انتظار

سلام

خوب اعتراف کنم که اصلا قصد نوشتن داشتم اما نمی دونم چرا می نویسم.

درباره پست قبلی؛ تعریف من از نجابت: فکر نمی کنم نجابت معنیش تو خوونه نشستم و جا نماز آب کشیدن باشدن؛ فکر نمی کنم اینکه تا حالا با پسری حرف نزدی دلیل نجابتت باشه! برخلاف خیلیها من نجابت رو در روح آدما می بینم نه جسمشون! این خیلی با دید ایرونیها بخصوص آقایون فرق داره نه؟! مثل خیانت می مونه خیلی ها عقیده دارن خیانت یک زن به مرد یا برعکس یعنی خیانت فیزیکی؛ اینکه رابطه داشته باشی! اما من عقیده دارم خیانت می تونه روحی هم باشه که این یکی خیلی بدتره! می دونی چه حسی داره وقتی بفهمی کسی ک کنارت نشسته تو آرزوی یکی دیگه است؟ کسی که می بوستت توی ذهنش تو نیستی یکی دیگه است؟ می تونی تصور کنی همسرت وقتی داشته تو خوونه تو آشپزی می کرده تو ذهنش کسی غیر از ت بوده؟ می بینی این خیلی سخته؛ وحشتناکتره! این چیزیه که خیلیهامون بیخیلش می شیم!

آخر هفته تقریبا آروم گذشت. تقریبا تو خواب. قرصهایی که خوردم بهم آرامشی عجیب داد و کمک کرد که بتونم بخوابم! اونم چه خوابی! مثل کما! دلم نمی خواست بیدار شم! بخصوص که بعد از مدتها رویا می دیدم! امروز صبح نمی تونستم بیدار شم! نمی خواستم بیدار شم! آرامش لذت بخشی بود. بعد از مدتها تو خواب دیگه فکر نمی کردم اونم به چیزای احمقانه!

دیشب با هیوا رفتیم شام بیرون. داره میره سنندج پیش خوونواده اش! حساب کردیم دیدیم سه هفته همدیگر رو نمی بینیم! مسخره احمق اونقدر سر این جریان مسخره بازی درآورد که دیگه داشت باورم می شد داره دلتنگی میکنه! اونم یک دیوونه ایه که دومی نداره! البته در نوع خودش! می تونی تصور کنی یک آدمی که احساس تو زندگیش جایی نداره بهت بگه دوستت دارم! قیافه منو می تونین تصور کنین! خیلی بهش خندیدم! دیوونه است! اما خوب دوست خووبیه!

حس بدی داشتم شایدم هنوزم دارم! از انتظار بدم میاد! دلم نمی خواد منتظر باشم!

می تونی تصور کنی چقدر سخته منتظر یکی بودن؟

می تونی تصور کنی کسی رو دوست داشته باشی که حتی نمی شناسیش!

می تونی تصور کنی دلت برای یکی تنگ بشه که حتی نمی دوکیه و کجاس؟

می تونی تصور کنی دلت هوای نوشته و نامه های غریبه ای رو بکنه که حتی حاضر نیست برات بنویسه؟

می تونی تصور کنی هر روز منتظر یک نامه باشی اونم از یک ناشناس؟

می تونی تصور کنی چه حالی می شی وقتی می بینی نامه نداری؟

می تونی تصور کنی نگران یکی باشی و ازش خبری نباشه؟

می تونی تصور کنی که وقتی برات نامه میده به جای ینکه ازش عصبانی بشی؛ حتی لوسش کنی؟

حس خوبی نیست اما چرا یه جورایی هم خوبه! نمی دونم تا کی این وضعیت برام قابل تحمل باشه؛ اما یک چیزی رو خوب می دونم که اگه ببرم؛ دیگه بریدم! اونوقت دیگه حتی لوس کردنم هم فایده نداره!

خوب اینه دیگه!

اینم یه جورشه؛ اینم شور و حال خاص خودش رو داره! از نامه نگاری خوشم میاد! وای دلم میخواد بخوابم! هنوز گیجه خوابم! چقدر دیه تا شب مونده؟

خوب همین.

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳٠


مستی و ديوانگی

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

                                                      صدبار تو را گفتم کم خور (ده) دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم

                                                      هر یک بدتر از دیگر شوریده و دیوانه

سلام

خوب از هفته ای که گذشت چیزی نمی نویسم چون هفته جالبی نبود. عجیب احساس خستگی و به قول دوستان احساس دپسردگی می کردم. هوسهای غذایی عجیب و غریب داشتم؛ اونقدر خوردم که یک کیلو چاق شدم!!!  کلی عصبی بودم؛ یعنی نبودم عصبیم کردن؛ بهم تذکر دادن که وقتی یکی که از خودت کوچیکتره و سوادش هم ازت کمتره؛ اما بند پ قدرتمندی داره؛ بهت بی احترامی کرد؛ هرچی هم که گفت شما بگو بله حق با شماست!!! قیافه من :  خوب منم که اصولا زیر بار این حرفا نمی رم! راستش برام مهم نیست کارم رو از دست بدم؛ کارم اونقدر برام اهمیت نداره که شخصیتم! نمی گم من عصبانی نمی شم نمی گم تند صحبت نمی کنم؛ نمی گم چون چند وقته خیلی خسته ام و از اون بدتر همه دور و بریهام هم خسته ان و باز از اون هم بدتر هیشکی حوصله خستگی منو نداره و باز از اون بدتر تازه فهمیدم که خیلی از دور وبریام مگسانند گرد شیرینی و منو فقط بخاطر اینکه انرژی بالایی دارم و به همه انرژی می دم می خوان و حالا که من گوش شنوا می خوام و به انرژی احتیاج دارم بهم می گن برام وقت ندارن!!!!؛ اخلاقم بد شده! خوب منم حق دارم گاهی بداخلاق بشم؛ حتی اجازه دارم داد بزنم! همینه که هست! می دونم از دست دادن کارم خیلی چیزها رو بهم می ریزه اما اگه قرار باشه که یک بچه فسقلی بیسواد بخواد هرچی از دهنش درمیاد بهم بگه منم هیچی نگم؛ بعد مدیریت محترم هم بگه خداحافظ؛ باید در اینجا رو گل گرفت! خیلی خوب می دونم همه جا همینه؛ باشه؛ اما من که اهل ساکت نشستن نیستم که؛ گاهی سیاست خوب چیزیه! دارم فکر می کنم تا راه حلش رو پیدا کنم!!! بازم رگ شیطانی من گل کرد! برای اون بچه فسقلی متاسفم! فکر کنم خدا باید به دادش برسه!!!! اینم از این!!!!

دیروز رفتم پیش دکتر تغذیه ام! یک دختر خانوم ۳۲ ساله است! کلی گپ زدیم؛ این خانوم دکتر روانشناس هم هست! فعلا که هر دوتا مون زده به سرمون! دیروز غروب بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که باید کمی دیدگاهمون رو تغییر بدیم. اینه دیگه!

دیروز وقتی تو مطب دکترم بودم به منیژه منشی مطب فکر می کردم. یک دختر ۳۰ ساله که عجیب دلش می خواد شوهر کنه؛ دختر زیبایی نیست اما بد هم نیست؛ فعلا تنها دختر و فرزند مجرد خوونه با یک مادر و پدر تقریبا پیر؛ که وظیفه نگهداری از اونا رو داره! پدری که دوباره سکته کرده! مادری که فقط زن خوونه است و خواهر و برادرهایی که دنبال زندگی خودشونن! منیژه تا حالا دوست پسر نداشته؛ اینو از روی حرفاش نمی گم؛ کاملا واضحه؛ فهمیدنش حتی برای منی که تو این چیزا یول می زنم و کلی خنگم هم کار سختی نبود؛ یک دختر با طرز تفکر قدیمی؛ حالا این دختر برای اولین بار دوست پسر گرفته؛ چون فکر می کنه این تنها راه ازدواجه! دیروز کلی خوشحال بود و از اونجایی که نمی دونم چرا منو ادم مطمئنی می دونی؛ این راز بزرگ رو بهم گفت! براش هم خوشحال بودم و هم نگران! بعد به خودم فکر کردم و دیدم بیخود نیست اینقدر احساس خوشبختی می کنم! زندگی من کجا و زندگی خیلیهای دیگه کجا!

امروز صبح بعد از چند روز احساس شادابی داشتم! دلیل خاصی هم نداره! اما اینم یه جور تنوعه! لازمه گاهی آدم دلش بگیره چون احساس شادی بعدش خیلی دلچسبه!

دیروز وقتی خانوم دکتر محترم دید ۱ کیلو چاق شدم کلی متعجب شد و مجبور شدیم بشینیم بررسی کنیم ببینیم مشکل از کجاست! کلی عصبانی شد وقتی فهمید که اینجانب مدت ۲-۳ ماهه دچار بدخوابی و بیخوابی هستم و صدام هم درنمیاد! بهم قرص داده (کیه که بخوره) و اصرار کرده که برای یک بار هم که شده امتحان کنمو کلی تضمین داده که جای نگرانی نداره و عادت هم نمی کنی و فقط آرومت می کنه و از این حرفا! جالبه قرصی رو که داده رو نمی شناسم باید برم تو اینترنت کمی جستجو کنم ببینم این دارو چی هست موارد مصرفش چیه عوارض جانبیش چیه! شاید رضایت دادم  به خوردنش!!!!

راستی یک سوال؛ آقا پسرهای محترم؛ دختر خانومهای عزیز؛ شما نجابت آدمها (نگفتم زنها) رو تو چی می بینین؟ به چه کسی می گین نجیب؟

خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٧


هوای برفی!

سلام

خوب راستش امروز اصلا قصد نوشتن نداشتم؛ اما از اون جایی که امروز سیستم نداریم  دیدم حداقل کمی بنویسم خوب بهتر از بیکاریه دیگه!

آخر هفته بد نبود؛ بیصدا اما نا آروم! منظورم رو که متوجه می شین دیگه!

پنجشنبه هیوا مهمونی داده بود؛ یک جمع کوچیک ۸ نفره! چهارشنبه زنگ زد برای صلاح مشورت که چی بزارم و چه بکنم؛ نتیجه خودم رفتم براش خرید؛ وقتی هم که رفتیم اونجا؛ خوب خوونه مجردیه دیگه؛ خودمون دخترا ترتیب میوه و شام رو دادیم! یه یک ساعتی درگیرش بودیم! اما خوب بود! هیوا هم که چپ میرفت راست میومد منو صدا میکرد! اون برای چیزای احمقانه! خلاصه که خوب بود؛ آخر شب هم وقتی همه نشستن به بحث پاشدم دامنم رو عوض کردم؛ شلوار جین پوشیدم؛ کفشام رو هم درآوردم و رفتم تو آشپزخوونه به جمع و جور؛ اخه طفلی گناه داشت دست تنها مجبور بود خوونه رو تمیز کنه! بعد هم شروع کردیم به گپ و بحث؛ نتیجه ساعت ۲:۴۵ صبح برگشتیم خوونه؛ دیگه تا رسیدم و کارام رو کردم ساعت ۳:۳۰ بود. یک مزاحم هم داشتم که تا حدود ۴ صبح نذاشت بخوابم! می دونین گاهی من تو کار بعضی پسرا می مونم! اون شب یکی از دوستای هیوا (طرف هنرمنده؛ منم که اصولا رابطه خوبی با بچه های هنری ندارم- یعنی .. نمی دونم) اخر شب اومد تو اتاق که میشه شماره تون رو داشته باشم؟

- ببین اصلا موردی نداره؛ اما من اهلش نیستم.

- نه همین جوری!

- مسئله ای نیست!

- خوب پس شمارتون رو بدین!!!

- ..... اینم شماره من.

-اسمتون؟

- (قیافه منو دارین دیگه!!!) آخه پسر حسابی تو حتی اسم منو نمی دونی اونوقت...! حالا نکته جالب از ساعت ۳:۱۵ اس ام اس های آقا شروع شد. من . جالب این که من حتی جوابش رو هم نمی دادم اما طرف ول کن معامله نبود. اول زنگ موبایل رو قطع کردم بعدش هم مجبور شدم خاموشش کنم! دلم می خواست زنگ می زدم بهش می گفتم : تو خواب نداری؛ بیخیال دیگه! از آشنایی من خوشحال شدی خوب چشمت روشن؛ دیگه مزاحم من نشو! اما خوب دیگه شرم و حیا و هزار و یک دلیل احمقانه دیگه باعث شد فقط موبایل رو خاموش کنم!

نمی دونم فیلم کیت و لیئوپلد (Kate & Leopold) رو دیدین یا نه؟ توی یه صحنه اش برادر کیت که از دختری خوشش میاد بعد از گرفتم شماره دختر؛ همون شبونه میاد بهش زنگ بزنه که لیئوپلد منصرفش می کنه! این صحنه یکی از زیباترین دیالوگهای فیلم رو داره! پیشنهاد می کنم ببینین! واقعا نمی فهمم یک مرد ۳۰ و اندی ساله چطور موضوعات به این سادگی رو درک نمی کنه! طرف بد رفته رو اعصابم!

نتیجه مزاحمتهای شبانه؛ این شد که نتونستم بخوابم و جمعه از صبح با یک سر درد وحشتناک شروع شد که تا الآن ادامه داره! پیشنهاد قرص ندین فایده نداره! باید ۴۸ ساعت بگذره تا بدنم آروم بشه و سر دردم خودش خوب بشه! از همه بدتر تاثیرات جانبی این سر درده! خوب بگذریم.

جمعه شب هم به پیشنهاد دوستان و برای تغییر روحیه رفتیم رستوران فرانسوی لوفزان؛ اگه اسمش رو اشتباه نکرده باشم؛ خوب باید بگم رستوران گرونیه؛ خیلی نه اما خوب دیگه؛ غذاش بد نبود. محیطش محشره! اگه خواستین با یک دوست خوب توی یک محیط آروم و رمانتیک چند ساعت رو بدون مزاحمت سپری کنین جای فوق العاده ایه. من خوشم اومد. اما خوب ما که جمع بودیم! هرچند که اون محیط هم حالم رو بهتر نکرد؛ اما من که لذت بردم.موسیقی خوبی هم داره؛ تازه گاهی وقتها هم پیانو می زنن.

یکی از دوستان خوب پنجشنبه زحمت کشیدن و برام یک سی دی فرستادن؛ خیلی زیباس؛ از صبح دارم گوشش می کنم. می دونین این گروه رو میشناختم اما اسمشون رو نمی دونستم؛ جالب این که داشتم دنبال آلبومشون می گشتم! اسم گروهشون Bond است. فقط موسیقی، همین! اما جدی آرامش بخشه. امتحانش کنین.

دیگه اینکه همین دیگه.

خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۳


پیاده روی توی یک غروب زمستون

سلام

خوب نمی دونم از کجا شروع کنم! دیشب بنا بر دلایلی شخصی دوباره رفتم سراغ سررسید قدیمی و نوشتن روی کاغذ رو از سر گرفتم! هیچ چیز مثل نوشتن با قلم و کاغذ حال نمیده! هیچی اینقدر آروم نمی کنه آدم رو! دقیقاً دو سال و نیم بود که چیزی توش ننوشته بودم! آخه تو این دوساله کارم شده بود تایپ کردن! اما می دونین نوشتن چیز دیگه ایه! نوع خطت؛ نحوه نوشتنت؛ همه و همه از حال درونت خبر میدن! وقتی تایپ می کنی نمی تونی شکسته و کج بنویسی! می بینین نوشتن یه چیز دیگه است! خلاصه که نوشتم از خیلی چیزا از خیلی کسا از خیلی جاها و ...! نوشتم و نوشتم!

نوشتم؛ از دیروز غروب؛ از غروب زیبای دیروز؛ از غروب زیبای دیروز با رابین هود؛ از غروب زیبای دیروز با رابین هود و اون همه پیاده روی! دیروز با رابین هود برگشتم خوونه!

چند روزه که ماشینم خرابه! به واسطه خرابی ماشین اتفاقات و چیزای جالبی رو تجربه می کنم! خوشحالم که ماشین ندارم!

به واسطه خرابی ماشین؛ مجبورم از تاکسی استفاده کنم و نا خودآگاه با مردم روبرو بشم که برای خودشون عالمی دارن!

به واسطه خرابی ماشین؛ آدمها رو می بینم؛ مناظر رو و خیلی چیزای دیگه که تا امروز بهشون دقت نکرده بودم!

به واسطه خرابی ماشین پیاده روی می کنم؛ که تو این هوا عجیب برام دلنگیزه! احساس جوانی می کنم! موقع راه رفتن به آدمهای غریبه لبخند می زنم! یعنی لبخند از رو لبام کنار نمیره! نگاهم می درخشه! می تونم انعکاس درخشش رو تو چشمای متعجب آدمهایی که نگاهم می کنن ببینم! دارم از صبح موزیک گوش میدم : سینیوریتا نترس از عاشق شدن بیا اون با من! با من باشی غم نداری؛ با من باشی چیزی کم نداری....!

به واسطه خرابی ماشین؛ به واسطه پیاده روی؛ ذهنم رو آروم می کنم و عاشق میشم! حس محشریه! دارم لبریز از انرژی می شم! غرق لذت! اونقدر که دلم می خواد فریاد بکشم! احساس زنده بودن می کنم! دیگه نگران مردن نیستم! چون راضیم؛ راضی راضی!

به واسطه خرابی ماشین؛دیروز با رابین هود پیاده برگشتیم خوونه! خیلی حال کردم وقتی پیشنهاد داد پیاده بریم خوونه! اول قرار بود تا سر شریعتی پیاده بریم! خوب بابا از اول می گم : محل کار من ظفر بین جردن و ولیعصره! اول قرار بود پایده بریم میرداماد و بعد هم اگه حالش بود؛ رابین هود فکر نمی کرد من حال پیاده روی داشته باشم!؛ تا شریعتی بریم! برنامه عوض شد! از ظفر رفتیم! پیاده روی با یکی که عزیزه؛ تو کوچه پس کوچه های ظفر( چون من پیاده روی تو جای خلوت رو دوست دارم! رابین هم که خوب هرچی من بگم! آخر احترام!!!)؛ هوای تاریک؛ سرمای مطبوع؛ منم که کاپشن رو از تنم درآورده بودم؛ گپ زدنهای دوستانه؛ گرفتن دست دوستت؛ رفتن و رفتن؛ رفتن همیشه رفتن؛ شعر کوچه ته ذهنت! گاهی ایستادن و نظری به زیبایی دور و برت؛ حس زندگی؛ حس دوستی؛ دستای گرم رابین هود و دستای یخ زده من؛ رفتیم و رفتیم؛ به خودمون که اومدیم زیر پل صدر-شریعتی بودیم؛ باز هم رفتن و رفتن تا بالای شریعتی؛ آب انبه؛ آب میوه مورد علاقه من و رابین هود؛ دستای گرم رابین هود؛ دستای گرم شده من؛ بالاخره از رو رفت و رضایت داد مسیر کوتاه بعدی رو با تاکسی بریم؛ خسته شده بود؛ تا میدون با هم بودیم و اونجا بهش گفتم باقی راه رو خودم میرم؛ خداحافظی و مستی من؛ وقتی سر کوچه از تاکسی پیاده شدم اونقدر سردم بود که فکر کردم تا خوونه دووم نمیارم! اون همه راه رو بدون کاپشن اومدم گرمم هم بود؛ حالا یک کاره سردم شده بود! خوونه و دوش آب گرم اون به واسطه توصیه و قول من به رابین هود!

باور کنین گاهی یک گپ دوستانه؛ یک ساعت پیاده روی؛ نوشیدن یک فنجون قهوه با یک دوست خوب به اندازه تمام دنیا ارزش داره! امتحان کنین! مهم نیست این دوست پسر باشه یا دختر؛ مهم اینه که دوست واقعی باشه و تو از حضورش لذت ببری؛ مهم نیست عاشقش باشی؛ یا اینکه مال تو باشه؛ مهم اینه که بهت احترام بذاره و دوستت داشته باشه؛ تو هم همینطور! اینجور جاهاس که قدر دوستات رو می دونی! ارزش دوستیت رو می فهمی! گاهی که فکر می کنم می بینم چقدر ساده میشه از زندگی و مصاحبت آدما لذت برد! فقط نمی فهمم چرا گاهی زندگی رو به خودمون و دیگران حروم می کنیم!

آخر شب بعد از نوشتن؛ رفتم سراغ سی دی هام! برای بار صد هزارم؛ فیلم You've got mail،جدی می گم نمی دونم چند بار این فیلم رو دیدم! محشره، تام هنکس و مگ رایان، موضوع فیلم، همه چی، و آخر شب یادت میاد که چند وقته یک نفر برات Mail نزده! دلت کمی میگیره، احساس دلتنگی می کنی، حتماً هنوز قهره! شایدم گرفتاره! و هزار و یک شاید دیگه! امروز هم ازش نامه نداشتی! امیدواری حالش خوب باشه!

وای که دارم میمیرم از بی خوابی! راستی عیدتون مبارک! فردا بهتون خوش بگذره!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧


يک روز ابری زيبا!

سلام

خوب اول از همه اینکه دوباره پرشین قاطی کرده!!! این از غر اول وقت!

هفته گذشته هفته عجیب بیربطی بود که اصلاْ حوصله صحبت درباره اش رو ندارم! آخر هفته تقریباْ به آرومی گذشت. خوونه بودم و کتاب و فیلم!

یک کتاب تازه گرفتم دستم؛ خداحافظ گاری کوپر؛ اثر رومن گری است!!! نمی دونم درباره اش چی بگم فعلاْ که دارم گیج می زنم!

خوب دروغ گفتم یک کتاب نه چندتا!!! کتاب از طرف او رو شروع کردم تا الآنش بد نبوده! تا حالا بریم جلو ببینیم چی پیش میاد!

فیلم Cache رو دیدم! خوب آقا جان سوادش رو ندارم هیچی ازش نفهمیدم! اصلاً هم درک نکردم که چرا بعضی ها عقیده دارن این فیلم معرکه است! من که چیزی دستگیرم نشد! راستش رو بگم خوشم نیومد! اگه کسی فهمیده این فیلم درباره چیه خواهشناً به من هم بگه شاید یک چیزی یاد گرفتیم!

فیلم Elizabeth town رو دیدم. Fun بود همین! از اورلاندو بلوم خوشم میاد! آخه خیلی احمق بازی می کنه! یک فیلم برای اینکه از زندگی خسته کننده و احمقانه امروز دور شی و کمی بری تو رویا و قصه های بچه گونه! اگه خسته اید ببینینش به یه بار دیدنش میرزه! البته که فیلم حرفهایی هم برای گفتن داره! یک صحنه داره که من ازش خیلی لذت بردم! هر وقت دیدین بهم بگین تا بگم من کدوم صحنه رو دوست دارم!

فیلم Just my luck یک فیلم خرافی و مسخره اما جذاب! خوشم اومد! بازم اگه خسته این و می خواین یه یک ساعتی از زندگی امروز دور شین ببینینش! این فیلم هم حرف برای گفتن داره! اما فیلم سنگین و هنری ای نیست!!!

دیشب با هیوا (یکی از دوستام- اسم مستعار!!) صحبت می کردیم، داشت اذیتم میکرد! یعنی از اول مکالمه تا آخرش اونقدر چرت و پرت گفت و اذیتم کرد که خدا می مونه! آخرش خسته شد و گفت: «خوشم میاد اینقدر خونسردی!!!» گفتم:«خوب می دونی فرقی نمی کنه، یا باید حرص بخورم یا بیخیال بشم! می دونی تو الآن مثل یه بچه ای هستی که انرژیش زده بالا و بی وقفه داره از در و دیوار بالا میره، خوب با این بچه کاری نمی شه کرد، باید بزاری اونقدر بالا پایین بپره تا خسته شه و آروم بگیره!!! اگه جلوش رو بگیری بدتر می کنه!» گفت :« می دونی من موندم گاهی یه حرفایی می زنی که آدم می مونه! نه انگار کمی فکر و شعور داری!!! (من ) خوب بیخود نیست با باقی دخترا فرق داری!!! می دونی تو مامان فوق العاده ای میشی!» وقتی تلفن رو قطع کردم داشتم فکر می کردم چرا بعضیها وقتی دوستت دارن نمی تونن مثل آدم بهت بگن دوستت دارن، به جاش سعی می کنن بگن براشون مهم نیستی!!! خوب هرکی یجوره! یاد گرفتم به این چیزا اهمیت ندم! هیوا است دیگه! عیبش اینه که اگه اذیتت نکنه اموراتش نمیگذره! اینم یه مدل ابراز عشقه!

دارم بیربط می نویسم نه!!! راستی دلم برای رابین هود تنگ شده! نمی دونم چرا دوستش دارم اما خوب! یه آدم بلا تکلیف اما خوب محشر!!! این یکی هم یجور دیوونه است! مثل خودم!!!

دیگه اینکه یه اعتراف! خوب من عاشق شدم! به همین سادگی! عاشق کی؟ خوب دیگه حالا شماها هم تند نرین، کی کجا بود! چی!!! عاشق یک شخصیت خیالی! من عاشق نوشته های یکی شدم! عاشق نامه هاش! عاشق نوشتنش! یکی که نمیشناسمش! یکی ندیدمش! یکی که هیچی ازش نمی دونم! اما نوشته هاش محشرن! نامه هایی که میده! و من عاشقش شدم! خوب روعن داعش رو کم کنیم! عشق چیه بابا! خوب نحوه نگارشش رو دوست دارم! نمی دونم این آدم تو دنیای مجازی چقدر با دنیای واقعی فرق داره! راستش گاهی این سوال برای خودم هم پیش میاد، من چقدر تو این دنیای مجازی با وجودم در دنیای واقعی فرق دارم؟ نمی دونم! شاید این هم یک بعد از منه! نمی دونم. من دلم برای نوشته ها و نامه هایی تنگ میشه که اگه مثل این چند روز دیر بشن، حس می کنم یه چیزی تو زندگی من کمه! خیلی کمه! و امروز عجیب دلتنگشم! چرا نامه نمیده!!! بی معرفت هنوز جواب نامه قبلی من رو نداده! هرچند که فکر کنم با من قهر کرده! فکر کنم به این زودی ها هم قصد آشتی کردن نداره!!!!

خوب روشنک خانوم، نوبتی هم باشه نوبت شماس دیگه! کار خودت رو کردی گلم! یکبار دیگه بازی شب یلدا!!! خوب نمی تونم رو حرف این دخترکم حرفی بزنم! باشه خانومی اینم برای شما.

بازی شب یلدا! قراره 5 تا خصوصیت که دیگران ازش خبر ندارن رو بگی بعد هم 5 نفر رو دعوت کنی!

1- عاشق هوای سرد، قهوه، یک کلبه توی کوهستان جنگلی، یک شومینه روشن و صدار ترق ترق هیزم هستم ( اینو که می دونستین!). مثل یک سکه می مونم دو رو دارم! می تونم فرشته باشم یا شیطان! هرکدومش هم که باشم بهترینش می شم! باور ندارید از رابین هود بپرسین! خیلی کم پیش میاد شیطان شم، اما خوب خدا اون روز نیاره!!!

2- برای دوستام همه کاری میکنم! وقتی یکی رو دوست دارم خیلی در برابرش صبورم، اما اینم حد داره! اگه احساس کنم کسی داره سوء استفاده می کنه یا اینکه غرورم رو جریحه دار می کنه، حتی اگه تنها مرد زندگیم هم باشه و عشقش برام همه چیز، فقط یک راهه خداحافظ عزیزم! تموم! وقتی کار به اینجا میرسه هیچی نمی تونه منو از تصمیمم برگردونه، حتی اشک و التماس یک مرد!

3- آدمها رو به خدا واگذار می کنم! معمولاً نمی شینم ببینم خدا خدمتشون میرسه یا نه! اما گاهی که خیلی دلخورم برای خدا هم شرط میذارم «من که نمی تونم بگذرم اما اگه تو می خوای بگذری، بگذر» تا حالا فقط یکبار این اتفاق افتاده! خودتون دیگه تصور کنین طرف چقدر اذیتم کرده بوده!!!

4- عاشق فیلم، کتاب، عشق، زندگی و هزار و یک چیز دیگه ام! چند وقته که یاد گرفتم تو لحظه ام زندگی کنم! سالها تلاش کردم اما گاهی نمی شد اما الآن مدتهاست که فقط دارم تو زمان حال زندگی می کنم! باور کنین که اینجوری زندگی بهتره! امتحانش کنین.

5- ترس ها و شهامتهای خاص خودم رو دارم!!! هنرپیشه خوبیم! نگاهم همه چیز رو لو میده! اما اگه نخوام کسی از درونم چیزی بفهمه نمی تونه بفهمه! خوب بلدم نقاب به چهره بزنم و طرفم رو گمراه کنم! معمولاً دلیلی برای مخفی کردن درنم ندارم اما اگه لازم بشه خوب، می کنم!

خوب روشنکم راضی شدی مامانم! الآن همه چیز خوبه؟ وای حالا قسمت سخت قضیه دعوت 5 نفر! سامه عزیزم(زندگی پر از معماست)-محسن(چاکرها)-خرمگس- آقا میشه دونفر آخر رو فاکتور بگیرین!!! مرسی!

دیگه اینکه، آها راستی امروز متوجه شدم تنها چندتا ساختمان پایین تر از بانک، فقط چندتا،یک مدرسه است، اونم مدرسه ملی پاکستانی ها! تازه امروز فهمیدم که خیلی چیزها دور و برم هستن که من ندیدمشون و بهشون توجه نکردم! تصمیم دارم کمی بیشتر به دور و برم توجه کنم!

خوب خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٦


لامبورگینی!!!

سلام

خوب بعد از چند روز استراحت؛ که باید اعتراف کنم خیلی محشر بود؛ دوباره هوای نوشتن زد به سرم.

پنجشنبه تا ظهر بانک بودم؛ عصری هم؛ عصر هم؛ خوب یادم نمیاد عصر رو چیکار کردم!!! جالبه ها اما خوب یادم نمیاد؛ فکر کنم خوونه بودم!

جمعه؛ روز آقای پدر بود؛ در واقع من از صبح تا ظهر رو با آقای پدر گذروندم!!! رفتیم باهم خیابان لاله زار؛ مدتها بود اونورا نرفته بودم! آقای پدر اونجا کار داشت من هم راه افتادم! خوب بود مدتها بود که پدر و دختر باهم بیرون نرفته بودیم! خوب بود!

عصر جمعه هم با یکی از دوستای خیلی قدیمی (دختر البته) رفتیم کافی شاپ؛ حسابی گپ زدیم و از قدیما و زمان حال گفتیم. این دوستم رو از دبیرستان تا حالا می شناسم. ما باهم توی یک دبیرستان بودیم؛ بعد هم یک دانشگاه؛ بعد یکسالی از هم بیخبر بودیم و بعدش هم همکار شدیم! فکرش رو بکنین! این همه سال ما با هم بودیم! حالا فکر کنین وقتی با یک چنین دوستی می رین بیرون چقدر زندگی لذت بخش خواهد بود! خلاصه که خوش گذشت. بعدش هم هیوا زنگ زد؛ دیوونه ام کرده بود اینقدر بهم زنگ زده بود؛ نتیجه اینکه بالاخره راضی شدم و یکسری رفتم پیشش! راستش کمی عصبی بودم! می ترسیدم کابوسم تبدیل به واقعیت بشه! اما نشد! می دونین پسر بدی نیست! مهمترینش اهل اذیت کردن نیست اما خوب وقتی دلش تنگ می شه؛ کلافه می کنه آدم رو! تا نبیندت آروم نمی گیره! دیوونه است نه؟ اما خوب دوست خوبیه! خیلی مهم نیست آخه منم به نوعی دیوونه ام!!!

آخر شب هم؛ حدود ساعت ۹:۳۰؛ خواهر گرامی زنگ زد که من پیش پسرخاله گرامی هستم( پسرخاله گرامی-البته ایشون می شن نوه خاله خانوم مادر- تهران تنها هستند چون خانواده رفتن ارمنستان؛ حالا چرا این دیوونه باهاشون نرفته اینو دیگه من نمی دونم!!!) پاشو بیا اینجا!!! منم رفتم! کمی مسخره بازی درآوردیم و ساعت ۱۲ هم برگشتیم خوونه!

شنبه؛ روز خانوم مادر؛ من و مامان تمام روز رو با هم گذروندیم؛ محشر بود. صبح رفتیم خرید؛ قرار بود من چکمه بگیرم؛ کل قائم رو چرخیدیم آخرش هم من هیچی نپسندیدم؛ برگشتیم تندیس اونجا رو هم گشتیم؛ دیگه ظهر شده بود؛ منم که گشنه؛ دلم سالاد میخواست و اردک آبی هم که خوب بغل گوشمون دیگه! نتیجه بالاخره مامان رو راضی کردم و رفتیم یک ناهار دونفره ۲ ساعته خوردیم. من که خیلی نخوردم بیشتر نشسته بودم و مامان رو نگاه می کردم. ته دلم فکر می کردم دوباره ممکنه کی وقت کنم که اینجوری بیخیال با مامان ناهار بخورم! بهترین ناهاری بود که تو این مدت خورده بودم! خانوم مادر راضی نمی شد مهمون من باشه! ولی خوب من موفق شدم! بعد از اونجا هم با مامان رفتیم خوونه خاله دلم خیلی برای خانوم خانومها ( مادربزرگم) تنگ شده بود. بعد هم من رفتم پیش آقای پدر؛ خلاصه که شب حدود ۹:۳۰ بود که برگشتم خوونه!

یکشنبه؛ تولد اردلان؛ خوب معلومه دیگه روز اردلان. خوونه بودم و به مامان کمک کردم چون شب مهمون داشتیم. داداشی فسقلی من ۱۸ ساله شد! باورم نمی شه! دیگه برای خودش مردی شده! شده مرد من! و من هر روز بیشتر عاشقش می شم! پسرکم قد کشیده و برای خودش داره کسی می شه!

دیگه اینکه امروز هم که از صبح بانک؛ بعد از چند روز استراحت؛ حال خوبی دارم! احساس زنده بودن می کنم!

راستی یه چیزی؛ تو این چند روز فرصتی بود که کمی تلویزیون ببینم! از پنجشنبه تا حالا فکر مشغوله یک موضوعه احمقانه است!!! نمی دونم محمد رو می شناسین یا نه؟ محمد خواننده پاپ اونور آب؛ پسر حبیب!! یک ویدئو کلیپ داره که حتما جدیده چون PMC خیلی نشونش میده!!! اسم آهنگش اگه اشتباه نکنم «هوای گریه» است. نکته جالب این کلیپ، اون ماشین محشر آبی رنگ و خانومهای قرمز پوش با چکمه های مشکی هستند که مشغول شستن ماشین اونم با سطلهای خالی هستن!!! به قول آقای پدر آهنگ کارواش!!! هنوز نتونستم ارتباطی بین اون مورسه الگا (Murcielago) - لامبورگینی،کارواش خانومهای با تاپ و دامن لامبادای قرمز و بوتهای بلند مشکی و متن آهنگ «امشب دلم دوباره هوای گریه داره دستی بکش رو ابراش بزار آروم بباره»، پیدا کنم! جدی می گم برام خیلی مسخره است! من همیشه فکر می کردم که کلیپ باید یه ربطی به شعر داشته باشه اما بنظر میاد اشتباه می کردم. شاید هم برای همینه که عاشقه کلیپ حریق سبز ابی هستم! حالا گذشته از همه اینا دوباره با دیدن کلیپ محمد فیلم یاد هندوستان کرده که آقا من دلم لامبورگینی می خواد! یه مدتی بود داشت فراموشم می شد ها!!! احساس می کنم رانندگی باهاش باید خیلی محشر باشه!!!

دیگه اینکه همین دیگه! راستی اگه کتاب جنایی دوست دارین سکوت مرگبار رو بخوونین جالبه!

خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۱


دست غيب!!!

سلام

نمی دونم چه اتفاقی اینجا داره میوفته! دیروز اعترافات شب یلدا رو نوشتم و پست کردم؛ به جای یکبار دوبار پست شد؛ جالبه بدونین که امروز دیدم پاک شده! بابا اینجا خیلی باحاله! منم که دیگه حوصله نوشتن اعتراف ندارم!!! اینه! تا شماها باشین نخواین بزور از آدم اعتراف بگیرین! از اولشم گفتم من اینجا همه چیز رو گفتم اعترافی نمی مونه که! ولی خداییش اگه قرار باشه توی Word بنویسم بعد ذخیره کنم و بعد اینجا کپی کنم؛ که خوب همونجا می ذارم باشه دیگه! من که برای دیگران نمی نویسم؛ دارم برای دل خودم می نویسم؛ پس چه دلیلی داره اینقدر خودم رو خسته کنم! نتیجه اخلاقی دیگه نمی خوام از دست پرشین حرص بخورم! همین!

نوشته های دیروز رو هم تکرار نمی کنم! وای اگه بدونین چقدر خندیدم وقتی دیدم نوشته هام نیست! ای ول! اینم از اعترافات یک ذهن خطرناک!!!!

خوب تعطیلات خوبی رو براتون آرزو می کنم! شنبه رو مرخصی گرفتم می خوام کمی به زندگیم برسم! دارم می رم برای ۳ روز تعطیلات در این شهر بزرگ یا به قولی ابرشهر! دارم از گرسنگی غش می کنم! دیشب حالم خوب نبود شام نخوردم! امروز صبح وقت نشد صبحانه بخورم! نتیجه دارم از حال میرم!

راستی یادم رفت بگم میزان محبت خونم عجیب اومده پایین!!! باید فکری به حالش بکنم! خواب هم که خوب معلومه دیگه نداریم! خواب نداریم! خوب و خوراک نداریم! بیخود خوشحال نشین عاشق نشدم خبری هم نیست.

دیگه اینکه همین!!! من که رفتم برای استراحت! شاید تا دوشنبه اینجا نیام! شاید بیخیال تکنولوژی بشم تو این چند روز!!! نمی دونم.

یه چیز دیگه یک سی دی برای خودم زدم؛ توپ؛ هربار گوشش می کنم احساس می کنم عاشق ترین فرد زمینم!!!! اینه! ما اینیم دیگه!

خدایا این روزا و شبا رو از ما نگیر. خدایا این همه زیبایی و عشق و محبت رو ازمون نگیر. بهمون سلامتی بده و زبانی که بتونه شکرت رو بجا بیاره! فکر کنم بهتره برم وگرنه ممکنه هر لحظه از شدت لذت و خوشبختی بخوام فریاد بکشم.

خلاصه اینکه خوش باشین؛ عیدتون هم مبارک؛ هم عید قربان و هم سال نو میلادی که من میمیرم براش.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧


!!!!

سلام

گاهی احساس می کنم حالم داره از پرشین بهم می خوره؛ احماقانه است که هی بنویسی و بنویسی اونوقت پرشین برات بازی درآره و نوشته هات پست نشه! حوصله دوباره نویسی هم ندارم.

بدلیل ایم مسخره بازیهای اخیر پرشین بلاگ تا اطلاع ثانوی، قلم

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢


خواب يا بيداری؟

سلام

شب یلدا بود. من و خانواده؛ من و هیوا؛ من و یک غروب پر استرس و پر مشغله؛ من و یک دل دیوونه؛ من و کلیدر؛ من و یک دنیای غریبه؛ من و سنت شب یلدا؛ انار؛ آجیل؛فال حافظ و تولد عشق (همونی که من از ترسش اون شب در قلبمو دو قفله کردم)؛ من و نگاه های غریبه؛ من و جنون؛ و آخر از همه من و رویا؛ من و کابوس!

کابوس بود یا رویا؟ شاید حقیقت بود. نه ممکن نیست؛ خواب بود! اما عجیب واقعی! شب یلدا بود و طولانی ترین شب سال. و من بیخواب. غرق عرق. پس چرا صبح نمی شد. خواب بودم؛ نمی دونم؛ بیدار بودم؛ نمی دونم!!! هیچی نمی دونم.

خواب بود یا بیداری؟ تو ماشین کنارش بودم؛ می خندید؛ از چهارشنبه هفته پیش ندیده بودمش! قبل از اونم یه یکسالی؛ شایدم بیشتر؛ می شد که ندیده بودمش! هیچوقت ازش خوشم نمیومد. اشتباه می کردم؛ اونقدرها هم بد نبوده! اونم از من خوشش نمیومد. بعد از چهارشنبه شب زنگ زد و گفت که اشتباه فکر می کرده! چرا نمی دونه!

خواب بود یا بیداری؟ کنارش بودم تو ماشین؛ می خندید و من هم با خنده هاش؛ روبروم نشسته بود؛ توی اون کافی شاپ مورد علاقه ام که دکورش تغییر کرده بود و من چقدر خوشم اومد؛ چقدر درباره عشق شوخی کرد؛ چقدر حرف می زد؛ چرا خسته نمی شدم؟ چرا برام جالب بود؟ چرا ازش خوشم میومد؟

خواب بود یا بیداری؟ رفتیم خوونه اش؛ شومینه روشن؛ خوونه نقلی و زیبا؛ نشسته بود رو کانتر آشپزخونه؛ دستش دو کمرم بود؛ حرف می زد؛ می خندید؛ یک دفعه ساکت شد؛ سکوت و باز هم سکوت؛ «اجازه هست؟» من گیج و منگ!

خواب بود یا بیداری؟ من ساعتها بود خوونه بودم؛ چشمهام باز بود؛ روی تخت نشسته بودم؛ خیس از عرق؛ آب سرد؛ یخ کردم؛ نمی تونستم دراز بکشم؛ خواب می دیدم؟ نه بیدار بودم؟ نمی دونم؛نمی دونم! با چشم باز خواب می دیدم.

خواب بود یا بیداری؟ اجازه هست؟ آروم از روی کانتر اومد پایین؛ دستهاش دورم بود و من هنوز گیج؛ دلم لرزید؛ احساس کردم هری ریخت پایین؛ درست مثل احساس بی وزنی که تو آسانسور بهت دست میده! مانتوم تنم بود؛ احساس می کردم که هوا زیادی داغه! لبهای داغش رو صورتم حرکت می کرد. اشکهامو می بوسید؛ احساس خفگی می کردم؛ نمی تونستم نفس بکشم؛ دلم می خواست فریاد بکشم؛ فرار کنم؛ اما نمی شد؛ نمی تونستم.

خواب بود یا بیداری؟مگه می شه با چشم باز خواب دید؟ نمی تونستم دریک زمان ۲ جا باشم؛ نه دارم خواب می بینم؛ رویا است یا کابوس؟ لذت یا انزجار؟ عشق یا نفرت؟ اصلا حسی دارم؟ مبارزه دل و عقل؛ مبارزه لذت و شهوت؛ من گمشده مابین این معانی و مفاهیم؛ گیجم؛ خیلی گیج؛ چرا صبح نمیشه؟ چرا بیدار نمی شم؟ اما من بیدارم؛ باز هم آب سرد؛ از درون یخ کردم. چرا گرم نمی شم.

خواب بود یا بیداری؟ در آغوشم کشید؛ بین بازوهاش؛ بین زمین و آسمون؛ اتاق کوچیکش؛ تخت چوبی یکنفره؛ گرم شدم؛ داغ؛ چرا نمی تونم مقاومت کنم؛ چرا حریفش نیستم؛ همینطور با لباس درزا کشیده بودیم؛ گرمای نفسش؛ عطر ادکلنش؛ من مست؛ من گیج؛ نمی دونستم می خوام همه چی همین جور باشه یا نه؛ لذت غریب و آرامش محشر؛ تقابل دل و عقل؛ ترس و اشک؛ نگاهم میکرد گیج؛ سوال می کرد؛ «خوبی؟ می خوای پاشی؟خیلی خوب،معذرت می خوام، رفتار احمقانه بود، خانومم نمی خوای چیزی بگی؟»؛ من جوابی نداشتم.

خواب بود یا بیداری؟ ساعت چنده؟ هوا هنوز تاریکه؛ چقدر سرده؛ چرا گرم نمی شم؛ عرق سرد؛ اونقدر که موهام خیسه خیسه؛ منکه دوش نگرفتم؛ پس چرا موهام خیسه؛ صورتم خیسه، نمی دونم از عرق سرده یا از اشک؛ کجام؛ اتاق خودم؛ دارم کابوس می بینم؛ منکه اینجام؛ پس اون صحنه ها؛ گیجم؛ مشروب خوردم امشب؟ نه؛ پس چمه؟ داشتم کتاب می خوندم؛ کلیدر رو؛ خوابم برد؛ چرا دیگه نمی تونم بخوابم؟ چرا سرم گیجه؟

خواب بود یا بیداری؟ حرکت بدن؛ بوسه های بیصدا؛ نوازشهای بی پایان؛ تقلاهای بی دلیل؛ اشک؛ لبخند؛ لذت؛ وحشت؛ گرمای وجودش؛ قلب یخ زده من؛ احترامش به من؛ انگار حتی کنترل احساسم رو نداشتم؛ قلبم پذیرای عشقش بود؛ عاشق شدم؛ عشق تمام وجودم رو گرفت؛ آرامش؛ بی وزنی؛ لذت؛ سکوت؛ کجا بودم؟ چیکار می کردم؟ یکباره زمان ایستاد؛ آروم شدم؛ آخرین بوسه؛ دستهامو گرفته بود و من مثل یک بچه در آغوشش بودم؛ داغی لبهاش رو گردنم؛ زمزمه هاش؛ فشار بازوانش؛ خوبی؟

خواب بود یا بیداری؟ من هنوز تو اتاقمم؛ خیس از عرق؛ وحشت زده؛ این اتفاقات کی افتادن؟ نه خواب بوده حتماْ خواب بوده؛ اما من که نتونستم حتی برای یک لحظه بخوابم. احساس درد کردم؛ روی گردنم تیر می کشید؛ آیینه؛ کبودی روی گردنم؛ رد خونی که به سمت یقه باز لباسم سرازیر بود؛ نگاه وحشت زده من. نمی فهمم. کجام؟ چرا امشب صبح نمی شه. نشستم رو تخت.

خواب بود یا بیداری؟ تسلیم یا مقاومت؛ آرامش یا ...؟ نمی دونم! کی از هوش رفتم؛ کی خوابم برد؛ کی دردم آروم گرفت؛ کی گرم شدم؟ نمی دونم! نمی دونم!

صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم؛ ساعت ۹ بود؛ هنوز مست خواب و گیج بیخوابی شب پیش؛ یواش یواش همه چیز یادم اومد؛ با وحشت رفتم جلوی آیینه؛ نه اثری از خون بود و نه کبودی؛ فقط یک اثر قرمز! در اثر چی نمی دونم. از اتاق رفتم بیرون؛ «مامان من دیروز عصر وقتی برگشتم خوونه؛ بازم رفتم بیرون؟» نگاه متعجب همه به من!!! «نه خوونه بودی؟ مامانی خوبی؟ یادت نیست؟ گردنت چرا قرمزه؟ بازم پوستت حساسیت داده؟ یا شب بد خوابیدی؟»

خواب بود یا بیداری؟ هیچ توجیهی براش ندارم! رویا بود یا کابوس؟ نمی دونم؟ گیجم؛ خیلی گیج؛ هرچی بود غریب بود!خیلی غریب! هم خوب و هم بد! تمام جذابیتش به اون همه دوگانگی بود.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢