هفته نفرين شده من

سلام

من اصلاْ از اين روش نوشتن خوشم نمی ياد!( دارم غر می زنم ها!!!) آخه ديروز يه عالمه در باره هفته نفرين شده ام نوشتم اما پست نشد! حالا مجبورم خلاصه نويسی کنم!!!  

خلاصه: ۵شنبه شب بچه ها اومدن خونه ما؛ رفتيم بالا رو بالکن نشستيم خوب بود خوش گذشت. اما من دوباره تو دنيای خودم بودم اگه از اون شب ازم بپرسين جز چند جمله کلی بيشتر نمی تونم بگم! نکته جالبش : حالا اگه يه آدم بيکار پيدا بشه و ازم بپرسه از دنيای خودت چه خبر جوابش تنها يه لبخند خواهد بود! چون من نمی تونم جواب بدم نه به اين دليل که نمی خوام چون يادم نمی ياد! انگار هر بار که از دنيای خودم می يام بيرون حافظه ام رو پاک می کنن! نتيجه اخلاقی : من بايد اين بازی رو تموم کنم ( قدم اول) اما چجوری خودمم نمی دونم!!!

جمعه :امامه - هوا خوب - مناظر عالی - آرامش - باز هم دنيای ساکت خودم - کتاب - رانندگی در اوج خستگی اونم با همراه با ترافيک شديد جاده فشم!

شنبه : خسته از بی خوابی و کابوس - نگاه علی که گويای همه چی بود؛ هرچند که من بروی مبارک نياوردم و باز سلام کردم و بجای جواب سلام گفت : تموم کرد و من رفتم تو شوک! هنوز هم باورم نمی شه! نمی دونم عليرغم اينکه من و شايد حتی علی منتظر اين مسئله بودیم اما ته دلم منتظر يه معجزه بودم! سپيده از کما اومد بيرون اما اينجا؛ اون دنيا! باورم نمی شه! نتيجه اخلاقی آدما از دروغ گفتن به خودشون لذت می برن!

يکشنبه : خسته از تمام اتفاقات! تلفن امير و شوک دوم من! من نمی فهمم چرا بعضا ها هميشه تاخير دارن! يعنی اين آدم نمی فهمه وقتی ۲ روزش می شه ۲ ماه ديگه نبايد تماس بگيره! و من با تماسش داغون شدم! جالبه که من عاشقش نيستم!

دوشنبه : يه روز ديگه! نفرين هنوز ادامه داره! کنار شبنم و علی نشستم داريم گپ می زنيم يهو سرم و می زارم رو زانوهام و اشکهای سرازير و هق هق بی امون! وقتی سرم رو بالا می يارم دانيال اين پسر چينی با دهان باز نگاهی غمگين به اين دختر ( به قول شاهين : يگانه اختر خندان کارآفرين) نگاه می کنه! تا اخر روز هر بار که من رو می بينه دهانش به سمت باز شدن و بيان جمله ای ميره که با لبخند من متوقف می شه! برام جالبه تلاش اطرافيانم به منظور برگردوندن لبخند گم شدم! اطرافيانی که من حتی تصور نمی کردم به اين مسايل دقت کنن! شب علی زنگ زد نگران و .... نمی فهمم خودش داره از حال می ره بعد زنگ زده داره منو دلداری می ده! جواب می ده دوستی يعنی همين! و من دوستش دارم مثل يه دوست خوب!

سه شنبه :هنوز گيجم! کار دارم می خوام برم بيرون؛ وقتی علی عجله منو می بينه باز هم نگران می شه! باز هم لبخند يعنی خوبم! وقتی بر می گردم مثل پروانه دورم می چرخه و يه ريز می پرسه چيزی شده کجا رفتی خوبی و من خنده ام گرفته بهش اطمينان می دم که خوبم و چيزی نيست! اخر روز يکی بهم می گه اگه عاقل بودی اينهمه عشق اين آدم رو می ديدی و باهاش کنار ميومدی! باز هم لبخند؛ ته دلم جواب می دم اگه می دونستی که الان عزا داره عشق ۱۰ سالشه اينو نمی گفتی!

نکته ۱: يه وقت فکر نکنين که اين همش بود ها فقط خلاصه بود!

نکته ۲:تموم اينا تموم می شن! خورشيد هميشه اسير ابر نمی مونه! چون فردا هم يه روز زيبای ديگه است!من حتی تو اين هفته نفرين شده هم معجزه داشتم!

پی نوشت :

سالها دل طلب جام جم از ما ميکرد

وآنچه خود داشت ز بيگانه تمنا می کرد!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳۱


کابوسهای شبانه

سلام

صبح به خير. راستش تو اين مدت اونقدر درگير کارام بودم که فرصت نوشتن پيدا نکردم!

خوب البته وقت بهانه است؛

   زمستان بهانه است برف از آسمون خسته می شه

   پاييز بهانه است برگ از درخت سير می شه!

وقت هم بهانه است؛ ننوشتم چون تو دنيای ديگه ای بودم يعنی در واقعت تو دنيای خودم بودم! ذهنم اونقدر درگير بود که به يه سکوت طولانی رسيده بودم! بی حوصله و بدخلق! پنجشنبه شب با يکی از دوستام رفته بوديم بيرون؛ خيلی تلاش کرد حسم عوض شه اما من حتی سعی نکردم تلاشش رو ببينم و بجاش بهش غر زدم! نتيجه اينکه با حماقتم با درگير بودنم تمام زيبايی اون شب رو خراب کردم!

ديروز به اين نتيجه رسيدم اينجوری خيلی ها رو از دست می دم! از يک ماه پيش تا حالا توی شکم ( Shock) !

during these weeks in fact I didn't live, it was like walking in the dream or actually nightmare! didn't slee well even for one night! a month ago not only I break down, but also I lost a very god friend! I don't have even a call, I feel sorry for my self and feel a huge regret in the bottomn of my heart, may be I shouldn't talk abou it that time, may be I should accept him as a friend! Now I lost a friend I don't even know why! leaving me with out any explaination! even a word, I think I don't deserve it! so yesteday I decided to change the situation, I want my nightmare be finished! I know that I'm still strong enough to handle this! so this gonna be a new start!

می دونين احمقانه ترين قسمتش اينه که توی يه وبلاگ فارسی ؛ انگليسی بنويسی!

همينه ديگه!

بوسه زيباست نه براي هوس ...پرنده زيباست نه براي قفس ... دوست داشتن زيباست نه براي لمس كردن براي حس كردن با تمام وجود كاش ميشد اشك را تهديد كرد مدت لبخند را تمديد كرد كاش مي شد در ميان لحظه ها لحظه ديدار را نزديك كرد!

خودم که با اين متن خيلی حال کردم! دوستش داشتم!

خوب تا بعد!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠