کریسمس خانوادگی

سلام

بالاخره بعد از مدتها فرصتی شد بیام و یک سرکی اینجا بکشم. دو ماه اخیر خیلی سرم شلوغ بود، از یک طرف درگیر کار و زندگی روزمره، از یک طرف هم درگیر گرفتن ویزه برای خانوم مادر و آقای پدر، از یکطرف ایران رفتن خودم. خلاصه که زندگیم خیلی شلوغ بود.

امسال برای اولین بار من هم مثل تمام خانواده ها اینجا کریسمس رو کنار خانوم مادر و آقای پدر هستم. نزدیک سه سال طول کشید تا من زندگیم رو اینجا سروسامان بدم و محیطی رو بوجود بیارم که بتونم پذیرای خانواده ام باشم. نمیتونم توصیف کنم که چقدر این احساس زیباست.

دیگه اینکه به مدت دوهفته مرخصی دارم. دارم برنامه ریزی میکنم که خانوم مادر و آقای پدر بتونند بهترین استفاده رو از اقامتشون اینجا داشته باشند.

امروز سر میز ناهار به همراه دو دوست خوب، داشتیم از اتفاقات عجیب و غریب اینجا صحبت میکردیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که همه جا اسمون همین رنگ! اینجا هم باید کلاهت رو محکم بچسبی تا باد نبردتش! ناهار دلچسبی بود با کلی لبخند و شیطنت. مدتها بود چنین حس دلنشینی نداشتم.

امیدوارم که هفته خوشی داشته باشید. در ضمن کریسمس رو به تمام دوستان مسیحی تبریک میگم.

خوب و خوش باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤


سالاد میوه!

سلام

من خوبم مثل همیشه، شادم مثل همیشه و زندگی هم در جریان مثل همیشه با تمام بالا و پایین ها و فراز و نشیب هاش.

امروز دوباره مصاحبه داشتم، البته با همین محل کار فعلیم. اینجا کار کردن و قوانین کاری خیلی با ایران متفاوت. نمی گم بهتر یا بدتر، اما متفاوت، چرا که خوبی و بدی نسبی و رابطه مستقیم با روحیات ادمها داره. چیزی که برای من خیلی خوب، ممکن برای دیگری خیلی بد باشه! بماند. اینجا مثل ایران نیست که وقتی چند سال کار کردی بهت حکم بدن و ارتقا مقام پیدا کنی، اینجا باید برای ترفیع زحمت بکشی، باید صبر کنی تا اون پست آگهی بشه بعد مثل همه براش اقدام کنی! خلاصه که من در کمال اعتماد به نفس، بعد از 8 ماه از شروع کارم برای سمتی بالاتر از سمت فعلی اقدام کردم. حالا تا ببینیم چی پیش میاد!

چند روز پیش بنا بر دلایلی، تعدادی به اصطلاح دوست یا بهتر بگم دوست نما رو از صفحه زیبای فیس بوک، که هیچ، یکجورایی از صفحه زندگیم پاک کردم. برام جالب که کی میخوایم یاد بگیریم هر چیزی فرهنگ میخواد. شما به تمام مقدسات و هر چیزی که بهش اعتقاد دارید، بیاید و بیخیال این همه ادعا شید. اون چیزهایی که بهشون افتخار میکنیم، همون چیزهایی که غیر اسم ازشون هیچی نمیدونیم، مال دوران دایناسورها هستند! نه امروز ما! بیاد بیخیالشون شیم. آخه من نمی فهمم طرف نه سفره هفت سین میندازه، نه آشپزی ایرانی میکنه، نه حتی توی خونه با شوهر گرامی و بچه ها فارسی صحبت میکنه، به جای عید خودمون، کریسمس و ژانویه رو جشن میگیره، بعد روز شنبه به زور بچه بنده خدا رو می کشونه مدرسه فارسی که چی فارسی یاد بگیره، اونم توی سه ساعت! حالا هی من میخوام هیچی نگم ها، اما شماها نمی زارید! بابا بیخیال دیگه! اینم بماند!

دیگه اینکه همین دیگه! یکی نیست بگه، آخه خانوم جان آدم شب تعطیل میشینه تو خونه وبلاگ مینویسه و سالاد میوه می خوره؟؟؟ نیشخند

هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم. فعلا شب به خیر!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧


همینجوری!

سلام

من خوبم، زندگی هم در جریان، مثل همیشه.

یکی دو هفته گذشته پر بود از اتفاقات عجیب و غریب، پر بود از حرف، حرفهایی که برخی لبخند رو برات به ارمغان میوردند و حرفهایی که دلت رو میشکستند.

گاهی از خودم می پرسم، چه بر سرمون اومده، اینجا چه میکنیم؟ مهاجرت کردیم تا زندگی از نوع دیگه ای رو تجربه کنیم یا اینکه فراموش کنیم کی هستیم.

گاهی از خودمون تعجب میکنم، مردمان غریبی هستیم و بیش از غریب بودن بلاتکلیفیم. یکجورایی عادتمون شده نون رو به نرخ روز بخوریم. مهم نیست کجا زندگی میکنیم، مهم اینه که عاداتمون رو توی کوله بارمون با خودمون حمل میکنیم. اونم نه عادات خوب، عادات عجیب و غریبمون رو! چی بگم والا!

پنجشنبه شب کنسرت سالار عقیلی بود توی ملبورن، محشر بود، من مدتها بود چنین کنسرتی نرفته بودم. خیلی خوش گذشت. مدتها بود که دلم هوس یک کنسرت سنتی خوب کرده بود. خلاصه که جای همه خالی بود. و از همه بیشتر جای آقای پدر، تمام مدت به خاطراتمون فکر میکردم، به تمام مسافرت هامون و موزیک سنتی گوش دادنمون، بحث کردن در مورد محتوای شعر و سبک موسیقی! بماند.

الآن هرکاری میکنم نمی تونم تمرکز کنم، هی میخوام در مورد یک موضوعی بنویسم اما هی دارم سبک سنگینش میکنم. باشه حالا تا بعد.

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳


تب و تاب!

این روزا خیلی دلتنگم، چرا؟ نمیدونم! برای کی نمیدونم! فقط میدونم دلم تنگ و از اونجایی که دلتنگی گاهی با خودش غصه میاره، این روزا خیلی زود دلم میگیره! از چی؟ نمیدونم! از کی؟ نمیدونم! حتی نمیدونم چرا! شاید چون اینجا دوباره بهار شده، شاید چون من کمی خسته ام، شاید چون خوابم بهم ریخته و یا شایدم چون از صبح که بیدار میشم، نوایی در گوشم زمزمه میکنه: دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور، وقتی به من فکر میکنی، حس میکنم از راه دور!

ببینم هنوزم به من فکر میکنی؟ هنوزم دلت تنگ میشه؟ این روزا خیلی دلم تنگ میشه، برای تو که نه، برای حس خودم، برای اون حس دوست داشتن بی حد و مرز، برای اون حس دوست داشتن بدون هر توقعی، شاید نشه اسمش رو عشق گذاشت، اما برای اون حس دوست داشتن بی انتها! برای تپیدن دلم قبل از هر دیدار، برای اون همه اضطراب و دلهره که دیدنت به یکباره آب میشد و از یاد می رفت، برای انتظار، برای انتظار یک تماس، یک لحظه دیدار.

میدونی سالهاست که دیگه چنین حسی رو ندارم! روزی دریچه قلبم رو برای همیشه بروت بستم، همون روزی که برام غریبه شدی، انگار دریچه قلبم رو بروی تمام اون حس و حالها و تب و تابها برای همیشه بستم.

حالا امروز دل بستن و دوست داشتن و اون تب و تابها تبدیل به یک رویا شدند، یک آرزو! آرزویی که انگار آرزویی محال باشه! نه که تو این سالها کسی رو دوست نداشته باشم، نه، دیگه اونجور پر اشتیاق کسی دوست ندارم.

این روزها خیلی دلتنگم، دلتنگ تو که نه، دلتنگ اون حس و حال و تب و تاب!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳


تنهایی های من!

سلام

حالم خوب نیست، حالم اصلا خوب نیست. دیشب یک تصادف به نسبت شدید داشتم. خدا رو شکر که فقط بدنه ماشین آسیب دید و باز خدا رو صد هزار مرتبه شکر که سالمم. برای دومین بار در طی 12 سال شایدم بیشتر رانندگی، یک کامیون زد بهم.

تصادف و شوک بعد از تصادف و حساب و کتاب های مالیش یک طرف، اون لحظه از ماشین پیاده شدن و لرزیدن زانوها و نشستن رو زمین خیس زیر بارون شدید و این حس تنهایی و بی کسی یکطرف. شکستم، از تو شکستم. توان بلند شدن نبود. از دیشب تا حالا اشکم بند نمیاد. آروم نمیشم. انگار این تصادف راهی بود برای بیرون ریختن تمام این 2 سال و چند ماه تنهایی.

اشتباه نکنید، من اینجا دوستان خوبی دارم، اما خانواده چیز دیگه است. نمیدونم چرا نمی تونم خودم رو جمع و جور کنم. چرا این حس تمومی نداره! از این احساس ضعف متنفرم، اما یکجایی ته ته وجودم بهم میگه شاید وقتش رسیده بپذیری که تو هم یک زنی و ضعفهای خودت رو داری. نمیدونم. نمیدونم. فقط میدونم که خیلی خسته ام. دلم خواب میخواد. آروم بدون کابوس، طولانی.

خوب میشم، اما شاید اینبار کمی زمان ببره. اما خوب میشم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩


اینجا زمین است، حوا بودن تاوان سنگینی دارد!

در سرزمین من، سهم زنها از رودخانه ها، تنها پل هایی است، که پشت سر ادمها خراب شده اند...

من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد.....!!!!

نمی دانم چرا شعار از لیاقتم، صداقتم، نجابتم و ... می دهی، تویی که میدانم اگر بدانی بکارتم به تاراج رفته، انگ هرزه بودن می زنی و می روی!

اما برگرد، پیدا خواهی کرد. این روزها صداقت و لیاقت و نجابتی که تو می خواهی زاید می دوزند!!!

امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم، تا آبرو کند ... برای نامزدی دخترش! و در خود گریستم ... برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب، تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد ... و بیشرمانه میخندید از این پیروزی .... !!!!

روی حرفم، دردم با شماست، اگر زنی را نمی خواهید دیگر یا برایش قصد تهیه زاپاس را دارید، به او مردانه بگو داستان از چه قرار است، آستانه ی درد او بلند است.

... یا می ماند

یا می رود!

هر دو درد دارد!

اینجا زمین است، حوا بودن تاوان سنگینی دارد!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤


غروب بهاری یکشنبه

سلام

مثل همیشه من خوبم و زندگی هم جریان و هیچ خبری هم نیست که خب به قول اینا خبری نباشه بهتر از اینه که خبر بد باشه!

نمیدونم شاید این بی خبری برای بعضی غریب باشه، یا شاید بعضی ها فکر کنند خبری هست و من نمیگم. خداییش این قصه بی خبری هم داره کمی دردسر میشه، من و خانوم مادر تقریبا هر شب با هم گپ میزنیم. خانوم مادر چندین بار در طی این گپ شبانه می پرسند:"چه خبر؟" و من مثل معمول جواب میدم:"هیچی" خب چیکار کنم هیچ خبری نیست دیگه!

خب حالا چه خبر؟ الآن غروب یکشنبه، من برای خودم لم دادم روی کاناپه و پرده ها رو هم زدم کنار. آسمان نیمه ابریست و در این هوای بهاری آدم کمی قلقلکش میاد بره یک قدمی بزنه، اما از طرفی هم تنبلیم میاد. نشستم و هر از گاهی نگاهی به منظره بیرون، به رزهای تازه درآمده و پارک روبرو می اندازم.

دیروز به روال همیشه روز مدرسه بود و کلاس و بچه ها. خیلیها براشون این سوال بی جواب مونده که چرا من هنوز هم هر هفته از دو ساعت رانندگی میکنم و میرم ملبورن، فقط برای 3 ساعت کلاس فارسی. شاید خودم هم هنوز پاسخی برای این سوال ندارم.

دیگه اینکه، همین. خبری نیست جز سکوت، آرامش، لبخند و زندگی. آها الآن یادم اومد، امروز روز بین المللی پدر است. و من از همین جا با تمام وجودم فریاد میزنم:" آقای پدر، روزتون مبارک، ممنون بابت تمام این سالها و لحظات زیبای در کنار من بودنتون، ممنون بابت این حس زیبا. دوستتون دارم."

خب من برم تصمیم بگیرم میخوام برام قدم بزنم یا اینکه میخوام کتاب بخونم!

هفته خوشی داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳


نظر، ایده، ابراز لطف یا ....

سلام

به قول یک نویسنده ای که من عجیب به نوشته هاش عادت کرده بودم و دست از نوشتن برداشته " خوانندگان احتمالی" میشه یکی به من بگه اینجا چه خبر؟؟؟

ببینم اصلا کسی این اراجیف من رو میخونه یا همینطور برای خالی نبودن عرضه نظر میذارید؟؟؟؟ اما خب دستتون درد نکنه!

اگر کسی تونست، لطف کنه پاسخ این نظرات رو بجان من بده لطفاً!  نیشخند

1. سلام.من تازه واردم.تو را به خدا بگو کتاب سومین قربانی رو از کجا خریدی؟هر چی میگردم پیدا نمیکنم.حتی سایتهای مختلف هم گشتم. (نویسنده: زمستان)  تعجب  ( قبول که من خیلی کتاب میخونم، اما خداییش این سومین قربانی رو از کجای وبلاگ من پیدا کردید؟؟؟) خوانندگان احتمالی، اگر کسی این کتاب رو میشناسه این جناب آقا یا سرکار خانم زمستان تازه وارد رو راهنمایی کنه!

2. همین که زمستان گفته.من هستم.منتظر جواب (نویسنده: افسانه) - ( خب شرط میبیندم ایراد از تایپ فارسی هستش، وگرنه شاگردهای من تو مدرسه ایرانی که کلاس سوم هستند هم میدونند جمله بدون فعل بی معنی است!!! نیشخند) سرکار خانم افسانه اگر زمستان شما هستید: من این کتاب رو نمیشناسم، خوانندگان احتمالی: اگر کسی کتاب سومین قربانی رو خونده و میشناسه لطف کنه ما رو هم راهنمایی کنه و یک خانواده رو از نگرانی در بیاره!!!!

3. سلام طناز جون من با یه پسری میخوام ازدواج کنم ولی اینجا خیلی سخته خیلی تشریفات هست اینجا الان نزدیک یک سال ما پا در هواییم یه چیزی بگو (نویسنده: رز) - ( این نظر برای پست "همینجوی" نوشته شده!!!! یعنی خداییش نمی تونستم خودم رو از رو زمین جمع کنم!!!  قهقهه، من الآن متوجه شدم که سالهاست مشاور هستم و خودم خبر ندارم!!! تعجب خوانندگان احتمالی، اگر کسی میتونه به دوستمون کمک کنه و مشاوره ازدواج بده خواهشنا دریغ نکنه!)

4. خیلی خوب می نویسی. دست مریضاد. ساده و روان و پر محتوا (نویسنده: یاسر) - خیلی ممنون از لطفتون! فقط من هنوز نفهمیدم این مریضاد همون مریزاد هستش؟ یا من فارسیم اینجا رطوبت کشیده؟؟؟؟

و در آخر فقط دلم برای فردوسی و 30 سال زحمتش میسوزه که ما چه بر سر زبان شیرین پارسی آوردیم و خودمون خبر نداریم!!! خدا رحمت کنه، اگر میدونستی بیخیالش میشدی بعدشم مجبور نبودی بگی: بسی رنج بردم در این سال سی، عجم زنده کردم بدین پارسی!!!!

باز هم سپاس بابت این همه نظرات پرمحبت. هفته خوشی داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧


اینبار شبانه ها!

سلام

من خوبم، زندگی هم در جریان که خدا رو شکر جریانش هم بد نیست.

دارم کم کم اینجا جا میوفتم، زندگی داره زندگی میشه و من شاید دارم کم کم به خیلی چیزا عادت میکنم.

هفته گذشته، هوا بسیار زیبا، لطیف و بهاری بود البته وسط زمستان! خب اینم یک نوعش! خب آخه اینجا ویکتوریاست. و همیشه میشه در مورد هوای متغیرش صحبت کرد و ساعتها نوشت.

از بحث دلنشین هوای بهاری که داره دوباره زمستانی میشه که بگذریم، میرسیم به بحث شیرین کنسرت، حالا اگه حدس زدید کنسرت کی؟ منصور؟ نه بابا، کی پامیشه وسط هفته میکوبه میره ملبورن! خنده اما خب وقتی جناب آقای انریکه (Enrique Iglesias) پا میشه این همه راه میکوبه و تو این سرمای زمستون اونم بعد هفت سال میاد ملبورن، خب ملت هیجان زده میشن و میکوبن میرن ملبورن!!!! خجالت

در مورد این کنسرت حرف و حدیث بسیار است و جا برای نگارش بسیارتر!!! شاید بشه این کنسرت رو به نوعی غریبترین کنرست سال شناخت! اما خب از انریکه بیش از این انتظاری نیست! اما در کل به من که خوش گذشت، خوندیم، هوار کشیدیم، رقصیدیم، ساعت 1 صبح هم در اوج خستگی از ملبورن رانندگی کردیم تا بندیگو، ساعت 3:30 صبح خوابیدیم، صبح هم مثل بچه خوب ادمیزاد بلند شدم رفتم سرکار!!!

دیگه اینکه، کار کردن اینجا خالی از لطف نیست، نمیگم اینجا استرس کاری نداریم و از این حرفا، چرا اینجا هم مشکلات خاص خودمون رو داریم اما نمیدونم چطوری که همه چیز توام با آرامش! دلنگران میشی، اما حرص نمیخوری! اینجا همکارات پشتیبانیت میکنن، بهت کمک میکنن اونم بدون هیچ توقعی و وقتی ازشون تشکر میکنی، به سادگی بهت میگن: ما برای ساپورت شماها اینجاییم! اینجا مدیریت تشویقت میکنه، بهت تبریک میگه و بهت انگیزه جلو رفتن میده، به حرفهات گوش میکنه و رو پیشنهاداتت فکر میکنه! اینجا برای ایده هات ارزش قائل اند.

امروز وقتی داشتم نظراتت مدیرم رو در مورد فرم ارزشیابی که پر کرده بودم میخوندم، شک شدم، نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم، عادت کرده بودم به اینکه قدر کارم رو ندونن، حالا برام عجیب بود که ببینم مدیرم چطور ازم تعریف میکنه! و از اون عجیبتر اینکه وقتی همکارات تو رو به عنوان نماینده گروه برای مصحبه با یک مجله انتخاب میکنن! خلاصه که کار کردن اینجا اصلا خالی از لطف نیست!

دیگه اینکه همین، من خیلی خسته ام میخوام برم بخوابم، فردا هم مدرسه و درس و سر و کله زدن با شیطونکهای کلاس! هفته خوشی داشته باشین. شب به خیر!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤


یالا یالا رقص و شادی!!!

سلام

خوب مثل همیشه من حالم خوبه، فقط هنوز کمی خواب آلوده ام نیشخند خب چیه تازه یک ساعته از تخت اومدم بیرون!!!! نه اینکه یک ساعت باشه بیدار شدم نه، داشتم کتاب میخوندم، حس بلند شدن نبود!!!

جای همه دوستان خالی، جمعه شب اینجا به نوعی برنامه شب یلدا داشتیم، یک برنامه موزیک و رقص و شادی، از اون مدلهای " حالا یالا یالا رقص و شادی" خنده. خوب بود خوش گذشت، بخصوص که من مدتها بود از این سبک برنامه ها و جامعه ایرانیها اینجا دور بودم.

من اون شب با یک دوست خوب با هم رفتیم. وقتی وارد شدیم، ناخودآگاه اولین چیزی که بهم گفتیم این بود که:" می بینی انگار تو تهران رفتی مهمونی!!!" خیلی برام جالب بود. انگار نه انگار که بعضی از این آدمها سالهاست که اینجان، همون رفتارها، همون روشها. هیچی تغییر نکرده بود!!! حس میکردم زمان به عقب برگشته و من دوباره 18 ساله ام و با خان داداش رفتیم مهمونی.

خیلی جالب بود که اون شب هم آقایون مجرد و تنها داشتیم، هم خانومهای مجرد و تنها، اما هر کدوم برای خودشون می رقصیدن، فقط نگاهها بود و خوندن اون نگاهها و تمایل برای رقص یا جنس مخالف!!!! یاد خان داداش افتادم و حرفهاش. یکشب توی یک مهمونی بهم گفت:" من نمی فهمم یک درخواست رقص دادن اینقدر سخت، این همه مجرد اینجان اما ژسرا با خودشون دخترا با خودشون میرقصن!!!" حکایت جالبی!

یک هفته قبل از اینکه بار سفر ببندم، با خان داداش رفتیم کافه مورد علاقه من، اون شب کلی حرف زدیم، حرفهایی کاملا خواهرانه و برادرانه، و خب نصیحتهای خان داداش. اون شب بهم گفت:" نمیگم اصالت و هویتت رو فراموش کن، نه، اما یادت باشه داری وارد دنیای جدیدی میشی با آدمها و فرهنگهای متفاوت. یادت باشه قضاوت نکنی، یادت باشه قبل از اینکه دچار حس خود برتر بینی بشی، اول اون فرهنگها رو بشناسی. یادت باشه توی هر فرهنگی نکات مثبتی هست که میشه یادشون گرفت." این حرفا برای منی که اهل سفر بودم جدید نبود، اما دوباره شنیدنشون هم بد نبود.

و من بار سفر بستم و اومدم اینجا، تو این دو سال سعی کردم از هم فرهنگ و ملیتی یک چیز خوب یاد بگیرم. اینجا یاد گرفتم، ادمها به سادگی خارج از جنسیتشون میتونن روابط خیلی سالم و خوبی داشته باشن. یاد گرفتم یک مرد میتونه برای دلایل دیگری غیر از میل جنسی از وجودت لذت ببره. یاد گرفتم، میتونی با همکارات بری مهمونی، هر چقدر دلت خواست برقصی، مست کنی و دلنگران این نباشی که این آدمها فردا در موردت چی میگن و چطور قضاوت میکنن!!! قصه خیلی ساده است، شما ها اومدین خوش بگذرونین!

بماند، دوباره من از کجا به کجا رسیدم. خواستم صرفا بگم، کاش بجای این همه افتخار به فرهنگ چندین هزار ساله، که ازش هیچی هم نمیدونیم، مثلن من بعید میدونم که این همه آدمهایی که به تاریخ و فرهنگ ایرانی افتخار میکنن حتی اسم دیااکو، پدر تاریخ ایران زمین رو شنیده باشند، کمب به خودمون بیایم و سعی کنیم کمی واقعگرا باشیم. مهم نیست کی بودیم، مهم اینه که کی هستیم! مهم اینه که یاد بگیریم هیچ ایرادی نداره که یک آقا در یک مهمونی رقص از یک خانوم درخواست رقص کنه، فقط و فقط درخواست رقص! میخوایم برقصیم همین. و صد البته این درخواست رقص پیش زمینه ای برای موارد دیگه ای نباشه!!! باور کنید میشه، خیلی هم ساده است.

بماند، خلاصه که شبی بود، به ما چندتا خانوم مجرد و تنها که خیلی خوش گذشت. اونقدر رقصیدیم که من هنوز کف پاهام درد میکنه!!! نیشخند

همین دیگه! من برم کمی خونه داری کنم. هفته خوشی رو براتون آرزو میکنم، در ضمن عیدتون هم مبارک.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦