ثانيه های آخر سال!

سلام

خوب من خوبم! جدی می گم فقط کمی دلم شور میزنه که اونم تا زمانیکه سال تحویل نشه ادامه داره!

چقدر خوشحالم که سال داره تموم میشه! چقدر برای سال جدید هیجان دارم.

امسال هم گذشت با تمام خوبیها و بدیهاش، با تمام غمها و شادیهاش، اشکها و لبخندهاش، با تمام لحظات زیبا و زشتش! با تمام عشقها و دوست داشتنش! سال 85 هم گذشت، مثل تمام سالهای قبل! فقط خاطراتش موند، که برخی رو باید حفظ کنی و برخی بسپری به دست باد، که برن و فراموش شن. یکسال دیگه هم گذشت و تنها تجربیات شیرین و تلخش موندن. راستی چقدر به تجربیاتمون اضافه شد؟ به اندازه چند ماه؟ یکسال؟ یا شایدم...؟ چقدر در این سالی که گذشت از تجربیات قبلیمون استفاده کردیم؟ درباره خودم باید بگم خیلی بهتر از سالهای قبل بود! خیلی خوب یاد گرفتم که جایگاه تجربیات خوب و بد، صندوقچه توی انباری توی زیرزمین خاک گرفته نیست! که اگه اینجوری باشه تجربه به هیچ دردی نمی خوره! تجربه برای استفاده است، برای اینکه زندگیت بهتر شه! یکجایی یکبار خووندم تجربیات آدم مثل دو تا فیلم می مونه، یکی فیلمی از موفقیتها و یکی از شکستها، همیشه باید هر دوتای اینها رو ببینی هم برای اینکه دچار غرور کاذب نشی و هم برای اینکه اعتماد به نفست رو از دست ندی! این دوتا لازم و ملزوم یکدیگن! آخر سال که میشه بهترین زمانه که این دوتا فیلم رو بزاری و ببینی! ببینی که تو سالی که گذشت چطور زندگی کردی! بگذریم.

همیشه این وقت سال که میشه ناخودآگاه یاد عیدهای قبل میوفتم! سالهای قبل، زمانیکه خیلیها هنوز بودن، اون زمانیکه همه باهم سر سفره هفت سین میشستیم و بزرگ خوونواده، که یا پدربزرگ مادری یا پدریم بودن، قرآن به دست می گرفتن و منتظر تحویل سال می شدیم. اون زمانیکه همه از ته دل، زیر لب بعد از بزرگ خوونواده تکرار می کردن « یا مقلب القلوب و الابصار». از همون زمانها همیشه لحظه تحویل سال دلم میلرزید. از وقتی که یک دختر بچه کوچولو بودم. همون وقتهایی که بهمون می گفتن موقع تحویل سال نارنج توی آب می چرخه و ماهی که تا اون لحظه ساکن بوده حرکت می کنه و من هرسال چشم می دوختم تا حرکت نارنج در آب رو ببینم. اون وقتهایی که سفره ها پربرکت و بود خوونه ها پر از عشق و صفا، که بخش مهمش بخاطر بزرگای خوونه بود، بزرگهایی که حالا خیلیهاشون نیستن و من هرسال دلتنگشونم و سر سفره برای آرامششون دعا می کنم.

آره امسال هم گذشت، مثل سالهای قبل. یک عده اومدن و یک عده رفتن، دوستهایی که بودن و حالا نیستن، دوستهای جدیدی که به زندگی رنگ بوی تازه میدن، بزرگترهایی که دیگه نتونستن اسارت تن رو دووم بیارن و کوچولوهایی که نتونستن برای اومدن صبر کنن و قبل از سال از راه رسیدن، مشکلاتی که حل شدن و اونایی که لاینحل هنوز باقی موندن. این وسط خوونه تکونی دل، حس و حال غریبی بهت میده. آره امسال هم گذشت. سال سگ که برای خیلیها سال بدی بود! برای ما، بی انصافی نمی کنم هم خوب بود و هم بد. برای من مملو از اتفاقات عجیب و غریب. یخ دلم کمی باز شد و نیمه دوم سال دل بستم. سال 85 هم گذشت حتی تلخیهاش هم به نوعی شیرین بود. این هم نوعی شیرینیه دیگه! بگذریم.

امروز هم گذشت یعنی داره می گذره، تا الآنش که خوب بوده! کلی کار انجام شد، از قبل از ظهر تا همین چند دقیقه پیش با پدرخوانده گرامی بودم و ناهار دلپذیری با هم خوردیم، خودمون دوتا، کلی گپ زدیم و کلی هم خوش گذشت. اگه سال بخواد اینجوری تموم شه که خیلی خوبه!

خوب من مسافرم، امشب، رفتنم با خودمه و برگشتنم با خدا! بی حرف پیش اول هفته دیگه تهران هستم. تنها راه تماس هم موبایل خواهد بود. تصمیم ندارم نوت بوک رو با خودم ببرم. دارم از تکنولوژی فرار می کنم! دارم میرم کمی با خودم خلوت کنم.

خوب دوستای خوبم، پیشاپیش سال جدید رو به همه تبریک میگم. اگه هر بدی هم ازم دیدین بدونین بی قصد و غرض بوده و با اینحال شرمنده. به بزرگی خودتون ببخشین. امیدوارم که امسال سال خوبی برای همه باشه. سالی باشه مملو از سلامتی، ثروت، موفقیت، شادی، خوشبختی و از همه مهمتر عشق.

لحظه تحویل سال دعا یادتون نره!

خوب و خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٩


روزهای آخر سال!

سلام

خوب چه می کنین با روزهای آخر سال! یا به قول خومون با این دقایق 90! من که می گذرونم! البته با دلهره و اضطرابی شیرین و  صد البته اتفاقات عجیب و غریب آخر سال!

از پنجشنبه تعطیلات من شروع شده و من خوونم! البته خوونه که چه عرض کنم! مشغول کارای عقب مونده و کارایی که باید امسال تموم شن! تنها چیزی که دلم میخواد اینه که زودتر امسال تموم شه! نمی دونم چرا اما دوست دارم زودتر تمووم شه!

دیروز یک سر رفتم یکی از شعب مون! وای خدای من وحشتناک شلوغ بود! شماره گرفتم و در کمال تعجب دیدم ساعت 10 صبح فقط 220 نفر مونده اند تا شماره من! فکر مردم رو که می کنم دلم بد می سوزه! بماند که من همیشه محبت دوستان شامل حالم میشه و کلا خیلی منتظر نمی مونم! ولی دیروز وقتی وضعیت رو دیدم حتی دلم نمیومد محبت همکارا رو قبول کنم! بماند که بالاخره اونا برنده شدن و خارج از نوبت و مابین کارای مشتریا و به حساب حق آب و گل کارم رو انجام دادن اما با این وجود باز هم یکساعت و خورده ای تو شعبه بودم! البته تو شعبه منتظر موندن من کجا مشتریا کجا! من که تمام مدت با بچه های قدیمی و جدید گپ می زدم و راحت نشسته بودم تازه ازم پذیرایی هم میشد! این کجا و منتظر ایستادن مشتری و کلافگی اونا کجا! خلاصه که کار انجام شد! ترافیک خیابونها هم که نیازی به بیان نداره!

از روز اول تعطیلات دارم فقط فیلم می بینم و کتاب می خوونم! کتاب « نامه به کودکی که هرگز زاده نشد.» رو تموم کردم مال اورینا فالاچی، محشر بود! ترجمه ای روان و خود کتاب هم که دیگه هیچ! جا داره از روشنک گلم بابت معرفی کتاب تشکر کنم. خوب بریم سراغ فیلم:

1-  سکوت بره ها: برای چندین و چندمین بار! بازی محشر آنتونی هاپکینز و جودی فاستر! هیچوقت از دیدنش سیر نمیشم!

2-     تر دست (Illusionist) : اینم فیلم جالبی بود!

3-     اما (Emma) : یک فیلم سبک قدیمی و میشه گفت رمانتیک! بد نبود!

4-     آذرخش (Firelight) : فیلم بدی نبود، اینم احساسی بود!

5-  Two weeks notice : نمی دونم چی ترجمه اش کنم! این یکی رو چون هم هیو گرانت و هم ساندرا بولاک رو دوست دارم، دوست داشتم! یک کمدی رمانتیک!

6-  50 First dates : بالاخره از مدتها تونستم ببینمش! اگه از فیلمهای کمدی آدام سندلر خوشتون میاد اینو حتما می پسندین! یک فیلم کمدی که البته عینا همین فیلم رو در ایران ساختن، فقط مشکل اینه که من اسم نسخه ایرونیش رو به یاد ندارم! فکر کنم فیلم چپ دست بود! نمی دونم!

می بینین اگه حساب کنین از پنجشنبه تا حالا من تقریبا روزی 2 تا فیلم دیدم، البته کتاب هم مثل معمول در دست خووندن دارم! تنها کاری که هنوز شروع نکردم پازل! نمی دونم گفته بودم یا نه، یک پازل خریدم 1000 تکه! « لبخند ژوکوند»، همیشه عاشق این نقاشی بودم، هربار می رفتم شهر کتاب زمانی رو روبروی این پازل می گذروندم و تصور می کردم که باید کار محشری از اب در بیاد و اینبار دیگه نتونستم مقاومت کنم! حالا منتظر فرصتی برای درست کردنشم! مشکل جا دارم! همیشه پازلهام رو روی میز نهارخوری می ساختم، و حالا بخاطر عید نمی تونم! خانوم مادر برام خط و نشون کشیده! حالا باید یک جایی براش پیدا کنم! معمولا بسته به وقت و سختی پازل این 1000 تکه ها بین 3 روز تا یک هفته طول می کشه که تموم شن! دلم برای شروعش میلرزه. باید براش یکجای مناسب پیدا کنم!

دیگه اینکه همین، فعلا که خبر خاصی نیست! پس تا بعد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٧


هفته اخر سال!

سلام

خوب نمی دونم از کجا شروع کنم یا حتی چی بگم! اصلا نمی دونم چرا دارم می نویسم! بعضی ها می گن وقتی حرفی برای گفتن نداری بهترین موضوع هواست!

من که مرده این هوام! بوی عید؛ بوی بهار؛ بوی تولد دوباره؛ بوی زندگی! هنوز دلم شور میزنه و می دونم این دلشوره (البته از نوع شیرینش) تا لحظه تحویل سال دامه داره! و من که عاشق این حس و حالم! اگه اتفاق خاصی نیوفته؛ از امروز ظهر تعطیلات من شروع میشه تا روز ۱۴ فروردین! اینکه عید رو کجام رو نمی دونم!  راستی همین الان من اولین عیدی امسالم رو گرفتم! البته اولی که نه! ولی خوب اولین عیدی رسمی!

هفته ای که گذشت آروم و نمی دونم؛ نمی تونم براش لغت مناسبی پیدا کنم! هفته ای که گذشت پر از اتفاقات خوب و بد بود؛ پر از پیشنهادات جالب؛ پر از هیجان!

چهارشنبه سوری خوبی داشتیم! مثل هر سال همه جمع شدیم تو کوچه! آتیش و ترقه های پر صدا و رسم و رسوم قدیمی! مثل هر سال خوش گذشت و بی حادثه! شب زیبایی بود!

دیشب با یکی از دوستان خوبم (و البته استاد زبانم) و همسرش رفتیم شام بیرون؛ خیلی خوش گذشت؛ دلم براشون خیلی تنگ شده بود!

دیگه اینکه نمی دونم تا اخر سال باز هم بیام یا نه! اگه اومدم که هیچ اگر هم نه که عید همگیتون مبارک!

راستی یادم رفت بگم؛ دیروز زد به سرم و یک نامه رسمی برای فیلمنامه نویس فیلم ۳۰۰ نوشتم! نامه ای کوتاه ولی خوب دیگه! شنم وقتی خوندش گفت: بابا اعتماد به نفس! نمی دونم چرا اما حس کردم یکی باید یه کاری بکنه؛ نمی گم اون یکی منم نه؛ اما به عنوان یک ایرانی دلم میخواست به این فیلم اعتراض کنم! برام مهم نیست که طرف این نامه رو می خوونه یانه! برام مهم نیست که اصلا بهش اهمیت میده یا نه! اما برام مهم بود که اعتراضم رو اعلام کنم! حتی اگه به چشم نیاد!

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤


انتظار؛ انتظار و باز انتظار!

سلام

خوب حالم؛ نمی دونم چطوره! جالبه نه! آدم ندونه خوبه یا بد! ولی خوب منم دیگه!

امروز صبح حس از خواب بیدار شدن اصلا نبود! اما بلند شدم! هوای بعد از بارون اونقدر محشر بود که تنها چیزی که دلم نمی خواست این بود که بیام سر کار! دلم هوای جاده و بارون و قهوه داغ داشت! از همه مهمتر رانندگی تو جاده چالوس! اونم تنها! با موزیک خوب و بلند! واستی کنار جاده و غرق شی تو اون همه تازگی و هوای خوب! نفس بکشی و قهوه داغ! شایدم کمی شکلات! این آخری رو نمی دونم!

همیشه آخر سال که میشه دلم میگیره! نمی دونم چرا! از یکطرف هیجان سال نو رو دارم و از یکطرف کلافگی آخر سال! سالها بود اینقدر منتظر سال نو نبودم و اینقدر منتظر بهار! اما امسال؛ مثل قدیما دلم هوای بهار رو داره! منتظرم که سال جدید بیاد! هیجان نو شدن و تازگی! دارم خوونه تکونی می کنم! دارم خوونه دلم رو می تکونم! کاری که مدتهاست که نکردم! سرخ پوستها یک رسمی دارن که قبل از سال نو توی چادرشون راه میوفتادن و نگاه می کردن ببینم از چه چیزهایی در سال گذشته اصلا استفاده نکردن و بعد اونها رو دور مینداختن تا جا برای چیزهای نو باز بشه! من عقیده دارم این کاریه که حتما آدم باید با دلش انجام بده! باید کمی جا باز کنی تا بشه آدمهای جدید و اتفاقات جدید رو تو خوونه دلت راه بدی! حالا من دارم خوونه دلم رو می تکونم و باز دارم برای زندگیم تصمیمات جدید می گیرم!

بهار داره میاد من میرم که به ۲۹ سالگیم نزدیک شم! یه زمانی وقتی بهم می گفتم فلانی ۲۹ سالشه فکر می کردم وای چقدر بزرگه! اما حالا می بینم نه بابا از این خبرا هم نیست! بجای اینکه از نزدیک شدن به ۳۰ سالگی ناراحت باشم؛ احساس زیبایی دارم! حس می کنم دارم متحول میشم! من مطمئنم که امسال سال خوبی خواهد بود؛ با یک دنیا اتفاقات جالب و خوب! با یک دنیا آدمهای تازه و خوب! و من میرم که به تجربیاتم اضافه کنم و از تجربیات قبلیم بهترین استفاده رو کنم!

دلم شور میزنه! همیشه همینطوره! هر ثانیه که به آخر سال نزدیکتر میشم؛ دلشوره و اضطرابم هم بیشتر میشه! هفته آینده برام زمانه خووبیه که سالی رو که گذشت رو تحلیل کنم و ببینم برام چی داشته! این یکی ار بهترین قسمتهای ساله! میشینی و راه اومده رو نگاه می کنی و برای باقی راه برنامه ریزی می کنی! من میدونم که سالی که پیشرو دارم سال خوبی خواهد بود! چون من اینجور میخوام! دلم می تپه برای سفره هفت سین و نشستن و صدای غریب « یا مقلب القلوب و الابصار؛ یا مدبر اللیل و النهار؛ یا محول الحول و الاحوال؛ حول حالنا الی احسن الحال!» قلبم می تپه با بالاترین حدی که میتونه؛ داره از سینه ام میزنه بیرون! درد قدیمی داره امونم رو میگیره اما اینم خوبه! چون بهم میگه که من هنوز هستم! هنوز زنده ام و نفس می کشم و هنوز به آینده ای که پیشرو دارم امیدوارم!

خوب خوش باشین؛ یک دنیا!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٢


شک و ترديد من!

یه دل میگه نشو عاشق کس                     یه دل میگه میمیرم بی نفس

یه دل میگه برم و                                     یه دلم میگه خو کن به قفس

یه دل میگه پر رنگ و ریا ست                      یه دل میگه این رویای ماست

یه دل میگه بگم و                                    یه دلم میگه فردا ببار

یه دل میگه پر از عشقم هنوز                      یه دل میگه که بساز و بسوز

                                   سر کن  بی فروغ

                                    خو کن به دروغ

                                    این عمر دو روز

یک بوم دو هوا                                        خسته ام به خدا

نمی خوام و می خوام                              بشم از تو جدا

رویای عزیز                                             تردید و گریز

                           بی عشق نمی تونم به خدا

سلطان قلبم، بی تو سرابم                       آلوده فکر ناجور و تردید

برگرد و از من عشقی بنا کن                     کانون روحم به عشق تو لرزید

سلام

خوب حالم فکر کنم بهتره! این دیگه آخر رو راستی بود!!!! شعر بالا مال رضا صادقی! یهجورایی وصف حال منه!  از صبح تا حالا دارم یکی این یکی هم یک اهنگ از Sunboyz گوش می کنم :

عاشق شدم آی گل بهار

عاشقت منم، پاییز و نیار

عاشقت شدم یار مهربون

من دوستت دارم پیش من بمون

....

خیلی این آهنگ رو دوست دارم! دیگه اینکه فعلا خبر خاصی نیست! دیروز که از صبح زود درگیر شله زرد پزون بودم! اونم دست تنها! به قول خانوم مادر، امسال هم به خیر و خوشی گذشت، تا سال دیگه! نمی دونم سال دیگه کجام! اگه باشم که هیچ اگه نبودم هم نمی دونم!!!!

دیگه اینکه همین!

خوب خوش باشین.

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٠


هفته ای که گذشت!

سلام

خوب راستش فکر کنم خوبم! جالبه نه؟ هفته پیش هفته عجیبی بود!

دوشنبه : مرخصی بودم، آخه حالم اصلا خوب نبود!!! بعد از ظهر با یک آشنای قدیمی قرار داشتم، یکی که حتی سخته اسم دوست روش بزارم، دلیل رفتنم هم فقط از سر کنجکاوی بود، می خواستم ببینم چی شده بعد از این همه مدت سراغ منو گرفته! حدسم درست بود، هرچند که مطمئن بودم اینبار حرفی نخواهد زد!!! نمی فهمم چرا بعضیها به خودشون اجازه میدن به شعورت توهین کنن! قسمت جالبترش اینه که یکی از دوستای مشترکمون که از قضا همکار فعلی این باباست، دیروز تماس گرفت که دلم هوا تو کرده و می خوام ببینمت! می تونم حدس بزنم قضیه چیه! اطلاعات! بگذریم!

سه شنبه : یکروزی مثل همه روزای دیگه! شب رفتم شهر کتاب، یادم نبود که اونم اونجاست وگرنه نمی رفتم! رفتم، بین قفسه ها بودم که از پشت سر صدام کرد، مثل اون وقتها! هنوزم چشماش برق میزنه، هنوزم دست و پاشو موقع حرف زدن گم می کنه! تمام خاطراتمون زنده شد و برای چند دقیقه برگشتم به چند سال پیش! نذاشت پول کتابها رو حساب کنم! باهام اومد بیرون، گفت و گفت، از اشتباهاتش و ...! و باز فرصت خواست و من فقط نگاهش کردم! حرفی برای گفتن نبود! وقتی برگشتم خوونه، خانوم مادر نگاهی به من و کتابها کرد:

-         رفته بودی اونجا؟ بودش؟ دیدیش؟

-         متعجب نگاهش می کردم و فقط سر تکون می دادم!

-         هنوزم ...؟

-         نذاشتم حرفش تموم شه، مگه دوست داشتن از بین میره؟

نمی دونستم باید چیکار کنم! تصمیم هم ندارم کاری کنم! حوصله ندارم!

چهارشنبه: یکروز دیگه از زندگی! یکسری نوشته، یک وبلاگ که عجیب بهمم ریخت! تا اوج جنون و حسادت! خشم و ...! باورم نمیشد، این منم، این احساسات یعنی چی؟ اصلا من چه حقی داشتم! عجولانه به قاضی رفتم، شنم (Shanam) بهم گفت یک حس یکطرفه است، آروم باش و بعد یکبار دیگه بخوون! آروم شدم و دوباره خووندم، حق با شنم بود! پشیمون شدم و خجل! باید از کسی معذرت می خواستم، فقط بخاطر این افکار ناعادلانه! شنم می گفت دیوونه شدم، آخه آدم بابت فکر هم معذرت خواهی می کنه؟ گفتم : آره، چراکه نه، تهمت تهمته، چه تو فکر و دلت چه به زبون! گناهه! نمی خوام سال رو اینجوری تموم کنم! فقط گفت : نمی دونم تو کی هستی! عصری رفتم دنبال خانوم خانومها (مادر بزرگ مادریم) اوردمش پیش خودمون، دلم میخواست آخر سالی پیش ما باشه! اینجوری خاله هم کمی به کاراش میرسید. از وقتی اومده من آروم گرفتم! الآنم نشسته روبروم داره قربون صدقه ام میره و دعام میکنه! آرامشش وجودش آرومت می کنه! شب زنگ زدم به دوستی که باید ازش معذرت میخواستم، نشد صحبت کنیم!

پنجشنبه : آخر هفته و حس زیبای پایان هفته، رابین هود و آب انبه، آب میوه مورد علاقه ما! هردو خوشحال از استراحتی که در پیشه! سکوت و سکوت و سکوت! از ظهر تماسهام با دوست مذکور شروع شد! نمی دونم چه باید بکنم! همه ازم فرصت میخوان و من موندم چیکار کنم! باید فکر کنم! راستش دلم میخواد امسال زودتر تموم شه! نمی تونم درک کنم، آدما هرجور دلشون خواست باهات رفتار می کنن و بعد ترکت می کنن و بعد برمی گردن و می گن بیا از اول شروع کنیم! نمی تونم ذهنم رو متمرکز کنم! ولش کن! الآن وقتش نیست!

امروز : اتفاق خاصی نیوفتاده! فقط کتاب و فیلم و همین! درد قدیمی قصد آروم گرفتن نداره، منم که پر رو قرار نیست کم بیارم!

بعد از مدتها رفتم جلوی آیینه و نگاهی به دختر درون آیینه انداختم! تعجب کردم وقتی دیدم جلوی موهام اینقدر در این مدت کوتاه سفید شده! خوشگله، اما خبر از گذر عمر میده! موهام بلند شده و داره کلافه ام میکنه! میخوام کوتاهشون کنم! دلم لباس سفید میخواد و شمع و عود! باید برم شمع بخرم، تقریبا تمام شمعهام و عودام رو مصرف کردم!!! آی مزه میده!

بوی بهار میاد و من که عاشق این حال و هوام! امروز اولین غرغر سفره هفت سین رو زدم! غرغر کردم که چرا خانوم مادر سفره هفت سین رو نمی ندازه! می گه زوده و من اصرار که نه! فردا شله زرد پزونه منه! یک نذر قدیمی، چقدر قدیمی نمی دونم! فقط می دونم که چند ساله دارم می پزم، نخندین ها حتی نذرم یادم نمیاد چی بوده! شاید یجور ادامه سنت قدیمی مادر بزرگ پدریمه!

همین! خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸


من تورا هنوز چشم در راهم!

عزیزکم سلام

امروز درست ...، نه نمی خوام حساب کنم، آخه روزهای بدون تو بودن روز حساب نمیشه! می شنوی، صدای بهاره، داره آروم و آهسته میاد، صدای خش خش پاش رو میشنوی، می شنوی شمیم دلنشین سبزی زندگی رو؟ برو جلوی پنجره، بازش کن، می بینی داره بارون میاد، بارون، همونی که هر دومون عاشقشیم! می شنوی صدای زیبای بارون رو، با یک دنیا عشق و محبتش رو! رفتم زیر بارون، چشمام رو بستم و صورتم رو کردم رو به آسمون، رو ابرهایی که با سخاوت میبارن و زمین رو سیراب می کنن و از خودم می پرسم سخاوت تو کجاست، چی میخواد عطش دل من رو برطرف کنه!

...م، می بینی داره بارون میاد، درست مثل اون جمعه شبی که از هم جدا شدیم و تو هوای پیاده روی زیر بارون داشتی! عجیب وجودم سرده، نمی دونم از خیسی لباسمه یا از سرمای قلبم! سرمای بی تو بودن!

شیرینم، نهالی که توی قلبم کاشتی جوونه زده، نگهداری می خواد و آب و نور! بیشتر از هر چیزی به گرما نیاز داره! دارم تلاش می کنم گرما رو به قلبم باز گردونم تا این نهال از بین نره! دارم برای به بار نشستنش تلاش می کنم، دارم می جنگم! اما تنها! جوونه های این نهال نیاز به گرما دارن، نیاز به نور، تو نیستی و من تنها با خاطراتت دارم سر می کنم، جوونه ها نیاز به خورشید حضور تو دارن و من تنها می تونم از خاطراتت مثل آفتاب پشت ابر استفاده کنم، این آفتاب بی رنگ نه قدرت باز کردن یخ وجود من رو داره، نه برای رشد و به بار نشستن نهالمون قدرت داره! اما خوب چه میشه کرد، اینم رسم زمونه است! رسم غریب زمونه!

عسلکم، دیشب گذرم به شهر کتاب افتاد و نگاهم به کتاب «پیامبر» و به ذهنم رسید : « آنگاه المیترا باز به سخن درآمد و گفت درباره زناشویی چه می گویی، ای استاد؟

و او در پاسخ گفت :

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.

هنگامی که بالهای سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود.

آری، شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود.

اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند.

به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید:

بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما.

جام یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام منوشید.

از نان خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده نان مخورید.

با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همانگونه که تارهای ساز تنها هستند، با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند.

دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه داری.

زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل های تان را نگه دارد.

در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ: زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند و درخت بلوط و سرو در سایه یکدیگر نمی بالند. »

و حالا من از خودم می پرسم ما کدوم یک از قوانین بالا رو اجرا کردیم، کدوم رو مدنظر قرار دادیم و می بینم ما هیچ تلاشی حتی برای فهم این نکات به ظاهر ساده انجام ندادیم! نه من و نه تو! شاید من باید بلندتر این قوانین رو فریاد می زدم و تو سعی در شنیدنشون می کردی! هرچند افسوس گذشته چیزی رو عوض نمی کنه، تنها زمان حال رو هم ازمون می گیره! باشد که یاد بگیریم کتابها تنها برای خووندن و تجربیات قدیمی تر ها تنها برای شنیدن نیست، که اگه نیاموزی عمل کردن رو همه اینها بی فایده است! کاش به خاطر داشته باشیم که چه زود دیر میشه و همیشه راهی برای برگشت نیست!

شیرین جانم، تنها می توونم ازت بخوام مراقب سلامت خودت باشی، جسم و روح هردو! مثل همیشه تنها می تونم برات آرزوی کافی کنم! خوب و خوش باشی، عزیزترینم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦


رسم غریب زندگی!

سلام

خوب راستش نه خوبم و نه بد! تازه از دکتر اومدم! درد قدیمی برگشته، کاریش هم نمی شه کرد! جواب دکتر عزیز خوونوادگی هم یکیه : دخترم نباید عصبی شی! برو مرخصی برو مسافرت! اصلا کارت رو عوض کن! گاهی این کلمات آروم گفته می شه و گاهی با تهدید : فکر کنم باید با آقای پدرت صحبت کنم! به قول خودش این تنها تهدیدیه که باعث میشه من برای یک مدت کوتاه آدم شم! بگذریم!

آخر هفته مثل همیشه بود! بدون هر اتفاق خاص! کتاب خووندم و فیلم دیدم و رفتم پیش خانوم خانومها!

بعد از سالها تونستم فیلم NothingHill رو ببینم! خوب حرفی درباره اش ندارم! من دوسش داشتم!

فیلم Holiday رو دیدم! خوب بود! برای اینکه حس و حالت رو عوض کنی خوبه!

کتاب «سومین قربانی» رو خووندم! یک کتاب پلیسی-جنایی! از اونایی که رو اعصابته ها! اما خوب جالب بود.

کتاب «شماره تلفنت رو گرفتم» رو هم تموم کردم، این یکی هم جنایی-پلیسیه! اینم بد نبود!

هنوز حالم خوب نیست! جمله رو داشتین؟ درد دارم نافرم! دلتنگم بد! از بیخبری بدم میاد فعلا تو بیخبریه مطلقم! دیگه اینکه همین! حوصله کار ندارم! هنوز دنبال کار هستم! میخوام کارم رو عوض کنم! نتیجه اینکه دنبال کار هستم! دنبال کارای رفتنم! دلم هم تنگ شده خیلی زیاد!

زندگی رسم خوشایندی است! آره خوب قبول! خوشایند اما غریب!

دیشب با موونیکا و شنم( از دوستام) رفتیم شام بیرون، آخه تولد موونیکا بود! منم که حالم خراب! باید هم بروی خودم نمیووردم! زود هم رسیده بودم و منتظر بچه ها بودم! داشتم به هفته ای که گذشته بود فکر می کردم و ... که دیدمش! باورش برام سخت بود. سالها بود ندیده بودمش! به سمت اومد و در آغوشم کشید و هر دو تقریبا فریاد میزدیم! «طنازم، خیلی وقتها به فکرت بودم!» چقدر شیرینه وقتی یک دوست قدیمی اونم خیلی قدیمی رو بعد از سالها پیدا می کنی! احساس زیبایی! شماره رد و بدل کردیم و قرار شد با هم در تماس باشیم. انگار برگشته بودم به عقب، به دوران خوش تحصیل! از من یکی دوسال بزرگتره! اما همیشه دوسش داشتم! سختی کشیده بود! اما محکم و استوار و پرانرژی! ستایشش می کردم و حالا بعد از این همه سال وقتی با اون پسر بجه دیدمش، اولین تصورم این بود که مادر شده، بعد فهمیدم که نه پسر بچه، برادرزاده اشه! چقدر زیبا بود دیدن دوباره اش! تا وقتی بچه ها اومدن غرق در خاطرات گذشته بودم! تمام اون سالهای زیبا! آره زندگی رسم خوشایندی است، غریبانه خوشایند.

همین! خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳


صبر، صبر، صبر!

یار مرا، غار مرا، عشق جگر خوار مرا
                                                یار تویی، غار تویی، بیش نیازار مرا
سلام
خوب یک روز دیگه ا زندگی هم شروع شد! امسال هم داره کم کمک به آخر می رسه! اینم بخشی از رسم زمونه است! مثل هزار و یک رسم دیگه!
از دیروز تا حالا یک شعر تو ذهنم دور می زنه! یک شعر که چه عرض کنم، کلی! یکیش شعر بالا! مدتها بود مولانا نخوونده بودم! حالا که پدرخوانده گرامی ایرانه می تونم یک روز برم پیشش و بساط مولانا خوونی راه بندازیم! بعد هم تفسیر و.......! شاید این کمی حالم رو بهتر کنه! دیشب با پدرخوانده عزیز صحبت کردم و کلی گپ زدیم! ازش راهنمایی می خواستم اونم که هیچوقت کم نمی ذاره!
رامین ( دوست و همکار قدیمی) تقریبا بعد از یکسال داره بر می گرده ایران، البته فقط برای عید! دلم براش تنگ شده و کلی حرف برای گفتن داریم! رابین هود دیروز می خندید : «خوب پس یک 20 روزی ایرانه، هیچی دیگه تو این 20 روز ازت خبری نخواهد بود!!!! »دیوونه است به خدا! از شوخی گذشته خیلی شانس بیارم بتونم تو این 20 روز حراکثر 3 بار ببینمش! خیلیها هستن که باید بره دیدنشون!
دیروز تولد رابین هود بود! اگه بدونین وقتی کادوش رو دید چقدر ذوق کرد! بچه هیجان زده شده بود! مسخره! اونقدر شعر داره تو سرم دور میزنه که احساس سرگیجه می کنم!
نخستین بار گفتش از کجایی
                                     بگفت از دار ملک آشنایی
اینم یکی دیگه از شعرهای محبوب منه! چقدر یکزمانی این شعر آرومم میکرد! چقدر اون موقع به عشق فکر میکردم! خوب این برای یک دختر 17 ساله طبیعیه!
از کفر من تا دین تو، راهی بجز تردید نیست
                                                دلخوش به فانوسم نکن، آنجا مگر خورشید نیست
با حس ویرانی بیا، تا بشکند دیوار من
                                                چیزی نگفتن بهتر از تکرار طوطی وار من!
این یکی بعد فرم وصف حاله ها! دیروز به یاد ایام قدیم چقدر شعر خووندم، رفتم سراغ دفتر شعرهای قدیمی، چه اونایی که مال آقای پدره و پیش من امانت، چه اونایی که ماله خودمه! خووندم و خووندم و خووندم! و عجیب منتظر بودم و هستم!
نظرات رو تو این مدت که می خووندم، برام جالب بود که میدیدم بعضیها به عزیزکم حسودی می کنن! برای غریب نیست آخه خودشم به خودش حسودی می کنه! اما ای کاش به جای حسودی حس دیگه ای بود! از حسادت خوشم نمیاد!
دارم دیگه از بیخوابی و خستگی از پا درمیام! دارم امتحان میشم، امتحان صبر! جالبه می شینی و از خدا صبر میخوای، اونوقت برات آزمون صبر و شکیبایی می فرسته! تا ببینیم از این امتحان چه جوری بیرون میام! راستی یک چیز دیگه، دارم دنبال کار می گردم! اگه سراغ داشتین خبرم کنین!
به امید یک آخر هفته آروم برای هممون!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٠


عزیزکم سلام.

عزیزکم سلام،

باز هم دارم مینویسم، برای تو، باز هم به تو، شایدم نه، شاید بیشتر از تو برای خودم و به خودم! نمی دونم چطور شد که به اینجا رسیدیم، و یا باز به قول تو شاید رسیدم! احساس غریبی دارم، آرامشی غریب، آرامشی مثل آرمش قبل از طوفان و یا شاید بعد از طوفان! نمی دونم کدومشه! از طرفی آرامش قبل از طوفانه، طوفان روح من، طوفانی که ناشی از نبودن توست و از طرف دیگه آرامش بعد از طوفان، باز هم طوفان روح من! این همون محیط دایره است که درباره اش با تو صحبت کردم و تو باز جدی نگرفتی! روی محیط دایره داریم حرکت می کنیم از یک نقطه شروع می کنیم و بر می گردیم سر جای اولمون، هربار همون سناریوی تکراری، اول خوبیم، بعد تو بدخلقی می کنی، دعوا می کنی و بعد از چند دقیقه، باز قربون صدقه میری و...! هربار همینه و تکرار و تکرار و تکرار! و از همه بدتر در تمام این مدت هردو خسته و عصبی هستیم و نمی خوایم درک کنیم شاید ما برای هم ساخته نشدیم، شاید بهتر باشه فقط برای هم دوستان خوبی باشیم و حالا در این سکوت به ارامشی غریب رسیدم، غریبانه آرومم، آرامش پس از طوفان!

...م، نمی دونم اشکال از کجاست؟ دنبال مقصر هم نیستم، اما تو این مدت تمام تلاشم رو کردم که شاید اوضاع فقط کمی بهتر بشه! می بینی، جالبه که هر دو یک حس مشترک داریم، هر دو احساس می کنیم داریم برای بهتر شدم رابطه مون تلاش می کنیم، اما طرف مقابل حاضر به همکاری نیست!

عزیزدلم، دل کندن از تو اصلا کار ساده ای نیست، قصد ندارم از تو دل بکنم و یا اینکه دوست داشتنت رو بسپرم به دست باد و فراموشی! برعکس به قول خودت «تا ابد برای همیشه» تو در وجود من خواهی موند! بخشی از روح من! شایداین دوری به نفع هر دوی ما باشه! شاید ...! و هزاران شاید دیگر!

شیرین من، چقدر دوست داشتم می تونستم ادا کنم کلمه ای رو که از دل تا زبانم حرکت می کنه! «آروم جونم»، اما به محض رسیدن این کلمه به زبونم، پای عقل و منطق میاد وسط و این سوال که آیا حقیقتا تو آرام جوون منی؟ که اگر باشی پس بودن با تو عین آرامشه، اما خیلی مواقع من این آرامش رو احساس نمی کردم! پس چطور می تونی آروم جوونم باشی؟! اما دل هم دروغ نمی گه! اینجاست که دهانم بسته می مونه و کلام در نطفه خفه میشه! می دونم من اعتقاد دارم حرف آدمها سنده! پس حرفی رو بزن و کلامی رو بازگو کن که از ته دلت باورش داری! و من هنوز مطمئن نیستم که تو حقیقتا آروم جون من باشی!

عزیزم، حرف برای گفتن بسیار است و از همه مهمتر حس دلتنگی غریبانه من! اما باید پذیرفت که زندگی تنها دوست داشتن، کلام عاشقانه و ضرب المثل عاشقانه خووندن نیست! قبول دارم که همه اینها برای شروع یک زندگی شرط لازمه اما کافی نیست! برای شروع یک زندگی به چیزهای مهمتری مثل صداقت، احترام و... هم لازمه! و اینها همه در کنار هم می شن یک آغاز خوب و زیبا! میشن رکن و اساس با هم بودن.

شیرینم، با من دم از وقت گذاشتن می زنی،در حالیکه هیچ وقتی برای من نداری! این تو نیستی که برای من و رابطه مون وقت می زاری، این منم که باید ساعات زندگیم رو با زمان آزاد تو تنظیم کنم! تنها ساعت آزاد برای صحبت کردن ما نیمه شبهاست، زمانی که من مست خوابم و تو از من انرژی میخوای، من خسته از کار روزانه و خسته از بیخوابی! صحبت ما تموم میشه من تا صبح بیدارم یا غلت می زنم و یا مثل روحی سرگردون تو خوونه قدم میزنم! این بیخوابی داره منو از پا در میاره و وقتی اعتراض می کنم، تو دلخور و ناراحت می شی و پاسخ هربار یک چیزه :« موبایل من برای تو همیشه آزاده، هر وقت خواستی تماس بگیر، معنی هر وقت رو هم فهمیدیم!» و من هربار سکوت می کنم! تو عادت به بیان کردن داری و من عمل! من دوست داشتنم رو در عمل ثابت می کنم و تو با خووندن ضرب المثلهای عاشقانه، اما از عمل خبری نیست، همونطور که در رابطه با من از حرف خبری نیست! تلاش کردم که بتونم در حرف هم ثابت کنم علاقه ام رو اما بنظر میاد موفق نبودم!

...م، من باورت کردم، از همون نامه اول، از همون زمانی که برای من غریبه ای بیش نبودی! پاسخ دادم به تک تک پرسشهات، اما امروز حس می کنم که هیچوقت باورم نداشتی، که این رو حتی در زمان ناراحتی هات و عصبانیتت بارها به زبون آوردی! بارها تاکید کردم که خراب کردن زمان زیادی لازم نداره، شاید حتی کمتر از چند ثانیه ناقابل! اما بازسازی کاریست بس زمانبر، و تو باز نشنیدی. زمان دلخوری و عصبانیت به فکر احساس خودت بودی و فریاد می کشیدی و می گفتی هر آنچه در وجودت بود، زمان سرخوشی هم تنها پی شنیدن کلام شاعرانه و عاشقانه بودی! در هر دو حال گیرنده هات خاموش بودن! متهمم کردی و سکوت کردم، توهین کردی و سکوت کردم، دلم رو شکستی و باز همان سکوت، اما اینبار حرمت مابین مون رو شکستی، در برابر این یکی نمی تونم سکوت کنم! بهت گفته بودم کلمات قدرتمند هستند، قدرتشون رو نادیده نگیر! توجهی نکردی!

عزیزکم، به جای تو نمی تونم تصمیم بگیرم، اما برای خدم چرا! از مهلتی با تو گفته بودم، ازت تقاضا کردم که کمکم کنی تا فرصتهای با هم بودنمون رو از دست ندیم، تقاضای صبر و شکیبایی کردم و باز نادیده گرفتی، هم من، هم احساسم و هم حرفام رو! اینم بمونه، مهم نیست، فدای سرت! صحبت از کلام اخر زدی و دلم می خواست فریاد بکشم و بگم که کلام آخر مال ما نیست، مال مرده هاست! کلام اخر وصیت نامه آدمهاست، کلام آخر گفتن آخرین آه زندگی در واپسین دقایقه، کلام آخر همون نفس آخر در لحظه احتضار است. می بینی کلام اخر مال ما نیست، برای ما بی معنیه! من و تو زنده ایم! ازم پرسیدی :« این حرف آخرته؟» نه نیست، من زنده ام، شادم و دارم زندگی می کنم، دارم از ثانیه به ثانیه زندگیم لذت می برم، پس این نمی تونه کلام اخر من باشه!

...م، نمی خوام یکطرفه به قاضی برم، حتی خودم رو شایسته جایگاه قضاوت نمی بینم! ازت گله نکردم تنها حرف دلم رو گفتم، همونی که همیشه شاکی بودی که چرا گفته نمیشه! متهمت نمی کنم چون خودم سراپا تقصیر و گناهم! فقط نوشتم همین! برات آرزوی کافی می کنم، آرزوی سلامتی و ...! هرچند که آرزوی کافی ببیانگر همه چیزه! تنها کاری که از دستم ساخته است دعاست. سپردمت دست خدا. اعتقاد دارم می تونیم دوستان خوبی برای هم باشیم، اگرچه این نوع راطه خاص رو نتونستیم ادامه بدیم! اگه دلت میخواد بری، برو به سلامت، مسافر من، شازده کوچولوی من! برو تا ببینی که گلت در تمام دنیا بی همتاست! ممکنه گلت نتونه برات دوست دختر خوبی باشه یا حتی همسر مناسبی باشه، اما قطعا می تونه برات دوست خوبی باشه! هرچند که تضمینی برای این ادعا ندارم!

عزیزکم، ...م، شیرین من، ما لحظه زیبا هم زیاد با هم داشتیم و من بابت لحظه به لحظه این شادیها و خوشیها ازت ممنونم! یک دنیا ممنون! خوب و خوش باشی، همیشه و همه جا!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸


شروع يک هفته؛ شروع يک زندگی!

خوب سلام

راستش دیروز یک پست تقریبا کوچیک گذاشتم که پست نشد! اینم از لطف پرشین! که البته تو ایران چیز غریبی نیست! بگذریم!

امروز که هوا محشره، منم بدون ماشین، پیاده روی خوبی بود! هرجند که هنوز خواب از سرم نپریده، یعنی پریده ولی اونقدر بیخوابی دارم که حالا حالاها جا داره برای جبران! شبها تقریبا تا صبح بیدارم! نزدیک بهار هم که میشه دیگه بدتر من همش مست خوابم! این نیز بگذرد! دلم هوای بهار رو داره! هوای فصلم رو! دلم بارون میخواد قدم زدن زیر بارون، اونم تو شمال. قراره بی حرف پیش با چندتا از دوستام بریم، قبل از عید! هفته آخر! به این می گن آخر جنون!

دیروز اول قرار بود دوباره نامه نویسی کنم و نامه ای برای عزیزکم! نوشتم اما حس کردم زیادی برای شروع هفته تلخه و از اونجایی که سعی می کنم موقع دلتنگی، دلخوری، عصبانیت و این مدل احساسات منفی حرفی نزنم و نویسم، پستش نکردم! در عوض از آخر هفته گفتم!

آخر هفته خنثی خنثی بود! نه خوب و نه بد! شایدم هر دو! پنجشنبه در سکوت سپری شد و جمعه در دلتنگی!

جمعه به عادت این چند ساله، بعد از ظهر رفتم پیش خانوم خانومها! خاله مثل همیشه نگاهم رو خووند! « جنگ یا صلح» و سر تکون دادن و لبخند من که نپرس، بیفایده است! «تمومش کن» و باز نگاه و لبخند من! فسقلک با مامان و باباش اونجا بودن و مثل همیشه مشغول شیطونی و بالا پایین پریدن! بچه های این دور و زمون انرژی زیادی دارن، مهار کردنش کاریه بس دشوار. پدر و دختر اونقدر داد و هوار کردن و فریاد کشیدن که صدای همه درومد! منم که از صبح سردرد!

سرم رو گذاشتم روی پای خانوم خانومها، چقدر نوازشش آرامش بخشه! موهام رو نوازش می کرد و من فقط گفتم:«خسته ام، خیلی خسته!» . « صبر داشته داشته باش مادرجون، صبر!» دعا می خووند و آروم برام زمزمه میکرد. چشمهامو بستم و برای چند دقیقه آروم خوابیدم! عصر رفتیم سراغ بقچه تاریخ خانوم خانومها، عکسهای قدیمی و یک دنیا فاتحه و خدا بیامرزی! عجیب دلتنگ بودم و از همه بیشتر دلتنگ پدربزرگم! خوشحالم که چیزی که زیاد تو زندگیش داشته عکس از خودش و خوونواده اشه! باز برگشتم به اصلم! بابا عادت داشتن همیشه می گفتن:« مهم نیست آدم از اسب بیفته، مهم اینه که از اصل نیفته!» دلم هواش رو داره! حتی خاکش هم آرومم نمی کنه! عروس خاله ام، مامان خانومی به قول من، بعد از چند سال برام فال قهوه گرفت و گفت آنچه که در درونم بود! چقدر واضح، چقدر شفاف!

غروب خانوم مادر زنگ زد که پدرخوانده گرامی به عهدش وفا کرده و اومده خوونمون و بیش از همه خواستار دیدن منه! نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم خوونه، پله ها رو دوتا یکی کردم و از نفس افتاده، در آغوشش کشیدم و فریاد خوشحالی. چقدر آغوشش پر مهر و امنه! « بازم تغییر کردی خانومی!» مثل همیشه تعریف و تمجید و گپ! شبی بود برای خودش! موقع رفتن توی گوشم زمزمه کرد «باید صحبت کنیم!» وقتی که رفت نگاهی به خانوم مادر انداختم، سعی می کرد از نگاهم فرار کنه! «شما چیزی بهش گفتین؟»، « نه درباره چی؟» لبخند و نگاه هردومون که پاسخی بود شفاف! مادره و نگران! دیگه نمی شه از این یکی فرار کرد! قراره تا اخر هفته با پدرخوانده عزیز گپی دوستانه داشته باشیم!

دیگه اینکه همین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦


با هم و تنها قدغن!

سلام

خوب راستش نمی دونم چی بگم! اگه بخوام راستش رو بگم حالم خوب نیست! اما شما فکر کنین خوبه! توهمته داداش!

دیروز ساعت ۱۸ از بانک زدم بیرون؛ حالم خیلی گرفته بود! بیشتر دلم گرفته بود. ماشین رو بردم تعمیرگاه؛ طرف پیچوندتم! زنگ زدم به رابین هود؛ آخه وقتی بهم زنگ زده بود بی خداحافظی و خیلی عجولانه تلفن رو قطع کرده بودم؛ خواستم معذرت خواهی کنم! مکالمه جالب ما؛ شروعش با رابین هود:

- سلام (عادت داره گوشی رو که برمی داره می گه سلام!)

- سلام

ـ خوبی؟

- آره؛ یعنی بله!

- ماشین رو بردی تعمیرگاه؟

- آها؛ طرف خودش نبود؛ شاگردش پیچوندتم!

-

- نخند؛ جدی گفتم؛ یکسری حدسیات زد حتی نگاه ننداخت! بعد هم گفت یا امشب بخوابون؛ یا اینکه فردا صبح بیارش یه یک ساعتی کار داره!

- خوبی؟

- آها؛ آره؛ نه؛ نمی دونم!

- خرگوش کوچولو؛ حالت خوبه؟

- چی؟ نمی دونم!

- کجایی؟

- نمی دونم!

- بزن کنار؛ همین الآن.

- خوب زدم که چی؟

- کجایی؟

- نزدیک خوونه؛ نیاوران؛ نزدیک میدون!

- مگه نمیری خوونه؟

- چرا!

- پس اوجا چیکار می کنی؟ خروجیت رو رد کردی!

- خروجی؟ نمی دونم! فکر کنم خرید داشتم! نمی دونم!

- همونجا باش تا بیام؛ کجایی؟

- بیای؛ نه نمی خوام حالم خوبه؛ مشکلی نیست! دارم میرم خوونه!

- نمی تونی دروغ بگی؛ تو ذاتت نیست! باشه نمیام؛ حالا چی شده؟ با کسی حرفت شده؟ موضوع کاریه؟

- نه؛ با کسی حرفم نشده؛ همه چیز خوبه؛ نمی دونم؛ فکر کنم دلم کمی گرفته. راستی از بابت امروز شرمنده اونجوری تلفن رو قطع کردم؛ عجله داشتم؛ یکی آنلاین شده بود باید جواب میدادم؛ خیلی مهم بود!

- من که حرفی نزدم؛ چرا دلت گرفته؟

- نمی دونم!

- چی دلت می خواد؟

- نمی دونم!

- می خوای چیکار کنی؟

- نمی دونم!

- خوب تو الآن چی می دونی؟

- نمی دونم! آها؛ اینکه تو رابین هودی و من؟ اینو جدی نمی دونم!

- ماشین هنوز ریپ میزنه؟

- ماشین؟ نمی دونم! آره هنوز ریپ میزنه؛ چطور؟

- آخه خودتم شدی مثل ماشینت؛ فکر کردم شاید برای همینه که سوزنت روی نمی دونم گیر کرده!

-(مثلا با خنده؛ چون حسش نبود!) آره؟ چه با مزه؟ یعنی اینقدر گفتم نمی دونم؟

- کم نه!

- فکر میکنی؛ شکلات حالم رو بهتر کنه؟

- برات بده! اما شاید؛ راستی آب انبه هم بد نیست ها!

- آره؛ خوب شاید جفتش با هم!

- خوبی؟

- آره؛ چقدر می پرسی؟ من دارم میرم شکلات بخرم؛ کاری نداری؟

- نه برو. آب انبه یادت نره!

- باشه، فعلا.

جوکی بود برای خودش! جالب قسمت بعدیش بود. رفتم سوپر مارکت دم خوونه! از اونجایی که آشناس کسی اونجا به من کاری نداره!

- سلام، آقا رضا خوراکی هیجان انگیز؟

- بازم؟ بستی کاله نعنایی ندارم!

- بستنی با طعم نعنا نمی خوام!

- پول خرد چی شد؟

- نداریم!

برای خودم چرخیدم و شکلات خوردم! از خودم بعید می دونستم بتونم 3 بسته شکلات و یک قوطی آب انبه رو پشت سرهم بخورم. اما خوردم، ولی چشمتون روز بد نبینه! حالم بهتر که نشد هیچ بدتر هم شد. رفتم خوونه بی حس و حال. رابین هود اس ام اس داد:

- سلام بهتری؟

- سلام، نه حتی شکلات و آب انبه هم حالم و بهتر نکرد! فکر می کنی فیلم الآن بهتره یا کتاب؟ هنوز دلم گرفته!

خلاصه که هنوز این حس هست، چرا نمیدونم!دیشب تو اتاق عود روشن کردم، هرچند که خانوم مادر از بوش متنفره، شمع روشن کردم! همه شمعهایی رو که داشتم، و فکر کردم، به خیلی چیزا! نشستم و گذاشتم هرچی میخواد بیاد تو ذهنم! شاید کمی آروم شم! اما هیچی تو ذهنم نیومد! اما آروم شدم.

دیشب یکی دلم رو بد شکست، هرچی دلش خواست گفت و من! حتی طاقت شنیدن نداشت. اصولا عادت ندارم وقتی عصبانی یا ناراحتم کاری بکنم، بخصوص با طرفم بحث نمی کنم، چون اعتقاد دارم که تو این مواقع گیرنده های هر دو طرف خاموشه و حرف زدن بیفایده است. فقط منجر میشه به بی احترامی و از بین رفتن حرمتها! حرمت هم که از بین رفت دیگه کاریش نمی شه کرد. خرد کردن و شکستن کار یک ثانیه است اما دوباره ساختن اون ویروونه خیلی زمان میبره، شاید سالها زمان بخواد، زلزله میاد و همه چیز از بین میره، شهر با خاک یکسان میشه، کلش چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه! اما اون شهر برای ساخته شدن نیاز به زمان و انرژی داره! بم هنوز بم نشده! هنوز یک ویروونه است! اینو که دیگه جلوی چشمونه، می بینیمش! زندگی آدما هم همینه! ادما

آدما از آدما زود سیر می شن

آدما از عشق هم دلگیر می شن

آدما رو عشقشون پا میزارن

آدما، آدم و تنها میزارن

آدما ای آدمای روزگار

چی می مونه از شماها یادگار.

دیشب برای خودش شبی بود. نه خوب نه بد، شاید خنثی، شاید بی حس! بودم و نبودم، هستم و نیستم! با خودم فکر می کنم دارم چیکار می کنم، به کجا میخوام برم؟ این اتفاقها یعنی چی؟ جلوی آیینه ایستاده بودم و به تصویر خودم مابین اون همه نور شمع نگاه می کردم، نه نمی شناختمش! برای اولین بار سپید پوشیده بودم، چادر روی شونه هام با بی قیدی افتاده بود و سر می خورد برای افتادن، آخرش هم افتاد. به تصویر دختر توی آیینه نگاه می کردم، به موهای مشکی که با بی حسی روی شونه هاش ریخته بود، نگاه بی فروغش، رنگ پریده گونه هاش، و لبهای بدون لبخند! چقدر برام غریب بود این تصویر! این منم! نه هیچ شباهتی با من نداشت! بوی عود اتاق رو پر کرده بود و من رو مست! چندتا از شمعها خاموش شده بودن! من هنوز روبروی آیینه بودم و فکر می کردم دارم با زندگیم چه می کنم؟ به این فکر می کردم که چرا باید برای دیگران خودم رو عوض کنم، این منم! با همین خصوصیات، همینه که منو جذاب می کنه! دلیلی برای تغییر نمی بینم، پس چرا دارم سکوت می کنم، منی که کسی اجازه نداشت برام صداش رو از یک حدی بلندتر کنه، کسی اجازه نداشت تهدیدم کنه، کسی اجازه نداشت بهم توهین کنه، کسی اجازه نداشت اعصابم رو بهم بریزه، و اگر هر کدام از این اتفاقها میوفتاد، من خیلی جدی خداحافظی می کردم و راهم رو می کشیدم میرفتم! این منم؟ نه باورم نمیشه! باور نمی کنم! دارم خودم رو عوض می کنم؟ حالا دیگه خودم نیستم، حالا دیگه این دختر رو نمی شناسم! کسی مجبور نیست با برچسب دوست داشتن منو تحملم کنه! خیلی ساده است، من همینم! هرکی هم منو میخواد باید همینجوری بخواد! فکر تغییر دادن آدما فکر جالبی نیست! یکبار بزرگی بهم گفت :«آدما رو همونجوری که هستن بپذیر، سعی نکن عوضشون کنی!» این درباره خودم هم صدق می کنه! فکر نمی کنم برای با من بودن لازم باشه کسی منو عوض کنه! نمی دونم شاید اشتباه می کنم! باید برم عود بخرم، باید برم شمع بخرم! دیشب همشون تقریبا تموم شدن!

امروز بعد از ظهر وقتی با شبنم گپ می زدیم، بهم گفت :« یادته چند ماه پیش بهم چی گفتی؟ گفتی به خودت فرصت بده، برای خودت زمان تعیین کن، بگو مثلا تا فلان زمان به خودمون فرصت میدم همدیگر رو بشناسیم و مشکلاتمون رو حل کنیم! حالا چی شده، چرا داری اینقدر خودتو اذیت می کنی!» نگاهش کردم و گفتم :«دارم احساس می کنم که دیگه داریم تمام فرصتهامون رو از دست میدیم، می ترسم دیر شه!» با خنده گفت :«دیر برای کی؟ تو؟ نه برای تو، برای طنازی که من می شناسم هیچوقت دیر نیست!» وقتی فکر می کنم می بینم راست می گه. حالا دارم به خودمون فرصت میدم، اینکه زمانش چقدر باشه رو تصمیم نگرفتم، اما می دونم اینجوری نمی شه ادامه داد.

سالها قبل، مادربزرگم، مادر مامان، خانوم خانومهای من، بهم گفت :« برای شروع یک زندگی تنها دوست داشتن کافی نیست، اما لازمه!» اون وقتا بچه تر و جوونتر از اون بودم که معنی حرفش رو بفهمم! حالا امروز خیلی خوب می فهمم این حرف یعنی چی! برای شروع یک راه خیلی چیزا لازمه علاقه تنها یکیشه! از علاقه مهمتر هم هست! وقتی فکر می کنم که شاید قرار عمری با کسی زندگی کنم که حتی نمی تونیم با هم صحبت کنیم و حرفمون رو بهم بگیم، دم به دم دعوا داشته باشیم، وحشت تمام وجودم رو می گیره! حالا می فهمم چطوری بعد از سالها زندگی دوست داشتن تبدیل به نفرت و انزجار میشه! حالا می فهمم تفاوت تب تند و تیز و شراب چند ساله چیه! دوست داشتن گاهی مثل مستی شبونه است و واقعیت زندگی مثل خاری بامداد بعدش! شب شراب رو می طلبی و از خماری بامدادش می هراسی! شاید همین هاس که زندگی رو از یکنواختی و روزمرگی درمیاره!

وقتی می نویسم حالم خیلی بهتر میشه! فکر کنم دیشب باید اینکار رو می کردم! حالا بهترم خیلی بهترم! حالا میشه نفس کشید!

راستی به من یک اسم اصیل و با معنی دخترونه (البته غیر از اسم خودم) معرفی کنین! دخترک من مونده بی نام و نشون! دیگه وقتشه براش اسمی انتخاب کنم! اسم گاهی هویت آدمهاس! حتی شاید فرشته ها!

می دونم پراکنده نویسی کردم، مثل هربار که کلافه ام! می دونم خسته کننده است! اما خوب اینجا بخشی از حریم زندگی منه!

همین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢