نژاد پرستی یا واقع بینی، مساله این است!!!!

این روزها تو زندگیم اتفاقات عجیب و عریب زیادی میوفته! گاهی اونقدر عجیب که درکش برام سخت!

این روزها بارها و بارها زندگیم رو مرور میکنم، بخصوص اتفاقات روزمره رو و هربار از خودم می پرسم نکنه دارم دچار عقاید نژادپراستانه میشم. همیشه ار نژادپرستی بدم میومد. اما این روزها دارم با بعد جدیدی از دیدگاهها آشنا میشم. گاهی از خودم می پرسم این حس، نژادپرستی یا واقع بینی؟

من متعقدم، رفتار هر کدوم از ما نه تنها بینگر شخصیت و طرز تفکر و دیدگاهمون، بلکه به نوعی معرف ملیت و آداب و سنن مون هم هست.

اینجا خیلیها با هندیها و چشم بادومیها مشکل دارند. اوایل فکر میکردم این حس ناشی از تفکرات نژادپرستانه است، اما این روزها به این موضوع شک دارم! شاید چون در طی این سه سال بارها و بارها تجربه اش کردم. تازگیها دست خودم نیست، عجیب از هندیها فراری هستم!

و خوب همکار عزیز هندی و شوهر گرامش در این حس کم بی تاثیر نیستند! تجربیات این سه سال به حدی بوده، که وقتی یک هندی میبینم، ناخودآگاه فرار رو بر قرار ترجیح میدم، اونقدر که این روزها حتی حاضر نیستم به طرف شانس معرفی خودش رو بدم.

نمیدونم از این حس خوشم نمیاد، اما نمیدونم این حس ناشی از نژادپرستی منه یا حس واقع بینی! تا به امروز محض رضای خدا یکنفر هندی ندیدم که آدم خوبی باشه، یا لااقل اگر خیرش بهت نمیرسه شرش هم بهت نرسه! نمیدونم چی بگم!

اینجاست که من میگم، همه جا آسمون همین رنگ! مشکلات محیط کار در ایران رو اینجا هم به لطف همکار هندی مجددا دارم تجربه میکنم! خدا به خیر کنه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳


لحظه تحویل سال!

اون وقتها که ایران بودم، اون زمانهایی که جوونتر بودم، هنوز هوای بهار هوای عاشقی رو به سرم میاورد، اون سالها اسفند که میشد، شمارش معکوس منم شروع میشد. هیجان داشتم و دلم می تپید! هوای عاشقی به سرم میزد، هوای پیاده روی تو روزهای اخر سال، تو اون هوای نیمه خنک. هوای نشستن لب پنجره اتاقم و خیره شدن به کوهستان روبرو، اون وقتها هنوز اینقدر ساختمون بلند جلومون نساخته بودند، اون روزها هنوز هوا پاکتر از این حرفها بود، اونقدر پاک که میشد آبی آسمون رو بالای رشته کوههای البرز دید! اون روزها البرز برای خودش صلابتی داشت!

اون وقتها که ایران بودم، از اواسط اسفند یک ریز به جون خانوم مادر غر میزدم که کی سفره هفت سین رو میچینیم، میچینیم که چه عرض کنم، همون میچینم خودمون. عاشق سفره هفت سین بودم، هنوزم هستم. عاشق اون تنگ و ماهی قرمز توش انگار سمبل حیات بود و زایش!

اون روزها که هنوز ایران بودم، نزدیک بهار که میشد، دلم میخواست ساعتها توی کوچه پس کوچه های نیاوران و کوچه باغهای اطراف خونه قدم بزنم، اونقدر که توان یک قدم دیگر رو هم نداشته باشم و هر سال به خودم میگفتم سال دیگه دستی، دستم رو گرفته و با هم این کوچه ها رو متر میکنیم!

اون وقتها هر روز که به اخر سال نزدیکتر میشدیم، هیجان منم بالا میگرفت، هیجان یک پایان و یک شروع دوباره. هیجان کنار سفره نشستن، سکه توی دست گرفتن و خیره شدن به اون ماهی گلی توی اون تنگ قدیمی. هیجان تحویل سال و اشکهای بی امان من!درست چند دقیقه قبل از لحظه تحویل سال اونقدر قلبم می تپید که حس میکردم الآن که از سینه ام بزنه بیرون و درست تو اون لحظه تحویل سال، زمان از حرکت می ایستاد و قلب من هم به همراهش!

اون روزها هیچوقت فکر نمیکردم، روزی بیاد که لحظه تحویل سال تنها باشم و بدون هیجان. خودم باشم و خودم، کنار سفره ای بدون ماهی قرمز، بدون نارنج! سوت و کور و به دور از هر هیجانی و تپش قلبی!

سال تحویل شد و من اون لحظه رو باختم، چشمم به عقربه های ساعت بود، به شعله شمعها، ضربان قلبم بالا نرفت و یکهو متوقف نشد! سوت و کور بود، اونقدر که سکوتش اذیتم میکرد. با تلفن آقای پدر فهمیدم که سال تحویل شد! سال تحویل شد و من اون لحظه جادویی رو باختم!

حالم خوبه، فقط حس تازه شدن  شروع دوباره رو ندارم! شاید سال دیگه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳


کریسمس خانوادگی

سلام

بالاخره بعد از مدتها فرصتی شد بیام و یک سرکی اینجا بکشم. دو ماه اخیر خیلی سرم شلوغ بود، از یک طرف درگیر کار و زندگی روزمره، از یک طرف هم درگیر گرفتن ویزه برای خانوم مادر و آقای پدر، از یکطرف ایران رفتن خودم. خلاصه که زندگیم خیلی شلوغ بود.

امسال برای اولین بار من هم مثل تمام خانواده ها اینجا کریسمس رو کنار خانوم مادر و آقای پدر هستم. نزدیک سه سال طول کشید تا من زندگیم رو اینجا سروسامان بدم و محیطی رو بوجود بیارم که بتونم پذیرای خانواده ام باشم. نمیتونم توصیف کنم که چقدر این احساس زیباست.

دیگه اینکه به مدت دوهفته مرخصی دارم. دارم برنامه ریزی میکنم که خانوم مادر و آقای پدر بتونند بهترین استفاده رو از اقامتشون اینجا داشته باشند.

امروز سر میز ناهار به همراه دو دوست خوب، داشتیم از اتفاقات عجیب و غریب اینجا صحبت میکردیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که همه جا اسمون همین رنگ! اینجا هم باید کلاهت رو محکم بچسبی تا باد نبردتش! ناهار دلچسبی بود با کلی لبخند و شیطنت. مدتها بود چنین حس دلنشینی نداشتم.

امیدوارم که هفته خوشی داشته باشید. در ضمن کریسمس رو به تمام دوستان مسیحی تبریک میگم.

خوب و خوش باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤


سالاد میوه!

سلام

من خوبم مثل همیشه، شادم مثل همیشه و زندگی هم در جریان مثل همیشه با تمام بالا و پایین ها و فراز و نشیب هاش.

امروز دوباره مصاحبه داشتم، البته با همین محل کار فعلیم. اینجا کار کردن و قوانین کاری خیلی با ایران متفاوت. نمی گم بهتر یا بدتر، اما متفاوت، چرا که خوبی و بدی نسبی و رابطه مستقیم با روحیات ادمها داره. چیزی که برای من خیلی خوب، ممکن برای دیگری خیلی بد باشه! بماند. اینجا مثل ایران نیست که وقتی چند سال کار کردی بهت حکم بدن و ارتقا مقام پیدا کنی، اینجا باید برای ترفیع زحمت بکشی، باید صبر کنی تا اون پست آگهی بشه بعد مثل همه براش اقدام کنی! خلاصه که من در کمال اعتماد به نفس، بعد از 8 ماه از شروع کارم برای سمتی بالاتر از سمت فعلی اقدام کردم. حالا تا ببینیم چی پیش میاد!

چند روز پیش بنا بر دلایلی، تعدادی به اصطلاح دوست یا بهتر بگم دوست نما رو از صفحه زیبای فیس بوک، که هیچ، یکجورایی از صفحه زندگیم پاک کردم. برام جالب که کی میخوایم یاد بگیریم هر چیزی فرهنگ میخواد. شما به تمام مقدسات و هر چیزی که بهش اعتقاد دارید، بیاید و بیخیال این همه ادعا شید. اون چیزهایی که بهشون افتخار میکنیم، همون چیزهایی که غیر اسم ازشون هیچی نمیدونیم، مال دوران دایناسورها هستند! نه امروز ما! بیاد بیخیالشون شیم. آخه من نمی فهمم طرف نه سفره هفت سین میندازه، نه آشپزی ایرانی میکنه، نه حتی توی خونه با شوهر گرامی و بچه ها فارسی صحبت میکنه، به جای عید خودمون، کریسمس و ژانویه رو جشن میگیره، بعد روز شنبه به زور بچه بنده خدا رو می کشونه مدرسه فارسی که چی فارسی یاد بگیره، اونم توی سه ساعت! حالا هی من میخوام هیچی نگم ها، اما شماها نمی زارید! بابا بیخیال دیگه! اینم بماند!

دیگه اینکه همین دیگه! یکی نیست بگه، آخه خانوم جان آدم شب تعطیل میشینه تو خونه وبلاگ مینویسه و سالاد میوه می خوره؟؟؟ نیشخند

هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم. فعلا شب به خیر!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧


همینجوری!

سلام

من خوبم، زندگی هم در جریان، مثل همیشه.

یکی دو هفته گذشته پر بود از اتفاقات عجیب و غریب، پر بود از حرف، حرفهایی که برخی لبخند رو برات به ارمغان میوردند و حرفهایی که دلت رو میشکستند.

گاهی از خودم می پرسم، چه بر سرمون اومده، اینجا چه میکنیم؟ مهاجرت کردیم تا زندگی از نوع دیگه ای رو تجربه کنیم یا اینکه فراموش کنیم کی هستیم.

گاهی از خودمون تعجب میکنم، مردمان غریبی هستیم و بیش از غریب بودن بلاتکلیفیم. یکجورایی عادتمون شده نون رو به نرخ روز بخوریم. مهم نیست کجا زندگی میکنیم، مهم اینه که عاداتمون رو توی کوله بارمون با خودمون حمل میکنیم. اونم نه عادات خوب، عادات عجیب و غریبمون رو! چی بگم والا!

پنجشنبه شب کنسرت سالار عقیلی بود توی ملبورن، محشر بود، من مدتها بود چنین کنسرتی نرفته بودم. خیلی خوش گذشت. مدتها بود که دلم هوس یک کنسرت سنتی خوب کرده بود. خلاصه که جای همه خالی بود. و از همه بیشتر جای آقای پدر، تمام مدت به خاطراتمون فکر میکردم، به تمام مسافرت هامون و موزیک سنتی گوش دادنمون، بحث کردن در مورد محتوای شعر و سبک موسیقی! بماند.

الآن هرکاری میکنم نمی تونم تمرکز کنم، هی میخوام در مورد یک موضوعی بنویسم اما هی دارم سبک سنگینش میکنم. باشه حالا تا بعد.

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳


تب و تاب!

این روزا خیلی دلتنگم، چرا؟ نمیدونم! برای کی نمیدونم! فقط میدونم دلم تنگ و از اونجایی که دلتنگی گاهی با خودش غصه میاره، این روزا خیلی زود دلم میگیره! از چی؟ نمیدونم! از کی؟ نمیدونم! حتی نمیدونم چرا! شاید چون اینجا دوباره بهار شده، شاید چون من کمی خسته ام، شاید چون خوابم بهم ریخته و یا شایدم چون از صبح که بیدار میشم، نوایی در گوشم زمزمه میکنه: دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور، وقتی به من فکر میکنی، حس میکنم از راه دور!

ببینم هنوزم به من فکر میکنی؟ هنوزم دلت تنگ میشه؟ این روزا خیلی دلم تنگ میشه، برای تو که نه، برای حس خودم، برای اون حس دوست داشتن بی حد و مرز، برای اون حس دوست داشتن بدون هر توقعی، شاید نشه اسمش رو عشق گذاشت، اما برای اون حس دوست داشتن بی انتها! برای تپیدن دلم قبل از هر دیدار، برای اون همه اضطراب و دلهره که دیدنت به یکباره آب میشد و از یاد می رفت، برای انتظار، برای انتظار یک تماس، یک لحظه دیدار.

میدونی سالهاست که دیگه چنین حسی رو ندارم! روزی دریچه قلبم رو برای همیشه بروت بستم، همون روزی که برام غریبه شدی، انگار دریچه قلبم رو بروی تمام اون حس و حالها و تب و تابها برای همیشه بستم.

حالا امروز دل بستن و دوست داشتن و اون تب و تابها تبدیل به یک رویا شدند، یک آرزو! آرزویی که انگار آرزویی محال باشه! نه که تو این سالها کسی رو دوست نداشته باشم، نه، دیگه اونجور پر اشتیاق کسی دوست ندارم.

این روزها خیلی دلتنگم، دلتنگ تو که نه، دلتنگ اون حس و حال و تب و تاب!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳


تنهایی های من!

سلام

حالم خوب نیست، حالم اصلا خوب نیست. دیشب یک تصادف به نسبت شدید داشتم. خدا رو شکر که فقط بدنه ماشین آسیب دید و باز خدا رو صد هزار مرتبه شکر که سالمم. برای دومین بار در طی 12 سال شایدم بیشتر رانندگی، یک کامیون زد بهم.

تصادف و شوک بعد از تصادف و حساب و کتاب های مالیش یک طرف، اون لحظه از ماشین پیاده شدن و لرزیدن زانوها و نشستن رو زمین خیس زیر بارون شدید و این حس تنهایی و بی کسی یکطرف. شکستم، از تو شکستم. توان بلند شدن نبود. از دیشب تا حالا اشکم بند نمیاد. آروم نمیشم. انگار این تصادف راهی بود برای بیرون ریختن تمام این 2 سال و چند ماه تنهایی.

اشتباه نکنید، من اینجا دوستان خوبی دارم، اما خانواده چیز دیگه است. نمیدونم چرا نمی تونم خودم رو جمع و جور کنم. چرا این حس تمومی نداره! از این احساس ضعف متنفرم، اما یکجایی ته ته وجودم بهم میگه شاید وقتش رسیده بپذیری که تو هم یک زنی و ضعفهای خودت رو داری. نمیدونم. نمیدونم. فقط میدونم که خیلی خسته ام. دلم خواب میخواد. آروم بدون کابوس، طولانی.

خوب میشم، اما شاید اینبار کمی زمان ببره. اما خوب میشم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩


اینجا زمین است، حوا بودن تاوان سنگینی دارد!

در سرزمین من، سهم زنها از رودخانه ها، تنها پل هایی است، که پشت سر ادمها خراب شده اند...

من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد.....!!!!

نمی دانم چرا شعار از لیاقتم، صداقتم، نجابتم و ... می دهی، تویی که میدانم اگر بدانی بکارتم به تاراج رفته، انگ هرزه بودن می زنی و می روی!

اما برگرد، پیدا خواهی کرد. این روزها صداقت و لیاقت و نجابتی که تو می خواهی زاید می دوزند!!!

امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم، تا آبرو کند ... برای نامزدی دخترش! و در خود گریستم ... برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب، تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد ... و بیشرمانه میخندید از این پیروزی .... !!!!

روی حرفم، دردم با شماست، اگر زنی را نمی خواهید دیگر یا برایش قصد تهیه زاپاس را دارید، به او مردانه بگو داستان از چه قرار است، آستانه ی درد او بلند است.

... یا می ماند

یا می رود!

هر دو درد دارد!

اینجا زمین است، حوا بودن تاوان سنگینی دارد!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤


غروب بهاری یکشنبه

سلام

مثل همیشه من خوبم و زندگی هم جریان و هیچ خبری هم نیست که خب به قول اینا خبری نباشه بهتر از اینه که خبر بد باشه!

نمیدونم شاید این بی خبری برای بعضی غریب باشه، یا شاید بعضی ها فکر کنند خبری هست و من نمیگم. خداییش این قصه بی خبری هم داره کمی دردسر میشه، من و خانوم مادر تقریبا هر شب با هم گپ میزنیم. خانوم مادر چندین بار در طی این گپ شبانه می پرسند:"چه خبر؟" و من مثل معمول جواب میدم:"هیچی" خب چیکار کنم هیچ خبری نیست دیگه!

خب حالا چه خبر؟ الآن غروب یکشنبه، من برای خودم لم دادم روی کاناپه و پرده ها رو هم زدم کنار. آسمان نیمه ابریست و در این هوای بهاری آدم کمی قلقلکش میاد بره یک قدمی بزنه، اما از طرفی هم تنبلیم میاد. نشستم و هر از گاهی نگاهی به منظره بیرون، به رزهای تازه درآمده و پارک روبرو می اندازم.

دیروز به روال همیشه روز مدرسه بود و کلاس و بچه ها. خیلیها براشون این سوال بی جواب مونده که چرا من هنوز هم هر هفته از دو ساعت رانندگی میکنم و میرم ملبورن، فقط برای 3 ساعت کلاس فارسی. شاید خودم هم هنوز پاسخی برای این سوال ندارم.

دیگه اینکه، همین. خبری نیست جز سکوت، آرامش، لبخند و زندگی. آها الآن یادم اومد، امروز روز بین المللی پدر است. و من از همین جا با تمام وجودم فریاد میزنم:" آقای پدر، روزتون مبارک، ممنون بابت تمام این سالها و لحظات زیبای در کنار من بودنتون، ممنون بابت این حس زیبا. دوستتون دارم."

خب من برم تصمیم بگیرم میخوام برام قدم بزنم یا اینکه میخوام کتاب بخونم!

هفته خوشی داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳


نظر، ایده، ابراز لطف یا ....

سلام

به قول یک نویسنده ای که من عجیب به نوشته هاش عادت کرده بودم و دست از نوشتن برداشته " خوانندگان احتمالی" میشه یکی به من بگه اینجا چه خبر؟؟؟

ببینم اصلا کسی این اراجیف من رو میخونه یا همینطور برای خالی نبودن عرضه نظر میذارید؟؟؟؟ اما خب دستتون درد نکنه!

اگر کسی تونست، لطف کنه پاسخ این نظرات رو بجان من بده لطفاً!  نیشخند

1. سلام.من تازه واردم.تو را به خدا بگو کتاب سومین قربانی رو از کجا خریدی؟هر چی میگردم پیدا نمیکنم.حتی سایتهای مختلف هم گشتم. (نویسنده: زمستان)  تعجب  ( قبول که من خیلی کتاب میخونم، اما خداییش این سومین قربانی رو از کجای وبلاگ من پیدا کردید؟؟؟) خوانندگان احتمالی، اگر کسی این کتاب رو میشناسه این جناب آقا یا سرکار خانم زمستان تازه وارد رو راهنمایی کنه!

2. همین که زمستان گفته.من هستم.منتظر جواب (نویسنده: افسانه) - ( خب شرط میبیندم ایراد از تایپ فارسی هستش، وگرنه شاگردهای من تو مدرسه ایرانی که کلاس سوم هستند هم میدونند جمله بدون فعل بی معنی است!!! نیشخند) سرکار خانم افسانه اگر زمستان شما هستید: من این کتاب رو نمیشناسم، خوانندگان احتمالی: اگر کسی کتاب سومین قربانی رو خونده و میشناسه لطف کنه ما رو هم راهنمایی کنه و یک خانواده رو از نگرانی در بیاره!!!!

3. سلام طناز جون من با یه پسری میخوام ازدواج کنم ولی اینجا خیلی سخته خیلی تشریفات هست اینجا الان نزدیک یک سال ما پا در هواییم یه چیزی بگو (نویسنده: رز) - ( این نظر برای پست "همینجوی" نوشته شده!!!! یعنی خداییش نمی تونستم خودم رو از رو زمین جمع کنم!!!  قهقهه، من الآن متوجه شدم که سالهاست مشاور هستم و خودم خبر ندارم!!! تعجب خوانندگان احتمالی، اگر کسی میتونه به دوستمون کمک کنه و مشاوره ازدواج بده خواهشنا دریغ نکنه!)

4. خیلی خوب می نویسی. دست مریضاد. ساده و روان و پر محتوا (نویسنده: یاسر) - خیلی ممنون از لطفتون! فقط من هنوز نفهمیدم این مریضاد همون مریزاد هستش؟ یا من فارسیم اینجا رطوبت کشیده؟؟؟؟

و در آخر فقط دلم برای فردوسی و 30 سال زحمتش میسوزه که ما چه بر سر زبان شیرین پارسی آوردیم و خودمون خبر نداریم!!! خدا رحمت کنه، اگر میدونستی بیخیالش میشدی بعدشم مجبور نبودی بگی: بسی رنج بردم در این سال سی، عجم زنده کردم بدین پارسی!!!!

باز هم سپاس بابت این همه نظرات پرمحبت. هفته خوشی داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧