سکوت، سکوت و باز هم سکوت!

سلام

نمیدونم دوباره از کجا شروع کنم. این روزها نوشتن برام آسون نیست. مینویسم اما پراکنده، بی هدف و بیشتر مواقع پر از خستگی.

یک دردهایی تو زندگی هستند که تنها درمونشون زمان، گذشت زمان! یکی از اون دردها، درد از دست دادن عزیزترین هاست.

حدود دو ماه پیش خانوم خانومها، مادر بزرگم مادریم، بعد از چندین هفته در کما بودن فوت کردند. خبر رو صبح زود شنیدم، بماند که شب قبلش تو حالت بین خواب و بیداری، دیدمش و فهمیدم داره میره، چشم انتظار زیاد داشت.

من اینجا به دور از همه، تنها و درد نبودن خانوم خانومها. دردی که هنوز بعد از دو ماه هنوز قلبم رو آتیش میزنه.

اونقدر حالم بد بود که بعد از مراسم رفتم ایران. یکباره، دنیا برام به آخر رسیده بود. منی که همیشه برای هر دردی درمونی داشتم، اینبار هیچ راه حلی نداشتم، تمام وجودم درد بود. برای اولین بار دلم خواست بمیرم، شاید اینجوری یکبار دیگه ببینمش، ببوسمش، دلم هنوز براش تنگ. هنوزم قلبم مملو از درد.

بهترم، خیلی بهترم اما .... گاهی این حس که دیگه نیست خیلی سخت!

بماند، این نیز بگذرد.

این روزها دارم ذهنم رو درگیر اتفاقات روزمره میکنم. داره بهار میشه اما مثل هرسال تو این ینگه دنیا خبری از بوی بهار نیست! فقط سبزی و بارون و شکوفه! 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳۱


غروب یک ستاره!

این روزها خیلی دارم سعی میکنم خوب باشم. دو ماه گذشته روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم.

مامان اینا تازه برگشته بودند ایران، درست یک هفته، و من تازه داشتم به زندگی عادیم برمیگشتم، که خبر رسید خانوم خانومها حالش خوب نیست و بردنش بیمارستان! و این سرآغاز روزهای نا آرومی و تلخ زندگی من بود.

خانوم خانومهای من 25 روز تو کما روی تخت بیمارستان خوابیده بود و من حتی نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.

روز 26 ام با زنگ بلفن بیدارم شدم، آقای پدر، سعی میکرد خیلی معمولی باهام صحبت کنه و صبح به خیر بگه، اما نیازی به ظاهرسازی نبود. میدونستم چی میخواد بگه!

خانوم خانومها رفت و دنیای من واژگون شد. بزرگترین ترس زندگی من همیشه از دست دادن خانوم خانومها بود اونم بدون اینکه فرصت کنم ازش خداحافظی کنم و برای آخرین بار ببوسمش.

خانوم خانومها رفت و دنیای من به آخر رسید. شدم مرده متحرک! واقعا تا دم مرگ رفتم و برگشتم، هیچوقت اینقدر ناامید نبودم، هیچوقت اینقدر بی انگیزه نبودم. هیچ چیزی حالم رو بهتر نمیکرد.

نمی فهمیدم روزها و شبهام چطور میگذره. تنهایی هم شده بود مزید بر علت. دوستهام کنارم  بودند اما کافی نبود.

تا اینکه یک شب مثل دیوونه ها تصمیم گرفتم برم ایران، حس میکردم باید برم سر خاکش، باید برم پیش مامان. بلیط گرفتم و رفتم، همون شب! مامان از رفتنم خوشحال بود. اونم به من نیاز داشت.

حال خودم رو نمیفهمیدم، درد داشتم، یک درد بی امون، دلم میخواست قفسه سینه ام رو بشکافم و قلبم رو در بیارم تا شاید بتونه نفس بکشه. عصبانی بود، از تمام دنیا عصبانی بودم، از دردی که تو وجودم بود، از اینکه چرا من زنده ام و خانوم خانومها نیست، چرا نمی تونم از جام بلند شم و خودم و جمع و جور کنم و هزار و یک چیز دیگه.

دلم میخواست داد بزنم، گریه کنم، فریاد بکشم، اما نمیشد. 

رفتم ایران، رفتم سر خاک، فکر میکردم چقدر حرف برای گفتن دارم، اما فقط سکوت بود و سکوت. دلم میخواست تا ابد روی اون سنگ سرد  دراز بکشم و بخوابم. اونقدر حالم بد بود که خواهر خانومی بدون اینکه بهم بگه برای وقت مشاوره گرفت و بردتم دکتر. کم کم حس و حالم بهتر شد، لبخند میزدم، گاهی میخندیدم، غذا می خوردم!

10 روز ایران بودم، پیش مامان و خاله، تا کمی آروم گرفتم. هنوزم ناراحتم، هنوزم عصبانیم، هنوزم درد دارم، هنوزم گاهی حس میکنم برای نفس کشیدن هوا کم دارم، اما نه به شدت دو هفته پیش. بهترم، اما هنوزم به اندازه تک تک ستاره های آسمو

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳


شانس دوباره!

مدتی که ذهنم درگیر موضوعی. همه ما تو زندگیمون اشتباه میکنیم. و وقتی اشتباه کردیم دلمون میخواد امکان و اجازه جبران اشتباهاتمون رو داشته باشیم.

گاهی دوست داریم زمان به عقب برگرده و گاهی آرزوی یک شانس دوباره رو داریم.

به نظرتون به آدمها چند بار باید فرصت جبران اشتباهشون رو داد؟ آیا آدمها واقعا تغییر میکنن؟ آیا شرایط واقعا عوض میشه؟

اگر شانس دوباره ای رو دادی و چیزی عوض نشد چی؟ تکلیف عمری که رفته و دل شکسته و ... چی میشه و از همه مهمتر تکلیف بی اعتمادیت به آدمها؟

چطور میشه فهمید که باید به کسی شانس دوباره داد یا نه؟

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۳


سال نو - شروعی دوباره

دم دمای صبح، تو اون گرگ و میش زیبا که خوابت سبک میشه و ساعت بدنت دم از بیدار باش میزنه و جسمت هنوز آنقدر خسته است که توان بیدار شدن نداره، تو اون حال خواب و بیدار، خواب دیدم. خواب دیدم توی خانه چدری، خانه نیاک، توی اتاقم که یک دیوارش پنجره بود، پنجره ای که به رشته کوههای البرز باز میشد، پنجره ای که پرده هاش هیچوقت کشیده نمیشد، روی تختخواب روسی قدیمیم نشسته بود و می نوشتم، پنجره باز و دم غروب و نسیم خنک البرز، من و حس و حال خوب و نوشتن "به شیرین جانم"!
ساعت زنگ زد و بیدار شدم، اما ته ذهنم، ته دلم، حسی فریاد میزد "به شیرین جانم". اون روزها رو خوب به یاد دارم، اون روزها تازه کتاب "یک عاشقانه آرام" را تموم کرده بودم و حس و حال نوشتنم حس و حال نامه نگاری به مخاطب خیالی بود.
اونقدر حس مرور دوباره اون نامه ها زیاد بود که دلم طاقت نیاورد و رفتم سراغ نوشته های قدیمی به امید پیدا کردن اون نامه ها، اما به جای اون نامه ها این رو پیدا کردم:
" خسته ام از خستگیها، خسته ام از مردمان خسته، بیا نگذار خسته بمانم! نمیدونم نویسنده این شعر (شعر نو) کیه، اما این رو میدونم که در کل نویسنده ها دروغگوهای بزرگی هستند که بزرگترین دروغ زندگی رو می نویسند و به ادمهایی مثل من می فروشند، و آدمهایی مثل من در میان این نوشته ها پی رویای گم شده شون می گردند.
اما واقعیت زندگی چیز دیگریست! این روزها هیچ آدمی با اومدنش خستگیت رو از بین نمیبره، آدمها خیلی هنر کنند خسته ترت نکنن. اما نویسنده ها اصرار دارند که با نوشته هاشون ثابت کنند که اینطوریها هم نیست، هنوز هم میشه دوست پیدا کرد. هنوز هم میشه اهلی شد و اهلی کرد، به قول شازده کوچولو:
- اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ایست، اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن.
- هیچ جیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت، آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند، آنها چیزهای ساخته و پرداخته را از دکان میخرند، اما چون هیچ دکانی نیست که دوست بفروشد، آدمها مانده اند بی دوست! تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!
و من هربار اسم شازده کوچولو میاد، طنین صدای شاملو در گوشم میپیچه، صدایی که بند بند وجودت رو به لرزه میندازه وقتی نجوا میکنه "تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!"
و باز باید به خودم یادآوری کنم که در دنیای امروز اهلی کردن و اهلی شدن سیری چند!!!!"
پ.ن.1: گاهی باید سراغ صندوقچه اسرار رفت و سری کشید به نوشته ها و خاطرات قدیمی! مرور خاطرات همیشه خیلی هم بد نیست. خوبه آدم یادش بیاد چرا یکزمانی تصمیم خاصی در زندگیش گرفته!
پ.ن.2: این متن و چند وقت چیش نوشته بودم، این روزها فقط حس و حالم نوشتن با کاغذ و قلم! امروز صبح باز خواب خانه نیاک رو دیدم و دلم عجیب هوایی شد!
پ.ن.3: سال نو همگی مبارک. امیدوارم بیش از اونکه خونه و زندگیتون رو خونه تکونی کرده باشید، دلتون رو خونه تکونی کنید! امشب برای من و خیلیهای دیگه شب مرور سالی که گذشت، با تمام بالا و پایین هاش، خوبی و بدیهاش! و امشب شب آرزوهای زیباست، آرزوی شروعی دوباره، شروعی سرشار از شادی و سلامتی و عشق.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱


به تمام آدمهای قوی که اروم و بیصدا در هم میشکنند

برای یک دوست قدیمی، دوست قدیمی که سالهاست ندیدمش، اون تو شمال نیمه کره شمالی و من اینجا در جنوب نیمکره جنوبی ام. اما هنوز هم مثل اون سالهای دوران دانشگاه برام خیلی عزیز، دوستی که یکی از محکترین زنانی که میشناسم. دوستی که میدونم این روزها، شاید براش روزهای خوبی نباشند و اون داره تمام تلاشش رو میکنه تا مثل همیشه قوی باشه.
سالها قبل شاید 10-11 سال پیش، همکاری داشتم که همیشه تحسینش میکردم. به نظرم یکی از قویترین و محکمترین زنانی بود که می شناختم. یکروز این خانم قوی هم مثل همه ادمها کم اورد و من برای اولین بار اشکهاش رو دیدم، شکستنش رو، بیصدا و آروم.
رفتم برای خودم چای بریزم که دیدم تو آشپزخانه نشسته و بیصدا اشک میریزه، یکجورایی میدونستم که خیلی چیزها سرکار بهم ریخته، اما توقع نداشتم این ادم محکم رو اینجوری ببینم. مثل یک آدم بیفکر، شاید هم فکر کردم دارم آرومش میکنم، کنارش ایستادم و گفتم :" ... تو دیگه چرا؟" با صدایی که سعی میکرد خیلی بلند نباشه و با خشمی که سعی میکرد کنترلش کنه گفت :" من دیگه چرا؟ مگه من ادم نیستم؟" حس بدی بود. منم بارها وقتی چنین اعتراضی بهم شده بود تو دلم فریاد کشیده بود که مگه من چه فرقی با باقی آدمها دارم. 
یک لیوان آب ریختم براش، جعبه دستمال رو گذاشتم روبروش و نشستم کنارش. "آگه دوست داری حرف بزنی من در سکوت میشنوم، اگه دوست داری گریه کنی، آروم کنارت میشینم، اگه دوست داری بریم خونه مرخصی میگرم و میبرمت خونه. فقط میخوام بدونی که همه چیز درست میشه، آروم میشی و همه چیز رو دوباره درست میکنی". جوابش فقط یک نگاه بود، اون اشک ریخت و من در سکوت کنارش نشستم. 
اون روز فهمیدم تمام آدمها قوی در یک چیز مشترکند. 
آدمهای قوی کم نمیارند، اما وای به روزی که کم بیارند. آدمهای قوی دیر میشکنند، اما وقتی میشکنند، آروم و بیصدا میشکنند. آدمهای قوی اونقدر ساکت و بیصدا، اونقدر دیر خرد میشن که دیگه برای ترمیم تکه های شکسته دلشون خیلی دیر! آدمها قوی معمولا به زمان بیشتری برای خوب شدن نیاز دارند، چون زخمهاشون عمیقتر. آدمهای قوی بخصوص زنان قوی، وقتی کم میارند به کسی نیاز دارند که ساکت و آروم کنارشون باشه، که آروم بهشون یادآوری کنه "این نیز بگذرد" و اگر اون ادم قوی یکی بود مثل من و با حرص گفت "آری شود ولی به خون جگر شود"، به کسی نیاز دارند که با لبخند بهشون بگه "جیگر تو یا جیگر زلیخا؟" ادمهای قوی تو اون لحظات کم آوردنشون فقط آرامش میخوان. 
اما بین این آدمهای قوی بعضیهاشون خیلی خوش شانس هستن. اونها همون ادمهایی هستند که دوستانی دارند که درکشون میکنند، همون دوستانی که به جای غر زدن و گفتن "پس چرا خوب نمیشی؟ چرا اینقدر بیحوصله ای؟ و ..." بیصدا کنارت میشینن و اجازه میدن تا زمان بگذره. همون دوستایی که از اون سر دنیا برات پیغام میدن "خورشید خانوم زیبا، دلم برات تنگ شده، قایم موشک بازی بسه!". همون دوستایی که صبح سرکار برات یک بسته شکلات یا یک شاخه گل میزارن رو میزت با یک کارت که روش نوشته "بعد از هر روز بارونی، یک روز آفتابی زیبا هم هست" آین ادمهای خوش شانس خواهر یا برادی دارند که صبح بهشون زنگ میزنه و اجازه میده تو غرغر کنی و غرغر کنی و اونا فقط گوش میکنن تا دلت آروم شه. این آدمهای خوش شانس پدر و مادری دارند که بهشون یادآوری کنه مهم نیست خسته باشی یا نه، ما همیشه به اندازه دنیا دوستت داریم. این ادمهای خوش شانس همراهی دارند که وقتی کم میارند، باهاشون صبوری میکنه، کنارش میشینه تا بدونن که تنها نیستن.
ترم آخر دانشگاه با دوست قدیمی تو ماشین نشسته بودیم و من باز کم آورده بود و داشتم به خدا گلایه میکردم، دوستم بهم گفت :" طناز میگن خدا اون بنده هاییش رو که بیشتر دوست داره بیشتر مشکل سرراهشون قرار میده، چون میخواد نگاهشون همیشه رو به آسمون باشه" اون روز این حرف به دلم خوش نیومد و مثل همیشه اعتراض کردم. دلم میخواست امروز کنارش بودم، کنارش مینشستم و جمله خودش رو بهش یادآوری میکردم. بهش میگفتم که اون قویتر از اونیه که فکر میکنه، که روزهای خوبمون هم در راهند، بعد هم کنارش ساکت میشستم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳٠


رویاهای دور از دسترس

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد، وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است، طلب از گمشدگان لب دریا میکرد

چند روزی که این غزل حافظ توی سرم برای خودش جا خوش کرده. این غزل حکایت زندگی خیلی از ما آدمهاست.

اونقدر درگیر پیدا کردن رویاهامون هستیم که جلوی رومون رو نمی بینیم. دنبال نیمه گم شده ای هستیم که داره کنارمون قدم میزنه، اما اونقدر حواسمون پی آینده و نگاهمون به دور دست، که کسی که کنارمون راه می ره رو نمی بینیم. 

گاهی اونقدر پی خوشبختی هستیم که خوشبختی امروزمون رو نمی بینیم.

اونقدر چشممون به آینده است که یکباره به خودمون میام و می بینیم خوشبختی کنارمون بود و از دستش دادیم.

حکایت غریبی شده، حکایت امروز ما آدمها.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۸


مرور خاطرات

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی، اندوه بزرگیست زمانی که نباشی!

راستش چند وقتی بود که دلم میخواست تمام نوشته های وبلاگم رو دوباره مرور کنم. نمیدونم چرا اما تو این مدت که حالم خوب نبود، دلم هوای نوشته های قدیمیم رو داشت.

حس میکردم جواب سوالات یکجایی بین این نوشته های قدیمی. یکجورایی هم دلم میخواست نوشته هام رو توی یک فایل ذخیره کنم، شاید یک روز برای خودم یک نسخه کتاب ازش در بیارم.

خلاصه که امروز شروع کردم به مرور خاطرات، جالب بود برام که من وبلاگم رو از فروردین 85 شروع کردم، یعنی حدود 9 سال پیش.

خوندن نوشته های قدیمی برام جالب بود. یادآوری یکسری خاطرات خوب و آدمهایی که سپرده بودمشون به دست فراموشی! وای از این ذهن آدمی که گاهی چه بازی غریبی داره برای یادآوری و فراموشی گذشته!

و امروز دوباره دلم هوای نوشتن کرد. مثل اونوقتها که هر روز حرفی برای گفتن داشتم ولو یک بیت شعر!

نمیدونم چی شد که نوشتن رو کنار گذاشتم، یک مدت نوشتن برام شده بود قلم و کاغذ اما یکهو حرفهام ته کشید و حس نوشتن و ادبیات و ... از دستم رفت. نمیدونم چرا. شاید دوباره شروع کنم، شاید دوباره حرفی برای نوشتن پیدا کنم. شاید، شاید، شاید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦


دخترک درون آینه

این روزها حال و هوای دخترک درون آینه عجیب ابری و بارونی است. این روزها به سختی میشه لبخند به لبش آورد.

این روزها تمام کار من شده آروم کردن دخترک و من عجیب دلم برای اون دخترک شیرین و خندان تنگ شده. 

این روزها دل دخترک درون آینه سرشار از غم! گاهی فکر میکنم چطور نمی تونم آرومش کنم، یک زمانی کافی بود بهش توجه کنم، بهش لبخند بزنم یا آخرش در آغوشش بگیرم، اما این روزها دل دخترک کوچک درون آینه انقدر عمیق شکسته که به این راحتی نمیشه آرومش کرد.

این روزها در به در درمانی برای دل زخم خورده دخترک درون آینه هستم، اما دریغ از مرهم! این روزها کارم شده نشستن رو به روی دخترک و  شنیدن فریادهای خاموشش و دیدن اشکهاش. 

دخترک درون آینه این روزها فقط یک همدم میخواد، یک گوش شنوا، شاید هم نوازشی.

این روزها دخترک درون آینه دنبال مرهمی برای روح ناآرومش میگرده، دنبال آرامش از دست رفته اش.

پ.ن. گاهی آدمها اونقدر روحشون زخمی و خسته است که تنها چیزی که احتیاج دارند یک همدم قصد شنیدن داشته باشه، بدون اظهار نظر، بدون قضاوت، بدون ...! 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢


زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است!

از وقتی با سهراب و شعراش آشنا شدم، زندگیم حس و حال دیگه ای گرفت. اوایل فقط برای آشنایی با شعر نو سهراب می خوندم، اما بعدها همون شعرها برام معنا پیدا کردند. شعرهایی که زمانی عجیب بی معنا بودند. این موضوع رو با فروغ و نیما و فریدون مشیری و ... تجربه کردم. اما آشنایی من با شعر نو و ادبیات نوین با سهراب شروع شد. و من هنوز که هنوزه عاشق شعراهای سهرابم.

پنج سال و اندی پیش وقتی بار سفر بستم، همون روزهایی که خودمم باور نداشتم اینجا موندگار میشم، همدم تنهایی هام شعرهای سهراب و فروغ و درکل ادبیات نوین بودند.

اون روزها اینقدر خودم رو باور نداشتم برای شاد بودن، برای امید داشتن دنبال دلخوشیهای کوچک بودم، مثل یک غروب زیبا و فنجان قهوه و هوای خنک پاییزی و کتاب شعر! اون موقعها که ایران بودم یاد گرفته بودم که زندگی به آهی بنده و باید از لحظه به لحظه اش لذت برد. حرفها رو باید زد، دلها رو باید شست! اما دوری و دلتنگی و غربت باعث شدند که به این باورها بیشتر رنگ عمل بپوشانم.

غربت و دلتنگی باعث شد، هر بار که با خانوم مادر صحبت میکنم بهش بگم که چقدر دلتنگشم و چقدر دوستش دارم و چقدر بابت اشتباهاتم متاسفم. دوری و غربت باعث شد، هربار که با آقای پدر گپ میزدم بهش بگم چقدر جاش خالیه و اینکه چقدر بهش وابسته ام، اینکه چقدر محکم و استوار پشتم ایستاده، اونقدری که با این همه دوری راه بازهم من بهش تکیه زدم. و اینکه میگم هربار یعنی هربار، شاید روزی چند بار.

پنج سال و اندی پیش وقتی راهی غربت شدم، وقتی کمی به خودم اومدم به خودم قول دادم کم نیارم، محکم باشم و زندگی رو از نو بسازم.

و درست پنج سال و هشت ماه و چهارده روز پیش، در فرودگاه مهرآباد، من با دلی گرفته و چشمانی خیس، راهی سفری شدم تا زندگیم رو از نو بسازم. و من زندگیم رو بالاخره از نو ساختم، سخت بود اما ساختم. به تمام هدفهام رسیدم. درست روی برنامه ای که داشتم.

امروز که به عقب نگاه میکنم به خودم افتخار میکنم و بعد از پنج سال و اندی حس میکنم اصل راه رو اومدم. سخت بود اما عملی شد. توی این راه فراز و نشیب بود، روزهای خوب و بد بود، خستگی بود، اما شد.

و البته منکر حمایت خانواده ام هم نمیشم. منظورم حمایت مالی نیست، اینکه باورم کردند، اینکه هر بار خسته شدم خانوم مادر با لبخند بهم گفتم "دخترکم، تو قوی تر از اونی هستی که فکرش رو میکنی! خودت رو باور کن". هر بار دلم خواست جا بزنم یا لب به شکایت باز کردم، آقای پدر خندید و با محبت همیشگیش گفت "دختر جان تو تازه اول این راه درازی، سخت نگیر بابا جان که این نیز بگذرد." و گذشت، پنج سال و اندی در کمال ناباوری گذشت.

بعضی روزها با امید، بعضی با خنده، بعضی با خستگی، بعضی با شکست، بعضی با گریه و بعضی با پیروزی، اما زیباترین روزها، روزهایی بودند که با غرور و عشق گذشتند.

همیشه گفتم، باز هم میگم، من تمام زندگیم رو مدیون خانواده ام هستم. خانوم مادر و آقای پدر که مثل کوه پشتم ایستادند و همیشه کنارم بودند، خواهر و برادرم که بودند و باورم کردند. و دوستانی بهتر از آب روان که حتی دوری راه به دوستیمون خدشه ای وارد نکرد.

یک بزرگی همیشه میگفت: "آدم برای شاد بودن و خوش بودن و خوشبخت بودن نیاز به معجزه و اتفاقات بزرگ نداره، بهترین دلیل شاد بودن و خوشبخت بودن، خود بودنه! خود زندگی! کافیه باور کنیم که شاد بودن و خوشبخت بودن حق ماست از زندگی! آدمها شاد مهم نیست کجا زندگی میکنن، این آدمها خودشون و دیدگاهشون که زندگی رو براشون شیرین میکنه!" و من سالهاس سال که به این حرفها ایمان آوردن. برای خندیدن هیچ بهانه ای لازم نیست، بهترین بهانه برای خندیدن خود خنده است!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢


اصفهان!!!

چشم اصفهان و مردمش روشن، زاینده رود دوباره جاری شد. خبر زیبا بود. اما من هنوز سردگمم. دچار دوگانگی احساساتم. نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت؟ خوشحالم برای جاری شدن زاینده رود، و در عین حال غمگینم و عصبانی با یک پرسش بی پاسخ! چرا حالا؟ چرا درست بعد از ماجرای اسید پاشیها؟ حس و دلم بهم میگه یکبار دیگه سیاست برنده شد باز هم یک درمان موقت! اما ته ته دلم دوست دارم این همزمانی فقط یک تصادف باشه، کاش بود، کاش باشه، اونم فقط برای یکبار!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩