سلام

گاهی با خودم فکر می کنم وقتی آدما دلشون می گيره چی کار می کنن! امروز دلم خيلی خيلی گرفته و نمی دونم که بايد چيکار کنم نه حس گريه کردن دارم نه حس گير دادن به بقيه! نمی دونم يه جور احساس دلتنگی غريب. يه حسی که خيلی کم دچارش می شم و حالا نمی دونم چطوری بايد باهاش کنار بيام. وقتی درد رو می شناسی می تونی يه جوری برای درمون پيدا کنی اما وقتی نمی دونی دردت چيه پيدا کردن درمونش چطوری ممکنه! بعضی روزا حتی حس زندگی کردن هم نيست. دلم می خواست ماشين رو برميداشتم و می رقتم تو جاده! به قول يکی از دوستام : « تو بازم گير دادی به اين جاده!!!!»  

من امروز منتظرم؛ منتظر يه معجزه! و اميدوارم که اتفاق بيفته؛ می دونم که اتفاق ميفته فقط بايد بتونی ببينيش کمی آگاهی و هوشياری می خواد همين! من اعتقاد دارم هر روز زندگی برای خودش يه معجزه داره فقط ما تصور غلطی از معجزه داريم فکر می کنيم معجزه بايد يه اتفاق خيلی غريب باشه اما معجزه می تونه تو اتفاقات ساده و روزمره مثل يک نگاه باشه! فقط بايد هوشيار بود و غرق روزمرگی نشد!

خوب فکر کنم به کوچولو حالم بهتره ولی هنوز دلم گرفته!

روز خوش!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳٠


 

سلام

نمی دونم چند نفرتون ممکنه کتاب يادداشتهای يک زن رو خونده باشين! من چندتا از همکلاسيهام موقعی که دبيرستانی بوديم اين کتاب رو خونديم و از اونجايی که خوش اومدن يه مسئله کاملاً شخصی و نسبی يه! بعضی هامون خيلی خوشمون اومد و يعضی يا نه!!!! نمی دونم چرا ولی برای من خيلی جالب بود شايد اولين بارقه های نوشتن رو اين کتاب تو وجودم روشن کرد ( خوب معلوم شد که کی باعث بدبخت کردن اونايی شده که الان دارن اين متن رو می خونن!!!) بهر حال بگذريم.

امروز هوا عجيب گرفته دل من هم! به قول يه دوست قديمی وقتی هوا می گرفت می گفت هوا دونفره است! امروز اصلاً حس کار کردن ندارم دلم می خواست راه می افتادم می رفتم بيرون يا تا آخر دنيا راه می رفتم يا اينکه می انداختم تو يه جاده بی انتها و رانندگی می کردم! تنها يا غير تنها نمی دونم!!!!

شايد خنده دار باشه ولی من هميشه فکر می کردم اگه قرار باشه يه روز عاشق بشم حتماً انروز يه روز ابری توی بهاره! نمی دونم چرا ولی شايد دليلش اين باشه که من هم بانوی ارديبهشت هستم!!!!

روز خوش!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۸


عادات قديمی!

سلام

راستش خودم هم دقيقاْ نمی دونم چی شد که تصميم گرفتم دوباره شروع به نوشتن کنم. اونم جايی که همه نوشته های آدم رو می خونن جالبه نه؟

دوباره چند وقته که عادت قديمی نوشتن برگشته.نمی دونم تو اين کار چه رازی وجود داره ولی بهترين حس دنيا رو به آدم ميده!

ديشب وقتی داشتيم با مامان اينا برمی گشتيم خونه يکهو به ذهنم رسيد که مدتهاس سراغ حافظ و سهراب و ... نرفتم.مدتهاس که کتاب خوندنم عجيب و غريب شده! کتاب نخونده زياد دارم کتاب نصفه نيمه هم که ديگه نگو!

مدتی که نوع زندگيم عوض شده. خودمم و گم کردم موندم اين وسط بلاتکليف! بيخيال! اين نيز بگذرد.

نياز دارم کمی فکر کنم! احتياج به تغيير و تحول دارم! که البته يه جورايی هم شروع شده ها!

خوب همين ديگه فکر کنم برای شروع بد نبود!!!

خوش باشين.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٦