص در حیطه کاری! ولی دیروز یک پیشنهادی داشتم توپ!!! آقا من نمی فهمم اخه این چه وضعیه؟ دیروز یکی از دوستان مثلاً صمیمی ( سخته برام اسمش رو صمیمی بزارم علیرغم اینکه خودش خیلی ادعای صمیمیت داره – البته فقط وقتی کارش گیرته!!!) تماس گرفت و بعد از کلی Compliment ( تعریف و تمجدید) ( خوب آخه ادم باید از جاذبه هاش استفاده کنه دیگه، گاهی لازمه احساست طرف رو قلقلک بدی! بخصوص وقتی می دونی طرف الآن تنهاس و بدشم نمیاد وضعیت رو تغییر بده!!!! طرف پسره! خواهشاً آقایون بهشون بر نخوره ما خانمها هم از اینکارا می کنیم!) کجا بودیم؟ آها خلاصه بعد از کلی گپ دوستانه و تعریف و تمجید طرف رفت سر اصل مطلب که می خواستم خواهش کنم یه کاری برام انجام بدی و ....! بعد از تموم شدن حرفاش احساس کردم مغزم کاملاً هنگ (hang) کرده احساس داغی عجیبی سرتاسر وجودم رو گرفته بود کل ماجرا یک طرف جمله آخر یک طرف : عزیزم دختر خوبی باش و اینکار رو برام انجام بده، باشه عزیزم! وقتی اینو گفت دلم می خواست فریاد بکشم، خوشحال بودم که روبروم نیست و قیافه ام رو نمی بینه! برای اولین بار آنی تصمیم نگرفتم و سکوت کردم! اطلاعاتی که ازم خواسته بود خیلی محرمانه نبود در نتیجه می شد از طریق رسمی و اداری درخواستشون کرد. مطمئن بودم مسئله ای است که داره غیر رسمی کار رو جلو می بره! خلاصه اینکه اینبار عجولانه جواب ندادم! این معنیش این نیست که من پیشنهادش رو قبول کردم نه! اما احساس کردم همینجوری سریع جواب دادن هم کمی بی مزه است! جواب پیشنهاد بیشرمانه باید بیشرمانه باشه!!!! خیلی کفری شدم! بعضیا فکر می کنن تو اینجایی فقط برای اینکه کاراشون رو راه بندازی! اگه انجام شد تو یه دوست فوق العاده ای و حرف نداری و اگه انجام نشد او یک عوضی بالفطره ای( از این یکی خوشم اومد!!!) من ترجیح می دم از دید این افراد یک عوضی بالفطره باشم و تعریفات احمقانه مثل سلام دافی (  همون لغت DOF معروف) رو نشنوم!!! تنهایی؛ اینجوری بهتره!!! بیشتر باهاش حال می کنم! گاهی حس می کنم باید سر بعضیا رو به طاق کوبید، فکشون رو هم اورد پایین!!! یه وقت فکر نکنین من آدم خشنی هستم ها، نه اصلاً فقط گاهی یه احساسات خاصی تو دلم وول می زنه!!!

 

دیگه اینکه از فردا تعطیلات شروع می شه! من که یه دنیا کار برای انجام دادن دارم!!! ولی خوب همین که چند روزی دور از محیط کاری باشی و به کارای عقب افتاده ات برسی خودش یه دنیاس!!! هوووووووووورررررررررررررااااااااااااااااااااااااااا!!!! یه بار وقتی جمله خودش یه دنیاس رو به کسی گفتم، بهم پوزخند زد و گفت فکر نمی کنی وقتشه دنیات رو کمی بزرگتر کنی؟!!! لبخند زدم و ته دلم گفتم دنیای من خیلی بزرگتر از اونیه که تو فکر می کنی!!!

چشمها را باید شست

جور دیگر باید دید.

 

همین!

سعی می کنم تو تعطیلات هم سر بزنم ولی خوب شایدم نه!!!!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۸


مناظره

"مناظره خسرو و فرهاد "

نخستيـن بـار گـفتش كـز كجايـي؟

بگـفت  از دار ملك آشنـايـي !

بگفت آنجا به صنعت در چه كوشند؟

بگفت اندوه خرند و جان فروشند!

بگفتـا جان فروشي در ادب نيست ؟

بگفت از عشقبازان اين عجب نيست !

بگفت از دل شدي عاشق بدينسان؟

بگفت از دل تو مي گويي من از جان!

بگفتا عشق شيرين بر تو چونست ؟

بگفت از جـان شيرينم فـزون است !

بگفتا هر شبش بيني چـو مهتاب ؟

بگفت آري چو خواب آيد كجا خواب؟

بگفتـا گـر خـرامي در سـرايش ؟

بگفت اندازم اين سـر پيش پـايش !

بگفتا گـر كند چشم تو را ريش ؟

بگفت اين چشم ديگر دارمش پيش!

بگفتا گـر بخواهد هر چه داري ؟

بگفت ايـن از خدا خواهم به زاري !

بگفتـا دوستيش از طبع بگـذار !

بگفت از دوستان نايـد چنين كـار !

بگفتا رو صبوري كن در اين درد

بگفت از جان صبوري چون توان كرد؟

بگفتا در غمش مي ترسي ازكس؟

بگفت از محنت هجران او بس !

بگفتا چونـي از عشق جمـالش ؟

بگفت آن كس نداند جز خيالش !

بگفت از من كند در وي نگاهي؟

بگفت آفـاق را سـوزم به آهـي !

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نيـامد بيش پرسيـدن صوابش !

"نظامي گنجوي "

 

سلام

این شعر هم یکی از شعرهای مورد علاقه امه!!!

از امروز نمایشگاه الکامپ شروع می شه تعطیلات اجباری – شرمنده تشویقی – امکان رفتن به نمایشگاه رو مهیا می کنه!!! نمی دونم امسال نمایشگاه چه جوریه! نمی دونم واقعاً حرفی برای گفتم داره و اینکه تخصصی هست یا اینکه ...! حتی نمی دونم ارزش وقت گذاشتن و رفتن رو داره یا نه!!! باید ببینم از بر و بچه های دوروبر کیا امسال غرفه دارن!!! هزینه اش یک تلفن است همین!

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٧


تخيلات کودکی

Nobody loves me,

Nobody cares,

Nobody picks me peaches and pears.

Nobody offers me candy and cokes,

Nobody listens and laughs at my jokes.

Nobody helps when I get in a fight,

Nobody does all my homework at night.

Nobody misses me,

Nobody cries,

Nobody thinks I’m a wonderful guy.

So if you ask me who’s my best friend, in a whiz,

I’ll stand up and tell you that Nobody is.

But yesterday night I got quite a scare,

I woke up and Nobody just wasn’t there.

I called out and reached out for Nobody’s hand,

In the darkness that Nobody usually stands.

Then I poked through the house, in each cranny and nook,

But I found somebody each place that I looked.

I searched till I’m tired, and now with the dawn,

There’s no doubt about it—

Nobody’s gone!

 

سلام

شعر بالا هم یکی دیگه از شعرهای شل سیلور ه! اینم مال بچه هاس!!!! اولین بار که ترجمه این شعر رو خووندم هیچی ازش نفهمیدم تا اینکه متن اصلی ( انگلیسی) رو پیدا کردم، اونوقت تازه فهمیدم موضوع از چه قراره!!! ترجه متن می گفت :

هیشکی منو دوس نداره

هیشکی به من توجه نمی کنه

هیشکی به من آلو و گلابی نمی ده

و همین طور تا آخر

نمی فهمیدم چرا این شعر اینقدر بی معنیه! تا وقتی که متن اصلی رو خووندم! شعر بالا رو بخوونین احتمالاً شما هم مثل مترجم شعر رو ترجمه می کنین نه؟!!! اما اشتباه می کنین دیگه! نکته زیبا و جذاب شعر همینه! شعر رو از دید یه بچه بخوونین!!! هیشکی (Nobody) یک اسم مثل سارا!!! نه یک ضمیر!!! حالا دوباره شعر رو بخوونین با این دید که هیشکی یه اسمه! تفاوتش رو دیدین!!! حالا ترجمه اش می شه :

هیشکی منو دوسم داره

هیشکی به من توجه می کنه

هیشکی به من آلو و گلابی می ده

و همینطور تا آخر!!!

نکته کوچیکی بود اما برای یک مترجم مهم! نمی فهمم چرا گاهی افرادی که هیچ تجربه ای در زمینه ادبیات کودک و یا حتی خود بچه ها ندارن می رن سراغ ترجمه آثار کودکان!!!! برای اینکه کاری برای بچه ها انجام بدی باید دنیای اونها رو بشناسی!!!  خودمون دنیای تخیلات بچه ها واقعاْ دنیای زیبا و شورانگیزیه!!

دیروز یه اتفاق جالب افتاد ما اینجا با یک شرکتی داریم کار می کنیم. در واقع نرم افزار فعلی مون مال این شرکت است به نوعی ساپورتش هم با اوناس!!! 2 سال پیش من راهبر(Admin) این سیستم بودم و با گروههای مربوطه تو شرکت سر و کار داشتم. دیروز بر حسب اتفاق مجبور شدم تلفن راهبر فعلی رو جواب بدم. وقتی طرف شروع به صحبت کرد دیدیم صداش خیلی آشناس! نکته جالب وقتی بهش گفتم همکارم الآن نیست و اگه کاری  داره می تونه براش پیغام بذاره، صدای آشنا خندید و گفت : به به حال فرشته مهربون چطوره؟ هنوزم چوب جادو رو داری؟

شوک شدم!!! تازه شناختمش باورم نمی شد طرف بعد از 2 سال صدام رو بشناسه!!! خنده ام گرفته بود.بعد از کمی خوش و بش پیغام رو گرفتم!

امروز دوباره طرف تماس گرفت و آخر تماس به همکارم گفته بود به فرشته مهربون سلام برسونین ! همکارم هم با تعجب پرسیده بود فرشته مهربون کیه!

بعد از تموم شدن تلفن همکار عزیز ازم پرسید قضیه فرشته مهربون چیه؟ گفتم :

2 سال پیش یک روز سیستم بد جوری مشکل پیدا کرد این بنده خدا هم مسئول گروه بود ساعت 5 بعد از ظهر بود و باید تیم اعزام می شد به شعبه، شعبه قبول نمی کرد یمونه تا کار تموم شه تیم هم تو راه بود و کلی مسئله دیگه، وقتی با این طرف داشتم صحبت می کردم خیلی کفری و عصبانی بودم! بین مکالمه بهم گفت خانوم ... من مطمئنم که شما می تونین اینکار رو درست کنین پس خواهشناً اینکار رو بکنین!!! با عصبانیت گفتم : شماها( اون بنده خدا و تیم مربوطه – شعبه و مدیر اینجانب) چی فکر کردین که با هرکدومتون که صحبت می کنم می گین شما می تونی؟؟؟؟ نکنه فکر کردین من فرشته مهربونم با چوب جادویی که با یک ورد و یک اشاره می تونم همه چیز رو مرتب کنم! تو اون حالت اعصابانیتم اصلاً نفهمیدم چی گفتم! بعد از تموم شدن جمله ام طرف با شلیک خنده گفت : خانوم ... البته که شما فرشته مهربون هستین خوب از چوب جادوتون کمک بگیرین دیگه!!! هنوز عصبانی بودم و 2زاریم نیوفتاده بود با حرص گفتم: چوب جادوم رو گمش کردم!!! تازه اینجا بود که فهمیدم چی گفتم حدود 2-3 دقیقه هردومون خندیدیم! اون روز همه چی به خیر گذشت تیم به موقع رسید شعبه، شعبه قبول کرد که یک نفر بمونه البته با حضور اینجانب! مدیر مربوطه هم با خیال راحت تشریف بردن منزل!!! از اون روز من شدم فرشته مهربون!!!

امروز احساس می کنم مدت زمان زیادی از اون روزا می گذره!!! تو این 2 سال اتفاقات زیادی در زمینه کاری برام پیش اومد! بالا و پایین داشت! ولی بازهم شکر! زندگی همینه بالا و پایین داره فراز و نشیب داره و همینه که زیبا و هیجان انگیزش می کنه!!!

دیگه اینکه همین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٦


کودکانه

She wanted to play a piano

But her hands couldn’t reach the keys,

When her hands finally could reach the keys

Her foot couldn’t reach the floor,

When her hands finally could reach the keys

And her foot could reach the floor

She didn’t want to play that ol’ piano anymore!

اون می خواست پیانو بزنه

اما انگشتاش به کلیدها نمی رسید

وقتی بالاخره انگشتاش به کلیدها رسید

پاهاش به زمین نمی رسید

وقتی بالاخره هم انگشتاش به کلیدها رسید

هم پاهاش به زمین رسید

دیگه دلش نمی خواست اون پیانو قدیمی رو بزنه!

سلام

شعر بالا یکی از زیباترین شعرهای شل سیلورستاین است و من خیلی دوسش دارم. این شعرش مال بچه هاس ولی اولین باری که خوندمش احساس کردم چقدر شبیه زندگیمونه! تو بچگی هزار و یک آرزوی کوچیک و بزرگ داریم. اگه برم مدرسه اینکار رو می کنم! اگه 15 سالم بشه اونوقت ... ! اگه 18 سالم بشه اینکارو میکنم! اگه برم دانشگاه ...! اگه اگه اگه! یکوقت به خودمون میایم میبینیم هیچی به هیچی! وقتی 18 سالت شد دیگه آرزوهای بچگیت رو نمی خوای چون چیزای دیگه ای رو می خوای!!!! آرزوهامون همون پیانو که حالا دثگه قدیمی شده و نمی خوایمش! یادمون می ره که یه زمانی چقدر برامون ارزشمند بوده!راستی چرا اینجوریه! نمی دونم که!

جمعه مامان برگشت حالا خوونه مثل بهشته! جمعه شب یا شاید بهتره بگم شنبه صبح خیلی زود پدرخوانده گرامی رفت پیش خانوم و بچه ها! رفت تا احتمالاً یک ماه دیگه!!! دلم براش تنگه! از رامین خبر ندارم بنظر می رسه خیلی سرگرمه که حتی حالی از من نمی پرسه! ایرادی نداره! مهم اینه که حالش خوبه! دیگه اینکه همین! هنوز جلد اول کمدی الهی رو تموم نکردم! یک کتاب روانشناسی هم دستمه! فکر کنم همین روزا یه سری برم شهر کتاب یه چندتایی کتاب بخرم.

راستی درباره مرخصی اجباری ، وای ببخشید تشویقی!!!!!، تصمیم گرفتیم بریم تهران گردی یه روز می خوایم بریم کاخ گلستان!!! دیدیم حالا که امکان برنامه ریزی برای مسافرت نداریم یک تور داخل شهری ترتیب بدیم! شنبه احتمالا! بریم کاخ گلستان. خیلی وقته دلم می خواد برم اونجا رو ببینم! از اون بیشتر دلم می خواد عمارت شمس العماره رو ببینم می گن فوق العاده زیباس! خوب به این می گن یک تعطیلات زیبا و خوب! شاید بعد از کاخ اگه وقت کنیم یه سر هم بریم بازار قدیم. خیلی وقته که بازار نرفتم! یک روز هم شاید بریم تنگه واشی و دریاچه ولشت! امروز باید بشینیم با بر و  بچ برنامه رو قطعی کنیم! تا حالا چی پیش بیاد.

دیگه اینکه همین دیگه.

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٥


حرفهای نگفته.

 

THE THINGS I DIDN'T SAY

 

I didn't say, "Don't do it, babe"
When she packed up to go.
I didn't say, "Come back here, honey,
And try with me once more".
And when she asked me if I loved her,
I just looked away.
She's gone, and now I'm hearing
All the things I didn't say.

I didn't say, "I'm sorry, babe,
'Cause half the fault was mine".
I didn't say "We'll work it out,
'Cause all we need is love
And faith and time".
I said, "If that's the way you want it,
I won't stand in your way".
She's gone, and now I'm hearing
All the things I didn't say.

I didn't say, "Take off your coat...
I'll make some coffee, and we'll talk".
I didn't say, "The road away is such
A long and lonely endless walk".
I said, "Good-bye, good luck,
God bless you" and she slipped away
And left me here to live with all
The things I didn't say.

I didn't take her in my arms
and kiss away her tears.
I didn't say, "My life don't mean
A thing if you ain't here".
I thought of all the many games
I'd be free to play.
But all I do is listen to
The things I didn't say.

سلام

دوباره یک آخر هفته آروم.

پنجشنبه : کار – خونه – تنهایی – فیلم – کتاب.

بالاخره کتاب بیگانه ای با من است رو تموم کردم مال جوی فیلدینگ. کتاب محشر بود. نمی تونستم آخرش رو حدس بزنم و اخر کتاب یک شوک!!!! ترجمه اش هم خوب بود.

جمعه : بیدار باش صبح زود – امامه – هوا عجیب خنک – تا قبل از ظهر سرد! معده درد وحشتناک – خواب – گیلاس چینی – خواب – رنگ بازی – بازگشت به تهران در شرایطی بس اسفناک – درد وحشتناک – دلم مرگ می خواست! ولی خوب بود مثل همیشه. فکر کنم تا دو هفته دیگه بشه شیشه انداخت و وسیله برد! اونوقت می شه شبها هم موند!!!

شعر بالا مال شل سیلور استاین هستش من آثارش رو خیلی دوست دارم. چه اونایی که مال بچه هاس( هرچند که به نظر من اصلاً هم بچگونه نیست!) و چه اونایی که مال بزرگسالانه! ماکه جزو بچه هاییم – ورود بزرگترا ممنوع!!! این شعرش رو خیلی دوست دارم. حالا جدی جدی تو زندگیمون چقدر حرف نگفته داریم. چقدر کار نکرده داریم؟ اگه امروز همین الآن بهمون بگن برای زندگی فقط یک روز، یک هفته یا حداکثر یک ماه وقت داری، چقدر حرف، چقدر کار برای انجام دادن داریم؟ اصلاً شهامت فکر کردن به این مسایل رو داریم؟ من دارم! بهش فکر می کنم! چند وقته دارم اینجوری زندگی می کنم! هر روز به خودم می گم امروز روز آخره حالا چیکار می کنی؟ از وقتی اینجوری زندگی می کنم احساس بهتری دارم حرفهای نگفته کمتری دارم!!! جدی می گم زندگی اینجوری قشنگتره! زندگی تو لحظه، انگار که فردایی در کار نیست! اینکار فقط کمی شهامت می خواد و روراستی! امتحانش کنین ارزشش رو داره!

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٤


زندگی بدون دغدغه!!!!

عشق به ديگري ، ضرورت نيست ، حادثه است .

          عشق به وطن ، ضرورت است نه حادثه .

                   عشق به خدا تركيبي است از ضرورت و حادثه .

عاشق ، بهانه نمي گيرد .

   عاشق ، نق نمي زند .

        عاشق ، در باب زندگي ، سخت نمي گيرد .

           عاشق به نان خالي و ظرف پر از محبت راضي ست .

عاشق ترك لبخند نمي كند .

    لبخند تزهيب زندگي ست و بوسه يي ست بر دستهاي نرم محبت .

" یک عاشقانه آرام"

                            نادر ابراهیمی.

سلام

خدایا شکرت ، مردم از خوشی! به خدا راست می گم! اگه بدونین زندگی (کاری) با داشتن سرور (SERVER)  ولو اینکه خوب هم کار نکنه چه کیفی داره! به این می گن زندگی!

خیلی خوشحالم که اخر هفته شده از اینکه به مدت یک روز و نیم، زندگیم مال خودمه خوشحالم! می خوام کتاب بخوونم! عجیب به آرامش احتیاج دارم!

دیشب بالاخره بعد از مدتها و با اصرار فراوان پدرخوانده گرامی قدم رنجه قرمودند! از صبح هرچی تلاش کردم موفق نشدم باهاش تماس بگیرم نتیجه اینکه تا ساعت 7 عصر نمی دونستم شام میاد یا نه! ساعت 7 آقای پدر با منزل تماس گرفته و اعلام فرمودند که پدرخوانده گرامی امشب برای شام حتماً تشریف میارن!!! خلاصه اینکه اینجانب به مدت 2 ساعت فرصت داشتم تا شام درست کنم خوونه رو مرتب کنم میوه بشورم و ...! تنیجه اخلاقی ساعت 9 شب یک جنازه کامل بودم! اما جاتون خالی خوش گذشت، کلی با هم گپ زدیم و سر به سر هم گذاشتیم! از دیشب تا حالا دارم فکر می کنم چه کتابی رو بهش معرفی کرده بودم که گفته بود خریده! جالب اینکه دیشب می خواستیم درباره کتاب بحث کنیم و هیچکدوممون اسم کتاب یادمون نمیومد! من چون اسم کتاب یادم نبود خوب موضوعش رو هم نداشتم دیگه، پدر خوانده گرامی هم هنوز کتاب رو نخوونده که موضوعش رو بدونه! تازه می خواست کسب اطلاع کنه! سر این موضوع کلی خندیدیم! دیشب یه خبر خوب هم داد و اینکه یک ماه دیگه برمی گرده!!! هههههههوووووووووووووووررررررررررررررراااااااااااااااااااااااا!!!!!

اما من هنوزم دلتنگم با اینکه می دونم زودی بر می گرده!

دیشب با امیر( خان داداش – پسرعمه گرام) کلی گپ زدیم و سر به سر هم گذاشتیم. زنگ زده بود حال خواهرش رو بپرسه! بهش قول دادم که چهارشنبه آینده حتماً مزاحمشون می شم! وقتی به نیلوفر ( زن داداش عزیز- عروس خانوم) گفت، نیلوفر با خوشحالی فریاد کشید : چه عجبببببببببببببببببب!!!!! آخه خداییش انصافه آدم ماهی یکبار هم به خان داداشش سر نزنه! اونم جلوی سر و همسر!!!!

قصه من و امیر یه قصه طولانی و قدیمیه! امیر پسر عمه منه! حالا چرا من بهش می گم خان داداش قصه داره! وقتی من یه دختر بچه 4-5 ساله بودم امیر 10-9 سالش بود. امیر تک فرزند است و من اون موقع تازه صاحب خواهر شده بودم! همیشه دلم می خواست یه برادر داشته باشم که از خودم بزرگتر باشه! اون وقتا مادر بزرگم نذر داشت هر سال 27 صفر شله زرد درست کنه برای سلامتی پدربزرگم! بابا اینا می گن گویا پدر بزرگم خیلی خیلی سال پیش بیمار می شه و اون زمان مادربزرگم نذر سلامتی می کنه. خدا بیامرزه هر دوشون رو تازمانیکه زنده بود هر سال همین برنامه بود! خوش می گذشت همه فامیل خاله ها و عمه ها و عموی پدرم با همسران و بچه هاشون از شب میومدن اونجا و شب می موندن تا صبح قبل از طلوع آفتاب و دم اذان شله زرد آماده باشه! صبح که پا می شدیم بوی خوشش خوونه رو پر کرده بود. اون سال وقتی من 4-5 سالم بود صبح موقعی که داشتیم به بزرگترها تو جمع کردن رختخوابها و انتقال اونها به رختخواب خونه کمک می کردیم ( البته من نه! من عادت داشتم رو تشکها می شستم اون وقت امیر و نازی ( دختر خاله بابا که تقریبا هم سن امیره) منو بلند می کردن و مثل یک پرنسس می بردن تا دم در رختخواب خونه!) توی راه پله یکهو به امیر گفتم ای کاش تو برادر من بودی! بهم لبخند رد نشست رو پله ها و منو نشوند رو پاش و گفت مگه الان نیستم؟ گفتم : نه آخه با ما زندگی نمی کنی! لبخند زد : برای اینکه برادرت باشم نیازی نیست با شما ها زندگی کنم! یادت باشه که هر اتفاقی که بیفته و ما هرجا که باشیم تو خواهر کوچولو خوشکل خودمی! از اون روز امیر شد خان داداش. ما همیشه باهم بودیم همیشه با هم هستیم! امروز از اون زمان درست 23 سال می گذره و من هیچوقت احساس نکردم که برادر بزرگ ندارم! همه فکر می کردن یه روزی ما باهم ازدواج می کنیم!!! احمقانه است! شب عروسیش همه با تاسف نگاهم می کردن و می گفتن : غصه نخور! مردا همینن و من با تعجب نگاهشون می کردم! خانومش خواهر نداشت اما حالا یک خواهر ( خواهر شوهر) داره! خیلی دوستش دارم اونهم همینطور! امیر می گه خدا نکنه شما دوتا یک روز بخاین دست به یکی کنین!!! اون روز من بیچاره ام! یادم باشه یه CD ببرم که امیر عکسهای سفرهامون رو روش برام بذاره! مسکو – ترکیه و آخریش تونس! سه سال است قرار عکسهای مسکو رو برام چاپ کنه! خان داداش است دیگه! دلم براش خیلی تنگ شده! امیدوارم نیلوفر چهارشنبه شب مهمون بازی در نیاره و برام سفره هفت رنگ نچینه! دست پخت عروسمون محشره! همه چیزش محشره! آقا به این می گن عروس! تازه دست به قلم هم داره! داستانش رو روزنامه شرق چاپ کرده! حال کردین به این می گن خواهر شوهر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همین دیگه! آقا پیش بسوی یک آخر هفته آروم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٢


آرامش بعد از طوفان

" شما و تو "

به اشتباه جاي شماي " خشك و مودبانه را با " تو "ي صميمانه عوض كرد ، و مرا بعوض " شما " ، " تو " خواند .

بي اختيار روياي خوشبختي بر روح شيفته من بوسه زد .

اكنون متفكرانه پيش روي او ايستاده ام و نميتوانم لحظه اي از او ديده برگيرم .

بزبان ميگويم :

" شما " چه دختر مودبي هستيد .

اما در دل فكر ميكنم :

« چقدر " تو " را دوست دارم ! »

 

" پوشكين "

 

سلام

راستش دیشب بعد از حدود 10 – 11 شب بالاخره تونستم بخوابم اونم چه خواب خوبی. آقا داشتن سرور هم عجب لذت بخشه ها!!! حالا به این می گن زندگی! یکبار وقتی تو یک چنین موقعیتی به یکی این جمله رو گفتم با تعجب نگاهم کرد و گفت : تو دیوونه ای! حوصله بحث کردن باهاش رو نداشتم. اما با خودم فکر کردم چرا بعضی ها فکر می کنن برای شکر گذار بودن و لذت بردن از زندگی باید حتماً یه اتفاق عجیب و غریب بیفته! بعداً فهمیدم بعضیها هیچوقت تحت هیچ شریطی نمی تونن از زندگیشون لذت ببرن ! یکی از دلایلش اینه که این افراد اغلب در زمان حال زندگی نمی کنن! اگه خوشحال شدن با کوچکترین بهونه ها بچگیه خوب من بچه ام! اگه شکر گذار بودن بخاطر سلامتی خودم و خانواده ام و تمام مسایل کوچیک و از همه مهمتر اینکه اتفاقات ناگوار نداریم دیوونگی خوب من دیوونه ام! اگه غرق لذت شدن تا سرحد فریاد کشیدن ( شایدم مرگ) تنها با بودن در طبیعت زیبا یا دیدن یک فیلم خوب یا خوندن یک کتاب خوب جنونه خوب من مجنونم! اصلاً هم احساس بدی نیست. متاسفم برای کسانیکه نمی تونن با زندگیشون حال کنن! آقا بیخیال دم رو غنیمت شماریم!

راستی یه چیزی امروز داشتم میومدم سرکار دیدم آقا عجب مردمان استثنایی و باحالی هستیم! تو اتوبان تو باند (Line ) سرعت، با سرعت 40 کیلومت در ساعت رانندگی می کنیم وقتی برامون بوق می زنن، می زنیم رو ترمز وسط اتوبان پیدا می شیم و طرف رو می شوریم و پهن می کنیم رو بند!!! فقط تونستم به اون جناب آقای باکلاس با اون ماشین گرون قیمت ( با سر و تیپ یک عمله ساختمان به تمام معنا) بخندم. دست خودم نبود نمی دونستم باید چیکار کنم! می ریم تو پمپ بنزین، باک ماشین سمت راسته اما میریم سمت چپ، به زور بنزین می زنیم اونم قطره ای!!! تازه دو ساعت هم طول می کشه پول بده! بهش که نگاه می کنی باورت نمی شه یک چنین ماشینی زیر پاش باشه! و هزار و یک مورد دیگه!!!! نگاه می کنم می بینم آدماهای بی سر و پایی یک شبه ره صد ساله رو طی کردن حالا همه چی دارن غیر از شعور. طرف اسمشو نمی تونه بنویسه از مهر استفاده میکنه بهش می گن آقای مهندس ( حالم از مهندس بودن خودم بهم می خوره) طرف با یه تازه به دوران رسیده ازدواج کرده یک شبه شده خانم دکتر نمی تونه لغت zara رو حتی بخوونه اما خوب پزش رو میده!!! و در کنار این آدمها، آدمهای استخوان دار و با اصالتی رو میشناسم که یک شبه با یک انقلاب دولت تمام اموالشون رو ضبط کرده و حالا دارن با سیلی صورتشون رو سرخ نگه می دارن! کنارشون که می شینی از اینهمه فروتنی و تواضعشون خجالت زده می شی! این انقلاب با ما چه کرد!!!! نمی دونم فیلم اسکندر (Alexander) رو دیدین یا نه! من اصلاً ازش خوشم نیومد تا جاییکه من می دونم مردم یک کشور نمی تونن کسی رو که فرهنگ اونها رو به آتیش می کشه و به کشورشون حمله می کنه رو دوست داشته باشن! شاید اگه این فیلم درباره تاریخ یک کشور اروپایی بود حتما سازنده اش رو به دادگاه می کشوندن که بر پایه کدوم اسناد و مدارکی اعلام کردی که ایرانیان اسکندر رو دوست داشتن! و تازه شاهشون اونجور با فضاحت مرده! اما کشور من در این باره هیچ کاری نکرد!

دارم حرفهای بیخود می زنم از دستم کاری بر نمیاد! غرغر بیخودیه! اما خوب آدم گاهی دلش می گیره و با خودش فکر میکنه کجا بودیم و حالا کجاییم، کی بودیم و حالا کی هستیم! همینه زندگی همینه! به هیچ کسی وفا نکرده که ما بخوایم دومیش باشیم!

بگذریم، این هفته هم گذشت! تیر هم داره تموم میشه و فقط به ذهنت می رسه که : این قافله عمر عجب می گذرد ! مصرع بعدیش رو مطمئن نبودم! حرف آخر اینکه زندگی آب تنی در حوضچه اکنون است.

خوش باشید.

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۱


احساس گناه

مسلمانان مرا وقتی دلی بود                     که با وی گفتمی هر مشکلی بود

به گردابی چو می افتادم از غم                   به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد  و یاری مصلحت بین                که استحضار هر اهل دلی بود

 

سلام

بالاخره بعد از یک دنیا داد و فریاد و تهدید و خلاصه خيلی چیزای دیگه ( فکر بد نکنین ها)، سرورهامون(Severs ) درست شدن البته نه درست درست با یک دنیا خطا!  ولی به قول قدیمیا کاچی بعض هیچی! اینم شده برامون درد سر! همینه دیگه کاریش نمی شه کرد. همیشه یه جای کار می لنگه!

خانم مادر و اردلان رفتن کیش! من موندم و بابا و رعنا! من موندم و خوونه داری و آشپزی و ....! اونم کی شبها! ولی خوب اینم یه جورشه! تمرین بدی نیست! کار زیاد مشکلی هم نیست!

دیگه اینکه فردا شب قراره پدر خوانده گرامی سرافراز فرمایند و قدم بر دیدگان ما گذارند! از حالا هیجان دارم برای فردا شب! آخر هفته که بره گه معلوم نيست کی برگرده.

گاهی در رابطه با خودم خیلی احساس گناه می کنم! احساس می کنم گاهی درست رفتار نمی کنم! این احساس از دیشب شروع شد، بعد از تلفن مهدی. مهدی یک پسریه که 2 سال از من کوچیکتره! پسر فوق العاده خوبی هم هست! اما خوب دیگه! زمانیکه ما با هم آشنا شدیم من سنش رو نمی دونستم برام یکی بود مثل بقیه بخصوص که تو اون دوران من اصلاً تو مود (Mood) بعضی روابط و مسائل نبودم. همه چیز خوب بود تماس تلفنی داشتیم و گاهی هم همدیگرو می دیدیم! خوب من اولین بارم نبود با پسر کوچیکتر از خودم برخورد داشتم، من با دوستای برادم کلی کیف می کنم! همه با هم بیرون می ریم حتی با یکیشون خیلی صمیمی هستیم علیرغم اینکه 10 سال از من کوچیکتره! مثل اردلان برام! مهدی هم همینطو بود تا اینکه یه شب موقع شام بهم نگاه کرد و گفت : دوستت دارم! داشتم از خنده منفجر می شدم، با لبخند بهش گفتم : خوب منم دوستت دارم! گفت : نه! من دوستت دارم! 2زاریم افتاد اما بروی خودم نیوردم . گاهی اینجوری بهتره! با خنده بهش گفتم : منهم گفتم دوستت دارم ! خوب آدم دوستاش رو دوست داره دیگه! با حرص نگاهم کرد و گفت : واقعاً نمی گیری چی دارم بهت می گم؟ من دوست نمی خوام!!! لبخند زدم : خوب باشه من دیگه دوستت نمی شم! اصلاً برو خوونه تون!!! خندید : تو دیوونه ای! برای همینه که من دیوونه وار.. نذاشتم جمله اش تموم شه : آره دیوونه ام! خوب که چی؟! منو دوستم داری قبول بعدش! از اون ش دردسر من شروع شد. از دست خودم عصبانی بودم از دست مهدی عصبانی بودم! از دنيا عصبانی بودم. چطور من اينقدر کور بودم يا اينکه مهدی اينقر خوددار! راستش فکر می کردم مهدی هم مثل بقیه فقط دچار یه احساس زودگذره! اشتباه می کردم! احساسش زود گذر نبود! هوس نبود! جنون هم نبود! خیلی زمان برد تا بهش بفهمونم این حس می تونه تغییر کنه! که منبه دردش نمی خورم. که خوونوادش مخالفت می کنن. جالباينکه علی رغم مخالت مادرش بازم هربار که می رفتيم بيرون ؛ شب از سير تا پياز رو برای مادرش تعريف می کرد و هربار مادرش حق رو به من ميداد. سخت بود اما بالاخره شد البته نه با یک روش درست! با یک دروغ مصلحتی! هیچوقت نفهمیدم چرا دوستم داره! خودشم نمی دونه! منی که تمام مدت باهاش دعوا می کردم! من که برای اولین بار برای دور و بریام مامان نبودم! شاید چون تو حال و هوای دیگه ای بودم! اولین کسی بود که من باهاش متفاوت با بقیه بودم! هر وقت دوست داشتم باهاش دعوا می کردم! هر وقت ناراحت می شدم بهش می گفتم و هر وقت دلم می خواست اعتراض می کردم! برخلاف رفتارم با بقیه! همیشه وقتی ناراحتم بروم نمی یارم، اعتراض نمی کنم و آخرش لبریز می شم! بگذریم، بالاخره همه چی تموم شد. حالا مهدی امشب داره میاد منو ببینه می خواد درباره ازدواج صحبت کنه! با من نه! با یک دختر خیلی خوب! وای اینقدر این دختر خانومه، اینقدر ماهه که فقط خدا می دونه! یک دل پاکی داره! من که خیلی دوسش دارم! هر دوتاشون رو دوست دارم! اما خوب هنوز گاهی احساس گناه می کنم!!! خوب دیگه!!!! ديشب می گفت من مطمئنم اگه تو دختره رو بپسندی مامانم هم می پسنده! می گفت مامان خيلی سراغت رو می گيره! آخه می دونی خيلی دوست داره!

درباره شعر بالا همیشه از خودم می پرسم دل من کجاست؟

دیگه اینکه همین!

راستی دیشب یه کتاب جدید شروع کردم! بیگانه ای با من است!محشره!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٠


طغيان

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند           گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت              با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید              قرعه کار به نام من دیوانه زدند

 

سلام

خوب راستش نمی دونم چی باید بگم! الان درست یک هفته است که سرورهامون خرابه و هنوز هم هیچی به هیچی! فقط یه مشت آدم پر ادعا همین! 3 روزه که سرم درد می کنه، دارو اثری نداره خواب هم همینطور!!!

آخر این هفته پدرخوانده گرامی عزم رفتن کرده و دل من هنوز نرفته براش تنگه! به خانوم و پسرهاش حق می دم که دلشون بخواد برگرده پیششون ولی خوب به خودمم حق می دم!!! به این می گن پرروگی!

دیگه اینکه آقا جان ما همه چیز اجباری دیده بودیم جز مرخصی اجباری!!! مدیر محترم اعلام فرمودند که آخر هفته آینده تیم پروژه باید تشریف ببرند مرخصی! بی چون و چرا! آقا باید برید مرخصی همین!!!! تازه دیروز آخر وقت اعلام کرده؛ درضمن گفته که تا آخر مهر هم از مرخصی هیچ رقمه خبری نیست! درخواست نکنین!!! من نمی فهمم آخه آدم چطوری می تونه اینجوری برنامه ریزی کنه! خوب من دلم مسافرت می خواد 4 روز هم مرخصی دارم ولی پایه سفر خیر! همه گرفتارن هیشکی نمی تونه تو این مدت کوتاه برنامه ریزی کنه و ....!!! خوب حالا من چیکار کنم؟ به مدیر محترم می گم آقا من مرخصی نمی خوام! دوست ندارم بیکار بشینم خوونه! می گه نمی خوام تو این 4 روز قیافه هیچکدومتون رو ببینم! نمی یاين سرکار مفهوم بود؟!!!! بابا عجب مدیریتی! عجب مملکت باحالی داریم ها!!! بعد می گن چرا به سر ملت می زنه از اینجا در می رن؟!

دیگه اینکه همین! هیچ خبر خاصی نیست! راستی از اینکه ایتالیا قهرمان جام شد خیلی حال کردم! هههههههووووووووووووررررررررراااااااااااااااااااااااا!!!!!!

اگه امروز بشه می خوام یه سر برم شهر کتاب! دلم کتاب تازه می خواد! یکی نیست بگه دختر خوب تو اول اون دو سه تا کتابی که داری می خوونی رو تموم کن بعد برو سراغ کتاب جدید! ولی با تمام این احوال من دلم کتاب جدید می خواد!

دلم می خواد کودتا کنم! دلم می خواد طغیان کنم، می خوام تمام قید و بندها رو زیر پام بذارم، می خوام یک کار عجیب بکنم! می خوام خرق عادت کنم، شاید چون کمی احساس روزمرگی می کنم! هیجان خونم اومده پایین. می خوام بچه بشم و بچگی کنم و هزار و یک می خوام دیگه! اینکه به این می خوام ها جامه عمل بپوشونم رو نمی دونم اما حتی فکرشون هم بهم انرژی می ده! خوب دلم تحول می خواد! بهترین تنوع و تحول تو زندگی یه مسافرت خوبه! دیدن جاهای جدید، مردمی با فرهنگ متفاوت و ....! حس قشنگیه!

همین دیگه حالا تا ببینیم چی پیش میاد.

روز خوش.

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٩


شازده کوچولو

- به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم يا شماره‌اش را می‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که:   -وای چه قشنگ!

يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و می‌خنديد و دلش يک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمی‌پرسند. اين جوری‌اند ديگر. نبايد ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

- روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

- روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی.....

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱۸


وضعيت قرمز!!!

" پاريس در شب "

سه كبريت يك به يك در شب روشن شدند ،

اولي براي ديدن تمام صورت تو ،

دومي براي ديدن چشمان تو ،

سومي براي ديدن دهان تو ،

و تاريكي كامل براي بياد آوردن تمام اينها ،

و فشردن تو در بازوانم ... .

                         " ژاك پرو – ترجمه ليلي گلستان "

 

سلام

آخر هفته هم گذشت و یک هفته دیگه شروع شد!

چهارشنبه: هنوز سرورهام درست نشدن! هنوز اعصابم خورده نافرم! اما جای خوبش ایه که بالاخره کتاب بانوی شب رو تموم کردم!!!!! هووووووووورررررررررااااااااااااااااااااااا !!!! وای که این کتاب محشر تموم شد. همون جوری که من فکر می کردم و دوست داشتم! حالا دارم با خیال راحت کمدی الهی رو می خونم!

پنجشنبه: هیچی به هیچی – هیشکی عین خیالش نیست – هنوز سرور نداریم!!!! – وای که بد داره خوش میگذره! – رانندگی تو گرما – بالاخره خوونه و فراموش کردن تمام مسایل – شب خوبی بود – مهمون عمه بودیم – خوش گذشت – کلی سر به سر بچه کنکوریا گذاشتیم – اردلان ساعت 6 از سر جلسه اومده بود بیرون! داداشم خیلی زحمت می کشه طفلی!!! حالا درسته که کنکور امسال براش دست گرمی بود ولی فقط 2 ساعت سر جلسه بودن!!! (از حق نگذريم اردلان ژسر باهوشيه درسهاشم خوب می خونه؛ فقط بچه ام کمی بی حوصله است و گرمايی- يکی از دلايل زود بيرون اومدنش گرمای بيش از حد سالن امتحان دانشگاه اميکبير بوده!!!!) احمد ( پسر عمه ام ) می گفت خوب داده! امیدوارم قبول می شه! سر به سر داداشش یوسف می ذاشت می خندید و می گفت : این بیشتر از من سر جلسه نشست!!

به یوسف می گم : آخه چرا؟

خندید : داشتم فرمولام رو اثبات میکردم!

با خنده : فرمول؟ اثبات ؟ تو کنکور؟ کدوم فرمول؟

ریسه می ره: فیثاغورث!!!!!!!!!

دیگه کنترل خنده هام رو نداشتم، اونقدر خندیدیم که اشکمون در اومد! بهش می گم چرا حفظ نمی کنی؟!! مامانش می گه عادتشه همه رو حفظ است اما عشق اثبات داره!

یوسف یکی از تیز هوش ترین بچه هایی که من دیدم این پسر نابغه است! با ویندوز حال نمی کنه، عاشقه مکین تاشه ( Apple) ! قورتش میده! من مهندس کنارش کم میارم سعی می کنم خیلی باهاش بحث نکنم! چند وقته رو اورده به یونیکس و لینوکس!!! لینوکس رو با Help خود لینوکس یاد گرفته نه با کتاب و معلم!!! می گفت بعد از 5 ماه بالاخره تونسته لینوکس رو هک کنه! از تعجب داشتم شاخ در میوردم!!! بلف نمی زنه اهلش نیست اما بولف خوب بازی می کنه! یوسف یه آدم فنی و احمد یه آدم فلسفی! کتابهایی که احمد می خونه و می فهمه اونها رو، برام جالبن! تفسیر تاریخ طبری!!! بهش می گم ازش چیزی فهمیدی؟ می گه می خوای در بارش بحث کنیم؟؟!!! از بحث باهاش تجربه خوبی ندارم! می گم نه!!!! تو هر زمینه ای می خونه! یادم باشه دفعه بعد ازش بپرسم با کی بیشتر حال می کنه مارکس ، فروید، نیچه و یا .... ! فقط یه چیز رو می دونم اونم اینکه از بودیسم خیلی خوشش نمی یاد! خوشم می یاد هر دوشون راهشون رو پیدا کردن! اميدوارم هيچوقت احساس سرشکستگی نکنن! ما اصولاْ اينجا ميونه خوبی با نوابغ نداريم - بهترين هنرمون فراری دادن مغزهاس!

جمعه: صبح زود امامه – صبحانه در هوای عالی – مثل همیشه یه دنیا منظره خوب و از همه بهتر آرامش! – رنگ کاری – گیلاس چینی – به این می گن زندگی – کتاب – استراحت – خانواده – بدترین قسمتش اگه بشه گفت بیدار شدن صبح زودشه، همین!!!

شنبه : هنوز سرور نداریم – سرم درد می کنه – بیکاری داره اذیتم می کنه – استرس دارم !

پارسال این موقع من کنار خانواده بزرگ پدریم تو یه منطقه توریستی ( نه توریستی از نظر ایرانی ها توریستی از نظر اروپاییها) به نام اولدنیز (Olu Deniz روز ره به شب می رسوندیم . یک سفر رویایی – آرامش مطلق – اگه گذرتون به ترکیه افتاد پیشنهاد می کنم یه سری هم اینجا بزنین – از یک طرف کوه و از یک طرف دریا – ساکت و آروم بدون هیاهو – اگه دلتون بار و دیسکو هم بخواد حدود 5 دقیقه با ماشین یه منطقه تفریحی فوق العاده دارین! از دستم دلگیر نشین ها ولی مهمترین حسن این منطقه اینکه ایرونی توش نمی بینین!!! شرمنده ها! خوب نظرم رو گفتم! گاهی از دست بعضی ايرونيها اعصابم بهم ميريزه خوف چيکار کنم!!!  – شبهای آرام – زندگی فوق العاده – بی حرف و حدیث – دلم هوای سفر کرده دوباره! شاید یه برنامه ای جور کنم! همین دیگه!

دارم فکر می کنم اگه امروز هم سرور هامون درست نشن چیکار باید بکنم!!!

به قول آويده :‌اين نيز بگذرد. غصه نخور فدای سرت درست می شه؛ بهش گفتم آری شود ولی به خون جگر شود!!!!

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٧


احساس مسئوليت!!!

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست به رسوایی نیاویزم

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

 

سلام

راستش نمی دونم از کجا شروع کنم! امروز خیلی عصبانی و کلافه هستم! سه روزه کارمون خوابیده و هیشکی هیچ کاری نمی کنه! امروز چهارمین روز بیکاریمونه!!! و این داره منو دیوونه می کنه! چون اونایی که باید احساس مسئولیت کنن عین خیالشون نیست! 3 روزه داریم کارایی می کنیم که اصولاً به ما ربطی نداره! و جالب اینه که اونایی که مسئولن دارن برای خودشون حال می کنن و با یک جمله ساده که داریم روش کار می کنیم خودشون رو خلاص می کنن! مدیر محترم هم که فقط غرغر می کنه اونم سر ما ! واقعاً مدیریتش داره کولاک می کنه! یه کلام خوب درستش کنین دیگه!!!

دیروز تا ساعت 7 شب نشسته بودیم با فیلیپین چت می کردیم ببینیم سرور چشه! جالب اینکه Admin سرور ( هم که البته از دوستان اینجانب هم هستن!!!) ساعت 5 رفتن! آخه قرار بود با نامزدشون برن بیرون!  دارم غر غر بیخود می کنم ! اینا چیزی رو عوض نمی کنه!

فکر کنم زیادی خستم همین! خودش خوب می شه بی خیال!

این نیز بگذرد!

چند وقته چند تا کتاب دستمه که تموم هم نمی شن! چند تا نکته:

1-     من معمولاً وقتی می رم کتاب بخرم جو گیر می شم یادم میره میشه یکی یکی هم کتاب خرید! نتیجه اینکه یکهو چندین تا کتاب می خرم!!!

2-     چون چندین تا کتاب می خرم در نتیجه همیشه خدا چند تا کتاب رو هم با هم می خوونم! اونم در زمینه های مختلف!

دلیل تموم نشدن کتابهام ابنه که وقتی می رم خونه مثل جسد هستم و توان خووندن ندارم!!!

بعد از مدتها یه رمان خوب دارم می خوونم! اسمش بانوی شب ! مال نانسی پرایس نویسنده معروف رمان Sleeping with Enemy (ترجمه فارسی مناسب براش پیدا نمی کنم!!!!) که از روش فیلمی هم بهمین نام ساختن! ترجمه رمانش هم ای بدی نیست روونه! البته اگه بتونم بعد از یک ماه از شروعش تمومش کنم خوشحال می شم! خودم هم باورم نمی شه که یک ماه یه کتاب دستمه که هنوز تموم نشده! منی که کتاب سینوحه رو هر دو جلدش رو تو 24 ساعت (بدون خواب البته) خووندم!

یه کتاب خوب دیگه هم دارم می خوونم، یک فنجان چای از اوشو! دیوانه کنندس!

دیگه اینکه همین! من هنوز کلافه و عصبانیم! تا وقتی هم که سیستمم درست نشه خوب نمی شم!

همین!

امیدوارم که امروز به خیر بگذره!!!

 

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٤


هوای بارونی!

مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم                           دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا                            زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نی ای لایق این خانه نی ای                       رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نی ای، رو که از این دست نی ای            رفتم و سرمست شدم از طرب آکنده شدم

سلام

آلان چند روزه که هوا ابری و بارونی و من حالم عجیب خوبه! من عاشق این هوای ابریم! شاید دلیلش ماهی که توش متولد شدم! گاهی اطرافیانم بهم می گن که از نظر شخصیتی کاملاً مثل ماه تولدم می مونم! درست می گن!

همیشه احساس می کردم و می کنم اگه یه روزی عاشق بشم اون روز ابری و بارونیه! این هوا خودش منو عاشق می کنه نیازی به شخص نیست!

چند روزه که فکرم درگیره، بدجوری درگیره! تقریباً تصمیمم رو گرفتم و برای اینکه نتونم عوضش کنم اعلامش کردم. اما هنوز ته دلم نگرانم و نامطمئن! مدتها بود درگیر مسئله مهاجرت بودم! سالهاست که پدر گرامی( یا به قول خودم آقای پدر) اصرار به رفتن من داره! و من تو این مدت همیشه گفتم نه! من ایرانیم و عاشق وطنم، می خوام بمونم و وطنم رو بسازم! امروز که به عقب برمی گردم می بینم تنها کاری که برای این آب و خاک کردم این بوده که تا تونستم حرص خوردم و در نهایت یه آدم تحصیل کرده و مثلاً روشنفکر ( اگه دست بالا بگیریم) به این جامعه تحویل دادم که اونم عملاً کار خانم مادر و آقای پدر بودم و من فقط سعی کردم از راهنمایی ها استفاده کنم و به عبارتی سالم بمونم! اما امروز حس می کنم که حتی از نظر روانی اونقدر که باید سالم نیستم! اکثر روانکاوان عقیده دارن به علت شرایط موجود و جو حاکم بر جامعه زنها ایرانی از نوعی افسردگی در سطح پایین رنج می برن! حالا اگه به این مسئله جنگ و انقلاب و ترس و ... رو هم اضافه کنین نتیجه این می شه که دختر ایرانی از نوع نسل سوخته از افسردگی بیشتری بهره مند است! من هنوز خیلی از ترسهای دوران کودکی و نوجوانی رو بهمراه دارم! فقط می تونم بگم متاسفم!

من پشیمون نیستم که تا این زمان از ایران نرفتم، شاید شرایطم بهتر می شد اگر رفته بودم اما خیلی چیزا رو هم از دست می دادم! اگر امروز هم تصمیم به رفتن دارم شاید دلیل اصلیش خودم نباشم! من هنوز هم عاشق این مرز و بوم هستم! هرجا هم که برم ایرانی خواهم بود! شاید دلیل اصلی رفتم اردلان باشه! شایدم چیز دیگه! بهر حال هنوز دین وادی دارم دست و پا می زنم و دلنگران از تصتمیم!

بگذریم! وای که یه دنیا کار دارم و دارم از خستگی غش می کنم! موندم با اینهمه کار چه باید کرد!

یه چیز دیگه تو این مدت هر جا رفتم یا بحث فوتبال بوده یا امتحانات بچه ها یا کنکور! از فکر اینکه سال دیگه این موقع اردلان تو چه وضعی ممکنه باشه تمام بدنم بی حس می شه! هنوز کلاساش شروع نشده من دارم از دلهره می میرم تازه در اینباره با هیشکی هم نمی شه حرف زد! کنکور! دوران من آسونتر بود! اما وقتی یاد استرس خودم و رعنا و خیلی های دیگه میفتم و یادم می یاد که سال دیگه تو این روزا اردلان درگیر این امتحان لعنتیه دلم می خواد بمیرم! شاید برای همینه که وقتی حرف از رفتم زد بی درنگ بهش گفتم من باهات میام نگران هیچی نباش! وقتی باهاش از کنکور حرف می زنیم ته نگاه آرومش یه اضطراب کمرنگ رو می بینم! هر بار که بهش نگاه می کنم انگار دارم تو آیینه به خودم نگاه می کنم! از خیلی از نظرا شبیه منه! اما از من بهتره! خوب چیکار کنم همین یه دونه داداش دیده! ته تغاری هم که هست دیده هیچی!!!! عزیز دل منه دیده! دین و ایمونه دیده!

تازه ونوقت در کمال پرروگی  می گم من که پسر دوست نیستم!!!!

دیشب داشتیم تو خانه یاد پارسال رو می کردیم! تمام خانواده پدری(خواهر ها و برادرا) من ( + خانواده خودم) برای دیدن عموم رفته بودن ترکیه! اینجانب هم تنها در تهران به سر می بردم و دلگیر که چرا بجای 16 روز مدیر محترم تنها 10 روز مرخصی دادن! یک هفته طناز تنها، طناز خسته! اما خوب حالی داد دیدن عمو بعد از 21 سال و مرور خاطرات کودکی! وقتی روبروم  واستاد بهم نگاه می کرد چیزی که تو این 21 سال دیده بود فقط عکسهایی بود از گذر زمان! وقتی می رفت من یه دختر بچه بودم و حالا یه دختر جوان روبروش بود دو دل در آغوش گرفتنم بود! و چقدر شیرین بود این آغوش بعد از اینهمه سال بوی بچگی منو می داد! دلم براش خیلی تنگ شده!

خیلی بی ربط نوشتم می دونم! طناز دیگه کاریش نمی شه کرد!!!!

خوش باشین!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٢


شادی و غم

غم داريم و خيال مي كنيم اين تنها دل ماست كه كانون غمهاي زمانه است ، و از ديگران خبر نداريم . خبر نداريم كه عنصر اساس زندگي را اساسا با غم و غصه مايه داده اند .

و آن زنده كه بي غم است ، زنده نيست .

خبر نداريم كه در اين دنيا محال است دلي بي غم باشد ، و آن دل هم مال " بني آدم " باشد .

اگر بنا بود كه دوران حيات را با شادي و شادماني بسر بريم ، حيات دوراني نداشت .

بيني جواني ما به پيري نميگراييد ، و زيبايي هاي كائنات رنگ زوال نمي گرفتند ، و عنوان تكامل تكميل نميشد .

گلهاي بهاري در آغوش خار پرورش نمي يافت ، و طراوت فصل فروردين در طوفان خزاني بباد فنا مي رفت .

اگر بنا بود كه دل باشد و غم نباشد ،  مرگ نبود ، فراق نبود ، و پاي نفاق و خصومت و عداوت بميان نمي آمد .

پس چرا اينهمه از دست غم بناليم ، چرا اينهمه از فشار و شكنجه غصه هاي روزگار شكايت ببريم .

معهذا غصه مي خوريم ، رنج ميبريم ، گله مي كنيم .

 

سلام

امروز داشتم لابلای کارام وبلاگ غریب آشنا رو می خوندم که دیدیم چهارشنبه یه مطلب داره که بنظرم جالب اومد! عشق!!!!

می دونین امروز یه اتفاق دیگه هم افتاد بعد از مدتها با یه دوست خیلی خیلی قدیمی چت کردم! دوست دوران بچگی! اونوقتی که دنیا همش آرزو است و تو منتظر برآورده شدن این رویاها! اونوقتی که قصه شاه پریان برات تنها یه قصه نیست! اونوقتی که منتظری تا بزرگ شی یه روز پرنس زیبا رو سوار بر اسب سفید از راه برسه و تو رو به قصر رویاهات ببره! دورانی که با کوچکترین چیزی مثل یه شکلات اشکات بند می یاد و لبخند می زنی! دوستی ها قشنگن! دوستات برای اینکه باهاشون لذت می بری انتخاب میکنی حتی گاهی دلت برای بعضی بچه ها می سوزه و برخلاف شرارت آنها باهاشون همبازی می شی! دورانی که معیار انتخاب دوستت پول و دارایی، مدل لباس و تیپ، قیافه، مدل ماشین، محدوده زندگی و هزار یک چیز دیگه نیست!

برای بچه ها مهم نیست همبازیشون، دوستشون چاق یا لاغر، زیباست یا زشت، لباساش چجوریه، چقدر سواد داره، مدرک تحصیلیش چیه، خوونه شون کجاس و هزار و یک چیز دیگه! با یک نگاه دوست میشن، قهرها دوام نداره! دل بچه ها دریاس برای همین هم سریغ می گذرن و می بخشن! بچه ها آدم بزرگها رو بخاطر تموم اشتباهاتشون می بخشن!

وقتی به عقب برمی گردم می بینم چقدر دنیامون زیبا بود! اما حالا چی؟

دنیامون شده تیپ، قیافه، هیکل، مدل ماشین و ....! از دل غافلیم! دوست هم برامون شده کالا می خوایم معاملش کنیم! خیلی چیزا یادمون رفته و به این زندگی هم عادت کردیم! من نمی گم که من جدا از این غافله هستم، نه منهم یکی از همین آدمام!

نمی دونم به کودک درون اعتقاد دارین یا نه! اما من باور دارم که تمام آدما درونشون یه کودکه که نمی خواد بزرگ بشه! همین کودکه درون که آدم رو وادار می کنه گاهی کارای بچه گونه بکنه! مثلاً کارتون ببینه! با این قد و هیکل پا به پای بچه ها بازیهای بچگونه بکنه! آهنگهای کودکانه گوش کنه مثل بچه ها حرف بزنه و ....!

و از همه مهمتر بره کتاب شازده کوچولو بخره و هفته ای یکبار اونو مرور کنه! تازه به این هم اکتفا نکنه بره سراغ نوار شازده کوچولو اونهم چی برگردون شاملو و تو ماشین تو راه بانک گوشش کنه!

با خنده هاش بخنده و با گریه هاش گریه کنه!

-         اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن، تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!

تازه این یکیشه! فکر کنین تقریباً تمام کتابهای شل سیلوستر اشتاین رو هم داره! هر از گاهی هم می ره سراغ پاک کن جادویی!!!

آره! همه ما کودک درون داریم اما گاهی اونو زندونی می کنیم! حالا کافیه بریم تو زیرزمین دنبالش! انوقت می بینیم که یه بچه کوچولو ناز یه گوشه کز کرده، از ترس می لرزه و بی امون اشک میریزه! فقط محبتت رو می خواد همین!

آره من از نظر خیلیها بچه ام ! می دونین چرا چون کودک درون من همیشه با منه! زندس! من عاشقش هستم و هیچوقت تنها نمی ذارمش! وقتی شبها یا هروقت می رم جلوی آیینه می بینمش! یه زمانی فراموشش کرده بودم اما حالا همیشه بامنه! هر بار که دلش می شکنه بغلش می کنم اشکهای مثل مرواریدشو می بوسم و بهش می گم که چقدر دوستش دارم! من نمی خوام کودک درونم بزرگ شه، نمی خوام گرگ شه! و من بهای این مسئله رو می پذیرم! برام مهم نیست که خیلیها اینو دوست ندارن! چون حتماً تو این دنیای به این بزرگی کسی هست که هم کیش من باشه و حرف من رو بفهمه!

زندگی بالا و پایین داره! خوب و بد داره! این کلمات ضد و نقیض معنی هم رو کامل میکنن! تا غم نباشه شادی معنی پیدا نمی کنه!

نمی گم من خیلی آدم امیدوار و محکمی هستم نه! اما خداقل سعی می کنم باورهام رو از دست ندم! یه جاهایی حتی به قیمت تنها بودن و بی عشق موندنم حاضر نیستم همرنگ جماعت شم! من می خوام بره باشم اما بلد باشم مبارزه کنم حاضر نیستم برم تو پوست گرگ!

آدما می یان و میرن! دلمون می شکنه و باز خوب میشه! و ما باز عاشق می شیم! خسته می شیم و هربار می گیم اینباره آخر بود، دیگه دوست دارم ها رو باور نمی کنم اما باز یه گوشه نگاهش دل می بازیم! خوب قشنگه دیکه؟ نیستش؟

امروز چون حالم خوبه مثبت! فردا شاید خوب نباشم منفی! زندگی همینه!

Yesterday is history

Tomorrow is dream

Today is a gift

That’s why it called Present!

دم رو غنیمت بدونیم!

خیلی فک زدم خودمم خسته شدم!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٠


آخر هفته آروم!!!

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم کمه دیده نیالوده ام به بد دیدن

 

سلام

یک هفته دیگه، یه شروع دیگه از زندگی!

آخر هفته به آرامی گذشت! خوب بود!

پنجشنبه : اکیپ خودمون( کم و زیاد) – امامه – تغییر قرار از 9 صبح به 12 (اونم نیم ساعت به نیم ساعت – آناهیتاس دیگه بیش از نمیشه انتظار داشت!) – گذران زمان تا ساعت 6 عصر – هوای خوب – غذای دلپذیر – مناظر زیبا – دنیای من( با جمع و بی جمع) – برگشت در اوج خستگی و خواب – در کل خوب بود!

جمعه : خوونه – کتاب – فیلم ( همسفر برای 1000 امین بار شایدم بیشتر و صدای فوق العاده گوگوش) – موزیک – عصر رانندگی – اتوبان گردی بی هدف! – به قول یکی : کاش شعر سفر بیت آخری نداشت! – شب خوونه – خانه و خانواده – آخر بازی آلمان و آرژانتین – خوشحالی بی امون اردلان و اشکهای رعنا (دیوونن!!!) – خواب – ساعت 2 صبح، هوای خنک(زیادی خنک) – روانداز گرم – صدای زیبای بارون – آرامش بی انتها – کاش صبح نمی شد!!!

از صبح اینترنت نداریم، مشکل خطوط ارتباطی!!!! دارم تو Word می نویسم!

هوای گرفته امروز، هوای بهاری! وای که من عاشق این هوام! همه چیز خوبه! یه دنیا کار دارم! نمی دونم چرا دارم می نویسم!

یه چیزی تو ذهنمه که نمی تونم به کلمات تبدیلش کنم! جالبه نه! گاهی یه حرفی هست ته دلت که می خوای بگی اما نمیشه! نه که نخوای نه، شاید چون خودتم مطمئن نیستی چیه! الان هم همینطوره یه فکریه که چند روزه میاد و میره، نمی دونم چیه!!!

همین

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٠


معنای عشق

سلام

این هفته هم گذشت! هفته عجیبی بود با اتفاقات عجیبتر ! زندگی همینه دیگه!

هفته گذشته با انتظار شروع شد، با غریب آشنا قرار گذاشتم که نشد برم، و در نهایت با شکستن دلم تموم شد یعنی داره تموم میشه! بچه ها دارن برای آخر هفته برنامه می ذارن بریم بگردیم و من اصلاً حوصله ندارم! اما هنوز به کسی نه نگفتم!

هفته گذشته یک فکر مثل خوره بجونم افتاده بود! من گیج شدم نمی فهمم، من معنی عشق رو نمی فهمم بعضی چیزا با معادلات ذهنی من جور در نمی یاد!

قرار بود امیر شنبه زنگ بزنه که نزد! من نمی تونم دیگه باور کنم! اگه کسی بهم بگه دوست دارم باورم نمی شه! نمی دونم شاید من اشتباه فکر می کنم! عشق برای من مقدسه و معنی والایی داره! من قبول نمی کنم کسی 8 سال بهت بگه دوستت دارم و وقتی تو می گی قبول، برای یه جواب ساده که می خواد باهات زندگی کنه یا نه 2 ماه غیبش بزنه و تو این مدت 2 بار زنگ بزنه و برات بهونه بیاره! من نمی فهمم یعنی چی یکی بهت بگه من 8 ساله منتطرم با من ازدواج می کنی و بعد یهو غیبش بزنه و بره پی زندگیش! من اینو عشق نمی دونم! وقتی به دور و برم نگاه می کنم یه چیزایی می بینم که منو دچار دوگانگی می کنه!

من علی رو می بینم که 10 سال به پای سپیده نشست و تا آخرین لحظه علی رغم تمامی اذیتهایی که شده بود بازم می گفت که اونو دوسش داره! حتی این اواخر فقط می گفت : طناز دعا کن چشماشو باز کنه من نمی خوام باهاش باشم فقط خوب شه همین!!!

من رامین رو می بینم که یه دختر اونور آب براش می شه انگیزه که مهاجرت کنه اونم وقتی حتی از بابت طرفش مطمئن نیست!

من مادرم رو می بینم که 4 سال چطور عاشقانه از همسر بیمارش مراقبت کرد اونم بدون توقع و چشمداشت!

من پدرم رو می بینم که چطور وقتی تصادف کردن و مادرم به اون روز افتاد حتی حمامش می کرد و براش آشپزی می کرد!

من مادر بزرگم رو می بینم که بعد از 13 سال مریض داری و الان بعد از چند سال که مرگ پدربزرگم می گذره وقتی ازش حرف می زنه چطور اشک تو چشماش جمع می شه! وقتی از لحظه های آخرشون از بوسه آخر حرف می زنه چطور نگاهش برق عشق داره و اشک می ریزه!

اگه اینا عشق نیست پس چیه! اگه سکته کردن یک مرد وقتی بهش می گه همسرت داره می میره عشق نیست پس چیه؟

و اگه این عشقه، پس این کارای جوونای امروزی که بهش می گن عشق چیه؟ گاهی فکر می کنم برای بعضیها دوست دارم گفتن مثل نقل و نبات می مونه! ساده و بی ارزش! هرچند که نقل و نبات هم شیرینی خوب خودش رو داره!

من نمی فهمم! من این مسائل رو درک نمی کنم! من دنبال عشق اسطوره ای اونجوری که مولانا می گه نیستم! من لیلی نیستم و مجنون نمی خوام! من عشق آسمونی نمی خوام! من یه عشق زمینی می خوام! مادربزرگم می گه هنوز وقتش نرسیده! وقتش که برسه خودت می فهمی! به خودت می یای و میبینی این کبوتر سپید خیلی وقته تو دلت خوونه داره و من این حرف رو با تمام وجودم باور دارم!

همین!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٧


يک روز ديگه از زندگی!

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد وان چه خود داشت ز بيگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بيرون است طلب از گمشدگان لب دريا می‌کرد
مشکل خويش بر پير مغان بردم دوش کو به تاييد نظر حل معما می‌کرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست و اندر آن آينه صد گونه تماشا می‌کرد
گفتم اين جام جهان بين به تو کی داد حکيم گفت آن روز که اين گنبد مينا می‌کرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمی‌ديدش و از دور خدا را می‌کرد
اين همه شعبده خويش که می‌کرد اين جا سامری پيش عصا و يد بيضا می‌کرد
گفت آن يار کز او گشت سر دار بلند جرمش اين بود که اسرار هويدا می‌کرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد ديگران هم بکنند آن چه مسيحا می‌کرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چيست گفت حافظ گله‌ای از دل شيدا می‌کرد

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٧


باقی روز خاکستری من!

سلام

نمی دونم چرا امروز حالم خوب نمی شه! خودمم نمی دونم چم شده! فقط می دونم کلافه ام! يه جورايی منتظر؛ منتظر چی نمی دونم! اما عجيب احساس خستگی می کنم حوصله هيچ کس و هيچ چيزی رو ندارم دلم می خواد برم خوونه! نمی فهمم منتظر چی هستم؟ يه اتفاق؟ يه نامه؟ يه تماس تلفنی؟ نمی دونم! فقط می دونم که خسته ام! از همه چی! خسته از خستگيها؛ خسته از مردمان خسته و خسته از انتظار! بيا و نگذار خسته بمانم!دلم بارون می خواد! نمی فهمم چرا گاهی بعضی حرفا اينقدر حالم رو بد می کنه! نمی فهمم چرا وقتی من احتياج يکی کنارم باشه هيشکی نيست حتی اونايی که در تمام موارد من کنارشونم! چرا امروز حضور خدا رو حس نمی کنم؟ چرا کنارم نيست! چرا هوا هم مثل دل من بلاتکليفه؟ نه آفتابی می شه و نه می باره!!!

بی خيال اين نيز بگذرد!

همه چی درست می شه من مطمئنم!

چون فردا هم يه روز زيبای ديگه از زندگيه!

همين!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٦


روز خاکستری

يک روز رسد غمی به اندازه کوه

يک روز رسد نشاط به اندازه دشت

افسانه زندگی چنين است عزيز

در سايه کوه بايد از دشت گذشت.

سلام

امروز کمی دلم گرفته؛ شايد دليلش حرفای شاهين باشه شايدم Mail رامين که دنيای دلتنگی بود!

من درک نمی کنم چرا وقتی جنبه شوخی نداريم با ديگران شوخی می کنيم و بهشون اجازه می ديم با ما شوخی کنن؟ بعد هم می شينيم و به اطرافيان می گيم که فلانی فلان حرف رو زد! نمی فهمم چطور وقتی قدرت تشخيص شوخی رو از جدی نداريم درباره هر مسئله ای با ديگران شوخی می کنيم اما جواب اونها رو جدی تلقی می کنيم! راه حلش ساده است شوخی نکنيم!

دارم غر غر می کنم خودمم می دونم! اينها همه مال دلتنگی است؛ دلتنگی برای دوستی که من بهش احتياج دارم ولی اينجا نيست تنها راه ارتباط ما شده نامه های الکترونيکی روزانه! نمی خوام تو نامه هام احساس دلتنگيم رو ببينه؛ خودش به اندازه کافی دلتنگ هست!

آسمون خاکستری! حرفای معترضانه يک دوست! ناراحتی يک رفيق و از همه مهمتر ابراز دلتنگی يک يار ؛ فکر کنم برای بی حوصله شدن آدم کافی باشه!

اما اين نيز بگذرد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٦


 

Let me be the person that you walk with in the mountains

Let me be the person that you pick flower with

Let me be the person that you tell all your inner feelings to

Let me be the person that you talk to in confidence

Let me be the person that you turn to in sadness

Let me be the person that you smile with in happiness

Let me be the person that you LOVE.

Hi

from morning till now there was some thing in my mind that I couldn't what it is!!! now I just get it! that was the poem! I love this poem! that's it nothing's more!

wish everything's going well!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٤


پدر خوانده گرامی

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

سلام

بازهم 5شنبه یه دنیا مطلب نوشتم که خوب دستش درد نکنه چون پست نشد! دارم کم کم به این نتیجه می رسم که از روش سنتی استفاده کنم! کاغذ و قلم!

خوب بگذریم! آخر هفته آرومی رو پشت سر گذاشتم ! هیچ جا نرفتم خونه بودم ! شب جمعه رو با پدرخوانده عزیز به سر بردیم! این آقای پدرخوانده در واقع از دوستان بسیار قدیمی و قبل از ازدواج خانم مادر و آقای پدر می باشند! ایران زندگی نمی کنه! اما سالی یکبار یه سفر تقریباً طولانی مدت  به وطن داره و  در تمام مدت اقامت من از هر فرصتی برای بودن و لذت بردن از این حضور استفاده می کنم! همیشه یه دنیا برای حرف زدن داریم! از کتاب و شعر گرفته تا درد و دلهای خومونی اونم درباره هر موضوعی! وقتی با اونم گذر زمان رو نمی فهمم! برای من تو زندگیم فرد خاصیه! عجیب دوستش دارم، همون اندازه که پدرم رو دوست دارم! هر بار که می ره من تا چند روز دلتنگم! خلاصه اینکه من این پدرخوانده گرام رو میپرستم!

جمعه هم در کمال آرامش در کنار خانه و خانواده گذشت! دیروز بعد از نزدیک 7 ساعت خیاطی به این نتیجه رسیدم استعداد خیاطی هم دارم! درست مثل آشپزی!!!!

دیگه اینکه دلم یه مسافرت خوب می خواد و اینکه یه دنیا کتاب نخونده دارم! 3 تا هم در حال خوندن که البته بدلیل خستگی روزانه شب خیلی کم فرصت خوندن پیدا می کنم!

آخر هفته فکرم مشغول یه سوال بود و اینکه چرا تو جامعه ما آدمها سر جاشون نیستن! شاید یکی از دلایلش مسائل مالی باشه! خوب اینجوری به قضیه نگاه کنیم :

فرض کنید بالاخره بعد از کلنجار رفتم بسیار با خودتون تصمیم به مهاجرت می گیرین و نهایتاً وکیل خودتون رو انتخاب می کنین و وقت ملاقات می ذارین! خانم مسئول شروع می کنه به پرسیدن سوالات متعدد! ببینم چه حالی بهتون دست می ده وقتی پس از پایان مکالمات خانم مسئول با لبخند ژوکوند بهتون نگاه می کنه و می گه : عزیزم تو با این تحصیلات ( لیسانس!) و موقعیت کاری خوب و خانواده خوب برای چی می خوای بری؟

نکته جالب قضیه اینکه چطور می خواین به این خانم ناسیونالیست ( کار ایشون انجام امور مهاجرت است! وکیل هم نیستن!) و کمی هم مومن و مذهبی بگین چون :

1-     نمی خوام تو جامعه ای زندگی کنم هنوز تکلیفش با خودش معلوم نیست! معلوم نیست آدماش مدن هستن یا سنتی؟ جووناش برای دوست دختر گرفتن کاملا غربی هستن اما زمان ازدواج کاملا سنتی!

2-     نمی خوام تو جامعه ای زندگی کنم که تو قرن ( قرن چندم هستیم؟) 21 ، معیار پاک بودن آدمها دستهاشون نه دلشون!

3-     نمی خوام تو جامعه ای زندگی کنم که زن برای خودش هیچی نداره! نه احترام، نه  حقوق قانونی و ....!

4-     نمی خوام تو جامعه ای زندگی کنم که اگه یه دختر 28 ساله بخواد مستقل زندگی کنه ( جدا از پدر و مادرش) حتما دلیلش اینه که می خواد بی بند و بار زندگی کنه!

5-      و هزار و یک دلیل دیگه!

نتیجه اینکه شما هم در پاسخ لبخند می زنین و تشکر می کنین و می یان بیرون! بدون اینکه به نتیجه ای رسیده باشین!

من نمی فهمم چرا باید یه آدم ناسیونالیست کارش دفتر مهاجرت باشه! تازه افتخار هم بکنه! آخه اینهمه دوگانگی؟!

این تنها یه نمونه کوچیکه! از نمونه ها زیاد داریم! یکیش خود من ! آخه مهندس کامپیوتر رو چه به بحثهای اجتماعی آقا ( ببخشيد خانوم ) برنامه ات رو بنویس!!!

همین دیگه!

هفته خوبی داشته باشیم! البته امیدوارم!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳