پدرخوانده گرامی2!

سلام

خوب اول از همه اینکه من خوبم، خیلی خوبم. شاید مهمترین دلیلش بازگشت پدرخوانده عزیز و گرامی باشه. ( تنها برای اون دسته از خوانندگان که پدرخوانده محبوب منو نمیشناسن : پدرخوانده گرامی، دوستی دیرینه و خانوادگی، دوست هم آقای پدر و هم خانوم مادر، از قبل از ازدواج این دو! محبوب من و ...! شاید یکی از زیباترین موهبتهای الهی برای من.) دلم براش یک دنیا تنگ شده بود.

دیروز مرخصی بودم. صبح اداره تشخیص هویت و مسخره بازی ادارات دولتی و باز باور کردم معجزه لبخند و روی خوش رو! که تو این چند روزه عجیب کمکم بوده! بعدشم هم یکی از شعب و محبت تمامی کارکنان اونجا از رییس محترم شعبه گرفته تا تک تک کارکنان، چه اونهایی که قدیمی تر بودن و چه جدیدتر ها، چه اونهایی که منو بارها دیده بودن و می شناختن و چه اونهایی که تنها صدام رو شنیده بودن! حتی بعضی از مشتریها! وقتی رفتم شعبه چون معمولا می ریم قسمت پشت باجه ها پیش بجه ها، همیشه با چشم غره مشتریها مواجه می شم، لطف بچه ها هم باعث می شه کارم بدون نوبت و سریع انجام شه! دیروز هم همین اتفاق افتاد، آقای تقریبا جوونی نشسته بود جلوی باجه و یکی از همکاران خوب از من پرسید:

- کار مالی دارین؟

- بله!

- خوب بدین براتون انجام بدم.

- ممنونم!

صدای اعتراض مشتری بلند شد که خوبه ما اینجا باید بشینیم اونوقت یکی از گرد راه نرسیده...، حرفش رو قطع کردم که:

- خانوم ... حق با ایشونه من عجله ندارم، الان می گم برام نوبت بگیرن

- نه، خانوم .... یعنی چی؟ شما دیگه چرا! شما اونقدر لطف داشتین همیشه که...!

صدای مرد جوون اومد که :

- خانوم ...؟ ببینم شما دختر آقای ... نیستین؟

- چرا! چطور مگه؟

- من معذرت می خوام! پدر خوب هستن؟ ببخشید به جا نیوردم! از بابت لحن صحبت کردنم هم شرمنده!

قیافه من دیدنی بود، این کیه که منو می شناسه! طرف برام توضیح داد که ارادتمند آقای پدر می باشن،ما چند بار بدلیل مشکل سیستم کارت که براشون پیش اومده بود با هم صحبت کردیم و .. .!باورم نمی شد طرف منو به یاد داشته باشه!

موقع خداحافظی با رییس شعبه محترم، که لطف کردن و تا دم در مشایعتم کردن، وقتی دوبار اسمم رو گفت، آقایی جا افتاده به سمتم اومد و گفت:

- خانوم ... شما هستین؟

- بله چطور؟ من شما رو به جا نمیارم.

- من ... هستم، عید پارسال وقتی بدون پول تو کیش کارم گیر کارت خود پرداز بود، کمک شما مشکل رو حل کرد! یادمه تهران نبودین و با موبایلتون کارا رو برام انجام دادین!

احساس زیبایی بود! گاهی فکر می کنم چطوری می تونم محبت بچه ها و لطف اطرافیان رو جبران کنم! خلاصه که شوک شدم!

عصر یکسر رفتم پیش خاله، وقتی برگشتم خوونه کلافه و خسته بودم، تازه نشسته بودم که خانوم مادر گفت: عمو ... زنگ زد! و من بیحوصله : از کانادا؟ حالش خوب بود؟

خانوم مادر با تعجب نگاهم کرد : طناز! برگشته ایران، خوبی؟ طوری از جام پریدم که تقریبا کم مونده بود با مخ بخورم زمین، به سختی تعادلم رو حفظ کردم و فریاد کشیدم : برگشته؟ کی؟ الآن خوونه است؟ و بدون اینکه منتظر جواب باشم به سمت تلفن دویدم : سلام، نه من باورم نمیشه؟ کی برگشتین؟ دلم تنگ شده بود ........!

حدود نیم ساعت گپ زدیم و باقی حرفا قرار شد بمونه برای آخر هفته که میاد پیشمون! تلفن قطع شد و صدای خانوم مادر که : می دونستم خوشحال می شی اما نه اینقدر! بیخیال روی مبل ولو شدم و کم کم خواب چشمام رو برد!

دیشب بعد از مدتها آروم خوابیدم! صبح تنها چیزی که دلم نمی خواست این بود که از تو رختخواب بیام بیرون و برم سر کار! اما خوب چه میشد کرد.

از همه اینا که بگذریم، فکر کنم یک توضیح کوچولو باید بدم، در رابطه با سبک نوشتاری جدید، نامه هایی به عزیزکم! نمی دونم چرا تصمیم گرفتم اینجوری بنویسم، فقط می دونم این هم بعدی از شخصیت منه! اینکه مخاطب این نامه ها خاص یا عام، حقیقی یا مجازی، واقعی یا زائیده خیال من، شاید هم شخصیتی خیالی که من آرزوش رو دارم و یا... رو می زارم به عهده خواننده! خودتون تصمیم بگیرین! دلیل نگفتنش رو شاید خودم هم نمی دونم! فقط می دونم این هم قسمتی از روحیه منه! بخشی از طناز بودن من! نمی دونم اما این نوع سبک نوشتاری (هرچند که کمی این لغت اغراق آمیزه- سبک نوشتاری، خیلی اعتماد به نفس می خواد یک یاد داشتهای یک زن رو سبک بخوونی!) رو دوست دارم! اینم یک توضیح کوچولو!

تا چند وقت پیش درگیر یک سوال بودم و اون اینکه من حقیقی چقدر با من مجازی متفاوته؟ جوابش رو پیدا کردم، خیلی ساده، این دنیای مجازی بخشی از وجود منه! همون بخشی که دنیای حقیقی شاید نتونه خودش رو کاملا نشون بده! من حقیقی گاهی نمی تونه حرفهاش رو به زبون بیاره اما به سادگی می تونه اونها رو بنویسه! شاید چون دیوونه نوشتنه! من حقیقی در دنیای واقعی کمتر از دلخوریهاش میگه، اما اینجا راحت درباره نگرانیهاش می نویسه و این باعث می شه که چیزی توی دلش نمونه و غصه دارش نکنه!

داره برف میاد! و چه برف زیبایی هم هست! دلم می خواد برم پایین و زیر و برف قدم بزنم. عزیزی امروز مسافر بود، صبح زود و این هوا باعث شده تا نگرانی عالم بیاد تو وجود من، امیدوارم پروازش راحت بوده باشه و به سلامت برگرده! که من عجیب منتظر برگشتش هستم!

خوب و خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠


پدر خوانده گرامی!

سلام

امشب اومدم فقط برای اینکه بگم؛ پدر خوانده گرامی برگشت! خدای من ممنونم! دیگه از نا آرومی خبری نیست! اخه اون اومده! دلم براش خیلی تنگ شده بود! این بهترین اتفاق امروز بود! معجزه امروز من! فقط می تونم فریاد بزنم خدایای شکرت.

همین . فردا بازم می نویسم! فعلا که خوب خوبم! باقیش باشه برای فردا!

بزار بخوابن همه اهل دنیا

هنوز یک نیمه مونده از شب ما!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٩


من و تو نداريم.

عزیزکم سلام

گاهی حرف برای گفتن اونقدر زیاده که نمی دونی چطوری باید بگی! گاهی سکوت سرشار از نا گفته هاست! «سکوت نکن دلم میریزه!» و باز سکوت کردم. و گاهی ....!

ازت نمی پرسم خوبی، چون جوابت رو از قبل می دونم :« اگه تو خوب باشی، منم خوبم»! جالبه زنگی من پر شده از حرفای تو، پر شدن از چند جمله :

ای که تویی همه کسم، بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم، به هرچی می خوام می رسم!

...م، دلم برات تنگ شده اندازه تک تک ستاره های دنیا! مهم نیست هوا ابری باشه و ستاره ها رو نبینی، مهم اینه که می دونی ستاره ها هستن، راستی کی می دونه چند تا ستاره تو آسمونه؟

عزیزدلم، وقتی با توام آرومه آرومم! اونقدر آروم که حس می کنم زمان می ایسته! گاهی از خودم می پرسم نکنه اینا همش یک خوابه! می دونی حتی اگه خواب هم باشه شیرینترین رویای عالمه، که می خوام تموم نشه!

خوابم یا بیدارم، تو با منی با من

همراه و همسایه، نزدیکتر از پیرهن

باور کنم یا نه، حرم نفسهاتو

ایثار تنسوز نجیب دستاتو

اگه این فقط یک خوابه

تا ابد بزار بخوابم

بزار آفتاب، شب و مهتاب

از تو چشم تو بتابن

بزار اون پرنده باشم

که با تن زخمی اسیره

عاشق مرگ که شاید، توی دست تو بمیره

...م، ازم خواسته بودی که ببخشمت. می دونی دیگه چیزی برای بخشیدن ندارم، عزیزترین داراییم رو سپردم دستت! دیگه چیزی نمونده! چرا که دیگه این من نیستم، دیگه منی وجود نداره، مدتهاس که ما شده! غیر از اینه؟

عزیزکم، ممنون از اینکه مدارا می کنی و تحمل، ممنون از اینکه شنیدی:

کمی با من مدارا کن، کمی با من مدارا کن

صبوری کن، تحمل کن، من گم را تو پیدا کن!

اگر سختم، اگر دشوار، اگر سیل مصیبت بار

اگر تلخم، اگر بیمار، منم از عشق تو بسیار!

هنوز گیجم از اتفاقاتی که داره میوفته، از اتفاقاتی که افتاده، از این حس غریب و زیبا! هنوز باورم نمی شه! قرار بود اهلی نشم! قرار بود هیشکی رو تو این اتاقک راه ندم، قرار بود دیگه به کسی امانتی ندم، اما...! شد آنچه نباید، یا شایدم اینکه باید می شد. نمی دونم! فقط می دونم داری اهلیم می کنی، آهسته و پیوسته، پس مراقب باش چون از امروز تو مسئولی، به قول شازده کوچولو که می گه :« ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای. انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی.تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی...!» می بینی از امروز یک مسئولیت به مسئولیتهای زندگیت اضافه شده و اون منم! تو مسئول منی! شاید بهتر باشه بگم مسئول مایی! اگه می خوای قبولش نکنی باید زودتر بگی چون بعدا ازت هیچ گونه بی مسئولیتی در این زمینه رو نمی پذیرم! و می خوام بهت بگم که این مسئولیت، مسئولیت کمی نیست! مراقب باش! می تونی قبولش کنی؟ برات زیادی سنگین نیست؟

...م، هوا امروز هم، بارونی و زیباست، درست مثل دل تو، مثل دوست داشتن تو! و من که عاشق این هوام، این هوا یادآور توست برای من، یادآور تمام محبت و انرژی درونت! می دونی که کاری رو شروع کردم و تا انتهاش هم باید برم، چقدر برام این شروع زیبا است و اینکه دیشب ازت خواستم که تو هم شروعش کنی! بهت گفته بودم آدم مذهبی نیستم، اما معتقدم. هنوز باورم نمی شه که یک دعا اینطوری بتونه زندگیت رو تغییر بده!

خدایا از تو درخواست می کنم به نامهای مبارکت.....! خدای من، چقدر آرامش دهنده است این دعا! می دونی یک زمانی باور داشتم که خدا در درون آدمهاست. چرا که زمان آفرینش از روح خودش در اون جسم خاکی دمیده، نمی دونم چرا مدتها بود فراموشش کرده بودم. و یکی دوباره یادم آورد. این دعا انگار خدای درونت رو بیدار می کنه، انگار از درون بهت قدرت میده! هربار که تکرار می کنی « اللهم انی اسئلک باسمک ...» و بعد نامهای خداوند، انگار به معراج میری، سبکبال می شی و ...! نمی دونم چطور حسم رو بگم! دلت آروم میگیره آروم آروم! دیشب بهت گفتم، سالهاست که برامون از خدا موجودی ترسناک ساختن که انگار تنها کارش عذاب دادن و تنبیه گناهکارانه! اما تو این دعا تنها چیزی که نیست صفتی منفی! این دعا اونقدر از صفات مثبت و زیبای خدا می گه که تازه یادت میوفته خدای ما چقدر بزرگه و مهربون، تازه می فهمی چرا بهش توکل می کنی! و اونوقته که قلبت سرشار از عشق میشه و زندگی رنگ و بوی دیگه ای می گیره! اونوقته که دلت می خواد فریاد بکشی!

...م، دوست داشتن حساست کرده، زود دلخور می شی و من همیشه نگران دلخوریهاتم! همیشه تو این نگرانی هستم که مبادا این ناراحتیها سلامتیت رو که برام خیلی مهم هست رو به خطر بندازه! فکر اینکه هر چیزی بخواد باعث شه که ما حتی یک ثانیه زودتر از هم جدا شیم، زندگیم رو مختل می کنه!

عزیز دلم، کمتر حرص بخور، بیشتر مراقب خودت باش.

همه آنچه که دارم

پیشکش سادگی تو

سوگلی ترانه هایم

هدیه یکرنگی تو

فکر من مباش مسافر

به سپیده ها بیندیش

چشم فردا ها را به راهه

راه سختی مانده در پیش

ای تولد دوباره

فصل آغاز من و توست

ای رها از رخوت تن

وقت پر کشیدن توست

خوب البته به سمت من ها!!!

...م؛ بهت گفتم دوستت دارم؛ پرسیدی نمی دونم حقیقت است یا نه! جوابش رو بهت نمی دم! این رو باید خودت پیدا کنی؛ اینو باید دلت بهت بگه!

امروز؛ روز اول هفته است و یک شروع جدید؛ حتی برای ما. شروع زیبا و خوبی داشته باشی.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۸


زندگی بدون زنده بودن قدغن!

سلام

راستش اصلا نه قصد نوشتن داشتم و نه حسش؛ اما نمی دونم چی شد که دارم می نویسم. گاهی حس مش کنم نوشته هام یک مخاطب خاص داره و گاهی کاملا بی مخاطبه!

خوب از کار چیزی نمی گم؛ چون قراره حرص نخورم و بیخیالش شم! بهم گفتن برو مرخصی اونم چند ماه! اینجا هم که حتما مرخصی میدن!

سرماخورگیم هنوز خوب نشده! اما خوب میشه! عجیب سردمه؛ از درون؛ نافرم! کاریش هم نمیشه کرد!

ولنتاین هم؛ خوب ولنتاین همگی مبارک؛ نه به این دلیل که اعتقادی بهش دارم؛ که روز زیباییه؛ بخصوص وقتی تاریخچه اش رو بدونی! مهم نیست ولنتاین باشه یا سپندارمذ؛ مهم اینه که در تمام آیین ها روزی رو به قداست عشق جشن می گیرن! اینکه روزی ؛روز عشق نامیده بشه؛ خیلی زیباس! اما به شرطی که واقعا عشقی وجود داشته باشه! هرچند که من مطمئنم که تو این دنیای زشت امروز هم عشق وجود داره! از این کلمه می ترسم؛ از عظمتش! از پاکی بی انتهاش! از خودم می پرسم عشق یعنی چی؟ دوست داشتن یعنی چی؟ اطمینان یعنی چی؟ به کی باید اطمینان کرد؟ چطور می شه اطمینان کرد؟

یکی بهم گفت : از آدمها می ترسم؛ یکی بهم می گه: حوصله آدم جدید و رابطه جدید رو ندارم؛ یکی فریاد می کشه: می ترسم از دوباره دل سپردن و باز رها شدن؛ یکی زمزمه می کنه: دلم هوای عاشقی داره؛ یکی با نگاهش می گه:.....! مهم نیست دیگران چی می گن؛ مهم اینه که دل من چی می گه؟ راستی دلم چی می گه؟ تو می دونی؟ برای من سکوت کرده و من معنی سکوتش رو نمی دونم!

به سالهای گذشته نگاه می کنم و می بینم چقدر تو این روز خاطره دارم اونم چه خاطرات زیبایی! نه اشتباه نکنین من هیچوقت تو این روز کسی رو نداشتم (دوست پسر نداشتم!!!)همیشه با دوستام بودم؛ اکثرا دختر! هرسال با یک آدم دلخسته! برای اینکه تنها نباشه برای اینکه به خاطرات احمقانه فکر نکنه! و چقدر هرسال بهمون خوش می گذشت! برای خودمون گل می گرفتیم؛ عادت داشتم برای همه دختر پسرهای مجرد و منتظر دور و برم کارت بفرستم و اس ام اس بدم! تا دلشون نگیره! غروبها می رفتیم بیرون؛ شهر رو می چرخیدیم! و من مثل همیشه دیوونه بازیم گل می کرد! از شیطنت اون روزا چیز زیادی برام نمونده! پارسال با رامین و شبنم رفتیم بسکین رابینز و بیخیال رژیم؛ بستنی خوردیم؛ بعدش آقای ا. زنگ زد که میخوام ببینمت! رامین و شبنم هم گفتن برو! منم که مخالف؛ رفتم! همون حرفای تکراری؛ همون عشق ۸ ساله! نشست روبروم و گفت :

- ببین طناز ما دیگه بچه نیستیم؛ نه من اون پسر ۲۰ ساله دانشجو ام نه تو!

- ا راست میگی؟ من فکر می کردم هنوز ۱۸ سالمه!  ( طوری جدی نگاهم کرد که خفه شدم) خوب باشه؛ خواستم کمی سر به سرت بزارم.

- حالا؛ آخه الآن وقتشه؟ دارم باهات جدی صحبت می کنم! چرا نمی خوای قبول کنی که تو زندگیه منی؟ تو همه کس منی؟ من بی تو میمیرم!

- نمی خوام اذیتت کنم؛ اما بیخود می گی؛ تو این مدت بدون من زندگی کردی نکردی؟

- اگه تو اسمش رو زندگی میزاری آره؛ اما من بی تو میمیرم!

- من به دوست داشتنت احترام می زارم؛ خوب ما...

- خرابش نکن؛ ادامه نده؛ نگو دوستم نداری دارم تو چشمات می خوونم؛ نمی خوام الان جواب بدی فقط می خوام دربارش فکر کنی!می دونم داره برات تکراری میشه! دو سال پیش فکرات رو کردی و گفتی نه؛ حالا هم می خوام فکرات رو بکنی؛ از دلت بپرس؛ طناز من تا ابد هستم؛ خواهش می کنم ترست رو بزار کنار؛ من هستم تا اخرش! نمی خوام درباره ازدواج حرف بزنیم یا فکر کنی؛ فقط به من بگو منو دوست داری یا نه!

- نیازی به فکر نیست؛ خوب کادوم کو؟ می خوام بازش کنم!

- اول جواب من!

- تو که می دونی؛ چرا می پرسی؟

- می خوام بشنوم.

- آره؛ دوستت دارم! (کم مونده بود اون وسط فریاد بکشه و جلوی پام زانو بزنه! و من ....! فقط یک لبخند؛ آدم بی عاطفه ای نیستم اما دلیلی پشت این نوشته هاس)

- خدای من؛ بعد از ۸ سال چقدر شنیدنش از تو زیباس! امروز برای من زیباترین روز دنیاست!

آه؛ افسوس و صد افسوس! ۸ سال بود می شناختمش! ۸ بود که می گفت دوستت دارم؛ تو این ۸ سال ۳بار ازم خواستگاری کرد و هر بار نشستیم و دیدیم شرایط ازدواج رو نداریم! برای همین هم علیرغم میل اون حتی حاضر نشدم مثل یک دوست (دوست دختر) کنارش باشم؛ دیر به دیر همدیگر رو میدیدیم؛ البته بعد از دانشگاه! بعد از فارق التحصیلی عملا ارتباطمون قطع شد تا اینکه دست تقدیر باز هم مارو سر راه هم گذاشت! حالا بعد از ۸ماه کنار هم کار کردن همه چیز داشت تکرار میشد. من ترسیده بودم! علی می گفت اشتباه نکن بزار حرفاش رو بزنه؛ به دلت رجوع کن! و من ته دلم دوستش داشتم! اما نه اونقدر که اون دوستم داشت! بعد از ۴ ماه از این روز؛ بازهم خواستگاری کرد!

- با من ازدواج می کنی؟ دیگه نمی تونم صبر کنم؛ نمی خوام از دستت بدم؟

- به شرط موافقت خوونواده ام؛ آره!

- من خوشبخت ترین مرد دنیام!

چرا شاد نبودم؛ چرا بازم ترسیده بودم؛ چی شد؟ نفهمیدم؛ رفت؛ کجا نمیدونم؛ اوایل فقط تلفن بود؛ بعد اونم قطع شد؛ بعد از چند ماه خبر عقدش رو بهم داد؛ با دختر عمه اش! و من تو شوک؛ هم من و هم خوونواده ام! انگار منتظر بود من فقط بگم بله!  مدتها بود از ته دلم نخندیده بودم! قضیه خیلی خنده داره! رامین چقدر سعی می کرد منو دلداری بده و من متعجب که چرا همه نگرانم هستن؛ من که چیزیم نیست! خوب رفته با یکی دیگه ازدواج کرده؛ همین! رامین مدام می گفت همه مثل هم نیستن! بدبین نشو!

امروز با شبنم نشسته بودم و داشتیم از سالی که گذشت می گفتیم و دل جفتمون برای رامین و دیوونگیاش تنگ شده بود! فکر کنم کانادا داره بهش خوش می گذره!

امروز که به گذشته نگاه می کنم می بینم چقدر روزای زیبا داشتم! و البته دارم! چند وقت بود داشتم دنبال یک انگشتر می گشتم؛ اما پیداش نمی کردم! انگشتر قدیمی خانوم مادر؛ یک ست انگشتر و گردنبند؛ هدیه ۱۸ سالگی خانوم مادر از طرف پدرش! وقتی ۱۸ سالم شد دادش به من؛ و من همیشه عاشقش بودم و هستم! معمولا طلای زرد دستم نمی کنم و دوست هم ندارم اما این یکی خیلی تکه؛ دو تا قلب که به هم گره خوردن! خیلی ظریفه! انگشترم رو پیدا نمی کردم! مدتها بود دنبالش بودم! دیشب داشتم با عزیزم حرف می زدم که نگاهم افتاد به میزم و یکی از جعبه های گیره سرم؛ داشتم باهاش ور می رفتم؛ خالیش کردم که ببینم توش چیه!(وقتی ذهنم درگیره برای تمرکز باید دستام مشغوله کاری باشه؛ برای حرف با عزیزترین هم خوب آدم تمرکز می خواد دیگه!!!) دیدم انگشترم ته جعبه داره بهم چشمک میزنه! از خودم می پرسم چرا دیشب؛ چرا وقتی داشتم با تلفن حرف می زدم؟ و هزار و یک چرای بی جواب دیگه! بهر حال که دوباره اومده تو دستم!لذتی داره نگاه کردن بهش! دوسش دارم!

بیربط می نویسم و جسته گریخته! یکی امروز گفت :

- اوایل که زنگ می زدم می گفتی جانم؛ بعد شد بله؛ بعد شد بفرمایین؛ و حالا شده بله! فقط بله!

تلفن رو قطع کردم دلم گفت: اوایل می نوشتی گلم؛ اما حالا حتی گاهی سلام هم رو هم نمی نویسی! به دلم گفتم : اگه بخوای به این چیزا گیر بدی اذیت میشی! ایرادی نداره! تو که می دونی گلشی؛ این همه قربون صدقه ات می ره کافی نیست؟ حالا ننویسه گلم؛ مهمه؟ و باز قلبم سکوت کرد!

حرف برای گفتن زیاده و من یارای گفتن ندارم! مهر سکوت خورده رو لبهام و قلبم سکوت کرده! شبها که با هم خلوت می کنیم فقط سکوت می کنه و من از خودم می پرسم شاید داره حرف می زنه و من نمی شنوم! شایدم این سکوت لازمه! نمی دونم؛ دوباره سر در گمم! چرا گاهی همه چیز ساکت می شه؛ نمی دونم شایدم من کر شدم!

باز هوا بارونیه؛ باز هوا عشقولانه است! به قول کیمیا که قدیما می گفت: هواش امروز مورچه داره! اونوقت بود که دوتایی راه میوفتادیم بیرون و می زدیم به طبیعت و زیر بارون می شدیم موش آب کشیده! بیخیال مریضی و مسایل بعدش! چقدر خوش بودیم اون روزا! دلم هوای دوران دانشجوییم رو کرده! دلم هوای پیاده روی زیر بارون بدون چتر رو کرده؛ اونقدر که همه موهات خیس خیس شه و ازش آب بچکه؛ که وقتی می خوای وارد خوونه شی خانوم مادر فریاد بکشه که همون جا لباسات رو درآر و مجبورت کنه روسری و روپوشت رو تو راه پله دربیاری و با اخم و یک دنیا غرغر و یک حوله تو دستش جلوت واسته؛ بعد هم بندازت تو حموم که خودتو بشور و بزور موهاتو خشک کنه و بعدشم یک لیوان شیر یا چایی داغ؛ شب هم ویتامین ث؛ و تو ته دلت می خندی و لذت می بری؛ آخه جوونی و عاشق جوونی کردنات! دلم هوای شمال رو کرده! دلم می خواد راه بیفتم؛ ماشین رو بردارم؛ بندازم جاده چالوس؛ بخاری ماشین رو روشن کنم؛ شیشه رو نیمه بدم پایین؛ نفس بکشم؛ موزیکهای آروم مورد علاقه ام رو گوش کنم؛ حتی سیگار بکشم (با اینکه اصلا دوست ندارم و باهاش حال نمی کنم)؛ شکلات بخورم و بیخیال خیلی چیزا بشم و پاره کنم هرچه قید وبنده! قدیمترا؛ سالی یکی دوبار؛ با یکی دو نفر از دوستام راه میوفتادیم و میزدیم به جاده؛ اسم روزمون میشد؛ روز آزادی! روزی که مجاز بودی هرکاری بکنی؛ هر کاری؛ کار خاصی نمی کردیم ولی عجیب بهمون خوش می گذشت! الآن مدتهای طولانیه که چنین کاری نکردم! چقدر دلم هوای این دیوونه بازیها رو داره! ته دلم هوای شیطنت دارم بد فرم! راستی چرا دیگه از این دیوونه بازیا در نمیارم؟ یعنی شدم جوونی که داره پیری می کنه؟ اینکه خیلی بده! شاید دوباره شیطنت هامو شروع کنم! شاید!

قراره برای ۱۰ روز بیکار باشیم! شابد برم مرخصی! البته اگه مدیر عزیز و گرامی موافقت فرمایند! امان از دست مدیر جماعت!  به این می گن زندگی!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٥


يک صبح سرد!

سلام صبح به خیر

خوب؛ از اینجا شروع کنم که سرما خوردم بدجور؛ کاملا گیجم! الآن هم عجیب سردمه؛ حوصله هم ندارم یک چیزی بندازم رو شونم تا شاید کمی گرم شم!

خوب آخر هفته به آرومی گذشت! البته تقریبا! فعلا با یک دوست عزیزی در کشمکشی هستیم عجیب جالب!

شنبه از صبح سراز کار بودم؛ عصرش خیلی خسته بودم و کلی هم کار داشتم؛ بخصوص که شبش هم مهمونی خانوم آ. از دوستان بسایر قدیمی بود! حس رفتن نداشتم اما خوب قول داده بودم؛ از همه مهمتر اینکه قرار بود عصر شنبه عزیزی رو ملاقات کنم! ملاقات شیرینی بود. حسی زیبا و اسرار آمیز. خیلی خوش گذشت! دیر رسیدم خوونه! دلم می خواست مهمونی نمی رفتم و با اون عزیز باز هم می چرخیدیم! اما خوب قول داده بودم! حدود ساعت ۱۰ رسیدم مهمونی! منی که همیشه جز اواین نفرهام! کلی بهم اعتراض شد! جالب اینکه مهمونی ۴۰ نفره تبدیل شده بود به ۱۰ نفر؛ ملت بدون ملاحظه خیلی از مسایل به جای اینکه زمان دعوت اعلام کنن تشریف نمیارن؛ گفته بودن بله عالیه حتما. طفلی دوست کلی خورده بود تو ذوقش! چقدر تهیه و تدارک دیده بود  و چقدر غذا اضافه اومد! برکت خدا! اصلا حس بزن و برقص نبود! اولین مهمونی بود که من خیلی آروم بودم؛ نتیجه صدای همه دراومد که چیه امشب خودتو گرفتی؟ چیه از وقتی مانکن شدی کسی رو تحویل نمی گیری و ........! خوب حوصله نداشتم! دلم شور می زد! البته که بی دلیل هم نبود! شد آنچه نباید می شد! اتفاقی ناگوار برای عزیزی! اینم این.

دیروز هم به آرومی و سکوت گذشت! نه اتفاق خاصی؛ نه خبر خاصی! حس می کنم توی زندگیم زمان ایستاده! زیادی آرومم! این خیلی خوب نیست! نیستم! دنیا دور خودش رو داره من و جایی هستم بس دور از این همه هیاهو؛ هر لحظه از خودم می پرسم کاری که می کنم درسته؟ اشتباه نمی کنم؟ راهم درسته! و بعد احساس می کنم زمان از حرکت می ایسته و من فقط نظاره گر تمام این اتفاقاتم! چه اتفاقی داره میوفته نمی دونم! مثل احساس قبل از وقوع یک حادثه است! عجیب آرومم! البته درباره یک مسئله خاص؛ بیخیال نیستم اما آرومم! این همه آرامش رو از خودم بعید می دونم! این منم؟ نمی دونم؟ یکبار از خودم پرسیدم طناز دنیای مجازی چقدر با طناز دنیای واقعی فرق داره؟ اصلا فرقی داره؟ عزیزی جواب این سوال رو بهم داد؛ آره خیلی زیاد! خواستم بگم اینی که اینجا می نویسه به نظر میاد من نباشم! نمی دونم!

دلم هوای شازده کوچولو داره! خیلی زیاد:

شهریار کوچولو گفت: نه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
- ایجاد علاقه کردن؟
- معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
-کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

...

روباه گفت: اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
- آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
- راهش چیست؟
- باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

....

هربار که این کتاب رو می گیرم دستم؛ انگار که دارم داستان زندگی رو می خوونم! چقدر ساده بهت می گه باید چیکار کنی؟ خیلی وقتا می شه از خودمون می پرسیم چیکار کنم تا فلانی دوستم داشته باشه؟ ای کاش تو این مواقع داستانهای کودکیمون یادمون باشه! آره فکر کنم به همین سادگیه! می شه آدمها رو اهلی کرد! فقط راه داره! اهلی کردن زمان میخواد! آرامش میخواد!

دیشب قبل از خواب فکری ذهنم رو به خودش مشغول کرد. وقتی دراز کشیدم و دعا کردم؛ برای سلامتی عزیزانم و از همه مهمتر عزیزکم؛ تصویری چنان سریع از جلوی چشمام رد شد؛ که وحشت زده روی تخت نشستم. توی این مدت برای عزیزکم اتفاقات مختلفی افتاده؛ همه ناگوار! آخریش روز شنبه بود؛ و هربار در زمان بودن با من! از خودم می پرسم یعنی چه! نکنه اینا همش نشونه است؟ نه بیخودی نگرانم! نه! اینا همش ماله خستگیه! نه نمی خوام! نمی خوام این همه زیبایی رو از بین ببرم!

عجیب احساس خوشبختی می کنم! احساس زنده بودم! علیرغم تمام مشکلات زندگی! علیرغم تمام درگیریهای ذهنی! بهترین چیز اینه که بتونی از کوچکترین شادیهای زندگی هم لذت ببری! حتی از خوردن یک تکه شکلات خوشمزه یا حتی نشستن کنار عزیزکت حتی در سکوت!

خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۳


موضوع نداره!

سلام

خوب بازم سلام. آخ که چقدر پنجشنبه ها رو دوست دارم. کارت تنها نصفه روزه و یک روز جمعه رو پیشرو داری که ماله توه! می تونی زندگی کنی!

آخ که چقدر این هوا رو دوست دارم؛ می تونی بری زیر بارون و اگه دلت خواست گریه کنی؛ و همه فکر کنن که قطرات بارون رو ی صورتته! می تونی زیر بارون قدم بزنی و بذاری بارون روح و جسمت رو تطهیر کنه! می تونی بذاری بارون تا ته ته وجودت رخنه کنه! اگه بدونی چه آرامشی بهت میده!

صبح ساعت ۶ ساعت زنگ زد؛ من که گیج خواب؛ دوباره خوابیدم؛ آخه هوا خیلی تاریک بود؛ ساعت ۷ بزور چشمام رو باز کردم؛ فکر کردم یک دوش می تونه کمک کنه؛ رفتم زیر دوش بعد از یک ربع نگاهم افتاد بیرون پنجره و دیدم عجب برف زیبایی می باره! می دونین خوبی حمامی که پنجره داره چیه؟ اونم وقتی خونت از همه ساختمونا بلند تره و دید هم نداره؛ می تونی زیر دوش آب از پنجره غبار گرفته منظره برفی بیرون و کوههای پر برف رو ببینی؛ اگه شب باشه و حسش باشه می تونی وان رو پر آب کنی( البته اگه حوصله کنی؛ آخه دو ساعت باید ضدعفونی و ... کنی!!!) چراغ رو خاموش و چندتا شمع روشن (البته باز به شرطی که خانوم مادر منزل نباشن ها) بعد دراز بکشی و به آسمون پر ستاره نگاه کنی یا اگه ماه شب ۱۴ باشه به ماه نگاه کنی و آرزو کنی! از بحث خودمون دور افتادیم؛ برگردیم به دنیای واقعی؛ خلاصه که بعد از دوش برگشتم تو اتاق و باز ولو روی تخت؛ خلاصه که با ۴۵ دقیقه تاخیر ( تاخیر که البته چه عرض کنم که امروز اصلا روز کاریم نیست؛ اما به خاطر خیلی از مسایل تو این ۳ سال حتی پنجشنبه ها رو هم اومدیم سرکار! ) رسیدم سرکار.

می دونین خوبی پنجشنبه ها اینه که کار خیلی آروم پیش میره و اعصابت آرومه! تا به خودت میای میخوای بری خوونه!

این آخر هفته قراره فقط کتاب بخوونم! یک عالم کتاب نخوونده دارم! دیشب تا نزدیکای صبح بیدار بودم. یکیش به این دلیل که دوستی عزیز بهم گفته بود تا ساعت ۱ صبح سرکار خواهد بود؛ علیرغم اینکه بهش گفته بودم می خوام بخوابم و تماس نگیره؛ اما باز هم فکر کردم شاید زنگ بزنه؛ برای همین بیدار موندم. بعدشم دیگه خواب از سرم پریده بود. من دیوونه این شب بیداریهام. همه خوابن و تو بیدار. یک شال نازک انداختم روی دوشم و رفتم پایین کنار شومینه؛ روشنش کردم و نشستم روی مبل مورد علاقه ام؛ عود روشن کردم؛ می خواستم کتاب بخوونم اما ذهنم خیلی درگیر بود. از دست کسی به شدت دلگیر بودم. درد قدیمی دوباره مدتهاس که برگشته و داره اذیتم می کنه! مدتها بود می خواستم با خودم خلوت کنم! خوب دیشب زمان بدی نبود! چیزی که زیاد داشتم وقت بود اونم تا صبح!

نشستم و به همه چیز فکر کردم؛ به چیزایی که داره اذیتم می کنه! مسائلی که داره باعث میشه نگران باشم. روی دوتا برگ کاغذ؛ به عادت همیشه؛ همه چیز رو نوشتم اینکه هر موضوعی چه تاثیری داره رو زندگیم میذاره! عوابق تمام این موضوعات! و با توجه به اینکه من نیاز به آرامش دارم؛ نشستم ببینم چی باید تغییر کنه! اگه بشه تغییرش داد که عالیه اگه نه هم پس باید حذف شه! اما باز برای اینکه تصمیم عجولانه ای نگرفته باشم؛ تصمیم گرفتم با دکتر ش؛ یکی از دوستان خانوادگی که همه چیز زندگی منو می دونه و بارها کمکم کرده تماس بگیرم؛ فکر می کنم تو این مواقع بد نباشه کسی که بیرون گوده قضیه رو بررسی کنه!

آخ که از دیشب چقدر آروم شدم! حالا خیلی خوبم! باقی چیزا هم بیخیال! زندگیت رو بکن! دلم میخواد برم پیاده روی! دیروز اونقدر کلافه بودم؛ که وقتی شبنم (صمیمی ترین دوستم) اومد پایین پیشم؛ با اولین نگاه گفت

- پاشو بیا بریم بیرون کارت دارم!

- جانم؟

- می فهمی داری با خودت چیکار می کنی؟ چرا داری خورتو تغییر می دی؟ اتفاقی افتاده؟ کسی چیزی گفته؟ نمی بینی عصبی بودن عزیزم برت خوب نیست؛ تو آیینه نگاه کردی به خودت؟ خانومی تو نیاز نداری خودت رو تغییر بدی؛ همینجوری هم دوست داشتنی هستی؛ ببین.............!

-  وای مرسی؛ اما من اصلا؛ یعنی می دونی قضیه اصلا این نیست! خوب باشه قبول راجع بهش فکر می کنم! خوب باشه دیگه قول میدم.

- من برای خودت می گم! برو تو آیینه نگاه کن؛ چشات دیگه برق نمی زنه؛ ته چشات یه دنیا غمه!

- کی؟ من؟ نه بابا! فقط مال خستگی و بیماری این چند وقته! (بگذریم که کمی چرند گفتم؛ اشتباه نکرده بود! ولی خوب...! منم دیگه!)

شبنم الآن اومده اینجا؛ خیلی حلال زاده است! الآن دوباره بهم چشم غره میره! اما من امروز دختر خوبی بودم! نمی تونه بهم گیر بده!!!!  گیر نداد بهم! لبخند زد!

وای که چقدر کارامون مونده؛ برم که اگه تموم نشه نه تنها امشب که فردا رو هم اینجا مهمونیم! به به چه مدیر با شخصیتی؛ قراره فردا بیارتمون سرکار!

خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٩


به شيرين جوونم!

قلب تو قلب پرنده؛ پوستت اما پوست شیر

                                                      زندون تنو رها کن؛ ای پرنده پر بگیر

اونور چنگل سرسبز؛ پشت دشت سر به دامن

                                                      اونور روزای تاریک؛ پشت این شبای روشن

برای باور بودن جایی باید باشه باید

                                                     برای لمس تن عشق کسی شاید باشه شاید

که سر خستگیهاتو به روی سینه بگیره

                                                       برای دلواپسی هات؛ واسه سادگیت بمیره

عزیزکم سلام

    نمی دونم چرا نوشتن برات؛ به مراتب راحتتر از گفتن با تو است! شاید چون همیشه برای من نوشتن همیشه ساده تر بوده! انگار وقتی می نویسم بیشتر به خودم نزدیکم! از نوشتنم دلخور نشو! می دونم دوست داری بشنوی؛ چه کنم که وقتی با هم صحبت می کنیم فقط توان شنیدن دارم و بس!

    نمی دونم چی باید بگم؛ جدا نمی دونم. شاید به قول خودت ضرب المثل بالا وصف حال منه؛ شایدم نه! نمی دونم؛ نمی دونم! شاید درک کردن احساسات یک زن ۲۸ ساله که حس و حال یک زن ۳۸ شایدم ۴۰ اندی ساله داره کمی سخت باشه؛ شاید کنار اومدن با دختر ۲۸ ساله ای که به اندازه زنی ۴۰ اندی ساله خسته است و بیحوصله کمی مشکل باشه. نمی دونم چطور تحمل می کنی و کنار میای؛ نمی دونم چطور داری درکم می کنی؛ اصلا درکم می کنی؟ بهر حال بابت صبرت و احترام متقابلت ممنونم.

   نمی دونم چی باید بگم؛ جدا نمی دونم. اینکه چرا زندگی من اینجوریه. اینکه چرا گاهی مثل کودکی زندگی می کنم و گاهی مثل یک زن جا افتاده و میانسال. گاهی با تجربه و گاهی بی تجربه! گاهی خسته و گاهی ...! نمی دونم؛ نمی دونم!

بازی زندگی؛ بازیه غریبیه! خیلی غریب؛ اونقدر غریب که در گردشش می مونم. زندگی گاهی مثل افسونگری زیبارو و سیه سیرت می مونه؛ شیفته زیبایی ظاهرش می شی و مشمئز از باطن سیاهش! و گاهی مثل عجوزه ای مهربان ؛ در وهله اول فراری از ظاهر کریه اش و بعد شیفته محبتش!

زندگی یعنی حال؛ یعنی لحظه؛ یعنی آن! و حال یعنی بودن با تو؛ لحظه یعنی شنیدن صدای تو؛ و آن یعنی دل سپردن به ترنم نفس های تو!

با تو این تن شکسته؛ داره کم کم  جون می گیره

                                                      آخرین ذرات موندن؛ توی رگهام نمی میره

با تو انگار تو بهشتم؛ با تو پر سعادتم من

                                                    دیگه از مرگ نمی ترسم؛ عاشق شهامتم من

واقعا دلم می خواد دست بردارم از این همه نگرانی و ترس! ترسهایی که فقط مخصوص یک زنه! دلنگرانیهایی که در عین زیبایی؛ وهم انگیزه! و من که در تلاشم که دور شم از هرآنچه ترس و وهمه!

...م؛ می دونم از دستم دلگیری؛ می دونم از دستم رنجیدی؛ می دونم نمی خوای خیلی چیزها رو بشنوی و به خیلی چیزها فکر کنی! اما گیهی لازمه آدم با حقیقت روبرو شه! بهت گفتم بزرگترین مشکل من بیان احساساتمه! حراف خوبی نیستم. اصولا کم میارم. می دونم که دیشب کلافه ات کردم؛ رنجوندمت؛ اما قول میدم دیگه در این باره صحبت نکنیم.

عزیز من؛ گاهی دلم می خواد بتونم به زبون بیارم هر آنچه که در فکر و ذهنمه؛ و از آن مهمتر هر آنچه که در قلبمه! باورش سخته؛ حتی برای خودم. احساس می کنم به یک جاده ناشناس پرتاب شدم. جاده ای که نمی دونم روبروم چیه؟ جاده ای که انتهاش معلوم نیست؛ جاده ای که در عین روشن بودن؛ در اوج تاریکی است. خیلی ها عقیده دارن بالاتر از سیاهی رنگی نیست؛ اما من معتقدم که بالاتر از سیاهی یک دنیا رنگه؛ فقط تو نمی تونی تشخیص بدی درست مثل اینکه دچار کوررنگی باشی! نمی دونم این جاده داره منو به کجا می بره؛ اما داره می بره! درست مثل جریان رودخانه ای خروشان. نمی دونم توی این جاده من کوری فانوس بدستم یا بینایی با شمعی خاموش!

نفسم؛ گاهی فکر می کنم زندگی آدما در واقع همون حکایت کتاب « کوری» ساراماگو است؛ تقریبا همه کوریم و تنها عده ای محدود بینا! دیدن خیلی چیزها توی زندگی کار چشم سر نیست؛ چشم بصیرت می خواد؛ چشم دل. به قول شازده کوچولو « جز با دل هیچی را چنان که باید نمی توان دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند!» میبینی اینجاست که باید با چم دلت ببینی؛ اینجاست که به قول قدیمیها باید دلت روشن باشه. و همیشه به اینجا که می رسم از خودم می پرسم من با چه چشمی می بینم؛ دل یا سر؟ یا شاید هم هر دو! اصلا می بینم یا اینکه منم کوری هستم مثل هزاران کور دیگه!

شیرین من؛ باورت میشه درست الآن ۴۵ دقیقه است که اینجا همه دارن درباره ایتالیا بحث می کنن! بحث؛ بحث سفره! بحث؛ بحث ایتالیا است. ونیز؛ رم؛ میلان؛ فکر کن حتی محله چکمه پوشها و میدان اسپانیا! زبان غریبشون و هزار و یک چیز دیگه! زیبایی ها و خیلی چیزهای دیگه! چقدر آرزوی دیدنش رو دارم! یکی از بزرگترین آرزوهای من دیدن دنیاست؛ به قول کسی دنیا دیده شدن خیلی مهمه! و سفر یعنی تو!

...م؛ چقدر زود دلتنگت می شم. امشب در اوج خواب دلم می خواد بیدار بمونم؛ علاقه عجیبی به خووندن دارم. سراغ کتابخوونه ام میرم که درست مثل ذهن و دلم آشفته بازاری است! دلم هوای «یک عاشقانه آرام» رو داره؛ پیداش نمی کنم.نمی دونم چه داره میوفته؛ اما تا دلت بخواد توی این مدت کتاب گم کردم؛ یعنی برخیش دست ملت است و پسم ندادن؛ با بعضی از این آدمها دیگه ارتباط ندارم و با برخی نمی خوام ارتباط داشته باشم؛ حتی به خاطر کتابم! بعضی رو هم نمی دونم به کی امانت دادم! از همه این کتابها مهمتر دیوان حافظ کوچکیست که سالهاس مونس منه! یادگاری از دورانی نه چندان شاد! این تنها یادگاری اون دورانه که اذیتم نمی کنه! تقریبا در تمام سفرها با من بوده! و حالا امشب که دلم هواش رو داره؛ پیداش نمی کنم! این یکی رو می دونم دست کسی نسپردم. خوب مهم نیست چیزی که تو کتابخوونه من زیاده دیوان حافظ؛ مونس شبهای تنهایی من! دلم هوای حافظ داره! بذار ببینم امشب حال و هوای حافظ چیه؟ امشب اون با شاخه نباتش برام چه می کنن!

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

                                                       که ببالای چمان از بن و بیخم برکند

حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا

                                                       که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

هیچ رویی نشود آیینه حجله بخت

                                                       مگر آن روی که مالند بر آن سم سمند

.....

باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ

                                                      زانکه دیوانه همان به که بماند در بند.

می بینی؛ حرفی برای گفتن نیست؛ گفت حافظ هرآنچه که باید؛ که حافظ حاجت تمام کرد. نمی دونم تا کی دووم بیارم! اونم با این اوضاع آشفته زندگیم؛ اما دارم دووم میارم.

عزیزکم؛ ممنون از این همه لطفت؛ از این همه محبت بی آلایش؛ ممنون از این همه صبر!

...م؛ حرف آخر؛ برات آرزوی کافی می کنم؛ برای یک دنیا آرزوی کافی می کنم. روز خوب و آرومی پیش رو داشته باشی.

 

                                                  

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۸


احترام متقابل!

سلام

خوب امروز کمی بهترم؛ اما درد همچنان باقیست منم که اصولا بیخیال! اگه بتونم حتی داروهام رو نمی خورم. حالم از هرچی قرصه دارم بهم می خوره! گاهی با خودم فکر می کنم بدترین نوع مردن برای من بیماریه! وای منکه نیستم.

اوضاع کار خوب بوده! کارا داره پیش میره گاهی به کندی و گاهی به خوبی! دیروز وقتی تو اوج خستگی می خواستم از اینجا بزنم بیرون و برم خوونه؛ وقتی یهو لسلی(همکار فیلیپینی ما) جلوم سبز شد؛ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که باید برگردم و سیستم رو روشن کنم. با نگاهی نیمه متعجب نیمه خجل پرسید :

- داری میری؟

- خوب آره؛ کارم داری می خوای بمونم.

- نه می خواستیم عملیات رو شروع کنیم؛ فکر کردم هستی!

- لازمه باشم؟

- خوب نه!  ولی...

دو زاریم افتاد مشکل خانوم راهبر سیستم بود. این طفلی رو هم دیوونه کرده!

- ببینم لسلی این شماره موبایل و خوونه است؛ هر وقت احساس کردی باید بیام؛ از هر نظر؛ فقط تماس بگیر؛ زود خودم رو میرسونم.

-تو یه فرشته ای؛ باشه حتما؛ مرسی!

فکر کنم قیافه ام دیدنی بود. داشتم با خودم فکر می کردم اصلا نرم خوونه و بمونم! اما از طرفی عجیب نیاز به استراحت داشتم؛ (جون خودم چقدر هم استراحت کردم)؛ کلی تو ترافیک بودم تا رسیدم خوونه! آخرش هم دلم طاقت نیورد و آخر شب یک تماس با بانک گرفتم ببینم اوضاع چجوریه! که لسلی بهم گفت همه چیز رو براههو مشکلی نیست و نیازی هم نیست که من برگردم!

تو این مدت بنا به دلایلی دارم به روابط زنها و مردها فکر می کنم! حالا بگذریم که من معمولا در حد حرف خودم رو فمنیست می دونم؛ که در حقیقت نیستم؛ اما گاهی فکر می کنم حق ما زنها از زندگی چیه؟ تا وقتی خوونه پدرت هستی؛ باید ببینی اون چی می خواد؛ در بیشتر مواقع تنها چیزی که مهم نیست خواسته توه! وقتی هم که شوهر می کنی زندگیت میشه اونجور که اون میخواد! پس کی مهمه که من چی میخوام! گاهی فکر می کنم چند زن هستن که زندگیشن همون فیلم « دو زن» یا « هزاران زن مثل من» یا «سارا» یا.... هستش؟ سراغ خارجیهاش هم نرفتم تا دلتون بخواد براتون سراغ دارم. وقتی پای حرف آقایون می شینی خیلیهاشون از چیزی؛ یا شاید سنتی به نام مهریه می نالن؛ گاهی دلم میخواد (علیرغم اینکه خودم اعتقادی به مهریه اصلا ندارم) بگم؛ آقا جان مهریه سنته؛ مال وقتی بوده که اون عربها برای زن ارزش قائل نبودن؛ زن از خودش هیچی نداشت؛ مهریه پشتوانه زن بوده؛ همونطور که نفقه حقوقیه برای زنی که مدیرش شوهرشه و محل کارش خوونه؛ مهریه عندالمطالبه است؛ حق زنه؛ هر لحظه هم می تونه بگیردش؛ مثل چک؛ آخه وقتی حسابتون خالیه چرا چک بی محل می کشین؟ چرا برای خودتون دلیل و برهان میارین که مهریه رو کی داده و کی گرفته! چرا وقتی داغین خیلی راحت همه چیز رو قبول می کنین؛ بعد وقتی زن مهرش رو می خواد می شینین این اراجیف رو می گین؟ کمی با خودتون رو راست باشین! این فقط یکیش بود.

پدر من هیچوقت به نحوه پوششمون و حتی رفت و آمدها مون اعتراضی نکرده؛ دلیلش هم اینه که می دونه چطوری دخترهاش رو تربیت کرده! حالا چرا یک آقایی یک روزی روزگاری تو زندگیه من پیدا بشه و بگه اینو بپوش اونو نپوش؟ این یعنی توهین به شعور طرف مقابل. مدتهاس یکی از دوستام با دوست پسرش مشکل دارن. این آقا پسر تحصیل کرده است؛ خوونواده خوبی داره و ... ام احترام به زن رو اصلا بلد نیست. دوست من عجیب تحت فشاره! مهمونی رفتن این خانوم دیدنیه! مهمونی که با آقا تشریف می برن : نمی رقصه؛ نوشیدنی نمی خوره؛ لباس آستین بلند حالا یا با شلوار یا دامن ماکسی؛ با کسی صحبت نمی کنه؛ آقا حساس هستن دلشون می گیره؛ آرایش خیلی خیلی کم؛ موهاش باید ساده پشت سرش جمع باشه؛ چون این خانوم موهای زیبا و بلندی داره؛ والا منی که دختر وقتی موهاش رو باز می کنه و دورش میریزه دلم ضعف میره؛ حالا بریم سراغ مهمونی بدون آقا: بدتر از من از اول مجلس وسطه؛ نوشیدنی می خوره اما خیلی کم؛ فوق العاده خوش لباس؛ لباسهایی که می پوشه نه باز هستن نه زیادی کوتاه اما عجییب زیبا وشیک؛ فوق العاده اجتماعی و خوش صحبت؛ گل مجلس؛ تو خانومی حرف نداره؛ زمان دانشگاه همه پسرا عقیده داشتن اگه یه خانوم تو دانشگاه باشه اونه؛ آرایشی ملیح و دخترانه؛ موهاشم که دیگه هیچ؛ این یعنی اینکه از یک دختر امل و دهاتی تبدیل میشه به یک دختر شیک پوش و زیبا!

نظرتون چیه؟ به این ابله چی باید گفت! صرف دوست داشتن؛ دخترخانم دارن مثلا مراعات می کنن! بهش می گم فلانی تو که نمی تونی تا ابد اینجوری زندگی کنی!!! می گه می دونم؛ اما نمی دونم چیکار کنم خیلی دوستم داره؛ منم دوستش دارم؛ اما می دونی کمی هم ازش می ترسم! آخه تهدید کرده اگه یه روزی من نباشم خودشو می کشه!!!

جواب من : به جهنم! اگه اینقدر احمقه بذار بکشه!

- هنوز عاشق نشدی!

نمی دونم ما تصویر من از عشق و دوست داشتن چیز دیگه ایه؛ دوست داشتن و عشق یعنی احترام! احترام به نظر همدیگه! عشق خودخواهی سرش نمی شه! نگاه که می کنم می بینم تمام اونایی که واقعا همدیگرو دوست داشتن هیچوقت با هم اینجوری رفتار نکردن.

هرچند که در کنارش فکر می کنم؛ این پسرها هم خیلی مقصر نیستن؛ آخه احترام به زن رو یاد نگرفتن؛اینجوری تربیت شدن! کاریش هم نمی شه کرد؛ تو این سن و سال فقط خودشون باید به این نتیجه برسن که باید تغییر کنن؛ اونوقته که میشه فقط کمی بعضی چیزا رو تعدیل کرد.

اما جدی چرا؟ چرا پسرامون به خودشون اجازه میدن به جای ما حرف بزنن؛ به چای ما تصمیم بگیرن؛ به چای ما نگاه کنن و حتی به چای ما زندگی کنن؟ کاش می شد یه جوری ایم مسئله رو حل کرد. خوشحال میشم دیدگاه آقایون رو بدونم؛ البته بدون بی احترامی و در یک بحث کاملا منطقی و دوستانه! بدون جبهه گرفتن! من دارم مسئله رو از دید خودم به عنوان یک زن می بینم؛ شاید دارم اشتباه می کنم. پس خوشحال میشم که یک گپ دوستانه رو اینجا شروع کنیم! بازم می گم باهم دعوا نداریم.

خوب من دیگه باید برم.

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧


به عزيز دلم

به تو از تو می نویسم

به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده

لحظه های رفته بر باد

....

به تو نامه می نویسم

ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو

گم شد و به قصه پیوست

عزیزکم سلام

خوبی؟ الهی قربون اون دل مهربونت بگردم. آخ که بدونی چقدر دلم برات تنگه. این چند روز برام مثل یک عمر گذشته هر ثانیه اش یک سال و هر ساعتش یک قرن. چقدر دلم برای صدات برای حرفات برای خودت تنگ شده.

...م؛ از دستم شاکی نشو. می دونی همیشه تو زندگی اونی که برات مهمتره رو کمتر درگیر مشکلاتت می کنی چون می خوای کمتر ناراحت شه! اگه خواستم این چند روز نباشی برای این بود که می دونستم اگه باشی دلت رو می شکونم و اذیتت می کنم. اگه نخواستم روز دیدارمون ببینمت؛ اگه نخواستم باهام بیای برای این بود که خودم هم می ترسیدم. می خواستم اول خودم بدونم چه خبره؛ خانوم مادر هم الآن به اندازه تو در جریان نیست. چون فقط با تو گفتم.

عزیزکم

نفس من

ای که تویی همه کسم

بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچی می خوام میرسم.

دلم برای حرفات؛ برای ضرب المثلهات و برای همه چیزت حتی عصبانی شدنت و از همه مهمتر صدا کردنت؛ وقتی اسمم رو میگی؛ که هیشکی نمی تونه اینقدر زیبا و اهنگین بیانش کنه؛ تنگ شده. خیلی سخت بود؛ خیلی. اینکه هر شب بشینی و منتظر یک تماس باشی.

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

.....!

تو این چند روز؛ وقتی رسیدم خوونه تنها کاری که کردم یک لیوان چایی کمرنگ و بعدشم خواب. خواب که نه؛ بیهوشی؛ مرگ! و صبح دوباره روز از نو روزی او نو! این درد بی امون کی می خواد آروم بگیره نمی دونم!

عزیزکم؛ آروم جوونم؛ کمی حوصله کن! فقط کمی! زندگی بالا و پایین داره و تو اینو بهتر از هر کسی می دونی. بهتر از هر کسی. پس کمکم کن تا بتونم این رو هم بگذرونم. مثل همیشه. مثل این مدت با هم بودنمون. ببخش اگه آزارت دادم؛ ببخش اگه تند برخورد کردم؛ ببخش اگه خستگیهامو؛ ناراحتی هام رو سرت خالی کردم؛ ببخش اگه به جای تو گاهی بهت می گم شما. اینا همه از دلتنگیه!

دل من دریایی برکه زندون براش

چکه چکه های آب مرثیه خوونه براش

تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه

کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه.

بهت گفتم و باورم نکردی. نمی دونم شاید جدی جدی وقته رفتنه! تو این چند روز کارم شده خووندن نامه هات و نوشته هات. خوندن و خوندن و خوندن. اگه اینا رو هم نداشتم زندگی غیر ممکن بود. بهت گفتم یاد بگیر بدون من باشی؛ بدون من شاد باشی؛ که شاد بودن تو تنها آرزوی منه!

...م؛ من تو تحمل نمی کنم. آخه تو هر کسی نیستی. تو این مدت حتی ... رو هم تحمل نکردم! من فقط خودم رو؛ خستگیهام رو؛ دردم رو تحمل می کنم. مگه میشه آدم وجودش رو نتونه تحمل کنه؟ همه وجودم؛ درک کن این دوری کوتاه مدت رو؛ این دوری نه بخاطر من که بخاطر تو بود.

عزیزکم؛ برام اینجوری ننویس که نوشته هات گاهی فقط دلم رو به آتیش می کشونه؛ احساس می کنم خبیث ترین آدم رو این کره خاکیم! ازت خواستم تنها به قاضی نری و زود قضاوت نکنی! اما باز! مهم نیست عزیز که هرچه از دوست رسد نیکوست. من راضیم حتی به این نامه های تند و خشمگین.

آروم جوونم؛ خوب باش که منم خوب باشم. آروم باش تا منم آروم باشم.

راستی حال امانتیت خوبه؛ جاش هم امنه؛ امنه امن. پیش خودمه. نمی ذارم بهش بد بگذره.

عزیزکم؛ همه لحظه های من؛ به هی چیزی که نگاه می کنم تویی؛ هر حرفی نشونی از تو داره! می بینی این حال منه بی تو. کمی صبر داشته باش فقط کمی!

مراقب خودت باش؛ خیلی زیاد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦


گذر زمان

دل من دریاییه برکه زندونه براش

                                          چکه چکه های آب مرثیه خونه براش

تو رگهام به جای خون شعر سرخ رفتنه

                                          کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه!

سلام

خوب راستش حالم زیاد خوش نیست؛ اینکه چرا می نویسم فقط برای گذران زمانه! بچه ها دارن روی سرور کار می کنن و ما باید منتظر بمونیم؛ فکر کردم تو این مدت کمی بنویسم تا شاید زمان سریعتر بگذره! فعلا که زمان هم سر جنگ با من داره!

از دیروز تا حالا فشارم عجیب پایینه؛ نمی دونم چرا؛ برای خودم هم عجیبه؛ دیشب اصلا نخوابیدم؛ تا صبح بیدار بودم فکر کنم ساعت۵:۳۰ بود که بیهوش شدم و با زنگ موبایل ساعت ۶:۰۰ دلم می خواست پرتابش کنم بیرون! خسته از بیماری و بیخوابی؛ بلند شدم و دوش گرفتم؛ زیر آب هنوز منگ خواب بودم؛ درد به طرز وحشتناکی وجودم رو گرفته بود. اومدم بیرون و ولو شدم روی تخت؛ باید بلند می شدم و میومدم شرکار؛ یه دنیا کار عقب افتاده داشتیم وداریم! اومدم سرکار؛ اونم با چه وضعی؛ یک مرده متحرک؛ تا حالا زامبی دیدن؛ من امروز در نقش یک زامبی ظاهر شدم . آخ کخ چقدر چشمام سنگینه! از این همه نگاه متعجب خسته شدم. چرا منو تنها نمی ذارن؟ چرا نمی ذارم به حال خودم باشم؟ خانوم مادر؛ که فدای دل مهربونش بشم؛ از دیشب تا حالا نخوابیده! از صبح دم به دم زنگ زده که چطوری؟ بیام با هم بریم دکتر؟ میخوای... ؟میخوای...؟ و من فقط صبر کردم صبور باشم! آخرشم نشد یکساعت پیش که زنگ زد بهش گفتم: الهی دورت بگردم؛الهی قربون محبتت شم؛ می دونی من اینجوری احساس می کنم خیلی مرضم! اینقدر بهم زنگ نزم حالم خوبه! شبنم و چندتای دیگه از همکارام هم همینطور از صبح دور و برم هستن و تجویز می کنن و غرغر می کنن و ...! رژیم دیگه بسه؛ خوت رو کشتی؛ آخه برای کی؟ و.....................! نمی تونم بهشون بگم دست از سرم بردارین! من می خوام تنها باشم.

می دونم اینا همه از سر محبته؛ می دونم که همش لطفه و از روی نگرانی! اما چکار کنم که من طبیعی نیستم؛ وقتی حالم خوب نیست فقط می خوام تو لاک خودم باشم؛ وقتی کسی باهام اینجوری رفتار می کنه حس می کنم خیلی حالم لابد بده؛ اما خودم نمی فهمم!

یک چیز جالب؛ البته امیدوارم اینجوری نشینها! اونقدر بیحالم که حس می کنم دارم فرو میرم توی اجسام. وقتی پام رو می زارم روی زمین یا مثلا روی پله حس می کنم خودش داره میره؛ داره منو با خودش میبره! اگه بدون چقدر باحاله! اما دلتون نخواد ها!

ضربان قلبم گاهی اونقدر بالاس که حس می کنم الآن میپره بیرون! این کارتونهای تام و جری رو دیدین! همینجوری! از درون اونقدر سردم که حس می کنم زیر یه عالم برف دراز کشیدم؛ چقدر این سفیدی بی انتها رو دوست دارم!

یکی یکبار بهم گفت خوش به حالت که می تونی توی زمن حال زندگی کنی؛ چجوری اینکار رو می کنی؟ ای کاش منم می تونستم! طول کشید تا جوابش رو پیدا کردم. جوابش اینه : به سادگی؛ می دونی دیگه دلبستگی خیلی خاصی با این دنیای خاکی ندارم؛ عجیب هوای رفتن دارم و یک حسی بهم می گه خیلی دور نیست؛ می دونی وقتی به زندگیت اینجوری نگاه کنی که انگار امروز روز آخره و فردایی دیگه نیست؛ به خودت می گی حالا که فردایی وجود نداره دارم مراعات چی رو می کنم؛ اونوقته که شاید دیگه قرصهات رو نخوری؛ اونوقته که به اونایی که دوستشون داری میگی که چقدر دوستشون داری؛ اونوقته که دیگه ترسی از رفتن اطرافیانت نداری؛ اونوقته که کاری رو به فردا واگذار نمی کنی؛ اونوقته که از مرگ دیگه نمی ترسی؛ برات میشه یه حس خوب؛ یه رویا؛ دیگه سیاه نمی بینیش؛ اونوقته که عاشق زندگی میشی؛ اونوقته که زندگی می کنی؛ به همین سادگی. حالا من حال و هوای رفتن دارم. نه از هیچ چیز نا امید نشدم؛ دارم از هر لحظه ام حتی این درد قدیمی لذت می برم؛ لذتی داره غیر قابل وصف؛ دونستن عشق اطرافیانت؛ آرامشی غریب تمام وجودم رو گرفته؛ حس می کنم خونم فقط زیر پوستمه؛ فقط تو مویرگها؛ برای اولین بار دستام گرمن اما درونم؛ حس می کنم یخ زده! من گرمایی از صبح کت رو شونه هامه و هیچ فرقی هم نداره! از گرما خبری نیست! آره شاید وقت رفتنه! نمی دونم خیلی هم مهم نیست! آخ که چقدر لحظه لحظه زندگی زیباست؛ هر جرعه اش شیرینی و طعم مطبوع خودش رو داره! حتی وقتی دلت رو می شکونن؛ دلت رو می شکونن چون براشون مهمی؛ خیلی مهم و این میشه نیمه پر لیوان.

پدربزرگم (پدر ماردم)؛ خدا رحمتشون کنه؛ همیشه می گفتن دو چیز تو زندگی خیلی بده؛ یکی جوونی که پیری کنه و دیگری پیری که جوونی کنه! گاهی از خودم می پرسم من کدومم؟ جوون قبل از اینی( اخه سنم همچین کم هم نیست که) که داره پیری می کنه؛ یا پیرزن ۸۵ ساله ای که داره جوونی می کنه؟ کدومش؟ شایدم هیچکدوم!

کمکم کن که ........! اره شاید وقت راهی شدنه! از زندگیم راضیم؛ راضی تر از خیلیها؛ زندگی زیبایی داشتم و دارم؛ خیلی زیبا؛ حالا فکر می کنم اگه قرار باشه برم من آماده ام. دلم سفر میخواد؛ هرچی طولانی تر بهتر! سفر از نوع هیجان بخشش! سفر به ناشناخته! سفر به اعماق درون؛ سفر به ........! دلم میخواد برم ایتالیا! برم رم!

کتابی دستمه که خیلی زیباس؛ « از طرف او» مال البا دسس پدس هستش؛ درست گفتم؟ نویسنده کتاب معروف «دفترچه ممنوع». تمام کتاب در ایتالیا و رم اتفاق میوفته. تا قبل از اینکه آلبوم عکس سفر خان داداش و عروس خانوم رو به ایتالیا ببینم؛ تصور خاصی از صحنه های کتاب نداشتم؛ اما حالا وقتی صحبت از میدان اسپانیا در فصل بهار میشه؛ خیلی خوب می تونم چشمام رو ببندم و اون میدون رو ببینم با اون همه گل!

دیگه اینکه همین! راستی چرا زمان نمی گذره!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٤


یادداشتهای یک زن!

عشق ، در قاب يادها ، پرنده يي ست در قفس . منت آب و دانه بر سر او مگذار و رفاه به رخ او نكش .

عشق ، طالب حضور است و پرواز ، نه امنيت و قاب .

مگذار كه عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود !

مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه ، به عادت آب دادن گلهاي باغچه تبديل شود !

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست ، پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود ، پيوسته ، خواهان نوشدن است ، و ديگرگون شدن .

عشق ، شكستن و پاره كردن حريم ممنوعيت هاي ناموجه است .

عشق ، اوج آزادي فردي ست براي آنكس كه خواهان شريف ترين آزادي هاست .

 

 برگرفته از کتاب « یک عاشقانه آرام» ابراهیم نادری.

 

از کنار پنجره میام کنار هرچند که دل کندن از این ماه تمام کاریه عجیب سخت، اما خوب دلم هوای نوشتن داره! حس و حال غریبی تمام وجودم رو گرفته، یک فرضیه هست که می گه زنها تحت سلطه ماه هستن، یعنی به نوعی روحیه شون بستگی به وضعیت ماه داره، مثلا اگر ماه تمام باشه و تو دلت غصه باشه این غصه تشدید میشه! اما حس من چیه؟ دلتنگی، اضطراب، دوست داشتن نمی دونم! می رم جلوی آیینه و به دختر توی آیینه نگاه می کنم! برای اولین بار نمی تونم بفهمم تو وجودش چی می گذره، دست کودک درونم رو می گیرم، آغوشم رو بر روش باز می کنم و در آغوش می کشمش، تا شاید از وجود اون آرامش بگیرم، با لبخندی کودکانه و شیرین نگاهم می کنه، چقدر این وجود آرامش بخشه! چقدر زیاد، چقدر بی توقع!

دخترکی رو می شناسم که تازگیها سردرگم شده! دخترک تازگیها غریبه آشنایی پیدا کرده، تا چند وقت پیش این رابطه تنها از میان نوشته هاشون بود اما الآن.... اولین بار که درباره این موضوع حرف زدیم، گفت که با کسی آشنا شده، هرچی ازش می پرسیدم درباره این آدم جدید لبخند می زد و می گفت نمی دونم! برام عجیب بود. از حسش برام می گفت، از اینکه داره دل می بازه آروم آروم، درست مثل شرابی که داره جا میوفته، یکبار بهش گفتم دلت نمی خواد ببینیش یا صداش رو بشنوی، سکوتی برقرار شد، سکوتی که برای من خیلی طولانی بود. سرش رو بالا آورد و موهاش رو از روی صورتش کنار زد، اونوقت بود که ترس و اشتیاق رو تو نگاهش دیدم، این انتظار کشنده داشت دیوونه ام می کرد، که به آرومی سرش رو تکون داد و گفت نه!

- آخه چرا؟ نمی خوای بدونی این آدم کیه؟ چند سالشه؟ چه شکلیه؟ اصلا چیکارس؟

- نه! می ترسم!

- از چی عزیزکم؟

- از اینکه ببینم اونی نیست که تو نوشته هاشه! از اینکه بفهمم اینا واقعا ایده هاش نیستن! نمی دونم، من نمی دونم!

- ببینم پشیمون نمیشی اگه یک روزی ببینیش و ببینی همونیه که تو نوشته هاشه؟ ولی دیگه برای تو خیلی دیره! چون اون کسی رو داره؟

به وضوح تردید رو تو نگاهش می شد دید.

- خوب راستش تا حالا به این قسمت قضیه فکر نکردم!

- عزیز من نمی شه که فقط نیمه خالی لیوان رو دید، هر لیوانی نیمه پری هم داره!

- آره، شاید.

پسر کار خودش رو کرد. دخترک رضایت داد به ارتباطی فراتر از دنیای مجازی. تلفنها شروع شد. اضطراب، نگرانی، لذت، لبخند، شادی و از همه مهمتر دوست داشتن. دوباره با دخترک صحبت کردم. برام همه چیز رو گفت، همه رو! برام از حسش گفت، از جنگ دل و عقلش و از تمام تردیدهاش. با صبر نگاهش کردم و گذاشت بگه تموم آنچه را که باید. بهش حق می دادم. اما نمی دونستم چی باید بهش بگم. دستهاش رو گرفتم توی دستام و فقط بهش گفتم هرچی که بشه برام همیشه خیلی عزیزه و تنهاش نمی زارم، به شرطی که اونم منو رهام نکنه! نگاهم کرد با همون لبخند همیشگی و من با شیطنت کودکانه ام گفتم : دلت براش تنگ شده! طاقت نداری تا دباره تلفن کنه؟ با مهربونی در آغوشم کشید و موهام رو بوسید. اونوقت بود که فهمیدم دیگه تنهام نمی زاره. آخه من کودک درونشم!

 

نمی فهمم آخه مگه آدم مجبوره در بدترین شرایط نشستن بنویسه! توب بوک رو گذاشتم روی تخت و خودم چهار زانو نشستم روی زمین! حالا بگذریم که نباید اینجوری بشینم ها! مچ دستم درد گرفت. دارم به آهنگهای منتخب ابی گوش می دم الآن هم که معلومه یکی از محبوب ترینها، حریق سبز! خوب از آخر هفته بگم.

دیشب رفتم خوونه خاله! آخه شوهر خاله محترم رفتن شمال و خاله و مادر بزرگم تنها بودن، منم که منتظر تا راهی اونجا شم. خاله ام دختر نداره و عاشق دختر منم که لوس و بی ظرفیت، همیشه اونجا ول، بخصوص وقتی شوهرش تهران نیست!

دیشب هم مثل همیشه به ظاهر تلویزیون نگاه می کردیم اما در واقع مثل همیشه درد دل می کردیم. آخ که من چقدر این زن رو ستایش می کنم! گاهی فکر می کنم یعنی منم می تونم مثل اون شم، اینقدر بزرگ و قوی، اینقدر صبور. وقتی به زندگیش فکر می کنم نا خودآگاه اشک توی چشام جمع میشه! یعنی من هم می تونم اینقدر مقاوم باشم! چقدر از صحبت کردن باهاش لذت می برم! من عاشق اینم که شوهرش بره شمال و من برم اونجا. شبها کنار هم رو تخت دراز بکشیم و گپ بزنیم! براش از آدمای دور و برم بگم و اون دستمو بگیره ازم سوال کنه! بعد قبل از خواب موهامو نوازش کنه و مثل همیشه بهم بگه مراقب خودت باش خانوم خانوما! وقتی بهم می گه خانوم خانوما (این اسم مادر بزرگمه) ته دلم فکر می کنم که لایق این اسم هستم یا نه! بگذریم! امشب دلم حال و هوای غریبی داره!

امروز نزدیکای ظهر فسقلک من (نوه خاله ام) اومد پایین پیش ما!(خاله من و پسرخاله عزیز توی یک ساختمان زندگی می کنن) اخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود. از صبح داشتم با این فتوشاپ مسخره ور می رفتم. حسابی کلافه بودم که فسقلک اومد. درست زمانیکه من مثل دیوونه ها داشتم دور و بر خودم می چرخیدم و کلافه از کاری که پیش نمی رفت، دنبالم راه افتاد. عصبانی بودم و خسته از بد خوابی شب قبل، از حماقت مدیرم که حالیش نمی شه من اینکاره نیستم و ازخیلی چیزای دیگه. تو اون شرایط حتی حوصله فسقلک رو نداشتم. وقتی اومد روی پام نشست بی توجه بهش به کارم ادامه دادم، حتی نفهمیدم کی از پیشم رفت. وقتی به خودم اومدم که دیدم دیگه صدایی ازش نمیاد. نشسته بود و داشت کارتون می دید. تا اومدم برم سروقتش تلفن زنگ زد و من رفتم سراغ کسی که زنگ زده بود. بعد از یک ساعت، وقتی برای ناهار از اتاق رفتم بیرون یادم افتاد که چه گندی زدم. لبخندی بهش زدم و نشوندمش رو پام، آخر کارتون رو تو بغل من دید. باهم شریکی ناهار خوردیم. بعدشم باهم کشتی گرفتیم. خوب دیگه باید از دلش در میو وردم. بعد از چند وقت منو می دید. دنبال راه افتاده بود و خاله خاله می کرد. وقتی تلفن دوباره زنگ زد، اومد کنارم نشست، یعنی یادت نره که من اینجام، با نگاهش می گفت که بسه دیگه قطع کن. حسودی می کرد. تلفن رو قطع کردم، لباسم رو پوشیدم که برگردم خوونه، کسی قرار بود بهم زنگ بزنه، بهش گفته بودم ساعت ... خوونه ام! نگاهم کرد و پا شد وسایلش رو جمع کرد و گفت: خاله حالا که داری می ری خوونه منم میرم خوونه مون! قصه عالم توی دلم بود. روبروش زانو زدم و با لبخند بهش گفتم که باید برم. اما زود زود میام پیشش. دوتایی از در اومدیم بیرون. زیر نگاه متعجب و لبخند خاله. فقط نگاهش کردم سر تکون دادم! براش عجیب بود که می دید من دارم به حرف کسی گوش می دم! من منی که همیشه تصمیم تصمیم خودم بود، منی که زیر بار این حرفا نمی رفتم!!! برای خودم هم عجیب بود. منتظر شدم تا فسقلک رفت خوونه. آروم پله ها رو رفتم پایین و نا خودآگاه روی اخرین پله نشستم، نمی دونستم دارم چیکار می کنم! بین دوتا عشق مونده بودم. قسمتی از وجودم می گفت برگردم پیش فسقلکم و قسمتی می گفت پاشو دختر، پاشو برو خوونه! توی راه اونقدر فکرم درگیر بود که سه بار نزدیک بود تصادف کنم!!! آخریش که خداییش خیلی خطری بود! رسیدم خوونه، خسته. شروع کردم به جمع جور کردن اتاق و افکارم باهم که دوباره تلفن زنگ زد. آروم شدم، اما ....!

حالا با خودم فکر می کنم دارم چیکار می کنم؟ چرا گاهی نمیتونیم احساساتمون رو مدیریت کنیم! نمی فهمم! باید یه راهی براش پیدا کنم، یه راه خوب و درست! می دونم که می تونم! مطمئنم!

یک هفته است شایدم کمی بیشتر که نمی تونم غذا بخورم، دلم غذا نمی خواد، اما تا دلتون بخواد دلم مواد قندی می خواد. که سعی می کنم نخورم، اما خوب دیگه! هیس به کسی چیزی نگین ها، حوصله ندارم به گوش مامانم برسه، حوصله نصحیت و بعدشم داد و هوار ندارم! فشارم عجیب پایینه، همش هم در حالت گیجی و ضعف و سر گیجم! آخ که فقط دلم می خواد بخوابم! دستام همش سرده! که البته چیز جدیدی نیست! نخندین ها اما کمی بامزه است. با مزگیش اینه که یهو حس می کنی زیر پات داره خالی میشه و الآنه که بری زیره زمین!!!! خیلی با نمکه! یک لحظه همچین احساس بی وزنی می کنی که نگو!

راستی یکی به این اراجیف گفته نوشته ادبی! احساس خجالت و شرم می کنم! نه نمی تونم حتی به عنوان یک تعارف دوستانه پذیرای این حرف باشم. اینا فقط یادداشتهای یک زن هستن همین. شاید چیزی مثل دفترچه ممنوع، توی یک دنیای مجازی و نا شناخته! برای غریب موندن، برای شناخته نشدن! نمی دونم چطور این نوشته ها رو ادبی دونسته، ببینم اگه این مزخرفات ادبیه، پس نوشته های نادر ابراهیمی یا محمود دولت آبادی و خیلیهای دیگه چه معاصر و چه غیر معاصر چیه؟

راستی یه سوال به کسی که دوستت داره چطور می تونی بگی کمی صبر داشته باش؟ چطوری می تونی بگی، نمی دونم!

خوب من برم. امشب تولد آقای پدره! این مدت من خیلی کنار خانواده نبودم! اما امشب دیگه فرق می کنه!

خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۳


بدون موضوع!

سلام

خوب راستش از دیروز تا حالا اتفاقاتی افتاده که منو حسابی گیج کرده! خوشحالم اما در عین حال کمی مضطرب! گاهی به راهی که دارم میرم شک می کنم!

می دونین احساس می کنم ترسو شدم؛ حس می کنم دیگه خودم نیستم؛ اون آدم اهل ریسک نمی دونم دلیلش سنه یا کار اداری و از این جور حرفا! دلیلش هرچی هست ازش خوشم نمیاد!

وقتی با رابی هود در اینباره بحث می کردیم؛ بهم خندید و گفت داری عاقل می شی! بهش گفتم خوب شد معنی عقل رو هم فهمیدیم؛ نمی دونستم معنی دیگه عقل همون ترسه! وقتی بهش گفتم یکی رو دوست دارم؛ اما نمی دونم بهش بگم یانه؟ آخه می دونی عقلم می گه بهش بگو؛ مرگ یکبار شیونم یکبار؛ تکلیفت معلوم می شه؛ اما دلم میگه راضی باش به اونی که داری؛ ممکنه بهش بگی و همین رو هم از دست بدی!!! بهم لبخند زد که: دلت شجاع شده!!! و من باز با تعجب نگاهش کردم و با خودم فکر کردم چقدر دنیای ما از هم دوره! چقدر طرز تفکرمون متفاوته! چقدر لغتنامه هامون با هم فرق دارن! اونوقت بود که فهمیدم دنیای یک روباه با دنیای یک خرگوش فاصله اش به اندازه کهکشانه! اینجا بود که دلم خواست فقط خرگوش کوچولوش بمونم!

دلم هوای دوست داشتن داره؛ می بینم و حس می کنم که داره دل میبازه! می بینم که شاده! مثل کودک زیبای درونم!

امروز صبح اونقدر زیبا بود که تنها چیزی که نمی خواستم رفتن سرکار بود! دلم می خواست یک لباس گرم می پوشیدم (فکر کنم کمی سرما خوردم!!!) و می رفتم قدم می زدم؛ تا ته دنیا؛ شاید تنها؛ شاید هم با همراه! نمی دونم! نمی دونم! اما خوب اومدم سرکار! حالا هم تو فکر رفتنم! می خوام برم خوونه!

تو این چند وقت رفتم سراغ آهنگهای قدیمی؛ ایرانی و خارجی؛ فرقی نمی کنه! خیلی لذت بخشه!

اگه دلتون یک فیلم نیمه کمدی نیمه رمانتیک احمقانه هوس کرد؛ Laws of attraction هوستون رو از بین می بره! ببینینش به یک بار دیدنش می ارزه بخصوص اگه از طرفداران جولیان مور یا پیرس برزنان باشید!

اگه هم یک فیلم قدیمی هوس کردین، فیلم Love in the Afternoon فیلم خیلی خوبیه! بازی زیبای آدری هیپورن مثل همیشه دل آدم رو چنگ میزنه!

خوب من دیگه برم! امیدوارم آخر هفته آرومی پیش رو داشته باشیم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٢


بدون موضوع!

سلام

خوب راستش از دیروز تا حالا اتفاقاتی افتاده که منو حسابی گیج کرده! خوشحالم اما در عین حال کمی مضطرب! گاهی به راهی که دارم میرم شک می کنم!

می دونین احساس می کنم ترسو شدم؛ حس می کنم دیگه خودم نیستم؛ اون آدم اهل ریسک نمی دونم دلیلش سنه یا کار اداری و از این جور حرفا! دلیلش هرچی هست ازش خوشم نمیاد!

وقتی با رابی هود در اینباره بحث می کردیم؛ بهم خندید و گفت داری عاقل می شی! بهش گفتم خوب شد معنی عقل رو هم فهمیدیم؛ نمی دونستم معنی دیگه عقل همون ترسه! وقتی بهش گفتم یکی رو دوست دارم؛ اما نمی دونم بهش بگم یانه؟ آخه می دونی عقلم می گه بهش بگو؛ مرگ یکبار شیونم یکبار؛ تکلیفت معلوم می شه؛ اما دلم میگه راضی باش به اونی که داری؛ ممکنه بهش بگی و همین رو هم از دست بدی!!! بهم لبخند زد که: دلت شجاع شده!!! و من باز با تعجب نگاهش کردم و با خودم فکر کردم چقدر دنیای ما از هم دوره! چقدر طرز تفکرمون متفاوته! چقدر لغتنامه هامون با هم فرق دارن! اونوقت بود که فهمیدم دنیای یک روباه با دنیای یک خرگوش فاصله اش به اندازه کهکشانه! اینجا بود که دلم خواست فقط خرگوش کوچولوش بمونم!

دلم هوای دوست داشتن داره؛ می بینم و حس می کنم که داره دل میبازه! می بینم که شاده! مثل کودک زیبای درونم!

امروز صبح اونقدر زیبا بود که تنها چیزی که نمی خواستم رفتن سرکار بود! دلم می خواست یک لباس گرم می پوشیدم (فکر کنم کمی سرما خوردم!!!) و می رفتم قدم می زدم؛ تا ته دنیا؛ شاید تنها؛ شاید هم با همراه! نمی دونم! نمی دونم! اما خوب اومدم سرکار! حالا هم تو فکر رفتنم! می خوام برم خوونه!

تو این چند وقت رفتم سراغ آهنگهای قدیمی؛ ایرانی و خارجی؛ فرقی نمی کنه! خیلی لذت بخشه!

اگه دلتون یک فیلم نیمه کمدی نیمه رمانتیک احمقانه هوس کرد؛ Laws of attraction هوستون رو از بین می بره! ببینینش به یک بار دیدنش می ارزه بخصوص اگه از طرفداران جولیان مور یا پیرس برزنان باشید!

اگه هم یک فیلم قدیمی هوس کردین، فیلم Love in the Afternoon فیلم خیلی خوبیه! بازی زیبای آدری هیپورن مثل همیشه دل آدم رو چنگ میزنه!

خوب من دیگه برم! امیدوارم آخر هفته آرومی پیش رو داشته باشیم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٢


هوای بارونی!

سلام

خوب اینم از تعطیلات این چند روزه! من که کار خیلی خاصی نکردم. یا خوونه بودم یا پیش خاله! تنها جایی که کمی متفاوت بود منزل خان داداش بود.  خوب راستش از وقتی خان داداش و عروس خانوم از مسافرت برگشته بودن نرفته بودم پیششون! دفعه قبل که با امیر (خان داداش) صحبت کردم بهم گفت حداقل بیا سوغاتی تو ببر! حالا من که می دونستم دلش تنگ شده و از سوغاتی خبری نیست؛ ولی خوب. خلاصه که غروب تاسوعا رفتم پیششون. دلم برای هر دوتا شون و حتی اکواریوم و ما هی ها خیلی تنگ شده بود. نشستیم و کلی گپ زدیم. بعد هم عکسهای سفر دو دیدیم. خدای من ایتالیا محشره! عکسها رو که می دیدم هر لحظه بیشتر احساس می کردم که چقدر دلم هوای سفر کرده! توضیحات کامل عروس خانوم و من که چشام برق می زد! اگه دلتون خواست سری به وبلاگ «نیلوفر و بودنش» (وبلاگ عروس خانوم) بزنین. آنقدر قلم شیوا و جذابی داره که نمی تونین از خووندن دل بکنین! کل سفرنامه اونجاس! فقط عکسها نیست!

خلاصه که این چند روز فقط به کتاب خووندن و گپ زدن؛ بخصوص با خاله خانومم گذشت! کلی حرف داشتیم برای گفتن!

چیزی که امسال برام خیلی عجیب بود؛ این بود که امسال دسته زیاد نبود! و من اصلا دوست نداشتم! انگار هر سال که میگذره این موضوع کمرنگتر می شه. ناخودآگاه یاد بچگی هام افتادم. اون وقتها که خاله بزرگ مامانم تو خیابان فرجام زندگی می کردن و من حدودا ۵-۶ سالم بود. اون وقتها که چادر سرش می کرد و برای ما هم چادرهای کوچیک گلدار می دوخت. با چه عشقی چادر سرم می کردم و می رفتیم دم در تماشا! هربار عظمت دسته ها منو می گرفت و من که عاشق اون سر و صداها بودم. چقدر تعزیه دوست داشتم. چقدر از دیدن اون تعزیه بزرگ تو حرم امام رضا اون سالها لذت بردم! بچه بودم و مثل همه بچه خوونه خدا توی دلم بود و همگام فرشته ها بودم! چقدر دورن اون سالها یا شایدم زیادی نزدیک! نمی دونم. فقط می دونم امسال و شاید این چند ساله دیگه اون حس و حال رو ندیدم! دیگه تو دسته ها کسی گریه نمی کنه! کمتر می بینی کسی با عشق زنجیر بزنه! نمی دونم شاید من کور شدم و نمی بینیم! نمی دونم.

این چند روزه بنا به دلایل زیادی دلم عجیب گرفته بود. از بهمن خیلی خوشم نمیاد؛ شاید چون برام زنده کننده خاطره چند سال پیشه! اون سالی که مادر و برادر یکی از عزیزترین دوستانم کشته شدن؛ خاطره عزاداری اون زمان هنوز وقتی بهمن میاد منو بهم میریزه! روحشون شاد! البته برای این دلتنگی و بیحوصلگی هزار و یک دلیل دیگه هم وجود داره!

خوب بگذریم. امروز یکی منو یاد یه جای محشری انداخت! منم که فقط منتظر تلنگر.

اگه روزی روزگاری گذرتون افتاد به جاده چالوس؛ اگه اشتباه نکنم نرسیده به مرزن آباد یک خروجیه؛ روی تابلوش نوشته « به شهرستان طویر خوش آمدید»؛ حتما سری به طویر و دهاتش بزنین؛ جایی است بس دل انگیز و زیبا! طویر شامل چندین ده کوچیک و متوسطه! آخرین ده اون بالای بالای کوه اسمش فشکول! زیباترین جایی که تا حالا دیدم. خیلی خوب یکی از زیباترین جاها! چندین سال پیش که دایی نا تنی من اونجا کلبه داشت؛ فکر کنم فروختتش الآن نمی دونم! رفتیم اونجا. اینکه می گم کلبه واقعا کلبه نه ویلا! یک کلبه سنگی با پنجره های چوبی؛ بدون وسایل رفاهی شهری مثل یخچال و گاز و ....! همه چیز روی هیزم درست میشد! یا توی کلبه و داخل شومینه؛ یا بیرون کلبه توی حیاط. هوای سردی که تا مغز استخوونت نفوذ می کرد. شبها تو سرما میرفتیم روی اون نیمچه بالکن و دراز می کشیدیم؛ اونوقت که به آسمون نگاه می کردی اونقدر صاف و زیبا و نزدیک بود که فکر می کردی برای چیدن ستاره ها کافیه دستت رو دراز کنی! صبحها با صدای زیبای پرنده ها چشمات و باز می کردی و مجبور بودی توی حیاط با آبی که تقریبا یخ زده بود و به سختی از تو لوله بیرون میومد دست و صورتت رو بشوری! اون مسافرت ۳ روزه مزه ای داشت که فکر نکنم هیچوقت فراموشم بشه! بخصوص اون روزی که بچه ها راه افتادیم و کوه رو گرفتیم رفتیم بالا و اون بالا جوجه کباب درست کردیم و کلی بهمون خوش گذشت!

وای باورتون میشه داره بارون میاد؛ خدای من بوی خاک مرطوب؛ محشره! دیگه نمی تونم اینجا بشینم؛ من که رفتم یکسری برم بیرون و یک نفسی بکشم.

خوب خوش باشین! 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۱


لبخند، شاید از نوع ژوکوند!!!

بر آن گروه بخندد فلک بر بدنی

                                        که روح از آن برکشیده می گریند

همه مسافر و عجب که طایفه ای

                                        بر آنکه زودتر به مقصد رسیده می گریند.

سلام

خوب نمی دونم بگم خوبم یا نه! دیروز سال پدربزرگ مادریم بود! صبح رفتیم بهشت زهرا! مدتها بود؛ بالغ بر یکسال! نمی دونم آخرین باری که رفتم اونجا کی بود! هربار که میرم تا چند روز حالم بده! نمی دونم چرا! خیلی نمی تونم گریه کنم و اخرش که دارم برمی گردم بغض تو گلومه و داره خفه ام می کنه! خلاصه که تا شب حالم خیلی جالب نبود! نمی دونم چم بود. شعر بالا؛ شعری که روی سنگ قبر پدربزرگم نوشته شده! مرد اهل حال و با صفایی بود؛ روحش شاد!

دیشب تولد خانوم آ. بود . خانوم آ. از دوستان دوران دبیرستان-دانشگاه و در حال حاضر همکار منه! می بینین چند ساله با هم دوستیم! خلاصه که رفتیم بیرون دوتایی؛ اما بعد رابین هود هم زنگ زد و رفتیم دنبالش؛ سه تایی رفتیم شام خوردیم! کلی خوش گذشت؛ حالا بماند که من هنوز گیج و منگ صبح بودم ها! شب خوبی بود.

پنجشنبه فقط فیلم و کتاب همین! اگه با کتاب جنایی حال می کنین کتاب «بچه هایم کو؟» رو بخونین! کتاب بدی نیست!

اما فیلم :

 ۱- Serendipity :یک فیلم رمانتیک؛ من که خوشم اومد. بعد از مدتها کمی حال و هوام رو عوض کرد.

 ۲- Chocolat : باز هم یک فیلم رمانتیک؛ بعد از مدتهای طولانی موفق شدم ببینمش؛ خیلی جالب و دیدنی بود. بازی جولیت بینوش محشر بود! هرچی از این فیلم بگم کم گفتم! میمیرم برای این زنهای قدرتمند!

 ۳- Little Miss Sunshine : یک فیلم با مضمون اجتماعی با یک دنیا حرف برای گفتن! فیلم جالبی بود!

دیگه اینکه امروز رفتم تامین اجتماعی؛برای گرفتن سابقه بیمه! خدای من افتضاح بود وقتی برگشتم به بچه ها گفتم هروقت خواستین کسی رو نفرین کنین؛ دعا کنین کارش بیفته تامین اجتماعی!!! جدی می گم! کلی آدم عصبی اونجان! ارباب رجوع کلافه و سردرگم یک طرف؛ کارمندان بداخلاق و عصبی هم یک طرف! حالا تصور کنین یکنفر مثل من پیدا بشه با لبخند بره اونجا و به همه بگه خسته نباشین و از این حرفا! وقتی تقریبا کارم تموم شد؛ به پسری یا شایدم آقایی که مسئول باجه بود یکباره گفتم : هیچی ارزش اون چین و چروک روی پیشونی رو نداره! با لبخند هم می شه کار کرد نیزی به اخم نیست؛ آخه زندگی کوتاهتر از اونیه که فکرش رو می کنین! طوری با تعجب نگاهم کرد که ناخودآگاه گفتم: من هم یه جوری همکار شمام! موقعیت رو درک می کنم! بعد هم شونه ام رو مثل بچه ها بالا انداختم! لابد یارو پیش خودش فکر می کنه عجب مشنگیه این دیگه!

تو راه برگشت یک دنیا ترفیک بود و یک دنیا مردم عصبی؛ اما نمی دونم من چرا لبخندم محو نمی شد! شده ام مثل کسی که دیگه براش مهم نیست چی پیش میاد انگار که از این بدتر دیگه نمی شه! خوب حالا که کاری ازم بر نمیاد حداقل می تونم زندگی کنم که نه؟ خودم هم از این فکر خنده ام میگیره!

اما خوب همینه دیگه! آخ که چقدر خسته ام! دلم فقط خواب میخواد! امروز که روز شلوغی بود؛ اما بد هم نبود! همینه دیگه! هربار که فکر رفتنم رو می کنم دلم میگیره! دیشب رابین هود ازمون پرسید: فکر می کنین سال دیگه کجایین؟ خانوم آ. جواب داد و بعد رابین روش کرد به من و گفت : تو که رفتی نه؟ بعد هم نگاهی به خانوم آ. انداخت و گفت : این بی احساس رو می بینی؟ اصلا احساس نداره داره میره؛ همین که سالی یکبار یا شایدم بیشتر مامانش اینا رو ببینه براش بسه! اونقدر بغض تو گلوم بود و اشک توی چشمام که حتی نتونستم جز لبخند جواب دیگه ای بدم! امروز حتی بهش نگفتم که خیلی بی انصافه!

آره دلم تنگه؛ دلم تنگه اتفاقاتی هست که هنوز نیفتاده! آره من می ترسم؛ بزرگترین ترس من ترس از تنها موندنه! اما درستش می کنم! نمی ذارم اینجوری بمونه! چون من می تونم!

اینم از این!

خوب برم که هنوز کارام تموم نشده!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٧


دل من!

دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را

                                                  دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا!

سلام

خوب امروز خوبم اما دلم داره مثل سیر وسرکه می جوشه! آخه امروز فهمیدم که لسلی؛همکار فیلیپینی ما؛ فقط یک ماه ایران هستش! دیروز آخر وقت سرور راه افتاده و امروز از صبح نتونستیم کار کنیم؛ اول مشکل ارتباط داشتیم؛ نمی تونستیم به ساختمانی که سرورها اونجاست وصل شیم؛ حالا هم باید منتظر باشیم برامون کدکاربری تعریف کنن! حکایت قیف و قیره! وای خدای من ما فقط یک ماه فرصت داریم سیستم رو تست کنیم کلی کار داریم اما فعلا بیکار نشستیم! نمی فهمم چرا اینقدر دلم شور میزنه!

دیشب یا در واقع دیروز غروب بالاخره دوربین گرفتم! مدتها بود تو فکرش بودم اما نمی شد بالاخره عزم و جزم کردم و البته ناگفته نماند با کمک رابین هود مهربونم؛ دوربین رو خریدیم! بگردم طفلی رو خیلی اذیت کردم! رابین هود خوب من مجبور شد دو روز برای اینکار (فقط خرید؛ حالا اینکه چقدر وقت گذاشت برای پیدا کردن یک مارک و مدل خوب بماند ها) وقت بزاره! خداییش دوست خوبیه! گاهی نمی دونم چطور محبتهاش رو جبران کنم و گاهی(فقط گاهی) دلم می خواد ای کاش این رابطه جور دیگه ای می شد؛ ای کاش من فقط خرگوش کوچولوش نبودم؛ کاش می شد منم می تونستم ماریای محبوبش باشم! گاهی بد دلم هوای این موضوع رو داره! اما خوب واقعیت زندگی چیز دیگه ایه! یه خواهش سعی نکنین متفاعدم کنین که شاید بشه جور دیگه ای باشه! دلم رو هوایی نکنین! خرگوش کوچولو فقط خرگوش کوچولو هستش همین!

آخ که از دیروز تا حالا فقط دارم ابی گوش می کنم؛ چقدر لذت بخشه! خیلی از آهنگاش رو دوست دارم! وای که چقدر دلم شور میزنه! نمی فهمم؛ به نظر شم این می تونه با قهوه در ارتباط باشه؟ یعنی یک فنجون قهوه اینجوری حالم رو بد کرده! باز هم همون درد قدیمی اومده سراغم؛ چند وقته که برگشته؛ حالا امروز خیلی اوضاع خرابه؛ حتی تنفسم رو سخت کرده! فکر کنم نباید قهوه می خوردم! احتمالا مال قهوه است! دردش خیلی بده! نمی دونم چرا امروز اینقدر داره اذیت می کنه! آروم هم نمی گیره! باید نفس بکشم؛ نفس عمیق؛ هوای تازه! راهش همینه!

اینجا وضعیت باحالی داریم؛ معلوم نیست کی به کیه؟ مثل همه جای دیگه! نمی خوام فکرش رو بکنم! راستی یادم رفت بگم اون آهنگ رو پیدا کردم؛ اسمش گریز از آلبوم خلیج! خیلی محشره! خوب به نظر میاد اوضاع داره خوب میشه! برامون فعلا یک کدکاربری تعریف کردن؛ خوب من برم برای تست سیستم!

 خوب خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٤


انتظاری بی پایان!

سلام

خوب اول از همه اینکه الآن تقریبا خواب خواب هستم! چون دیشب تا دیر وقت بیدار بودم بعدش هم خوب نخوابیدم! دیروز فکرم عجیب درگیر بود؛ کار خودم؛ رابین هود و مشکلی که پیش اومده؛ عزیزکم و بیماریش و نگرانیهای من براش؛خانوم م و حرف و حدیثها! خلاصه که تو این چند روزه تمام معادلات ذهنی من درباره بعضی آدمها به کلی بهم ریخته! نمی دونم باید بعضی چیزا رو باور کنم یا نه! خلاصه که خستگی فکری این چند روزه کار خودش رو کرد و دیشب دوباره شبی بود توام با بیخوابی و بد خوابی؛ نتیجه خستگی و خواب آلودگی من!

چند وقت بود دچار روزمرگی شده بودم و دنبال تنوع می گشتم؛ نتیجه رنگ موهامو عوض کردم! یک قیافه جدید که برای خودم هم نا آشناست! حس می کنم خودم نیستم! خیلی برام جدیده! چرا نمی دونم! جالبه که این رنگ تقریبا رنگ واقعی موهای خودمه!

دارم دنبال یک آهنگ ابی می گردم اما نه اسمش رو می دونم نه آلبومش رو! کا سختیه! من الآن فقط اون آهنگ رو می خوام؛ به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست .....! من می خوامش همین حالا! اینم نتیجه بیخوابی! خستگی ازم موجودی غیر قابل تحمل می سازه!

می خوام بازم از انتظار بنویسم. انتظاری که شروع می شه و در یک آن تموم می شه! و اون یک آن چقدر می تونه خوب باشه یا بد!حس غریبی است انتظار و از اون غریبتر لحظه تموم شدنش!

انتظار اون لحظه که باید جوابی بدی یا بشنوی؛ جوابی سرنوشت ساز!

انتظار اون لحظه که پشت دری بسته نشستی و هر ثانیه ات یک قرن می گذره؛ تا دکتر بیاد بیرون از پشت اون درهای بسته!

انتظار اون لحظه ای که باید اون ملحفه سفید رو کنار بزنی و دستت جلو نمی ره! دعاهایی که می کنی؛ خواب باشه همش یک خواب باشه!

انتظار اون لحظه که هواپیما بشینه و تو بوی آشنای وطن رو استشمام کنی! اون لحظه که روی اولین پله می ایستی و با تمام وجودت هوای سرد دم صبح رو با ولع می کشی تو ریه هات و ته دلت می گی سلام سرزمین من!

انتظار دیدن عزیزی بعد از سالها؛ چه زیباست لحظه دیدار؛ طپش قلبت؛ هیجان اینکه می شناستت یا نه؛ و چه زیباست لحظه که در آغوشت می کشه و تو بوی آشنای کودکیت رو می شنوی!

انتظار اون لحظه که باید خبری برسه و نمی رسه! باید نامه ای برسه و نمی رسه؛ باید تلفنی زنگ بخوره و نمی خوره؛ و تو مثل دیوونه ها هی همه چیز رو چک می کنی که همه چیز درست کار می کنن یا نه!

انتظار گفتن دوستت دارم به کسی؛ وقتی ته دلت وحشت از دست دادنش رو داری؛ گفتن حرفی که نمی دونی بعدش چی میشه؛ شاید همین رو هم دیگه نداشته باشی!

انتظار رسیدن به کسی؛ هر ثانیه برات یکسال می گذره و هر دم می پرسی پس چرا زمان نمی گذره! اون لحظاتی که پی در پی چشم به ساعت می اندازی و می بینی تنها یک ثانیه سپری شده!

انتظار اون چیزی که نمی دونی چیه؛ انتظار اتفاقی که نمی دونی چیه؛ فقط یک حسه که بهت می گه قرار اتفاقی بیفته غریب! دلشوره و اضطراب؛ و  درنهایت اون لحظه؛ خدایا؛ خدایا؛ خدایا!

انتظار؛ عجب حس غریبی و از اون غریبتر اون لحظه ای که انتظارت به پایان می رسه! هرچند سخت یا زیبا! لحظاتی که طولانیترین لحظات عمرت می شن! گاهی آرزو می کنی زودتر تموم شن و گاهی می خوای تا ابد همینجوری بمونه؛ گاهی آرزو می کنی چند ساعت قبل یا شایدم بعدش باشه! هر زمانی غیر از حالا!

هیچوقت انتظار رو دوست نداشتم! اما نمی شه ازش فرار کرد؛ همه ما این حس رو تجربه کردیم؛ همه مون داشتیم؛ خوب و بد؛ مهم نیست؛ مهم این تجربه غریب زندگیه! لحظات شیرین یا تلخ انتظار؛ و من باز منتظرم؛

چقدر تو زندگی منتظر بودید؟ خوب یا بد؟

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳