پایان یک رویا، شایدم یک کابوس!

تموم شد، بعد از 10 ماه همه چی تموم شد، خیلی ساده تر از اونی که تصورش رو میکردم! 

خیلی راحت و ساده تمومش کرد، کاش می تونستم بگم خیلی شیک و مجلسی، اما واقعیتش اینه نه بدترین نوع تموم شدن یک رابطه رو تجربه کردم.

11 ماه پیش با هم آشنا شدیم، یکی دو ماه اول آخر هیجان و انگیزه بود و من ساده دل تمام حرفهاش رو باور کردم.

10 ماه تمام فقط همه چی به میل اون بود، همه کاری کردم، از محبت بیش از اندازه گرفته تا رسیدگی به خونه و زندگیش، از رسیدگی به کارهای ناتمام و نکرده اش گرفته، تا دعوتنامه برای پدر مادرش فرستادن! اما خب هیچکدوم به چشمش نیومد.

روزی که تموم کرد، فقط رابطه مون رو تموم نکرد، فقط دلم رو نشکست، غرورم، عزت نفسم، اعتماد به نفسم رو هم خدشه دار کرد، حرفهایی زد که باورم نمیشد، خیلی ساده من رو از تو زندگیش حذف کرد.

آدمی که هربار شانس دوباره خواست، بهش دادم، اما وقتی من ازش شانس دوباره خواستم حتی زحمت ندا به خودش جواب پیغامم رو بده.

یکماه در ناباوری سر شد، چند وقتی تو غصه، و این چند روز در خشم! مثل تمام رابطه های تموم شده که بعدش باید این چندتا فاز رو طی کنی تا بتونی دوباره به زندگیت برگردی، این چند وقت برام مثل یک عمر گذشت، اما گذشت.

من هنوز درک نمیکنم چرا بعضیها نمی تونن یک رابطه رو درست تموم کنن؟ مثل یک آدم عاقل و بالغ، چرا نمی تونن خیلی ساده روبروت بشینن و بگن ما تلاشمون رو کردیم اما امکانش نیست کنار هم باشیم. 

چرا بعضی ها باید با کثیف کاری و دل شکستن و حرف بیربط زدن یک رابطه رو تموم کنند؟ یعنی واقعا بدون این حرفا نمیشه رابطه رو تموم کرد؟

نمیدونم چی بیشتر اذیتم میکنه، از دست دادن آدمی که دوستش داشتم و براش مهم نبودم، شکسته شدن غرور و عزت نفسم، تموم شدن رابطه یکطرفه ای که من از هیچ تلاشی توش دریغ نکردم، یا این حس که این همه وقت زمانم رو عمرم رو برای کسی که ارزش نداشت حروم کردم؟ 

کاش گاهی کمی با خودمون خلوت کنیم، قبل اینکه حرفی بزنیم کمی مزه مزه اش کنیم، ببینیم میشه جور دیگه ای هم موضوع رو حل کرد؟ کاش از خودمون بپرسیم آیا واقعا لازم دل کسی رو بشکونیم؟

میدونم این روزها هم میگذرند، یک کم سخت، یک کم تلخ، اما این روزها هم میگذرند!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۳


جعبه زمان!

روز شنبه است و من تنها نشستم و از پنجره بیرون رو نگاه میکنم، تلویزیون روشن، اما من جای دیگه ام، در حال و هوای یک آرزو؛ یک آرزوی محال!

از پنجره بیرون رو نگاه میکنم، آفتاب میشه، بارون میباره، گاهی نرم و آروم، گاهی تند و وحشی! و من دلم یک سورپرایز میخواد، یک اتفاق زیبا و دل انگیز!

از صبح سرم رو به جمع و جور کردن گرم کردم، لباس شستم، تمیزکاری کردم، شاید یکچورایی خونه دلم رو خونه تکونی کردم، گرد و غبار درد و غم دلم رو تکوندم!

اون وقتها که ماساژورم، جنی، هنوز بندیگو بود و من دو هفته یکبار می رفتم پیشش، توی سالن روی کانتر یک ظرف داشت، پر از کاغذهای رنگی و لوله شده، روی هر کاغذ یک نوشته مثبت نوشته شده بود، درست مثل فال حافظ یا پیشگویی های چینی! یکبار بهش گفتم برام جالب من همیشه جواب سوالام رو تو این کاغذها پیدا میکنم. خندید و گفت شاید بهتر باشه این کاغذها رو نگه داری شاید یکروزی دوباره جواب سوالات رو بگیری، تو یکی از اون روزهای ابری و دلگیر که حس میکنی دنیا داره به آخر میرسه!

امروز موقع جمع و جور کردنهام فکر کردم باید براشون یکجای مناسب کنم، یکجایی مثل صندوقچه اسرار، صندوقچه گنج، مثل یک گنچینه! تو همین حس و حال و فکر کردنها بودم که جعبه زمان رو روی میز دیدم، جعبه که آدمهای عزیزی برای از ایران آورده بودند، اونقدر برام عزیز بود که دلم نمیومد از روی میز جابه جاش کنم. جعبه زمان، یک جعبه چوبی با طرح پتینه است که روش یک ساعت!

همینطور که چعبه رو نگاه میکردم، یاد حرف اردلان افتادم: "زمان برترین و مهمترین گنج! هیشکی تا حالا نتوسته از حرکت بازش داره، زمان میگذره، خوبیش همینه که میگذره، و با گذر زمان دردها و غصه ها هم میگذرند!"

کاغذها رو ریختم توی جعبه زمان، جعبه ای که ساعت روش کار نمیکنه، چعبه که زمان درش از حرکت ایستاده! همون چیزی که خیلی وقتها در دنیای واقعی آرزوش رو داریم و اتفاق نمیوفته!تو زندگی زمان از حرکت نمی ایسته، جلو میره! روزهای خوب و بد هم با گذر زمان میگذرند!

همه ما تو زندگی یکسری گنچینه داریم، مثل خانواده مون، دوستهامون، اونایی که دوستمون دارند و برامون با تمام وچود وقت و انرژی میزارن! اما گاهی این گنچینه ها رو نمی بینیم یا بهشون توجه نمیکنیم!

کاش قدر گنچینه های زندگیمون رو بدونم، بعضی از این گنجینه ها راحت از دست میرن! کاش این گنجینه ها رو بزاریمشون تو صندوقچه گنج و خوب ازشون نگه داری کنیم، گاهی به صندوقچه سری بزنیم، گرد و غبارش رو تمیز کنیم، نگاهی به درونش بندازیم و از این گنجینه ها لذت ببریم.

کاش از بهترین گنچینه زندگی بیشترین لذت رو ببریم، از وقت، از زمان و از خود زندگی!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٧


انسانم آرزوست!

گاهی وقتها آدمها رو درک نمیکنم. ازت میخوان صبور باشی، وقتی اشتباه میکنند ببخشی و بهشون شانس دوباره بدی، اما وقتی نوبت تو میشه و شانس دوباره میخوای، خیلی راحت همه چیز رو فراموش میکنند! مهم نیست چقدر رفیق بودی، چقدر کنارشون بودی، چقدر محبت کردی، هیچی مهم نیست، چون همه چیز فراموش شده! 

گاهی حس میکنم از آدمها نباید توقع خوب بودن و انسان بودن داشت، توقع بخشش و شروع دوباره!

از آدمها خسته میشم گاهی، گاهی اونقدر اذیت میشم که دلم میخواد فانوس دستم بگیرم و بزنم به کوه بیابون، بلند فریاد بکشم: از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٧


دلتنگی غریبانه این روزهای من!

دلتنگی حس غریبی، خیلی غریب. هیچوقت تمومی نداره، بخصوص دلتنگی اونهایی که خیلی دوستشون داریم، اونهایی که بودن و دیگه نیستن.

این روزها عجیب دلتنگ خانوم خانومهام! اما تنها کاری که از دستم برمیاد این که به خودم بگم، این روزها هم میگذرند.

خانوم خانومها برای من فقط یک مادر بزرگ نبود، کسی بود که بیشتر وقتها راهنمام بود و بهم میگفت چطور باید مشکلم رو حل کنم. حالا این روزها هر وقت نمیدونم باید چیکار کنم از خودم می پرسم اگه خانوم خانومها بود، بهم میگفت چیکار کنم، چی بگم، چطور رفتار کنم! حالا من موندم و من!

حالا من موندم و خاطراتش، درسهایی که ازش یاد گرفتم، کارم شده اینکه اگر بود چی میگفت؟

دارم سعی میکنم با این دلتنگی کنار بیام، اما یک روزهایی خیلی سخت! میدونم این روزها هم میگذرند، اما این حس دلتنگی تموم نمیشه، فقط من یاد میگیرم باهاش زندگی کنم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٢


رویاهای واهی شایدم رویاهای واقعی!

گاهی وقتها تصمیم گیری در مورد چیزهایی که بهشون وابستگی بیش از اندازه داریم یا علاقه بیش از اندازه داریم، خیلی سخت!

حدود دوسال پیش گرنبند شرف الشمسی که یادگار عزیزترینم بود رو گم کردم یا شاید بهتر باشه بگم گم شد! خیلی اتفاقی، بیش از حد ناگهانی. قلبم شکست، مدتها همه جا رو دنبالش گشتم. حالا حدود سال از اون روز میگذره و من هنوز که هنوزه ته دلم آرزو دارم و کور سوی امیدی دارم که یکروزی، گردنبندم همون اندازه ناگهانی که گم شد، پیدا بشه! این آرزو اونقدر قوی که گاهی خواب میبینم تمام اینها فقط یک کابوس بوده و گردنبندم روی میز آرایشم کنار باقی گردنبندهام نشسته!

این حس رو من در مورد آدمها هم دارم. رابطه ای که یکطرفه است و من امیدوارم که تغییر کنه، تلاش میکنم که شرایط رو تغییر بدم، امیدوارم که شرایط تغییر کنه، که این دوست داشتن یکطرفه تغییر کنه، مثل یک رویای واهی!

گاهی فکر میکنم باید یاد بگیرم از این دلبستگیها و دوست داشتن ها دست بکشم، فراموششون کنم! یاد بگیرم امید واهی نداشته باشم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۱


سکوت، سکوت و باز هم سکوت!

سلام

نمیدونم دوباره از کجا شروع کنم. این روزها نوشتن برام آسون نیست. مینویسم اما پراکنده، بی هدف و بیشتر مواقع پر از خستگی.

یک دردهایی تو زندگی هستند که تنها درمونشون زمان، گذشت زمان! یکی از اون دردها، درد از دست دادن عزیزترین هاست.

حدود دو ماه پیش خانوم خانومها، مادر بزرگم مادریم، بعد از چندین هفته در کما بودن فوت کردند. خبر رو صبح زود شنیدم، بماند که شب قبلش تو حالت بین خواب و بیداری، دیدمش و فهمیدم داره میره، چشم انتظار زیاد داشت.

من اینجا به دور از همه، تنها و درد نبودن خانوم خانومها. دردی که هنوز بعد از دو ماه هنوز قلبم رو آتیش میزنه.

اونقدر حالم بد بود که بعد از مراسم رفتم ایران. یکباره، دنیا برام به آخر رسیده بود. منی که همیشه برای هر دردی درمونی داشتم، اینبار هیچ راه حلی نداشتم، تمام وجودم درد بود. برای اولین بار دلم خواست بمیرم، شاید اینجوری یکبار دیگه ببینمش، ببوسمش، دلم هنوز براش تنگ. هنوزم قلبم مملو از درد.

بهترم، خیلی بهترم اما .... گاهی این حس که دیگه نیست خیلی سخت!

بماند، این نیز بگذرد.

این روزها دارم ذهنم رو درگیر اتفاقات روزمره میکنم. داره بهار میشه اما مثل هرسال تو این ینگه دنیا خبری از بوی بهار نیست! فقط سبزی و بارون و شکوفه! 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳۱


غروب یک ستاره!

این روزها خیلی دارم سعی میکنم خوب باشم. دو ماه گذشته روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم.

مامان اینا تازه برگشته بودند ایران، درست یک هفته، و من تازه داشتم به زندگی عادیم برمیگشتم، که خبر رسید خانوم خانومها حالش خوب نیست و بردنش بیمارستان! و این سرآغاز روزهای نا آرومی و تلخ زندگی من بود.

خانوم خانومهای من 25 روز تو کما روی تخت بیمارستان خوابیده بود و من حتی نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.

روز 26 ام با زنگ بلفن بیدارم شدم، آقای پدر، سعی میکرد خیلی معمولی باهام صحبت کنه و صبح به خیر بگه، اما نیازی به ظاهرسازی نبود. میدونستم چی میخواد بگه!

خانوم خانومها رفت و دنیای من واژگون شد. بزرگترین ترس زندگی من همیشه از دست دادن خانوم خانومها بود اونم بدون اینکه فرصت کنم ازش خداحافظی کنم و برای آخرین بار ببوسمش.

خانوم خانومها رفت و دنیای من به آخر رسید. شدم مرده متحرک! واقعا تا دم مرگ رفتم و برگشتم، هیچوقت اینقدر ناامید نبودم، هیچوقت اینقدر بی انگیزه نبودم. هیچ چیزی حالم رو بهتر نمیکرد.

نمی فهمیدم روزها و شبهام چطور میگذره. تنهایی هم شده بود مزید بر علت. دوستهام کنارم  بودند اما کافی نبود.

تا اینکه یک شب مثل دیوونه ها تصمیم گرفتم برم ایران، حس میکردم باید برم سر خاکش، باید برم پیش مامان. بلیط گرفتم و رفتم، همون شب! مامان از رفتنم خوشحال بود. اونم به من نیاز داشت.

حال خودم رو نمیفهمیدم، درد داشتم، یک درد بی امون، دلم میخواست قفسه سینه ام رو بشکافم و قلبم رو در بیارم تا شاید بتونه نفس بکشه. عصبانی بود، از تمام دنیا عصبانی بودم، از دردی که تو وجودم بود، از اینکه چرا من زنده ام و خانوم خانومها نیست، چرا نمی تونم از جام بلند شم و خودم و جمع و جور کنم و هزار و یک چیز دیگه.

دلم میخواست داد بزنم، گریه کنم، فریاد بکشم، اما نمیشد. 

رفتم ایران، رفتم سر خاک، فکر میکردم چقدر حرف برای گفتن دارم، اما فقط سکوت بود و سکوت. دلم میخواست تا ابد روی اون سنگ سرد  دراز بکشم و بخوابم. اونقدر حالم بد بود که خواهر خانومی بدون اینکه بهم بگه برای وقت مشاوره گرفت و بردتم دکتر. کم کم حس و حالم بهتر شد، لبخند میزدم، گاهی میخندیدم، غذا می خوردم!

10 روز ایران بودم، پیش مامان و خاله، تا کمی آروم گرفتم. هنوزم ناراحتم، هنوزم عصبانیم، هنوزم درد دارم، هنوزم گاهی حس میکنم برای نفس کشیدن هوا کم دارم، اما نه به شدت دو هفته پیش. بهترم، اما هنوزم به اندازه تک تک ستاره های آسمو

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳


شانس دوباره!

مدتی که ذهنم درگیر موضوعی. همه ما تو زندگیمون اشتباه میکنیم. و وقتی اشتباه کردیم دلمون میخواد امکان و اجازه جبران اشتباهاتمون رو داشته باشیم.

گاهی دوست داریم زمان به عقب برگرده و گاهی آرزوی یک شانس دوباره رو داریم.

به نظرتون به آدمها چند بار باید فرصت جبران اشتباهشون رو داد؟ آیا آدمها واقعا تغییر میکنن؟ آیا شرایط واقعا عوض میشه؟

اگر شانس دوباره ای رو دادی و چیزی عوض نشد چی؟ تکلیف عمری که رفته و دل شکسته و ... چی میشه و از همه مهمتر تکلیف بی اعتمادیت به آدمها؟

چطور میشه فهمید که باید به کسی شانس دوباره داد یا نه؟

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۳


سال نو - شروعی دوباره

دم دمای صبح، تو اون گرگ و میش زیبا که خوابت سبک میشه و ساعت بدنت دم از بیدار باش میزنه و جسمت هنوز آنقدر خسته است که توان بیدار شدن نداره، تو اون حال خواب و بیدار، خواب دیدم. خواب دیدم توی خانه چدری، خانه نیاک، توی اتاقم که یک دیوارش پنجره بود، پنجره ای که به رشته کوههای البرز باز میشد، پنجره ای که پرده هاش هیچوقت کشیده نمیشد، روی تختخواب روسی قدیمیم نشسته بود و می نوشتم، پنجره باز و دم غروب و نسیم خنک البرز، من و حس و حال خوب و نوشتن "به شیرین جانم"!
ساعت زنگ زد و بیدار شدم، اما ته ذهنم، ته دلم، حسی فریاد میزد "به شیرین جانم". اون روزها رو خوب به یاد دارم، اون روزها تازه کتاب "یک عاشقانه آرام" را تموم کرده بودم و حس و حال نوشتنم حس و حال نامه نگاری به مخاطب خیالی بود.
اونقدر حس مرور دوباره اون نامه ها زیاد بود که دلم طاقت نیاورد و رفتم سراغ نوشته های قدیمی به امید پیدا کردن اون نامه ها، اما به جای اون نامه ها این رو پیدا کردم:
" خسته ام از خستگیها، خسته ام از مردمان خسته، بیا نگذار خسته بمانم! نمیدونم نویسنده این شعر (شعر نو) کیه، اما این رو میدونم که در کل نویسنده ها دروغگوهای بزرگی هستند که بزرگترین دروغ زندگی رو می نویسند و به ادمهایی مثل من می فروشند، و آدمهایی مثل من در میان این نوشته ها پی رویای گم شده شون می گردند.
اما واقعیت زندگی چیز دیگریست! این روزها هیچ آدمی با اومدنش خستگیت رو از بین نمیبره، آدمها خیلی هنر کنند خسته ترت نکنن. اما نویسنده ها اصرار دارند که با نوشته هاشون ثابت کنند که اینطوریها هم نیست، هنوز هم میشه دوست پیدا کرد. هنوز هم میشه اهلی شد و اهلی کرد، به قول شازده کوچولو:
- اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ایست، اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن.
- هیچ جیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت، آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند، آنها چیزهای ساخته و پرداخته را از دکان میخرند، اما چون هیچ دکانی نیست که دوست بفروشد، آدمها مانده اند بی دوست! تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!
و من هربار اسم شازده کوچولو میاد، طنین صدای شاملو در گوشم میپیچه، صدایی که بند بند وجودت رو به لرزه میندازه وقتی نجوا میکنه "تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!"
و باز باید به خودم یادآوری کنم که در دنیای امروز اهلی کردن و اهلی شدن سیری چند!!!!"
پ.ن.1: گاهی باید سراغ صندوقچه اسرار رفت و سری کشید به نوشته ها و خاطرات قدیمی! مرور خاطرات همیشه خیلی هم بد نیست. خوبه آدم یادش بیاد چرا یکزمانی تصمیم خاصی در زندگیش گرفته!
پ.ن.2: این متن و چند وقت چیش نوشته بودم، این روزها فقط حس و حالم نوشتن با کاغذ و قلم! امروز صبح باز خواب خانه نیاک رو دیدم و دلم عجیب هوایی شد!
پ.ن.3: سال نو همگی مبارک. امیدوارم بیش از اونکه خونه و زندگیتون رو خونه تکونی کرده باشید، دلتون رو خونه تکونی کنید! امشب برای من و خیلیهای دیگه شب مرور سالی که گذشت، با تمام بالا و پایین هاش، خوبی و بدیهاش! و امشب شب آرزوهای زیباست، آرزوی شروعی دوباره، شروعی سرشار از شادی و سلامتی و عشق.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱


به تمام آدمهای قوی که اروم و بیصدا در هم میشکنند

برای یک دوست قدیمی، دوست قدیمی که سالهاست ندیدمش، اون تو شمال نیمه کره شمالی و من اینجا در جنوب نیمکره جنوبی ام. اما هنوز هم مثل اون سالهای دوران دانشگاه برام خیلی عزیز، دوستی که یکی از محکترین زنانی که میشناسم. دوستی که میدونم این روزها، شاید براش روزهای خوبی نباشند و اون داره تمام تلاشش رو میکنه تا مثل همیشه قوی باشه.
سالها قبل شاید 10-11 سال پیش، همکاری داشتم که همیشه تحسینش میکردم. به نظرم یکی از قویترین و محکمترین زنانی بود که می شناختم. یکروز این خانم قوی هم مثل همه ادمها کم اورد و من برای اولین بار اشکهاش رو دیدم، شکستنش رو، بیصدا و آروم.
رفتم برای خودم چای بریزم که دیدم تو آشپزخانه نشسته و بیصدا اشک میریزه، یکجورایی میدونستم که خیلی چیزها سرکار بهم ریخته، اما توقع نداشتم این ادم محکم رو اینجوری ببینم. مثل یک آدم بیفکر، شاید هم فکر کردم دارم آرومش میکنم، کنارش ایستادم و گفتم :" ... تو دیگه چرا؟" با صدایی که سعی میکرد خیلی بلند نباشه و با خشمی که سعی میکرد کنترلش کنه گفت :" من دیگه چرا؟ مگه من ادم نیستم؟" حس بدی بود. منم بارها وقتی چنین اعتراضی بهم شده بود تو دلم فریاد کشیده بود که مگه من چه فرقی با باقی آدمها دارم. 
یک لیوان آب ریختم براش، جعبه دستمال رو گذاشتم روبروش و نشستم کنارش. "آگه دوست داری حرف بزنی من در سکوت میشنوم، اگه دوست داری گریه کنی، آروم کنارت میشینم، اگه دوست داری بریم خونه مرخصی میگرم و میبرمت خونه. فقط میخوام بدونی که همه چیز درست میشه، آروم میشی و همه چیز رو دوباره درست میکنی". جوابش فقط یک نگاه بود، اون اشک ریخت و من در سکوت کنارش نشستم. 
اون روز فهمیدم تمام آدمها قوی در یک چیز مشترکند. 
آدمهای قوی کم نمیارند، اما وای به روزی که کم بیارند. آدمهای قوی دیر میشکنند، اما وقتی میشکنند، آروم و بیصدا میشکنند. آدمهای قوی اونقدر ساکت و بیصدا، اونقدر دیر خرد میشن که دیگه برای ترمیم تکه های شکسته دلشون خیلی دیر! آدمها قوی معمولا به زمان بیشتری برای خوب شدن نیاز دارند، چون زخمهاشون عمیقتر. آدمهای قوی بخصوص زنان قوی، وقتی کم میارند به کسی نیاز دارند که ساکت و آروم کنارشون باشه، که آروم بهشون یادآوری کنه "این نیز بگذرد" و اگر اون ادم قوی یکی بود مثل من و با حرص گفت "آری شود ولی به خون جگر شود"، به کسی نیاز دارند که با لبخند بهشون بگه "جیگر تو یا جیگر زلیخا؟" ادمهای قوی تو اون لحظات کم آوردنشون فقط آرامش میخوان. 
اما بین این آدمهای قوی بعضیهاشون خیلی خوش شانس هستن. اونها همون ادمهایی هستند که دوستانی دارند که درکشون میکنند، همون دوستانی که به جای غر زدن و گفتن "پس چرا خوب نمیشی؟ چرا اینقدر بیحوصله ای؟ و ..." بیصدا کنارت میشینن و اجازه میدن تا زمان بگذره. همون دوستایی که از اون سر دنیا برات پیغام میدن "خورشید خانوم زیبا، دلم برات تنگ شده، قایم موشک بازی بسه!". همون دوستایی که صبح سرکار برات یک بسته شکلات یا یک شاخه گل میزارن رو میزت با یک کارت که روش نوشته "بعد از هر روز بارونی، یک روز آفتابی زیبا هم هست" آین ادمهای خوش شانس خواهر یا برادی دارند که صبح بهشون زنگ میزنه و اجازه میده تو غرغر کنی و غرغر کنی و اونا فقط گوش میکنن تا دلت آروم شه. این آدمهای خوش شانس پدر و مادری دارند که بهشون یادآوری کنه مهم نیست خسته باشی یا نه، ما همیشه به اندازه دنیا دوستت داریم. این ادمهای خوش شانس همراهی دارند که وقتی کم میارند، باهاشون صبوری میکنه، کنارش میشینه تا بدونن که تنها نیستن.
ترم آخر دانشگاه با دوست قدیمی تو ماشین نشسته بودیم و من باز کم آورده بود و داشتم به خدا گلایه میکردم، دوستم بهم گفت :" طناز میگن خدا اون بنده هاییش رو که بیشتر دوست داره بیشتر مشکل سرراهشون قرار میده، چون میخواد نگاهشون همیشه رو به آسمون باشه" اون روز این حرف به دلم خوش نیومد و مثل همیشه اعتراض کردم. دلم میخواست امروز کنارش بودم، کنارش مینشستم و جمله خودش رو بهش یادآوری میکردم. بهش میگفتم که اون قویتر از اونیه که فکر میکنه، که روزهای خوبمون هم در راهند، بعد هم کنارش ساکت میشستم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳٠