بغض فروخورده من!

سلام

امروز از صبح تاحالا يا اشک تو چشمام جمع شده يا بغض توی گلوم گره خورده و من اينجا سر کار هيچ راهی برای از بين بردن اين حس ندارم!!!!

اينکه اين موضوع از کجا شروع شد رو نمی دونم؛ از خواب (بگم رويا يا کابوس هنوز نمی دونم) از mail رامين ( رامين يکی يعنی بهترين دوست منه که الان حدود ۱ ماهه از ايران رفته و من اينجا دلتنگش هستم؛ خيلی زياد؛ جاش خيلی خاليه؛ دنيا بدون اون اينجا يه چيزی کم داره!!!! شايد اينهم يجور عشقه!!!!) از حرفهای هفته پيش مجيد؛خلاصه اينکه نمی دونم چی شد که دوباره حس غريب تنهاييم اومد سراغم.

ديشب خواب ديدم؛ رويا يا شايدم کابوس نمی دونم.فقط می دونم تو خواب حسی رو تجربه کردم که تا حالا حسش نکرده بودم. گفتنش سخته؛ نمی فهمم چرا آدم نبايد بتونه راحت حرف بزنه؛ خواب ديدم يکی رو تو زندگيم خيلی دوست دارم يه مرد اونهم خيلی بزرگتر از من شايد کمی از پدرم کوچکتر!!!! اونهم کی يک مدير خيالی! کار فعليم ولی مديرم کس ديگه ای بود. هردو شرمنده از اين دوست داشتن و عشق! هيچ وقت کسی رو اينقدر با آرامش دوست نداشتم!!!! حس فوق العاده بود و همه چيز عجيب طبيعی! حاضر بودم برای بودن با اون هرکاری بکنم! صبح وقتی ساعت زنگ زد دلم می خواست دوباره بخوابم و باز خواب ببينم! صبح تازه فهميدم چقدر تشنه محبت و آرامش هستم!!!!

رامين بهترين دوست منه و من عجيب دوستش دارم از وقتی رفته هر روز برای هم mail می زنيم حتی اگه شده يک خط! امروز وقتی نامه رو خوندم فقط دوست داشتم گريه کنم. من با رامين خيلی خاطره دارم شايد به اندازه ستاره های آسمون و خوب حالا اون اينجا نيست و من احساس تنهايی می کنم!

هفته پيش با مجيد بحثمون شد. مجيد يه دوست کاريه! من نمی فهمم چرا آدما گاهی اونقدر احمق می شن که نمی فهمن بعضی حرفها فقط ابراز محبته! خيلی بهت بر می خوره وقتی به کسی(اونم وقتی خيلی ناراحته) می گی که خيلی برات عزيزه و دوست خوبيه و اون از حرفات يه مشت اراجيف برداشت می کنه و بعد بهت تهمت می زنه که تو می خوای ازش سواستفاده کنی و رابطه اون رو با دوست دخترش بهم بزنی! وقتی اين اراجيف رو می گفت خدا رو شکر کردم که اين احمق روبروم نيست چون حتماً چندتا سيلی ناب حرومش می کردم! آخه مگه می شه يکی ادعا کنه تو رو سه سال می شناسه بعد يکچنين مزخرفاتی تحويلت بده! خدای من!!!!

حالا هم دلم گرفته! از صبح تا حالا حتی نتونستم يه سر سوزن کار کنم!!!

بی خيال خودش خوب می شه! فعلاً!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٥


فرشته های برکت

سلام

راستش مدتها بود هوس جاده داشتم که بالاخره آخر اين هفته برآورده شد.مامان حدوداْ يک هفته است که رفته شمال آخر هفته هم ما تصميم گرفتيم بريم دنبالش هرچند که من مطمئن بودم مامان با ما بر نمی گرده ولی خوب بهانه ای بود برای سفر ؛ من هم که عشق جاده اونهم تو بهار؛ فوق العاده بود جاده زيبای چالوس با اون همه سرسبزی و زيبايی افسونگرش اين حس رو بهم می داد که هيج جای دنيا ايران نمی شه! دلم می خواست می تونستم يک ماه کار رو تعطيل کنم و برم ايران گردی اونهم با ماشين! چند وقت پيش با يکی از دوستام داشتم صحبت می کردم بحث شيرين ازدواج و معيارهای ازدواج پيش اومد؛ بهش گفتم اگه نتونم مرد زندگيم رو تا ۲ سال آينده پيدا کنم ممکنه به سرم بزنه و برم سراغ يه آدم پولدار. با تعجب نگاهم کرد و پرسيد چرا؟ لبخند زدم و بهش گفتم چون تنها راه آسون برای مسافرت دور دنياس!!!! بعدش يه عالمه خنديديم؛ خودم هم از جواب خودم خندم گرفته بود!!!!

بگذريم؛ کجا بوديم آها شمال! خلاصه خيلی خوب بود هوای تميز و دلنشين. محيط آرام و ساکت و يک دنيا خستگی من! جمعه نشسته بودم کنار مادر بزرگم که يکباره هوای کودکيم رو کردن سرم و گذاشتم رو زانوهاش و اون موهام رو نوازش می کرد! دلم می خواست زمان واسته و من تا ابد همينطور آروم و با اين حس امنيت بمونم! اونقدر اين احساس آرامش خوب بود که قدرت بيانش رو ندارم! دلم می خواست تا ابد کنارش بشينم به چهره پرچين و چروک اما مملو از عشقش نگاه کنم! به کسی که تمام اميد زندگيش خلاصه می شه به خوشی ما! دلم خيلی براش تنگه! و حالا مدتهاس که ته دلم احساس ترس بدی دارم! می دونم که مرگ حقه اما گاهی فکر می کنم آيا توان قبول اين مسئله رو دارم يا نه! گاهی که وقتها که از پيشش می رم از خودم می پرسم يعنی دفعه بعدی هم هست! برای همينه که هميشه می ترسم مهاجرت کنم!

گاهی فکر می کنم تا کی می خوام اينقدر وابسته بمونم و جالب اينکه من عاشق ای وابستگيم!!!!

گاهی نمی تونم درک کنم آدمهايی رو که اين فرشته ها پربرکت خونه تنها رها می کنن و خودشون اينجوری قانع می کنن که خانه سالمندان براشون راحتتره! مدتهاس دارم فکر می کنم برم و به يکی از اين آسايشگاهها سر بزنم اما هنوز مطمئن نيستم که چنين کاری ازم بر بياد! البته چند سال پيش درباره بهزيستی هم همين حس رو داشتم اما نتيجه اين شد که برای مدتی شدم معلم بچه های دبستانی و حس کردم چقدر بودن با اين بچه ها برام جالبه و ارضا کننده است!!!

خودمونيم ها گاهی خودم هم نمی تونم از نوشته هام سر در بيارم! خيلی بی ربط می نويسم! خوب اينهم يه جورشه!!!!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٤


 

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسيد سوار

آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاريکی شنها بخشيد و

به انگت نشان داد سپيداری و گفت :......

من ديوونه اين شعرسهرابم! کلا شعراش و دوس دارم اما اين يکی يه چيز ديگه اس!!!

همين ديگه! امروز اصلاْ حس نوشتن ندارم.بی خيال!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٩


 

سلام

راستش تو اين چند روز اونقدر ذهنم درگير کار بود که حتی حوصله نوشتن هم نداشتم!!!

خوب زندگيه ديگه! بگذريم.

يه سال ديگه هم گذشت.اونهم چه سريع! ۲۸ سال وقتی فکرش رو می کنم زيادی اين عدد به نظرم بزرگ مياد. نمی دونم چرا! چند روزه که هوا گرفته نمی دونم به خاطر هواس يا چيز ديگه که من تو اين چند روز همش تو گذشته سير کردم. خونه قديمی پدربزرگم با اون حياط با صفا! ايوان هميشه تميزش.

تابستونا که ميشد عصرا حياط رو آب و جارو می کردن و ايوون رو. باغچه خيس و سرزنده با اون حوضچه فسقلی که در واقع فقط يه آب نمای زيبا بود و در نظر ما بچه ها مايه سرگرمی! عصرونه رو ايوون. حالا ديگه بستگی داشت گاهی نون و پنير هندوانه يا شايدم انگور. گاهی کاهو سرکنجبين (سرکه انگبين) غروب زيبای خورشيد و ما که يکجا بند نبوديم و بايد به زور بهمون عصرونه می دادن. بعدشم شام که اونهم بسته به شرايط و نفرات تو ايوون بود. فصل انجير عشق کندن انجير از درخت قديمی و کهن و زير درخت خوردن انجيرهای نشسته و فرياد بزرگترها که :«شاخه ها رو شکوندين از درخت بيايد پايين و يا اول بشورينشون يعد بخورين!» نمی دونم هوا اونوقتها تميز بود يا ... که ميوه های درختی نه طعم خاک می داد و نه دود! فصل انگور و حتی خيلی قبل از فصل عشق کندن و خوردن انگور!!!

هنوز که هنوزه دلم هوای خوونه قديمی با اون زيرزمين ترسناک و اتاقهای برزگ و زياد و حتی اون آب نمای قديمی رو می کنه!

امروز از به جای اون خوونه قديمی يا ساختمان نوساز اونم با رونمای سنگی مشکی(درست مثل سنگ قبر) باقی مونده ! يه جورايی خوشحالم که اون خوونه ديگه نيست چون خاطره خيلی که حالا ديگه نيستن رو با اون خونه دارم! بزرگترايی که برکت خونن و از همه مهمتر پدربزرگم که اون خوونه بدون اون بی لطف است!

امروز که فکرش رو می کنم می بينم حاضرم خيلی چيزام رو بدم ولی برای حتی يک ساعت برگردم به اون روزا! کنار اونهايی که بودن و حالا ديگه نيستن و من بد دلتنگشونم! گاهی فکر می کنم چقدر دلم می خواد مسافر زمان بشم!!!

هنوز که هنوزه عادت روی ايوون غذا خوردنمون ترک نشده! خوشحالم که خوونه فعلی هم يه باغچه فسقلی داره و هم يه ايوون که البته ايوونش رو طبقه سومه!!!!

می دونم نبايد تو گذشته ها زندگی کرد ولی خيلی خوشحالم که خداوند به آدمها قدرت به ياد اوردن رو داد چون باهاش می تونم با ياد عزيزام زندگی کنم! ياد اونها گاهی اشک و گاهی لبخند با خودش به ارمغان می ياره!

ياد همشون بخصوص بزرگترها گرامی!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٥